سنگبنای تابآوردن در روزگار دشوار از زبان آقای معمار
بهروز مرباغی سه خانه را در محلهٔ اودلاجان تهران مرمت کرده است؛ خانههایی که شکوه بافت قدیم تهران را به پایتختنشینها یادآوری میکنند، صدایِ پای زندگی از سنگفرش کوچهپسکوچههای محله _در حوالی خانهٔ قدیمی هوشنگ مرادی کرمانی به نام «خانهٔ قصه» تا «خانهٔ اردیبهشت» که محلی برای گردهمآیی هنردوستان و اهالی فرهنگ است_ پیچیده، در این میان، «خانهٔ همسایه» جایی برای مهارتآموزی علاقهمندانبههنر و رونق صنایع دستی است.
این خانهها که با هدف قدردانی و پاسداری از محلهٔ اودلاجان مرمت شده و کاربری فرهنگی یافتهاند، در روزگار جنگ هم به رویِ مردم هنرمند و هنردوست بازاند.

مرباغی دانشآموختهٔ ارشد مهندسی معماری از دانشگاه شهیدبهشتی و عضو انجمن مفاخر معماری ایران است. در گوشهای از کارنامهٔ کاری او همکاری پارهوقت با دانشکدهٔ ایرانشناسی دانشگاه سنتپترزبورگ، دبیری صفحهٔ تخصصیوهفتگی معماری در روزنامهٔ اعتماد ملی، مدیریت پروژه و طراحی بناهایی چون موزهٔ معماریوشهرسازی بوشهر، مجتمع یادمان شعروحماسهٔ ارگ بم کرمان، مدیریت پایگاه میراث فرهنگی سیراف، تألیف مشترک ۳ عنوان کتاب معماری، سردبیری فصلنامهٔ جستارهای شهرسازی، تألیف کتاب «بنمایههای نوین در معماری بوشهر» و... بهچشم میخورد.
گفتوگوی خبرنگار خیر ایران با این معمار نامآشنا در روز سیوهشتم جنگ تحمیلی سوم _۲ روز پس از تولد ۷۳ سالگیاش_ در حالی انجام شد که او با چند تن از دوستانش در حیاط «خانهٔ اردیبهشت» تجدید قوا میکرد.

در صبحی بهاری با پسزمینهٔ صدای پرندگان این خانهٔ قدیمی، مرباغی از انجام اثری هنری بهیاد کودکان میناب تا کارهای ریزودرشتی گفت که میشود در این روزها به سراغشان رفت. در ادامه این گفتوگو را میخوانید.
-چه خبر از خانههای اردیبهشت، قصه و همسایه در محلهٔ اودلاجان؟ مثل اینکه بعد از جنگ هم درِ خانهها را باز گذاشتید و مردم میآیند و میروند.
بهجز ۲ روز پایانی سال گذشته و ۲ روز آغازین ۱۴۰۵، درِ «خانهٔ اردیبهشت» باز بوده است. طبیعتاً در بقیهٔ روزهای جنگ، رونق پارسال را نداشت، ما حسب وظیفه از ۹ صبح تا حوالی ۱۸ و ۱۹ در این خانهایم، ولی برنامههای تقویمی ما _بهغیر از یک نمایشگاه نسبتاً جمعوجور نوروزانه که در سالن خانهٔ اردیبهشت برگزارش کردهایم و هنوز هم دایر است_ مثل نمایش فیلم در خانهٔ اردیبهشت متوقف شده است؛ چون مسئولیت جمعشدن آدمهای بسیار با احتمال وقوع حملات، مسئولیت دشواری است و نمیتوانیم آن را به عهده بگیریم.

در دو روز پنجشنبه و جمعه وسط اسفند، برای خانهٔ اردیبهشت اودلاجان، برنامههایی ترتیب داده و پوسترش را هم به دیوار زده بودیم، میخواستیم مثل دو سال پیش نمایشگاه کتاب برگزار کنیم که آن هم بهخاطر حملات نشد، با
حتیالامکان دربارهٔ اینکه کجا را زدند و کجا را نزدند حرف نمیزنیم؛ چون مغز ما از همهٔ این خبرها پر است؛ همهٔ ما افسرده که نه، ولی دلنگران و ناراحت این اتفاقات هستیم؛ چون هر یک خانه و کارخانهای که خراب میشود، ثروت این مملکت است که از دست میرود.
این همه، گاهی دوستان میآیند و به ما سر میزنند، مثلاً دوستانی که چهارشنبهها برای شب فیلم میآمدند، میآیند اینجا، با هم چای میخوریم و حرف میزنیم.
خانهٔ قصه پررونقتر است؛ هر روز از ساعت ۹ صبح تا ۲ بعدازظهر درش باز است. قصهخوانی برای کودکان و آموزش زبان فارسی برای چند خانم محله از برنامههای این خانه در ایام جنگ بهشمار میرود. بچههای محله میآیند و میروند، ولی فعالیت آن خانه هم از جنگ متأثر شد؛ چون رفتوآمد مربیها _بهدلایلی که میدانیم_ کم شده است، اما تلاش کردیم درِ خانهها را نبندیم.

مربیهای خانهٔ همسایه هم تکوتوک به آن خانه سر میزنند، مثلاً مربیهای سفالگر و چرمکار و بقیه هنوز هرازگاهی میآیند و میروند، تا آنجا که شنیدهام همهٔشان در تهران ماندهاند، یکی از دوستان خانهٔ همسایه هم از فرصت استفاده کرده و به لارستان رفته تا تدارک تولید ببیند. طبیعتاً رونق آن خانه هم تحت تأثیر فضای جنگ قرار گرفته است.

-در این روزها چه کنیم که مثل یک خانهٔ پررونق پذیرای زندگی باشیم؟
من در طول این سالها آنقدر کارهای عقبمانده داشتم که از فرصت پیشآمده استفاده کردم، به کارهایم سروسامان دادم، مثلا کمی نوشته دربارهٔ شهر و تهران داشتم که به آنها نظم دادهام، عکسها را کنار هم چیدم و بهصورت یک کتابچه آرشیو کردم، همینطور مطالب روزنامهها را.
خیلی کار نکرده بود که باید انجامشان میدادیم که به پایان رسیدند، دیگر منتظر بودیم، دوستانی بیایند تا کنار هم به خوشی وقت بگذرانیم، در چهارشنبهسوری دوستانم آمدند،
بیشترین مسألهٔ تابآوری، ارتباط است، اگر ارتباط شما با جهان قطع نشود، تابآورید، ولی اگر در خانه بنشینید، مدام فیلم ببینید و کتاب بخوانید، حتما دلمرده میشوید.
شعر خواندیم و با چایوشیرینی کاممان را شیرین کردیم. برای عیددیدنی هم توی خانهٔ اردیبهشت مهمان داشتم. چند روز پیش بچهها برای تولد من آمدند به خانهٔ اردیبهشت.
تلاش کردم تا این روزها را مفید بگذرانم، نه اینکه حالا چون بیکارم، کتاب بخوانم؛ بیشترین مسألهٔ تابآوری، ارتباط است، اگر ارتباط شما با جهان قطع نشود، تابآورید، ولی اگر در خانه بنشینید، مدام فیلم ببینید و کتاب بخوانید، حتما دلمرده میشوید.
دو روز آخر اسفند را که تعطیل کردیم به مزگاه _جایی در نزدیکی نوشهر_ رفتم و سازهٔ یک اتاق ۶۰ متری را در بالای کتابخانهاش زدم. با این کارها، زندگی روال عادی خود را داشت، این اواخر چون کارهای آرشیویام را انجام داده و دیگر چاپ شده بود، نشستم و کارهای دلی انجام دادم، برای میناب کاری طراحی کردم، الان دارد رندر میشود، میخواهیم این را به بچههای میناب هدیه کنیم، شاید یک هفتهٔ دیگر بتوانیم در اودلاجان از این اثر هنری رونمایی کنیم، به خبرگزاریها اطلاع میدهیم که بیایند هدیهٔ خانهٔ اردیبهشت اودلاجان به میناب را ببینند، احتمالاً واکنشهایی خواهد داشت.

حالا هم دوستانی اینجا هستند و داریم دربارهٔ روز و روزگار با هم صحبت میکنیم. حتیالامکان دربارهٔ اینکه کجا را زدند و کجا را نزدند حرف نمیزنیم؛ چون مغز ما از همهٔ این خبرها پر است؛ همهٔ ما افسرده که نه، ولی دلنگران و ناراحت این اتفاقات هستیم؛ چون هر یک خانه و کارخانهای که خراب میشود، ثروت این مملکت است که از دست میرود. اصل قضیه این است که خسارت خیلی زیاد است. با همهٔ اینها ترجیح میدهیم که ارتباطمان با آدمها حفظ شود، به هم زنگ میزنیم، همدیگر را ملاقات میکنیم و بهاینترتیب، تا اینجا تاب آوردیم.
-انجام بعضی از این کارهایی که گفتید، تمرکز بالایی میخواهد، اما خیلی از ما از روال زندگی معمولی بهدرشدهایم، دربارهٔ کارهای کوچکی که این روزها میتوانیم انجام دهیم تا تغییرات خردوکلانی در حال خودمان و دیگران بهوجود بیاوریم، بگویید.
این روزها که از خانهٔ اردیبهشت به سمت خانه میروم، هر کدام از همسایهها را که میبینم حتماً سلاموعلیکشان میکنم، با آنها گپی کوچک میزنم، از جلوی بقالیها و حمام که رد میشوم باز سلام و حالواحوال میکنم، از این کوچکتر که نمیشود!
همین که آدمها احساس کنند مدنیتی در جامعهٔ ایران هست که به هم سلام میکنند کافی است. کسی مثل خانم دانشوران در خانهٔ قصه به زنهای محله زنگ زده که این روزها که بیکاراند و خودشان و بچهها توی خانهاند، بیایند خانهٔ قصه، فارسی یاد بگیرند.

مثلاً اگر من پزشک بودم با گروهی از پزشکها گروه درست میکردم و مشاورهٔ تلفنی به بیماران میدادم. اخیراً شنیدهام که در محلات اودلاجان و ناصرخسرو کسانی همدیگر را پیدا کرده و به هم خبر میدهند که فلان پیرمرد یا پیرزن آذوقه ندارد، حالش برای خرید خوب نیست، میروند بیرون، هم هوایشان عوض میشود و هم برای آنها خرید میکنند. هزارتا کار برای انجام هست و راه باز است. من هم در حد خودم کارهایی میکنم که آنچه گفتنی بود را گفتم و بخشی را پیش خودم نگهمیدارم.
-خاطرهای امیدوارانه از همین روزهای جنگ در یادتان هست؟
یک روز شنیدم قرار است منطقهٔ ۱۲ را بزنند، به من گفتند: مهندس، سعی کن اینجا نمانی.
به خودم گفتم منطقهٔ ۱۲ که چیزی برای زدن ندارد. اصلاً چه کسی گفته که مناطق دیگر امن است. عصری که میرفتم خانه، دکانها زودتر بستند، پیش خودم با تردید بهصرافت افتادم که بد نیست امشب اینجا نمانم، ولی باز به خود نهیب زدم که کجا بروم؟ پسرم تهران نبود، خواهرانم همینطور، دیدم جایی برای رفتن ندارم. این را در نظر نمیگیریم که بسیاری از مردم جایی برای گریختن از خطر ندارند.

ضمن اینکه چون خرافاتی نیستم (با لبخند)، فکر میکنم مرگ خودش آدم را میگیرد. چند روز پیش که رفتم نوشهر تا سازه بزنم، خانمی آنجا بود که برای درمان ادواری میرفت بیمارستان، بعد از ۲ ساعت، برگشت و گفت یک چیز عجیب
این روزها که از خانهٔ اردیبهشت به سمت خانه میروم، هر کدام از همسایهها را که میبینم حتماً سلاموعلیکشان میکنم، با آنها گپی کوچک میزنم، از جلوی بقالیها و حمام که رد میشوم باز سلام و حالواحوال میکنم، از این کوچکتر که نمیشود!
دیده است. او برایم تعریف کرد که زنی با یک همراه و با پای خودش آمده بود درمانگاه و به کادر درمان گفت که دیروز عصر حالش منقلب شد، اما بعد آن مسأله برطرف شد و خوابید. با این همه، همین که برای چکاپ آماده شد، فوت کرد.
این خانم ۵ روز پیش از واقعه مرگ، از تهران راهی نوشهر شده بود که در جنگ نمیرد، غافل از اینکه معادلات انسانی دارد عوض میشود، دست من و شما نیست چه بکنیم و نکنیم. با خیال راحت توی همین منطقهام و دعاگوی این هستم که ایرانیام.
-مخاطبان ما غالباً مدیران سازمانهای مردمنهاد، خیریهها، داوطلبان کارهای نیک و مردمی نیکاندیشاند، اهالی سمنها و خیریه در این روزهای دشوار چگونه سازمانشان را سرپا نگهدارند؟ داوطلبها چگونه کم نیاورند؟
من معتقدم در هر شرایطی میشود کار کرد، قصهای بسیار جذاب بهخاطرم آمده است؛ جنگلی آتش گرفته بود، گنجشکی از جویِ کناری در منقارش آب میریخت و روی آتش آب میپاشيد. حیوانات جنگل او را ابله خطاب کردند و پرسیدند: مگر با این منقار کوچک و رفتنوبرگشتنت چهقدر میتوانی آببیاوری که جنگل خاموش شود؟
گنجشک گفت: مهم این است که کاری را که میتوانستم، انجام دادهام.
کار کردن خیلی مهم است، ممکن است رفتوآمد محدود شده باشد، داوطلبها درحدی که میتوانند کار انجام دهند، خواهش میکنم که دوستان انجیاو کار نمایشی نکنند. در این روزگار دشوار تمرکزشان روی کار تخصصی سازمانشان باشد، حتماً نتیجهاش را میبینند.

گفتوگو از مهدیه رشیدی