قسمت چهارم: فروتنی؛ امتداد انسان در دلِ دیگران
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، در جهانبینی صائب تبریزی، خاکساری ویژگی انسانِ دریادل است؛ کسی که پیش از خود دل در گروی آسایش دیگری دارد. این ویژگی چنان در نهاد شاعر ریشه دوانده که آن را خصلتی سرشتی میداند؛ همچون گوهری که اگر به زیر پا هم بیفتد، بهایش همچنان بهجای خود باقیست.
همچنین در منظومهٔ فکری صائب، شعر –و به پیروی از آن، وجود شاعر– گوهری است که اگرچه در غبار فرونشسته، اما همواره گرانبهاست؛ ازاینرو، شاعر از تیر حاسدان و طعنهٔ بدگویان هراسی به دل راه نمیدهد و بهخوبی میداند ارزش گوهر کلام او به قضاوت دیگران وابسته نیست.

رواداری و صبر در برابر حاسدان
در نگاه روادارانهٔ صائب، آزار حاسدان مایهٔ رنج بیهوده نیست و میتواند تلنگری بیدارکننده باشد. او از دل رنجها تجربهٔ معرفتشناختی بیرون میکشد و از دل دشمنی، آگاهی میجوید:
«خار اگر ریزند ارباب حسد در دیدهام
مایهٔ بینش شود در چشم خونبارم چو شمع»
در این منظر، رنجهای بیرونی آنگاه ارزش مییابند که به صیقل روح و پرورش درون بینجامند؛ ازاینرو، خاکساری و غربت، اگر اسباب تعالی انسان شوند، دیگر نکوهیده نیستند؛ بلکه همچون دایهای گوهر وجود آدمی را پرورش میدهند:
«کی ز خواریهای غربت میکند پروا گهر
دایه از گرد یتیمی داشت در دریا گهر
در این مسیر متعالی، ازخودگذشتگی و توجه به نیاز مردم آستانهٔ وجود انسان خاکسار را قبله حاجات میکند:
«خاک مراد خلق شود آستانهاش
هرکس که بگذرد ز سر آرزوی خویش»
خاموشی در برابر نااهلان
در روزگاری که سخن خریدار ندارد، صائب خاموشی را بر فریاد ترجیح میدهد. این خاموشی از سر ضعف نیست، که گزینشی آگاهانه برای پاسداشت ارزش کلام است. چنانکه حافظ از زبان شمع، سوختن بیثمر را چنین تصویر میکند:
«میان خنده میگریم که چون شمع اندرین مجلس
زبان آتشینم هست، لیکن درنمیگیرد»
و صائب نیز با لحنی دیگر، همین خاموشی آگاهانه را بازمیگوید:
«میچکد چون شمع، صائب! آتش از گفتار من
صرفه در گویائی من نیست، خاموشم گذار»

خاکساری عاشقانهٔ صائب
صائب، به پیروی از سنت ادب فارسی و منش عرفانی خویش، در عشق زمینی نیز خاکسار است؛ بااینحال این فروتنی از سر ناتوانی نیست و از عظمت تجربهٔ عشق برمیخیزد. قامت خمیدهٔ عاشق در این نگاه حکایت از محرابی دارد که قبلهنمای عاشقان است و مرکز نیاز و دعا:
«از آن زمان که مرا عشق زیر بار کشید
قد خمیدهٔ من قبلهٔ دعا گردید
ز ریزش دل من اندکی خبر دارد
کسی که دامن گل از کَفَش رها گردید»
تواضع در عین خودباوری
در شعر صائب، تواضع بهمعنای نفی خویش نیست؛ بلکه بهمعنی دیدن دیگری است. فروتنی فرصتی ارزشمند است که رسیدن به آن از مسیر آگاهی از جایگاه راستین خویش و وسعت اندیشه میگذرد. صائب اگرچه در کردار، خود را فروتن میانگارد، اما در سخنوری عمیقاً به توانایی خویش باور دارد. در اصل، فروتنی او از عزتِنفس بالایش سرچشمه میگیرد؛ چنانکه خود میگوید:
«صائب ز هرکه هست به کردار کمترم
در گفتوگو اگرچه ندارم قرین خویش»
«زیرِ پای خود نبیند همت سرشار من
گر مرا ریزند چون دریا به زیرِ پا گهر»
در شعر صائب، خاکساری هرگز به بهای فروختن کرامت انسانی نیست. او بر جوهر ذات آدمی پای میفشارد و سخن را گوهری میداند که از زر و سیم والاتر است:
«جوهر ذاتی به نور عاریت محتاج نیست
در شب تار از فروغ خود شود پیدا گهر
ماه کنعان را برابر میکند با سیمِ قلب
در ترازو آن که میسنجد سخن را با گهر»
چنانکه ذکر شد، فروتنی از غنای روحی شاعر سرچشمه میگیرد و نهتنها از ارزش انسان نمیکاهد، که بر آن میافزاید:
«خاکساری قسمت صاحبدلان امروز نیست
در صدف گرد یتیمی داشت بر سیما گوهر
...
خاکساری کم نسازد صائب آبروی مرد
از بهای خود نمیافتد به زیرِ پا گهر»
در یک کلام، در شعر صائب تبریزی نسبت «خود» با «دیگری» بهگونهای فروتنانه تعریف میشود. در این مرتبه، خاکساری شاهراه توجه به دیگری است، بیآنکه از ارزش انسان متواضع کاسته شود؛ بنابراین شاعر میکوشد زیستی فراتر از خواهشهای نفسانی داشته باشد تا آستانهای برای برآمدن حاجت خلق باشد.
اوج این اندیشه در سنت عرفانی ما در اصطلاح «واسطهٔ فیض» و در قامت ویژگیهای «انسان کامل» به چشم میخورد. در نهایت، خاکساری در نگاه صائب، شیوهای برای گسترش حضور انسان در جهان و پیونددادن ارزش فردی با خیر جمعی است.

یادداشت از نیلوفر بختیاری