کد خبر:۴۹۱۷
به‌بهانهٔ سال‌مرگ فروغ فرخزاد؛

شعر فروغ؛ زبان همدلی با رنج‌های معاصر

شعر فروغ فرخزاد تلاشی است برای دیدن انسان‌‌های فراموش‌شده که در هیاهوی زندگی روزمره به چشم نمی‌آیند. این یادداشت نشان می‌دهد چگونه زبان فروغ، از رنج فردی عبور می‌کند و صدای انسان‌های خاموش را به متن شعر خود فرامی‌خواند.
شعر فروغ؛ زبان همدلی با رنج‌های معاصر

 به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، در شعر فروغ فرخزاد، از مجموعه‌های نخست؛ «اسیر» و «دیوار» تا «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» نوعی استحالهٔ فکری به چشم می‌خورد. در سیر زمانی این آثار، «منِ» رمانتیک و رنجور شاعر به‌تدریج به یک «ما»ی تاریخیِ مسئول نزدیک می‌شود. در واقع، آنچه شعر او را در میان هم‌عصرانش برجسته می‌کند، توجه مداوم به رنج انسانِ امروز است. در سال‌مرگ فروغ فرخزاد، این یادداشت نسبت انسان‌گرایی و همدلیِ زبانی را در جهان شعری فروغ بازخوانی می‌کند.

 

شعر فروغ؛ زبان همدلی با رنج‌های معاصر

 

انسان مدرن؛ کالبدی خوشبخت، اما بی‌جان

 در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، فروغ تصویری از انسان ازدرون‌تهی ارائه می‌دهد؛ انسانی که نشانه‌های زیستن را دارد، اما از حیاتِ معنوی خالی شده است. او از «جنازه‌هایی» سخن می‌گوید که نفس می‌کشند، خرید می‌کنند، فکر می‌کنند، اما در حقیقت مرده‌اند:

«جنازه‌های خوشبخت

جنازه‌های ملول

جنازه‌های ساکت متفکر

جنازه‌های خوش‌برخورد، خوش‌پوش، خوش‌خوراک

در ایستگاه‌های وقت‌های معین

و در زمینه‌ٔ مشکوک نورهای موقت

و شهوتِ خریدِ میوه‌هایِ بیهودگی» 

 تعبیر «دست‌های سیمانی» در ادامهٔ همین شعر، تصویر روشن نسلی است که جهانی سخت و سیمانی برای خود بنا کرده و در میان سازه‌های بی‌روح آن دفن شده است. دست‌های این انسان دیگر نمی‌آفرینند و نمی‌نوازند. همدلیِ

رنج در این چشم‌انداز به‌معنای پایان نیست. «داس‌های واژگون‌شدهٔ بیکار» و «ویرانه‌های باغ تخیل» نشانه‌های وقفه و انتظارند، اما در دل همین سکون، امکان رویش نهفته است. ایمان فروغ از دل تجربه برمی‌آید؛ ایمانی که مرگ را در متن زندگی می‌بیند و آن را جزئی از تحرک و پویایی آن می‌داند.

زبانی فروغ از همین نقطه است که آغاز می‌شود؛ از دیدنِ انسان‌هایی که در هیاهوی مصرف‌گرایی و عادت فراموش شده‌اند؛ بی‌آن‌که شاعر خود را بیرون از این وضعیت بداند و از بالا به موضوع نگاه کند.

«دیدار در شب» و بازگرداندن حاشیه به متن

 در شعر «دیدار در شب»، تنهایی شاعر رنگی اجتماعی می‌گیرد. او در مسیر خود با چهره‌هایی روبه‌رو می‌شود که هر یک نشانه‌ای از وضعیت انسان شهری‌اند:

«من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه‌های پریده‌رنگ

و چند رفتگر 

که بوی خاکروبه و توتون می‌دادند

و گشتیان خستهٔ خواب‌آلود

با هیچ‌چیز روبه‌رو نشدم» 

 «مجسمه‌های پریده‌رنگ» یادآور انسان‌های هویت‌باخته‌اند. در مقابل، «رفتگران» و «گشتیان» حضوری زنده‌تر دارند؛ کسانی که هرچند درحاشیه‌اند، اما در تماس با واقعیت زیسته‌اند. فروغ با دقتی شاعرانه این چهره‌های کم‌صدا را به جهان شعری خود می‌آورد. آنان دیگر صرفاً بخشی از پس‌زمینه نیستند؛ بلکه روی صحنه‌اند.

«بر او ببخشایید» و دیگری به‌مثابهٔ سوژه

در شعر «بر او ببخشایید»، مسئلهٔ «حق زیستن» محور قرار می‌گیرد: 

«بر او ببخشائید

بر او که گاه‌گاه

پیوند دردناک وجودش را

با آب‌های راکد

و حفره‌های خالی، از یاد می‌برد

و ابلهانه می‌پندارد

که حق زیستن دارد» 

 «آب‌های راکد» و «حفره‌های خالی» فضایی سرد و گورستانی می‌سازند و در کنار تعبیر «حق زیستن» طنینی تلخ ایجاد می‌کنند. بااین‌حال، تمرکز شعر بر «او»ست. فروغ از دیگری سخن می‌گوید و او را در مقام سوژه می‌نشاند. همدلیِ زبانی در این‌جا به‌معنای دادنِ مجال حضور و دیده‌شدن است؛ تلاشی برای شنیدن صدای کسی که همیشه موضوع روایت بوده، نه راوی آن. در شعر «عروسک کوکی» نیز همین حساسیت نسبت به زنان محوشده دیده می‌شود: 

«می‌توان همچون عروسک‌های کوکی بود

با دو چشم شیشه‌ای دنیای خود را دید

می‌توان در جعبه‌ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سال‌ها در لابه‌لای تور و پولک خفت» 

بازتعریف زنانگی؛ از حاشیه تا خودآگاهی

 در شعر فروغ، بازتعریف زنانگی از مواجهه با دیگریِ طردشده آغاز می‌شود و به خودآگاهیِ زنِ راوی می‌رسد. او هویت زنانه را مستقل و یگانه تصویر می‌کند و آن را از قالب‌های تحمیلی بیرون می‌آورد. در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» می‌خوانیم:

«و این منم

زنی تنها

در آستانهٔ فصلی سرد» 

 صفت «تنها» در کنار «زن» بر فردیت و هویت‌مندی تأکید می‌کند. در «دلم برای باغچه می‌سوزد» نیز زنی را می‌بینیم که در چرخه‌ای تصنعی گرفتار شده است:

«او در میان خانهٔ مصنوعی‌اش

و در پناه عشق همسر مصنوعی‌اش

و زیر شاخه‌های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی می‌خواند

و بچه‌های طبیعی می‌زاید» 

 تکرار واژهٔ «مصنوعی» فضای زندگی‌ای را نشان می‌دهد که در آن نقش‌ها ازپیش تعریف شده‌اند. در برابر این تکرار، «طبیعی» حضوری متناقض و پرسش‌برانگیز دارد. فروغ با نگاهی همدلانه، غربت و بیگانگی زن را به سطح آگاهی می‌آورد و آن را به تجربه‌ای مشترک بدل می‌کند.

رنج و امکان آگاهی

 شاعر در بلندترین شعر خود؛ یعنی «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» رنج را بخشی از تجربهٔ زیستن می‌داند که می‌تواند به آگاهی بینجامد:

«شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

که زیر بارشِ یک‌ریزِ برف مدفون شد

و سال دیگر، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره هم‌خوابه می‌شود

و در تنش فوران می‌کنند

فواره‌های سبز ساقه‌های سبک‌بار

شکوفه خواهد داد، ای یار، ای یگانه‌ترین یار» 

 

می‌توان فروغ را شاعر «روح جمعی» انسان مدرن دانست؛ شاعری که در عصر «جنازه‌های خوشبخت» و «دست‌های سیمانی»، فراموش‌شدگان را می‌بیند و امکان شکفتن را از یاد نمی‌برد. همدلیِ زبانی در شعر او رنج را از انزوای فردی بیرون می‌آورد و آن را به تجربه‌ای مشترک و انسانی تبدیل می‌کند.

رنج در این چشم‌انداز به‌معنای پایان نیست. «داس‌های واژگون‌شدهٔ بیکار» و «ویرانه‌های باغ تخیل» نشانه‌های وقفه و انتظارند، اما در دل همین سکون، امکان رویش نهفته است. ایمان فروغ از دل تجربه برمی‌آید؛ ایمانی که مرگ را در متن زندگی می‌بیند و آن را جزئی از تحرک و پویایی آن می‌داند.

شاعر به‌مثابه روح جمعی بیدار

 در مجموع، فروغ از یک «منِ» فردیِ رنجور به افقی جمعی‌تر می‌رسد. شعر او با بازخوانی رمزگان‌های دینی و مصرفی، گفتمان‌های مسلط را به پرسش برمی‌انگیزد. او زن را از جایگاه موضوع نگاه بیرون می‌آورد و در مقام سوژه‌ای آگاه قرار می‌دهد، رنج را تجربه می‌کند و آن را به سطح آگاهی می‌رساند.

 ازهمین‌رو می‌توان فروغ را شاعر «روح جمعی» انسان مدرن دانست؛ شاعری که در عصر «جنازه‌های خوشبخت» و «دست‌های سیمانی»، فراموش‌شدگان را می‌بیند و امکان شکفتن را از یاد نمی‌برد. همدلیِ زبانی در شعر او رنج را از انزوای فردی بیرون می‌آورد و آن را به تجربه‌ای مشترک و انسانی تبدیل می‌کند.

 

شعر فروغ؛ زبان همدلی با رنج‌های معاصر

یادداشت از نیلوفر بختیاری

 


ارسال دیدگاه
captcha