قسمت سوم: نانِ خشک و چشمِ سیر؛ فقر سربلند در اشعار صائب تبریزی
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، در غزل صائب تبریزی؛ شاعر نکتهدان و مضمونپرداز عصر صفویه، مفهوم فقر _بهمعنای گستردهٔ عرفانیاش_ بسامدی چشمگیر دارد. در چنین اشعاری شاعر فقر انتخابی خود را با توانگری دیگران برابر میداند و از ابراز گلایه و حسرت در کلام او اندک نشانهای نیست. در ادامه، نمونهای از این ابیات را میخوانیم:
۱. «فقر را از حفظ آبرو توانگر میکنم
نانِ خشک خود به آبِ زندگی تَر میکنم»
فقر در اصطلاح عرفانی مرحلهایست که در آن سالکِ راهِ حق از تعلقات دنیوی بهکلی دل میکند تا به حق نزدیکتر شود. جلوهٔ فقر هم بهعنوان یک مرحله از مراحل سلوک، هم بهمعنای فقدانِ داراییهایِ اینجهانی در ادبیات فارسی بهچشم میخورد که معمولاً با مرحلهٔ فنا؛ بهمعنای نادیدن خود و توجه تمام به حق همراه است. در اشعار صائب نیز فقر با مضامینی چون گوشهگیری، فراغت از دنیا، قناعت، سیرچشمی، خلوت و حفظ آبرو پیوند دارد.
در برخی ابیات، شاعر با شخصیتبخشی به واژهٔ فقر و ایجاد تقابل میان فقر و توانمندی، ترکیبِ متناقضنمایِ توانگری فقر را ساخته است تا درضمن سخنش به اهمیت این مرحله از سلوک خود اشاره کند. زندگی در چنین جایگاهی بهقدری برای شاعر ارزشمند است که دم نمیزند و بههیچوجه اظهار نیاز نمیکند. از ویژگیهای چنین سالکی دمنزدن و حفظ آبرو در عین فقر است که از عزت نفس سالک خبر میدهد. چنانکه حافظ شیراز میگوید:
«ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم
با پادشه بگوی که روزی مقدر است»
از طرفی این مضمون میتواند طعن و کنایهای باشد به عارفنمایانی که در زمانهٔ صائب، با اظهار فقر از مردم طلب روزی و بهاصطلاحِ عارفانه «فتوحات» میکنند.
امیربانو کریمی در کتاب دویستویک غزل از صائب، بیت حاضر را چنین معنا کرده است: «از فرط حفظِ آبرو، فقر را توانگری میدهم.» این صائبشناس و ادیب سرشناس معتقد است در این بیت «نان خشک» تمثیل فقر و «آب حیات»، که در باور اسطورهای زندگی جاوید میبخشد، تمثیل آبروست.

۲. «دعوی گردنفرازی با اسیری چون کنم
در صف آزادمردان این دلیری چون کنم
فقرِ تنها بیفنا، چون دعوی بیشاهدست
با وجود هستی اظهارِ فقیری چون کنم
...
من که نتوانم گلیم خود بر آوردن ز آب
دیگری را از فقیران دستگیری چون کنم»
صائب همچنین در غزل دیگری ضمن اینکه مدعیان دستگیری از مردم را نقد میکند، تواضع و فرودستی پیشه میکند. چنانکه در ادامهٔ غزل سروده است:
«گر ندارم گوشهای در فقر عذر من بهجاست
از گرفتن عار دارم، گوشهگیری چون کنم»
او ضمن حسن تعلیل یا همان علت شاعرانهای که برای گوشهگیری خود میآورد، با فعل گرفتن نیز بازی زبانی میکند. درحقیقت، معنای بیت، ناظر به این ادعاست که من اهل گرفتن و طلبکردن نیاز از دیگران نیستم، پس فرآیند گرفتن برای من به گوشهگرفتن خلاصه میشود؛ که اصطلاحی عرفانی در توضیح ریاضت و مرحلهٔ فقر است. لازمهٔ این کار نیز دوریگزیدن از خلق است تا نزدیکی به حق و فنای فیالله محقق شود.
امیربانو کریمی معتقد است مفهوم کلی این غزل تعریض و طعنه به مدعیان فقر و درویشی است که با وجود دنیاداری و عجز و ضعف، ادعای آزادگی و دستگیری سالکان را دارند. به بیانِ دیگر، شاعر از اینکه در زمرهٔ درویشان نیست، خوشحال است؛ چون آنان را اهل تظاهر و فریب میداند. شاعر همچنین در بیت ششم متذکر میشود که اهل اخاذی و پولگرفتن از مردم نیست و برای همین گوشهٔ عزلت نمیگیرد.
۳.«ما دل از دنیای پوچ بیبقا برداشتیم
یکقلم، زین استخوان دل چون هما برداشتیم»
در بیت فوق «یکقلم» به معنای یکباره و بهطور کلی است و بیت حاضر نیز به مرحلهٔ فقر و گوشهگیری و رهایی از تعلقات دنیوی اشاره دارد. از سوی دیگر، هما پرندهایست مردارخوار که در باور عامیانه به خلوتگزینی، بلندپروازی و مردمگریزی شهرت دارد؛ بنابراین، اگر زمانی در میان خلق ظاهر شود و سایهٔ او بر سر کسی بیفتد، سبب سعادت میشود.
در این بیت شاعر خود را همچون همایی میداند که میدانیم غذای او مغز استخوان است. مغز استخوان تمثیل هنرمندانهای از دنیاست. شاعر میگوید: من همایی هستم که به این دنیا که چون استخوان ناچیزی است، دل نمیبندم و خلوت خود را به خواستهای ناچیز ترجیح میدهم.
۴. «از لبِ خشک، مهیا لبِ نانم کردند
فارغ از نعمتِ الوانِ جهانم کردند»
در بیت حاضر، مقصود از لب نان، تکهنان اندک است و داشتنِ لبِ خشک کنایه از محرومی و قناعت است. با درنظرگرفتن این کلمات، بیت دارای دو معناست؛ اول آنکه رزق شاعر سوز و حرمان است و از نعمتهای دیگر فراغت؛ دیگر آنکه بهسبب قناعت و امساک از نعمات عالم، بینیاز است.
درمجموع، مضامین فقراندیشانهٔ صائب، از گوشهگیری در خلوت تا عدم اظهار نیاز و چشمداشت به دیگران، ریشه در مؤلفههای عرفانی حاکم بر زمانهٔ دارد و چهرهٔ شاعر در این گونه ابیات چهرهای عزتمند، قانع و سیرچشم است.
منبع: دویستویک غزل صائب به انتخاب و شرح و تفسیر دکتر امیربانوی کریمی
