راههای تابآوری در جنگ با استعانت از ادبیات و هنر
دکتر اسماعیل امینی؛ شاعر، استاد دانشگاه و مؤلف دهها جلد کتاب طنز، پژوهشی و شعر است، او که در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران سرباز بوده است، در گفتوگو با خیر ایران دربارهٔ امید، شوخیکردن با جنگ، خوشمحضری، تابآوری و همدلی با دیگران در روزهای دشوار سخن گفته است. این شاعر طنزپرداز همچنین سرودهای تازه از اشعار منتشرنشدهاش را دربارهٔ وطن دراختیار خیر ایران قرار داده است.
_ششم فروردین روز امید و شادباشنویسی است، با توجه به اینکه در کارنامه ادبی شما فهرست بلندبالایی از کتب نثر و اشعار طنز وجود دارد، لطفاً بگویید امید و شادباشی را چگونه به زندگی روزمره راه دهیم؟
با اینکه فرهنگ در گذشته بهدست عموم مردم بود، متاسفانه از عصر مشروطه تا امروز جریان تحصیلکرده، روشنفکر، کتابخوان و اهل نوشتن، فرهنگ را به دست گرفتهاند. آنها شادی را سَبُکی یا عوامانه دانستند، به اندوه تظاهر کردند و آن را نشانهٔ خردمندی و فلسفهاندیشی شمردند، تصور بر این بود که اگر ترانه، شعر و موسیقیِ شاد سروده و ساخته شود، سطحی و تفریحی است و غم اصالت دارد؛ این شد که آدمها _حتی بهدروغ_ تظاهر میکنند که اندوهگین و ناامیداند.
شادمانی انسان بهمعنی بیاعتنایی به غم دیگران نیست، بلکه بخشش نسبتبهخود و دیگران است، مثل کسی که به خودش عطر میزند یا لباس خوب میپوشد، وقتی آدم آراسته و معطر است، هم خودش خوشحال میشود و هم دیگران را شاد میکند، این احترام به دیگران هم هست.

اگر با لبخند به سر کلاس بروم و بگویموبخندم چیزی از عظمتم کم نمیشود، اصلاً لازم نیست عظمت داشته باشم، دانشجو وقتی من را میبیند، باید احساس کند یکی از دوستانش را دیده است.
آدمها برای اینکه هیبت خود را حفظ کنند، غالباً اخم میکنند یا با اندوه حرف میزنند، اما آدم هم باید شاد باشد و هم یاد بگیرد آن را در نوشتهها، شعرها، هنرهای نمایشی، موسیقی و حتی تحلیلها بهکار ببرد. این کمک میکند حالوهوای ما تغییر کند و نسبت به هم صمیمیتر باشیم.
بزرگان گذشتهٔ ما؛ چه اولیای دینی و چه اهالی قلم حضورشان شادی میآفرید. مثلاً سعدی خوشمحضر بوده؛ یعنی دیدنش حال را خوش میکرده و با مردم خوشرفتار بوده است یا رسولالله با بچههای کوچه، بازی میکردند، بهحدی که بچهها سوار کولشان میشدند، مهربانی و شادمانی از آن کسانی است که روح بزرگی دارند.

_طنزگویی را یاد بگیریم یا فهمِ طنز را؟
طنز، صورت سادهٔ گفتنوخندیدن نیست، گاهی خیلی ظریف است، تاحدی که از جلوی چشم رد میشود، اما آدم میخواندش و متوجهاش نمیشود، باید بیشتر تأمل کنیم، مثلاً حافظ میگوید: «غلام نرگس مست تو تاجداراناند»
یعنی شاهها غلام چشم تواند، روشن است که شوخی است، شاه دربرابر هیچکس سرخم نمیکرد، ولی در این مصراع شاهها وقتی به چشمت میرسند، غلام چشمت میشوند یا وقتی به هم میرسیم میگوییم: «قدمت سر چشم».
قدمی که روی چشم باشد، تصورش خندهآور است. حافظ در شعری دیگر میگوید: «لطفها میکنی ای خاک درت، تاج سرم»، خاکِ درِ یکی تاج سرِ کسی باشد!
-طنز در دورهٔ دشوار چه کارکردی دارد؟ اصلاً چطور مثل طنزپردازها به جهان نگاه کنیم؟
دو صورت در گذشته وجود داشته است، گونهای از طنز با روایتهای مسلط و رفتارهای تبلیغاتی در جنگ شوخی میکند، تناقضهای رفتاری و مضحکبودنشان را نشان میدهد؛ چون رفتار تبلیغاتی در ظاهر خیلی جدی بهنظر
یک روز آمدم خانه، تلویزیون ما سربازان اسیر بعثی را نشان میداد، دیدم مادرم دارد گریه میکند. گفتم: مادر برای این بعثیها چرا گریه میکنید؟ گفت: ببین اسماعیل، تو میگویی اینها بعثیاند، من میگویم اینها مادر دارند. تو آمدی خانه، من خوشحال نشدم؟ او هم اگر برود خانه، مادرش خوشحال میشود.
میآید، ولی از بیرون بهخاطر ناسازگاریهایی که در آن هست، خیلی خندهدار است، مثلاً اهل سیاست چیزی میگویند و جوری دیگر رفتار میکنند یا در تفسیر اتفاقات، متفاوت از آدمهای معمولیاند، آنها درمقابلِ حماسههای رسمیای که اهالی قدرت ارائهشان میکردند، نقیضه میساختند و با آن حماسه شوخی میکردند. این شوخی در همهٔ کشورها و فرهنگها وجود داشته است و به آن حماسهٔ مضحک میگویند.
نوع دیگر این است که خود مردم برای ازبینبردن هیبتِ دشواریها با حادثهها شوخی میکنند، مثلاً با اینکه موشک میرسد و خانه خراب میشود یا اینکه شبها آدم تا صبح خواب ندارد و عید به این صورت درآمده که میبینیم.
اتفاقاَ بین کسانی که میجنگیدند این شوخیها رایج بوده است، بهعنوان نمونه، «بفرمایید خمپاره»، از جنس شوخیهای اینچنینی است. مجموعهای از شوخیِ میان رزمندگان را _کسانی که دستی بر ادبیات دفاع مقدس داشتهاند_ جمعآوری کردهاند، بخشی را هم خود مردم دربارهٔ آنچه مسلط و رسمی است، ساختهاند.

-از دیدگاه شما، چه مؤلفههایی در ادبیات (شعر، داستان، طنز) موجب میشود تابآوری خود را در مواجهه با سختیها و مصائب این جنگ افزایش دهیم؟
مشابه این شرایط و حتی سختتر از آن در تاریخ ما وجود دارد، مثل مقطعی که مغول به ما حمله میکند یا در جنگ جهانی اول که در ایران قحطی رخ میدهد، در جنگ جهانی دوم هم متفقین ایران را از هر طرف اشغال میکنند. در آن جنگ نیز سختی و قحطی پیش میآید، بازتاب آن دوران در تاریخ ادبیات آمده است.
در میان انفجار بمبها، صدای هواپیماها، شلیک توپها و در گذشته هیاهوی اسبهای دشمن، صدای زندگی گم میشود و کارهای روزمره زندگی تحتتأثیر جنگ قرار میگیرد، کارهای سادهای چون آبدادن به گلهای باغچه، سفرهچیدن، دورهمنشستن و از احوال هم پرسیدن فراموش میشود.
سیاست، نگاه کلی و کلان به همه چیز دارد؛ جزئیات، زیبایی، عواطف انسانی و زندگی در آن اهمیت ندارند، برعکس، ادبیات به جزئیات توجه میکند و در شرایط سخت، این توجه بیشتر هم میشود، مثلاً در شرایط دشوار جنگ جهانی دوم در ایران، علامه دهخدا «امثالوحکم» و «لغتنامه» را در خلوت خود مینویسد.
شاعرها دربارهٔ زیبایی، عشق و طبیعت شعر میگویند؛ چون میخواهند زیبایی عیان باشد و به خشونت دچار نشود. آنها از احوال خود و دیگران سراغ میگیرند.
این شعر را سهراب سپهری گفته است:
«یک نفر دیشب مُرد
و هنوز نان گندم خوب است
و هنوز آب میریزد پایین
اسبها مینوشند»
من در زمان جنگ عراق با ایران، سرباز بودم. شرایط در پایان بسیار سخت شده بود. تهران را موشکباران کرده و مردم از شهر رفته بودند، در سکوت مطلق شهر، آدمهایی که مانده بودند _در خیابان، مغارهها و کتابخانههایی که باز بودند_ وقتی به هم میرسیدند انگار چشمشان آشنا دیده بود، آنها حال همدیگر را میپرسیدند، بچهها در مناطق جنگی میگفتند در سنگرهایمان برای خودمان گلوگیاه پرورش میدادیم؛ بعضیها از کبوتر و پرندههای کوچک مثل گنجشک نگهداری میکردند تا دربرابر خشونت جنگ، لطافت زندگی را انتخاب کنند. این بخش _بهصورت عینی_ امید، زندگی وعواطف انسانی را زنده نگهمیدارد.
در صورت کلیتر _بهلحاظ فکری و هویتی_ تکیهگاههایی چون تاریخ، موسیقی، آدابورسوم، همبستگی فکری و منابع داریم.
«ای ایران ای مرز پرگهر»، سرودی است ۸۰ ساله که همهٔ ایرانیها با هر عقیدهای در جهان زمزمهاش میکنند و برایشان عزیز است، حسین گلگلاب این شعر را زمانی نوشته که پایتخت پر از سرباز خارجی بوده است. این اثر تکیهگاه مشترک ماند و خواهد ماند. بارها تلاش کردند سفرهٔ هفتسین را از بین ببرند، اما نشد؛ چون این آیین، از دل ۳۰۰۰ سال تاریخ سربرآورده بود، حتی اسم ایران و اساطیرش تکیهگاه ما در لحظات سخت بودهاند.

-در این روزها چه کتابهایی بخوانیم؟
بزرگترین آفت جنگ، احساسِ تنهایی است؛ آدم احساس میکند این بلا فقط بر سر خودش آمده است یا بلایی که آمده فقط در این دوره بر کشورش نازل شده است، کتابهایی که ما را از دو تنهاییِ جغرافیایی و تنهاییِ تاریخی دربیاورند، بسیار کمککنندهاند.
خوب است بدانیم در گذشتهٔ تاریخ، کشورها و نسلهای دیگر در چنین شرایطی چه کردهاند، کسی اگر حوصله داشته باشد، خوب است کتاب تاریخ معاصر را بخواند تا ببیند چه آدمهایی با چه ادعاهایی آمده و چه تغییراتی کردهاند.
اگر خواندن کتاب تاریخ برایشان دشوار است، مجموعهٔ شعر زندگی، مجموعهای مناسب برای این روزهاست. حدود ۲۰
در آن سالها کمبود نان داشتیم و به هر کس تا ۵ نان لواش بیشتر نمیرسید، تازه دوسهساعت باید در صف میایستادی. یک روز دیدم نانوا یک بستهٔ بزرگ لواش برای یک نفر کنار گذاشت. مرد که آمد نان را بردارد، گفتم: میخواهی کجا ببری؟ گفت: میخواهد قحطی شود. گفتم: اگر قحطی شد، همهٔ همسایههایت از گشنگی بمیرند، تو بنشینی لواش بخوری! خندهاش گرفت. گفت: راست میگویی. چه اشتباه بزرگی! نانها را توی نانوایی گذاشت و رفت. گفته بود، آنها را مجانی بدهید به مردم، درحالیکه پولش را داده بود.
کتاب است که هر کس با توجه به علاقهٔ خود یکیاش را میتواند بخواند، هر کدام از کتابها به نام یک شاعر است، مثلاً یکی از آنها دربارهٔ شعروزندگی فروغ فرخزاد است، دیگری دربارهٔ شعروزندگی سهراب سپهری و... . این مجموعه را نشر ثالث منتشر کرده است؛ مجموعهای است که فرازوفرودهای زندگی شاعران، تفسیر اشعار و منتخب سرودههایشان را در آن خواهند دید.
مجموعهٔ شعر دیگر مجموعهٔ «جنگ بهروایت غیررسمی» است که کامیار عابدی آن را گردآوری کرده است؛ در جنگ بهروایت غیررسمی شعرهای دورهٔ جنگ با عراق را از قلم شاعرانی میبینیم که همراه روایت رسمی نبودند؛ یعنی کسانی که حرف متفاوتی داشتند و حتی مخالف جنگ بودند.
در کتاب «کارنامهٔ شعر زنان» (صد سال شعر زنان ایران) از نشر مروارید، شعر زنان معاصر و مشروطه گردآوری شده است. هر کس با توجه به حالوهوا و تخصص خود هر یک را میتواند انتخاب کند.
کتاب دیگر «تاریخ شعر زنان» است که خاتم دکتر کراچی آن را نوشته است. او دربارهٔ شعر زنان تا قرن هشتم تحقیق کرده است. این اثر کار متفاوتی است؛ چون در تاریخ ادبیات ما رسم نبود زنان را معرفی کنند و هیچچیزی دربارهٔشان نمیدانستیم.
-پس ادبیات که توجه به جزئیات، زیبایی و زندگی دارد، در روزگار جنگ بیشتر از همه در شعر زنان نمود پیدا میکند؟
بله، چون زنان تابع روایتهای متداول نیستند، نظام قدرت یا نمایندهٔ قدرت سیاسی است یا نمایندهٔ سنتهای مختلف. البته نظامهای سیاسیای هم وجود دارد که در احزاب مختلف بوده است. شعر مردان بازتاب یکی از نظامهای قدرت است. در شعر زنان غالباً مقابله با نظامهای قدرت _از جمله مقابله با سنت_ وجود دارد؛ بهخاطر همین است که شعر زنان بسیار خواندنی و متفاوت است.
-گفتید در جنگ هشتساله سرباز بودهاید، به نظر میرسد در شرایط دشوارتری نسبت به زمان اکنون قرار داشتید، آدمهایی که از شرایط سختتر عبور کردهاند، چیزهایی را میبینند که بقیه نمیبینند. شما در آن روزها چه دیدید و در این روزها چه میبینید؟
در آن روزگار سطح و تنوع زندگی مردم از حیث تکنولوژی، نانوغذا، معماری خانهها و لباس پایینتر از حالا بود، سطح عمومی رفاه هم چنین بود. اکنون امکانات و دسترسیها بیشتر شده، اما تفاوت بزرگتر این است که الان مناسبات خیلی پیچیده شده، آن موقع آدمها سادهتر به هم اعتماد میکردند. ما سرباز که بودیم اگر تاکسی سوار میشدیم، از ما کرایه نمیگرفتند، اگر از مغازه خرید میکردیم، میگفتند: ولش کن، تو سربازی، نمیخواهد چیزی بدهی. در آن سالها کمبود نان داشتیم و به هر کس تا ۵ نان لواش بیشتر نمیرسید، تازه دوسهساعت باید در صف میایستادی. یک روز دیدم نانوا یک بستهٔ بزرگ لواش برای یک نفر کنار گذاشت. مرد که آمد نان را بردارد، گفتم: میخواهی کجا ببری؟
گفت: میخواهد قحطی شود.
گفتم: اگر قحطی شد، همهٔ همسایههایت از گشنگی بمیرند، تو بنشینی لواش بخوری!
خندهاش گرفت. گفت: راست میگویی. چه اشتباه بزرگی!
نانها را توی نانوایی گذاشت و رفت. گفته بود آنها را مجانی بدهند به مردم، درحالیکه پولش را داده بود.
ما در شرایط سخت با هم دوست میشویم. آن موقع این دوستی خیلی بیشتر بود و رسانههای داخلی و خارجی با مردم مهربانتر بودند، روزگاری که من سرباز بودم بیپروا نسبت به مردم دهانکجی نمیکردند.
در بالاوپایین روزگار و سختشدن شرایط، آدمها ماهیت خود را نشان میدهند، آدم باید خیلی مراقب باشد که مطابق هویت خود و آنچه از او انتظار میرود، رفتار کند.

یک روز آمدم خانه، تلویزیون ما سربازان اسیر بعثی را نشان میداد، دیدم مادرم دارد گریه میکند. گفتم: مادر برای این بعثیها چرا گریه میکنید؟
گفت: ببین اسماعیل، تو میگویی اینها بعثیاند، من میگویم اینها مادر دارند. تو آمدی خانه، من خوشحال نشدم؟ او هم اگر برود خانه، مادرش خوشحال میشود.
اگر چنین نگاهی به هستی و انسان داشته باشیم، دلمان نمیآید که هر کاری بکنیم، از آسیب دیگران خوشحال نمیشویم، آسیبزدن به دیگران پیروزی نیست، مختلکردن زندگی دیگران شکست است، فتح نیست.
-در همین فضای آسیب و اخبار غمانگیز خرابیها، ادبیات چگونه امید را به ما برمیگرداند؟
امید واهی درست نیست. امید اصلی در ادبیات یعنی ادارهٔ جهان و رزق بشر بهدست بشر نیست؛ یعنی یک خدای قادر حکیم هست که او جهان را اداره میکند.
او هر کار دلش بخواهد میکند، فعال مایشاء است، تکیهگاه اصلی امید از قدیم به خداوند بوده است، خداوند تقدیر جهان را می نویسد و امضا میکند.
حافظ میگوید: «کار خود گر به خدا بازگذاری حافظ / ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی»
حافظ در تلخترین روزگار این را میگوید؛ چون حملهٔ مغول رخ داده است و اوضاع شیراز آشفته است و مدام قدرت بین امیران محلی جابهجا میشود، فرزندِ امیر، پدرش را کور کرده بود تا جانشینش شود. غزلهای دلنشین حافظ دربارهٔ عشق، مستی، زندگی و زیبایی در تلخترین شرایط گفته شده و بازتاب آن شرایط تلخ است که زیبایی آفریده است، او نخواسته به آن تلخی و پلیدی تن بدهد.
-در پایان خوشحال میشویم یکی از شعرهای تازهسرودهٔ شما را دربارهٔ وطن بشنویم.
«غمگین نبینمت، ایران!
تنها نبینمت، تهران!
دردت به جانم ایرانم!
ایرانِ دستخوش طوفان
در ورطهها نخواهی ماند
زیرا خداست کشتیبان
با ابر، گریه میبارم
با غصههای بیپایان
همرنجِ کودکی زخمی
همدردِ مادری نالان
آتش گرفتهام آتش
ویران نشستهام، ویران
با آسمان ببین مرگ است
آتش به جان بزن باران
اهریمنانِ جنگافروز
شیطان همه، همه شیطان
ایرانیان سرافرازان
رزمندگان سلحشوران
صف در مصافِ اهریمن
دلهای روشن از ایمان
سربازهای غیرتمند
اسفندهای آتشدان
در غربتند و گمنامی
آماج خشم ناانسان
از چشم زخمِ اهریمن
انسان در آتش است این سان
خاکستری که ققنوس است
این آتشیست جاویدان
غم میرود تو میمانی
لبخند بر لب و شادان
تهران، دلیرِ من، تهران
ایران، عزیزِ ما، ایران»
گفتوگو از مهدیه رشیدی