«صبحرویش»؛ مدرسهای که زندگی محسن را عوض کرد
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، «محسن» که از کودکی کار میکرد، از آشناییاش با مدرسهٔ «صبحرویش»، تحصیل در آن و اثرگذاری «توانستان» و «مرکز رشد» این سازمان مردمنهاد بر زندگی شخصی و حرفهایاش گفت. او این مراکز را جایی برای بزرگشدن دنیایش معرفی کرد. جایی که مثل یک آژانس کارآموزی و کاریابی است و جوانان محله و منطقه را توانمند میکند. محسن معتقد است وقتی همه چیز هموار باشد، موفقیت بیمعنی است. او جامعه را جایی امن میداند که با وجود تمام فرازونشیبها ارزش جنگیدن و تلاش دارد.
در ادامه، گفتوگوی خبرنگار خیر ایران را با محسن میخوانید.
-دوست داری خودت را چطور معرفی کنی؟
من ۱۶ سالهام. کامپیوتر میخوانم و فعلاً تکنسین مانیتورهای لمسیام. برای هر فردی خودم را به یک شیوه معرفی میکنم؛ چون بعضی آدمها نیاز نیست بیشتر از حدی از تو بدانند، بعضیها هم باید تو را بیشتر بشناسند. از طرفی، فردی از من یک «محسن» توی ذهنش دارد و آن یکی، محسنی دیگر، مثلاً اگر از رفیقم بپرسید محسن چطور آدمی است؟ به یکی از اخلاقهای من اشاره میکند و معلمم به یک اخلاق دیگر. با هر آدمی بسته به آنچه میخواهد و خودش نشان میدهد، خودم را معرفی میکنم؛ دوست دارم محسنی
خانهٔ ما خیلی کوچک بود، کوچک که میگویم یعنی مثلاً ۴ الی ۶ متر بود. وقتی ساعت آموزشی تمام میشد، صبر میکردم تا آخرین نفری باشم که از ساختمان مدرسهٔ صبحرویش بیرون میرود... . میماندم که با معلمم درس بخوانم. تمام زندگیام شده بود در مدرسهبودن، بعدش میرفتم سر کار تا فقط شبها برای خوابیدن بروم خانه.
باشم که بقیه بتوانند به من اعتماد کنند، برای کارهای بزرگ روی من حساب باز کنند. خیلی دوست دارم، کار بزرگی را شروع کنم. در زندگیام فرصتهایی داشتم و خدا من را دیده است. از نظر خودم، کارهایی را شروع کردهام که خیلی بزرگاند. دوست دارم با ویژگیهایی مثل بامعرفتبودن، قابلاعتمادبودن و کسی که توانایی مدیریت کارها را دارد، شناخته شوم و آدمها در کنار من حس بدی نداشته باشند.
-از کی کار کردن را تجربه کردی؟ آیا همهٔ اعضای خانوادهات کار میکردند؟
فرازونشیبهای بسیار زندگیام، یکی این بود که در ۳ یا ۴ سالگیام، پدرومادرم از هم جدا شدند. پدرم وقتی با مادرم زندگی میکرد معتاد و بیکار بود و مامانم در مترو کار میکرد. او وقتی برمیگشت خانه، پدرم سر پول کتکش میزد. درک نمیکرد کار آزاد خاصیتش این است که یک روز ممکن است پول زیادی دربیاوری و یک روز هیچ. شاید بهخاطر اعتیاد بود؛ مصرف مواد عوارض دارد.
من یک خواهر بزرگتر داشتم و یک خواهر کوچکتر از خودم دارم، در سهسالگیام روزی توی خانه نشسته بودیم، یادم نیست آبجی کوچکم چه کاری کرد که پدرم چیزی دور گردنش انداخت و داشت خفهاش میکرد.
پدربزرگ ناتنیام وقتی این صحنه را دید، پدرم را گوشهای هل داد و بعد زنگ زد بهزیستی. کارمندانش آمدند، هر سهتای ما را بردند. هیچوقت دربارهٔ آن روز از خانوادهام نمیپرسم تا به آنها فشار وارد نکنم. بعد از مدتی پدرومادرم، من و آبجی بزرگم را از بهزیستی به خانه آوردند، ولی خواهر کوچکم آنجا ماند. هرگز دلیلش را نفهمیدم؛ شاید چون در آن سن، کمتر از ما میفهمید و توی بهزیستی آیندهٔ بهتری نسبت به ما داشت.
مادرم مهریهاش را به پدرم بخشید، از همدیگر طلاق گرفتند. آبجی بزرگم برای زندگی پیش مادرم رفت، من پیش پدرم زندگی میکردم. مهدکودکی یا کلاساولی بودم، خودم تنهایی میرفتم سمت متروی خانهٔ مامانم. در همان ۶ یا ۷ سالگی از میدان اعدام جنس میخریدم و در مترو میفروختم.
توی مترو داستان کارکردن اینطوری است که تو داری مثلاً آدامس میفروشی، بعد فردی قدیمیتر و بزرگتر از تو هم دارد آدامس میفروشد. اگر تو را داخل قطار ببیند، مثلاً میزندت، خیلی فجیع هم میزندت؛ میزند تا از قطار برویم بیرون، آن هم فقط بهخاطر شباهت محصولت با جنس خودش تا بهخیالش آسیبی به فروششان نرسد.
در بچگی، داخل مترو سر این قضایا زیاد کتک میخوردم. بعدِ جدایی والدینم از هم، مدتی پیش مادرم میماندم، بعد میآمدم پیش بابایم. او از صبح میرفت سر کار و تا شب به خانه برنمیگشت، برای من مبالغی در اندازه ۳۰ الی ۵۰ هزار تومان (بسته به سالش) کنار میگذاشت تا در اوقات تنهاییام بروم بقالی و چیزی برای خودم بخرم.
بعضی هفتهها که میرفتم خانهٔ مادرم، میدیدم آبجیبزرگم بیرون خانه بازی میکند، میرود تفریح و مادرم برایش لباس میخرد، اتفاقات خوشایندی برای او رخ میداد که برای من پیش نمیآمد. در تمام این سالها خواهر کوچکم در بهزیستی به سر میبرد.
کلاساولی که شدم، واقعاً مدرسه برای من شده بود دلخوشی؛ چون پدرم اجازه نمیداد از خانه بروم بیرون. میگفت بچههای دروازهغار خوب نیستند و خرابم میکنند. خانهٔ ما خیلی کوچک بود، کوچک که میگویم یعنی مثلاً ۴ الی ۶ متر بود. وقتی ساعت آموزشی تمام میشد، صبر میکردم تا آخرین نفری باشم که از ساختمان مدرسهٔ صبحرویش بیرون میرود. گاهی پیش آقای کیافر (حراست صبحرویش) مینشستم یا میماندم که با معلمم درس بخوانم. تمام زندگیام شده بود در مدرسهبودن، بعدش میرفتم سر کار تا فقط شبها برای خوابیدن بروم خانه.
به کلاس پنجم که رسیدم کرونا شد. در آن دوران و سال، زیاد پیش مادرم بودم، کمکم معنی سختیهای زندگی مثل مشکلات مالی را داشتم تجربه میکردم. در آن سن فهمیدم چقدر پولدرآوردن سخت و خرجکردنش آسان است، ۱۰ ساعت کار میکنی و در چند دقیقه هزینهاش میکنی. معنی فشار بدهکاری را هم درک کردم.
-پس خودت رفتی سرکار؟
سال کرونا، مادرم در مترو کار میکرد. مسافرها از دستفروشها روی برمیگرداندند، فروش محدودومحدودتر شده بود؛ مردم میترسیدند میکروب داخل جنس باشد، مادرم فشار زیادی را تحمل میکرد، تنهاتر هم شده بود، آن سال من مجبور شدم مدرسه را ول کنم و بهاتفاق مادرم
زندگیام با صبحرویش درآمیخته شده است؛ چون در مدرسههای دیگر اینطوری است که دانشآموز صبح بیدار میشود، میرود مدرسه و تمام، ولی در صبحرویش، بعد از تعطیلی مدرسه میتوانیم برویم مؤسسهٔ توانستان و مرکز رشد تا کار یاد بگیریم، وقت بگذرانیم و با آدمهای جدید آشنا شویم، مشاوره بگیریم، مسئولیتهایی بپذیریم و تحویل بدهیم.
دوتایی داخل مترو کار کنیم، هر چه کار میکردیم، صرف کرایه و خرج خانه میشد و از آنچه میماند قسمت قابل توجهی نصیب خواهر بزرگم میشد. استدلال مادرم این بود که او دختر است و با من فرق میکند. او فکر میکرد که من اگر به چیزهایی دسترسی نداشته باشم، برایم اهمیت ندارد، ولی دختر باید همه چیز داشته باشد، غافل از اینکه نیازهای دختر و پسر فقط شکلهای مختلفی دارند و هر دو جنسیت میخواهند نیازهای عاطفی و مادیشان تأمین شود، حالا این نیاز ممکن است اسباببازی، خوراکی یا هر چیزی دیگر باشد.
خلاصه، در کودکی، خانوادهام به این نکته دقت نمیکردند که پسر هم نیازهایی برای برآوردهشدن دارد، آنها فکر میکردند مراقبت مادی و عاطفی فقط در رابطهبا فرزند دختر مفهوم پیدا میکند.
مادرم بعد از مدتی از کار در مترو دست کشید و رفت به تالار. ساعت کاریاش متفاوت شد، گاهی از صبح تا شب کار بود برای انجامدادن، من هم سرکار میرفتم، اما خواهرم تنها میماند. او میرفت مدرسه، بعدِ مدرسه از خانه بیرون میزد و به پارک نزدیک خانهٔ ما میرفت، در آن بازه، خانهٔ ما در یکی از محلههای سمت طیب بود، نه فضای مدرسهاش سالم بود و نه پارک کنار خانه. خواهرم ساعات طولانی در آن محیط ناسالم بیرون از خانه وقت میگذراند. کمکم دو روز خانه بود، یک روز بیرون، گاهی یک هفته خانه نبود و در آن سن کم، مدرسه را ترک کرد.
مادرم از کار تالار درآمد و باز راهی مترو شد که زودتر برسد خانه یا اوقات سرکاررفتنش دست خودش باشد؛ در این صورت، بیشتر میتوانست مراقب آبجیام باشد، اما آب از سر آبجیام گذشته بود و مدام از خانه بیرون میرفت تا اینکه سر این قضایا، خانه و محلهٔمان را تغییر دادیم و باز راهی مولوی شدیم.
در همین اثنا، مادرم یک روز به ملاقات آبجی کوچکم در بهزیستی رفت، دلش برای او سوخت و او را از بهزیستی درآورد، ولی آبجیبزرگم او را اذیت میکرد، مادرم که به خانه برمیگشت، میدید بچه کبود یا زخمی است، این، تقلید از الگوی رفتاری بود که قبلاً پدرم انجامش میداد. با اینماجراها، خواهر کوچکم بهناچار راهی بهزیستی شد.
_از ترکیب کار و مدرسه بگو.
من هم در این مدت به مدرسه پناه برده بودم، درس میخواندم، مثلاً از همان دبستان انگلیسی بلد بودم، حتی از بچههای هفتم و هشتم هم بیشتر زبان سرم میشد،؛ چون آنقدر میماندم مدرسه و درس میخواندم که وقتم بگذرد، بعد از این، از همان راه مدرسه میرفتم سر کار.
_چطور از دستفروشی توی مترو رسیدی به این جایگاهی که حالا در آن هستی؟
زندگیام بعد آشنایی با مرکز رشد صبحرویش تغییرات زیادی داشت. من از ۶ سالگی کار کردم و درس خواندم، اما نتیجهٔ بزرگی برای من نداشت. از زمانی که با مرکز رشد صبحرویش
حالا محل کارم داخل یک دانشگاه است و در دانشگاه با افراد متخصص و بزرگی آشنا شدم که این آشنایی زندگی من را به قبل و بعد این دوران تقسیم میکند.
آشنا شدم، در سمینارها و دورههای کسبوکار فراوانی شرکت کردم. من و دوستانم کسبوکارهایی روی کاغذ طراحی میکردیم، آن دورهها و تمرینها به ما میفهماند دنیای کار در متدهای جدید چگونه پیش میرود.
بعد از گذشت چند دوره، مسئول صبحرویش کاری به من معرفی کرد که در آن مانیتورهای صنعتی و لمسی تعمیر میکردیم و میفروختیم. من از این کار خیلی خوشم آمد و با فردی که صاحب این کار بود، همکاری کردم. الان نزدیک به یک سال است که در این کار مشغولم. تا پیش از این در مترو بساط میکردم و کارم آزاد بود، این آزادکاربودن هیچوقت نتیجه نداده بود، درآمدش شاید از این کارم بیشتر بود، ولی آن درآمد نمیماند.
وقتی با این کار آشنا شدم، از دنیایی قدیمی وارد دنیایی جدید شدم. به آدمهای زیادی برخوردم، کارهای خیلی تازهای یاد گرفتم، حالا محل کارم داخل یک دانشگاه است و در دانشگاه با افراد متخصص و بزرگی آشنا شدم که این آشنایی زندگی من را به قبل و بعد این دوران تقسیم میکند.
-کمی به پیش از آشناییات با مرکز رشد صبحرویش برویم، چطور با مدرسهٔ صبحرویش آشنا شدی؟
در بچگیام توی همان دروازهغار چند سرای محله بودند که ما آنجا بازی میکردیم. یک روز که پدرم آنجا بود، یک نفر که اسمش یادم نمیآید، آمد داخل سرای محله و برای خانوادهها توضیح میداد که صبحرویش اینطوری و آنطوری است و تازه تأسیس شده است.
اینجا بود که پدرم با صبح رویش آشنا شد. من از سال اول درسیام توی صبحرویش ثبتنام کردم و تا الان ۹ سال است که با آن آشنایم. البته یک سال هم ترک تحصیل کرده بودم.
-یعنی صبحرویش غیر از خانهٔ دوم بودن، فرصتهایی هم در اختیارت گذاشت؟
صبحرویش بر کل فرآیند زندگیام اثرگذار بوده، بهتر است بگویم زندگیام با صبحرویش درآمیخته شده است؛ چون در مدرسههای دیگر اینطوری است که دانشآموز صبح بیدار میشود، میرود مدرسه و تمام، ولی در صبحرویش، بعد از تعطیلی مدرسه میتوانیم برویم مؤسسهٔ توانستان و مرکز رشد تا کار یاد بگیریم، وقت بگذرانیم و با آدمهای جدید آشنا شویم، مشاوره بگیریم، مسئولیتهایی بپذیریم و تحویل بدهیم.
-مسیر زندگی تو مسیر متفاوتی بوده است؛ بهنحوی که تجربههای بسیار داری، نظرت دربارهٔ جامعه، زندگی، موفقیت و شکست چیست؟
به نظر من جامعه جای بسیار خوبی است. من در زندگیام وقتی شوش زندگی میکردم و سرکار میرفتم، وقتی بازار میرفتم و با افراد بازار کار میکردم، زمانی که توی مدرسه با افراد جدیدی آشنا میشدم، در کار جدیدم توی دانشگاه با افراد جدیدی بُر میخوردم، در همهٔ اینها همهچیز با هم فرق داشت و این فرق، نعمت بسیار خوبی است. اگر همهٔ اینها باب دل من بود، دیگر تلاش معنی نمیداد.
وقتی همه چیز خیلی هموار میشود، موفقیت معنی نمیدهد و میشود امری ساده. موفقیت نباید ساده باشد، باید برایش تلاش کرد، جنگید و شکست خورد و اگر همه چیز ساده باشد، دیگر جنگیدن و تلاش برای آرزو و هدف معنی نمیدهد. بهنظرم جامعه با تفاوتهایش خیلی قشنگ و متغیر میشود، پس همین چیزی که هست خیلی خوب است.
-خوشحال میشوم بهعنوان صحبتهای پایانی، آنچه را دوست داری بگویی تا بشنویم.
هیچوقت در زندگی توقع نداشتم کسی پیدا شود و مالی باارزش به من ببخشد. در سن من _که دارم خیلی چیزها را یاد میگیرم_ بزرگترین کمک به من و همسالانم این است که با من همکاری کنند، در کارهای بزرگ به من مسئولیت بدهند و بگذارند تجربه کسب کنم.
درست است که از تجربههای افراد بزرگ میشنویم، ولی تجربهکردن مؤثرتر از شنیدن است. هر وقت کسی از من میپرسد در زندگیات چه میخواهی؟ به ذهنم میرسد، همکاری بزرگترین چیزی است که در زندگیام میخواهم.
دوست دارم در کارهای بزرگ شرکت کنم، در کلاسها حضور داشته باشم و سهمی از همکاری داشته باشم؛ به این روش، هم کار تازهای یاد میگیرم و هم ارتباطاتی ساخته میشود، در سن من ارتباط خیلی مؤثر است. حالا در ۱۶ سالگی کارهایی یاد میگیرم که فقط با پولگرفتن و پولدادن نمیشود به دستش آورد،
گفتوگو از مهدیه رشیدی