نگاه مهربان ادبیات ایران به «جذام»
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران به نقل از ایبنا، امروز ۵ بهمن، مقارن با آخرین یکشنبه ماه ژانویه و روز جهانی بیماری «جذام» است. این تقارن، بهانهای است برای نگریستن به یکی از قدیمیترین و در عین حال، غریبترین دردهایِ بشری.
جذام در حافظه تاریخی ما با واژه «خوره» گره خورده است؛ واژهای که تداعیگرِ ویرانی است، اما اگر از عینک ادبیات به این زخم بنگریم، بهجای «ویرانی»، «روشنایی» خواهیم یافت.
ادبیاتِ ما، هم در متونِ عرفانی وهم معاصر، هرگز اجازه نداد که جذامخانهها به بنبست بشریت تبدیل شوند. شاعران و عارفان، همچون خورشیدی بر این ویرانهها تابیدند تا یادآوری کنند که در زیر پوستههای خسته، جانی صیقلخورده میتپد.
حلاج؛ شکستن کاسه کبر بر سفره جذامیان
در تاریخِ تصوف و عرفانِ ایرانی، یکی از درخشانترین و تکاندهندهترین برخوردها با پدیده جذام، متعلق به حسینبنمنصور حلاج است. در تذکرهها آمده است که روزی حلاج از جایی میگذشت و گروهی از جذامیان را دید که در گوشهای نشسته و طعامی محقر میخوردند. مردم با دیدنِ آنها، دامن برمیچیدند و راه کج میکردند.
حلاج اما برخلاف عرف زمانه، پیش رفت و در کنار آنها بر خاک نشست. یکی از مجذومان که از رفتار تند مردم دلشکسته بود، با ناباوری پرسید: «آیا تو با ما همسفره میشوی؟» حلاج با تبسمی که نشان از فنایِ فیالله داشت، لقمهای برداشت و گفت: «مهمان خدا، بر سفره خاصان خدا مینشیند.»
صادق هدایت به ما میفهماند که «طردشدن» و «فهمیدهنشدن»، خود نوعی جذام روحی است که اگر درمان نشود، فرد را از درون متلاشی میکند. این پیوند ادبی، به ما یادآوری میکند که وظیفه ما دربرابر یک بیمار، تنها درمان جسم او نیست، بلکه جلوگیری از «خوردهشدن روح او» در تنهایی است.
این رفتار حلاج، فقط یک عمل اخلاقی ساده نبود؛ بلکه یک انقلاب الهیاتی بود. او درواقع با نشستن بر آن سفره، «خودیِ» کاذب خود را کشت تا به «او» برسد. او نشان داد که برایِ رسیدن به معشوق ازلی، باید از دیوارهای ساختگی جامعه عبور کرد و دردمندترین انسانها را به آغوش کشید.
عطار و بازنماییِ زخم جذام
عطار نیشابوری نیز در آثار خود جذام را بهعنوان یک «آزمونِ دشوار» به تصویر میکشد. در حکایاتِ عطار، جذامیان اغلب در لحظاتی ظاهر میشوند که یک سالک یا عارفِ بزرگ، نیاز به یک تشرِ اخلاقی دارد. عطار از جذام برایِ نشاندادنِ «بیاعتباریِ صورت» استفاده میکند. او معتقد است که زیباترین چهرهها ممکن است به خوره دچار شوند، پس آنچه باید آباد شود، «سیرت» است.
عطار در یکی از حکایاتش به داستان عارفی اشاره میکند که وقتی مجذومی را میبیند، از او میخواهد که برایش دعا کند؛ چرا که معتقد است دعایِ کسی که تمامِ درهایِ دنیا به رویش بسته شده، مستقیماً به عرش میرسد. این نگاه، جایگاه اجتماعی بیمار را از یک «محتاجِ ترحم» به یک «واسطه فیض» تغییر میدهد. در جهانبینی عطار، جذام نه بیماری عفونی، بلکه «آتشِ گدازندهای» است که ناخالصیهای نفس را میسوزاند و فرد را به مقامِ انقطاع کامل از خلق میرساند.
سهراب سپهری؛ بخشش زیبایی در میانه زخم
اگر از دوران کلاسیک به ادبیات معاصر پل بزنیم، هیچ تصویری درخشانتر از شعر سهراب سپهری برای تطهیر نگاهِ ما به جذام وجود ندارد. سهراب در منظومه «صدای پای آب» با عبارتی کوتاه اما تکاندهنده، تمامِ تاریخِ طردشدگی را زیرِ سؤال میبرد: «زن زیبای جذامی را / گوشواری دیگر خواهم بخشید.»
این سطر، شاهکارِ شفقت در ادبیات معاصر است. سهراب از دو واژه متناقضِ «زیبا» و «جذامی» در کنار هم استفاده میکند تا بگوید که بیماری هرگز نمیتواند جوهرهی زیبایی و زنانگی را از بین ببرد. بخشیدنِ «گوشوار»، نمادی از بازگرداندن «کرامت» و «حقِ آراستگی» به انسانی است که جامعه او را نادیده گرفته است. سهراب نمیگوید به او دارو میدهم یا ترحم میکنم؛ او میگوید به او «گوشوار» میبخشم؛ چون او را هنوز بهعنوان یک «زنِ زیبا» به رسمیت میشناسم.
فروغ فرخزاد؛ خانهای که دیگر سیاه نبود
نمیتوان از پیوند ادبیات و جذام گفت و از زنی که تمامِ تنهاییاش را به جذامخانه برد یاد نکرد. فروغ فرخزاد با مستند بیبدیل «خانه سیاه است» و اشعاری که در آن دوران سرود، صدایِ فروخورده ساکنانِ «باباباغی» شد. فروغ با این اثر، مرز میان تماشاچی و بیمار را از بین برد.
عطار در یکی از حکایاتش به داستان عارفی اشاره میکند که وقتی مجذومی را میبیند، از او میخواهد که برایش دعا کند؛ چرا که معتقد است دعایِ کسی که تمامِ درهایِ دنیا به رویش بسته شده، مستقیماً به عرش میرسد. این نگاه، جایگاه اجتماعی بیمار را از یک «محتاجِ ترحم» به یک «واسطه فیض» تغییر میدهد.
او در متن فیلم میگوید: «کیست که در گور، ستایشِ تو را بگوید؟» فروغ نشان داد که جذامخانه، نه انتهایِ جهان، بلکه مکانی است که در آن زندگی با تمامِ جزئیاتش، از بازی کودکان تا آرایشِ زنان، جریان دارد. او جذام را از پشت میلههایِ ترس بیرون کشید و به آغوشِ واژهها آورد تا ثابت کند که «عشق»، تنها دارویی است که پیش از علمِ پزشکی، زخمها را التیام میبخشد.
استعاره «خوره» در روانشناسیِ هدایت
صادق هدایت در شاهکار خود «بوف کور»، از جذام و خوره بهعنوان یک استعاره عمیقِ روانشناختی استفاده میکند: «در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا میخورد و میتراشد…»
اگرچه هدایت در اینجا به بیماری جسمی اشاره نمیکند، اما از نام این بیماری برای توصیف «تنهاییِ مطلقِ انسان» بهره میبرد. این نشاندهنده نفوذِ عمیقِ این بیماری در ناخودآگاه جمعی ماست.
هدایت به ما میفهماند که «طردشدن» و «فهمیدهنشدن»، خود نوعی جذام روحی است که اگر درمان نشود، فرد را از درون متلاشی میکند. این پیوند ادبی، به ما یادآوری میکند که وظیفه ما دربرابر یک بیمار، تنها درمان جسم او نیست، بلکه جلوگیری از «خوردهشدن روح او» در تنهایی است.
روزی برای بازگشت به انسانیت
امروز ۵ بهمن، که با آخرین یکشنبه ژانویه و روز جهانی حمایت از جذامیان مصادف شده، فرصتی است برای مرورِ این میراثِ عظیمِ ادبی. اگر حلاج با جذامیان غذا خورد، اگر سهراب به آنها گوشوار بخشید و اگر فروغ با آنها گریست، برای این بود که به ما یادآوری کنند: «انسان، فراتر از کالبد خویش است.»
ما در این روز، نه برای یک بیماری، بلکه برای «شفقت» بزرگداشت میگیریم. آخرین یکشنبه ژانویه در تقویمِ جهانی، نمادی از تلاش برای پاککردن لکههای ننگ و تبعیض از پیشانی بشریت است. جذام امروز بهکمک علم درمانپذیر است، اما «انگ اجتماعی» آن هنوز نیازمند داروی «ادبیات و آگاهی» است.