یک روانشناس تشریح کرد؛ چرا باید حواسمان به قدردانیکردن از نیکوکاران باشد؟
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، اگرچه مهرورزی و دستِ دهنده داشتن از پسندیدهترین ویژگیهای آدمی است، اما نباید از یاد برد که فرد نیکوکار نیز برای تداومِ این مسیر، نیازمندِ دیدهشدن و تأمین روانی است؛ نیازی که در چرخهٔ کمکرسانی، اغلب نادیده گرفته میشود. متأسفانه گاهی سازمانهای خیریه و مردمنهاد با نگاهی اداری و ابزاری به تعامل با خیّرین مینگرند و فضای لازم برای رشدِ دوسویهٔ سلامتِ روان نیکوکار و مددجو را فراهم نمیکنند. روز و هفتهٔ جهانی سلامت روان، بهانهٔ خوبی است تا به حفظ سلامتِ روانِ نیکوکاران و مددجویان، بیشتر بیندیشیم.
به همین بهانه، در گفتوگویی تخصصی به سراغ زینب ابنعلی؛ طرحوارهدرمانگر و پژوهشگر علوم شناختی رفتیم تا الگوهای یک نیکوکاری ایمن را واکاوی کنیم. گفتنی است ابنعلی؛ دانشآموختهٔ کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی دانشگاه تهران و دانشجوی دکتری دانشگاه شهید بهشتی است. او در این گفتوگو با نگاهی آسیبشناسانه، به ضرورتِ مدیریتِ سلامتِ روان در تعاملات نیکوکارانه پرداخته است که در ادامه جزئیات آن را میخوانید:
-میل به محبتکردن و نیاز به دریافت مهر، فرآیندی است که برای سلامت روان ضروری است. از دیدگاه روانشناختی، این جریان سالم بر چه اساسی شکل میگیرد؟
بهطور کلی، محبتکردن و محبتگرفتن، هر دو از نیازهای عمیق و بنیادین انسانی هستند. انسان فقط به حمایت مادی نیاز ندارد؛ نیاز دارد دیده شود، احساس ارزشمندی کند، مورد محبت و حمایت قرار بگیرد و در روابطش امنیت و تعلقِخاطر داشته باشد؛ بنابراین، سلامتِ روان و رشدِ روانی و هیجانی انسان تا حد زیادی در بستر رابطه شکل میگیرد. این رابطه بهویژه در سالهای ابتدایی زندگی، میان کودک و والد؛ بهخصوص کودک و مادر به وجود میآید.
از دیدگاه «نظریهٔ دلبستگی» جان بالبی، اگر کودک، مراقبی سالم، پاسخگو، حساس و قابلِپیشبینی داشته باشد، بهتدریج یک پناهگاه و پایگاه امن در او شکل میگیرد و به این باور میرسد که هر زمان نیاز داشته باشد، میتواند محبت و امنیت دریافت کند. این کودک بعدها نیز خودش توانایی پیدا میکند که پناهگاه امنی برای دیگران باشد و بتواند با احساس امنیت محبت کند. اریکسون در دستهبندی مراحل مختلف رشد روانی-اجتماعی انسان، نخستین مرحله را اعتماد در برابر بیاعتمادی میداند. کودک از طریق تجربههای مکررِ مراقبت، آرامشدن و پاسخگرفتن از والدین، یاد میگیرد که میتواند به دیگران اعتماد کند. او همچنین میآموزد که اگر نیازها و ناراحتیهایش را ابراز کند، دیگران پاسخ میدهند.
بیتوقعبودن به معنای بینیازی نیست. حتی کسی که پاداش نمیخواهد، نیاز دارد اثرگذاری و حضورش دیده شود. میخواهد احساس کند تلاشش معنا داشته، فرد مؤثری است و عضوی ارزشمند از یک جمعِ انسانی محسوب میشود. گاهی یک جملهٔ ساده مثل «حضور شما واقعاً به ما کمک کرد» میتواند از نظر روانشناختی بسیار اثرگذار باشد و حتی از یک پاداش یا تقدیر مادی فرد را بیشتر خوشحال کند.
در طرحوارهدرمانی نیز جفری یانگ در کنار نیازهای مادی و فیزیولوژیک، از نیازهای اساسی روان انسان به محبت، ارتباط، امنیت، ثبات در تأمینِ محبت و پاسخگویی به نیازها سخن میگوید؛ بنابراین، نیاز زیاد به محبت بهخودیخود مشکل نیست؛ مشکل زمانی ایجاد میشود که این نیازها به شکل مزمن و قابلتوجهی برآورده نشوند، بهدرستی پاسخ نگیرند یا فرد برای تأمین آنها مجبور شود خودِ واقعیاش را کنار بگذارد. یک چرخهٔ سالم یعنی بدون احساس بدهکاری، بتوانم محبت دریافت کنم. همچنین بیآنکه برای دوستداشتنیبودن خودم را قربانی کنم، بتوانم به دیگران محبت کنم.
-مرز دقیق میان مهرورزی سالم و مهرطلبی کجاست و چه تجربههایی فرد را به سمت باجدهی عاطفی و نیاز مفرط به تأیید سوق میدهد؟ به بیان دیگر، یک فرد نیکوکار چطور میتواند این مرز را برای مراقبت از سلامتِ روانِ خود حفظ کند؟
مرز میان مهرورزی و مهرطلبی، مرز میان انتخاب و اجبار است. در مهرورزی محبت میکنم، چون انتخاب کردهام، اما در مهرطلبی محبت میکنم تا مطمئن شوم هنوز دوستداشتنی هستم. تفاوت اصلی این دو در آزادی است. در مهرورزی سالم، فرد انتخاب میکند محبت کند، کمک کند یا ببخشد؛ اما اگر کمکش پذیرفته نشود، طرف مقابل آن را جبران نکند یا حتی واکنش مثبتی نشان ندهد، ارزشمندیِ خودش را زیر سؤال نمیبرد؛ اما در مهرطلبی، محبت بهتدریج به ابزاری برای بهدستآوردنِ تأیید دیگران یا اطمینان از دوستداشتنیبودن تبدیل میشود.
مثلاً گاهی فرد در گذشتهٔ زندگیاش یاد گرفته است که برای دریافت محبت باید خوب و فداکار باشد، همیشه در دسترس بماند و بیدردسر رفتار کند. چنین تجربههایی میتوانند با طرحوارههایی مثل محرومیتِ هیجانی، رهاشدگی، نقص و شرم یا ایثار مرتبط باشند. البته نمیتوان صرفاً از روی یک رفتار نتیجه گرفت که فرد حتماً چنین طرحوارهای را دارد. یکی از خطرناکترین جنبههای مهرطلبی این است که فرد تصور میکند اگر بهاندازهٔ کافی برای دیگران خوب باشد، آنها حتماً دوستش خواهند داشت. در این حالت، کمککردن دیگر آزادانه نیست؛ انگار نوعی معاملهٔ نانوشته است. چون اگر انتظارِ پنهانِ فرد برآورده نشود، احساس رنجش، تحقیر، خشم یا حتی قربانیشدن میکند.

برای حفظ سلامتِ یک ارتباط نیکوکارانه و پرهیز از عواطف مخرب آن چه باید کرد؟
ابتدا بگویم مرزبندی در کمککردن به این معنا نیست که فرد نیکوکار کممحبت است یا میخواهد محبت کمتری دریافت کند. آدم میتواند بسیار مهربان باشد و درعینحال بگوید که کمک بیشتر، از توانش خارج است یا در زمان خاصی نمیتواند کمک کند. در این مسیر یک سؤال ساده میتواند کمککننده باشد: آیا اگر مطمئن باشم که هیچکس از من تشکر نمیکند، باز هم میخواهم این نیکوکاری را به انجام برسانم؟
اگر پاسخ مثبت بود، احتمالاً انگیزه به نوعدوستی نزدیکتر است، اما اگر پاسخ منفی باشد، ممکن است رفتار از نیاز به تأیید یا دوستداشتنیبودن سرچشمه بگیرد. البته که هر نیازی به تأیید دیگران یا دریافت محبت، ناسالم نیست.
یکی از مهمترین نیازهای انسان، تجربهٔ دیدهشدن است. فرد نیکوکار میخواهد بداند کاری که انجام داده، اثرگذار بوده، دیده شده و به رسمیت شناخته شده است. اگر سازمان خیریه این نیاز را نادیده بگیرد، ممکن است فرد بدون اینکه مطالبهای داشته باشد، بهتدریج حضورش را کمرنگ کند.
-چرا انسانهای مهربان، با وجود سلامتِ نیت، در روابطِ اجتماعی بیشتر در معرض فرسودگی و آسیب قرار میگیرند؟
مهربانی زمانی فرسودهکننده میشود که همدلی را با مسئولیتِ نجاتدادنِ همهٔ آدمهای اطرافمان اشتباه بگیریم. مهربانی بهخودیخود عامل فرسودگی نیست؛ این مهربانیِ بدونِ مرز است که فرسودگی ایجاد میکند. افراد مهربان میتوانند رنجِ اطرافیانشان را بهخوبی احساس کنند، اما گاهی در تشخیص مرز همدلی و مسئولیت دچار اشتباه میشوند. وقتی فرد تصور میکند مسئولیت همهٔ آدمهای اطرافش را برعهده دارد، ممکن است به این باور برسد که باید تمام مشکلات، رنجها و غمهای عزیزانش را برطرف کند.
در طرحوارهدرمانی میتوان این مسئله را با الگوهای ایثارگری و طرحوارهٔ ایثار مرتبط دانست. فرد ممکن است نیازهای خودش را دائماً به تعویق بیندازد، چون دیگران را مهمتر میداند. در نتیجه، نیازهای روانی خود را نادیده میگیرد تا نیازهای دیگران را تأمین کند و پس از مدتی دچار فرسودگی میشود؛ چون فرد دائماً درحالِ بخشیدن است و فرصتی برای بازیابی و تأمینِ انرژیِ روانیِ خود ندارد.
مرزِ روانیِ سالم و همدلیِ واقعی یعنی بتوانم بگویم: «من رنج تو را میبینم و درکت میکنم، اما مسئولیتِ حلِ تمامِ رنجِ تو را برعهده ندارم.» این مرزبندی باعث میشود مهربانی پایدارتر شود. یک دورهٔ کوتاه و طوفانی از فداکاری و نیکوکاری ممکن است به فرسودگی منتهی شود؛ اما اگر نوعدوستیِ مستمر و همدلانهای داشته باشیم، میتوانیم در کنار تلاش برای درکِ دیگران و رفعِ مشکلاتشان، نیازهای خودمان را نیز در نظر بگیریم.
-انگیزهٔ روانیِ نیکوکاران و داوطلبانی که به نهادهای مدنی میپیوندند از چه جنسی است و حضور در سازمانهای مردمنهاد چگونه به نیازهای این افراد پاسخ میدهد؟
به نظر من، نیکوکاری فقط بخشیدن نیست. برای خیلی از افراد، نیکوکاری تجربهای از معنا، تعلقِخاطر به گروهِ موردِ حمایت و احساسِ اثربخشی است. ضمن اینکه معمولاً انگیزهٔ نیکوکاری واحد نیست و ترکیبی از انگیزههایی مثل همدلی، ارزشهای اخلاقی و مذهبی، احساسِ مسئولیتِ اجتماعی، تعلق و معناجویی را در برمیگیرد.
-کمی بیشتر دربارهٔ حسِ اثربخشبودن در فرایندِ نیکوکاری بفرمایید.
بعضی از نظریههای روانشناختی، نیاز به تعلق، معنا و اثربخشی را از نیازهای مهم انسان میدانند. برای مثال، مازلو نیاز به تعلق و معنا را در مراحل بالاترِ هرمِ نیازهای انسانی مطرح میکند. افراد وقتی میبینند که زمان، انرژی یا مهارتشان واقعاً در جامعه تغییری ایجاد کرده است، احساس میکنند زندگیشان معنادار است. مثلاً اریکسون در نظریهٔ رشد روانی-اجتماعی خود معتقد است ما در بزرگسالی با مرحلهٔ زایندگی روبهرو هستیم. در این مرحله، افراد دوست دارند چیزی به جامعه ببخشند و در فرایندِ این بخشندگی، مرحلهای اساسی از رشدِ انسان تکمیل میشود.
از طرف دیگر، سازمانهای مردمنهاد میتوانند محیطی برای تجربهٔ احساس تعلق فراهم کنند. فردی که وارد فعالیتِ نیکوکارانه میشود، فقط برای یک مددجو کاری انجام نمیدهد؛ خودش نیز وارد شبکهای از انسانها میشود که ارزشها و دغدغههای مشترکی دارند. حضور این افراد در کنار یکدیگر، گروهی را شکل میدهد که فرد به آن احساس تعلق میکند.

-حامیان و داوطلبان معمولاً چیزی از سازمانها مطالبه نمیکنند؛ اما از منظر روانشناختی نیازهای عاطفیِ ناگفتهای دارند. به نظر شما چگونه میتوان این خلأ را جبران کرد؟
بهطور کلی، مطالبه نکردن، به معنای بینیازی نیست. حتی کسی که پاداش نمیخواهد، نیاز دارد اثرگذاری و حضورش دیده شود. میخواهد احساس کند تلاشش معنا داشته، فرد مؤثری است و عضوی ارزشمند از یک جمعِ انسانی محسوب میشود. گاهی یک جملهٔ ساده مثل «حضور شما واقعاً به ما کمک کرد» میتواند از نظر روانشناختی بسیار اثرگذار باشد و حتی از یک پاداش یا تقدیر مادی فرد را بیشتر خوشحال کند. بهرسمیت شناختنِ معنای حضور و اثرگذاریِ فردی که بیچشمداشت نیکوکاری میکند، بسیار ارزشمند است و انگیزهٔ او را برای تکرار این رفتار افزایش میدهد.
البته باید بین قدردانی و وابسته کردنِ فرد به تأیید و پاداش تفاوت قائل شویم. سازمان خیریه نباید کاری کند که نیکوکار برای ادامهٔ فعالیتش به تحسین وابسته شود؛ اما نادیدهگرفتنِ تلاشِ او نیز این پیام را منتقل میکند که بودن و نبودنش تفاوتی ندارد. یکی از مهمترین نیازهای انسان، تجربهٔ دیدهشدن است. فرد نیکوکار میخواهد بداند کاری که انجام داده، اثرگذار بوده و به رسمیت شناخته شده است. اگر سازمان خیریه این نیاز را نادیده بگیرد، ممکن است فرد بدون اینکه مطالبهای داشته باشد، بهتدریج حضورش را کمرنگ کند. خاموششدنِ انگیزه همیشه با اعتراض شروع نمیشود؛ گاهی با سکوت، کاهشِ مشارکت و کنارهگیریِ تدریجی اتفاق میافتد.
-سازمانهای مردمنهاد با چه راهکارهای رفتاری مشخصی میتوانند نسبت به حامیان خود توجه و قدردانی نشان دهند؟
بهطور کلی، بهترین قدردانی از یک فرد نیکوکار این است که نشان بدهیم متوجهیم حضور و فعالیت او چه تغییراتی ایجاد کرده است. به نظر من، نخستین اقدام این است که بهجای قدردانیِ کلی از یک جمع، از شخص، متناسب با فعالیتی که انجام داده است، قدردانی شود. مثلاً بهجای آنکه پیامی عمومی برای اعضا بفرستیم، مشخص کنیم که فعالیت هر فرد چه تأثیری داشته، کدام بخش از سازمان بهواسطه کمک او رشد کرده و چه تغییری اتفاق افتاده است. راهکار دیگر، مشارکتدادنِ نیکوکاران در تصمیمگیریهای سازمان است. همچنین باید از خودِ نیکوکار مراقبت کنیم؛ یعنی بپذیریم که ظرفیت محدودی دارد و از احساس مسئولیتِ او سوءاستفاده نکنیم.
در کنار تشکر، یک سازمان مردمنهاد یا خیریه، باید با نیکوکاران رابطهای انسانی برقرار کند. گاهی باید از آنها بپرسد که حال خودشان چطور است، آیا فعالیتی که انجام میدهند هنوز برایشان معنادار است و همچنان احساس تعلق به مجموعه دارند یا نه؟ شاید بهنظر سؤال سادهای برسد، اما ایجاد و حفظِ رابطهٔ انسانی و صمیمیت، هم احساس تعلق افراد را افزایش میدهد؛ هم انگیزهٔ بیشتری برای تداومِ فعالیتِ نیکوکاران به وجود میآورد.
-دریافتکنندهٔ حمایت؛ اعم از فرد مددجو یا جامعهٔ محلی چطور میتواند با حفظ کرامتِ انسانیِ خود، این مهر را بازتاب دهد و به سلامتِ روانیِ حامی کمک کند؟
نکتهٔ اساسی این است که سازمان خیریه باید مراقب باشد فردِ دریافتکنندهٔ حمایت، احساس تحقیر نکند، خودش را پایینتر نداند و در برابر حامی احساس بدهکاریِ دائمی نداشته باشد. بازتابِ محبت لزوماً به معنای جبرانِ مادی نیست. یک تشکرِ صادقانه، مشارکتِ مسئولانه و استفادهٔ درست از حمایت میتواند چرخهای مثبت ایجاد کند. این موضوع را در بنیاد خیریهٔ دانشگاه تهران دیدهام. این خیریه به دانشجویان کمک میکند و بعداً از خودِ آنها میخواهد که اگر به جایگاه خوبی رسیدند و درآمد خوبی داشتند، به جمع خیرینِ خیریه بپیوندند.
در واقع، تلاش میشود این چرخه تداوم پیدا کند. این به آن معنا نیست که فردی که کمک دریافت کرده، برای تشکر باید جبران مالی کند یا کاری انجام دهد که شأن و کرامتش خدشهدار شود. از نظر روانشناختی، وقتی نیکوکار میبیند فردی که از حمایت او بهره برده، دوباره در زندگی توانمند شده و قدمی به جلو برداشته است، احساسِ اثربخشیِ دوباره در او زنده میشود. به نظر من، باید به فردِ دریافتکنندهٔ کمک یا مددجو فرصت داده شود تا به جایگاهی برسد که بتواند روزی رفتارِ حامیِ خود را بازتولید کند. این میتواند بازتابِ خوبی از یک عملِ خیر باشد.
-در دورههای بحرانِ اقتصادی و اجتماعی، خیریهها چطور میتوانند بهجای نقش صرفاً مطالبهگر، خودشان به منبعی برای تابآوری، آرامش و همدلی با حامیان تبدیل شوند؟
در بحرانهای اقتصادی و اجتماعی، فقط نیازِ مددجویان افزایش پیدا نمیکند؛ ممکن است ظرفیتِ روانیِ نیکوکاران هم تحتِفشار قرار بگیرد. فردی که همیشه کمککننده بوده، ممکن است با اضطرابهای اقتصادی دستوپنج نرم کند یا با فشارهای خانوادگی و چالشهای اجتماعی روبهرو شود؛ بنابراین، سازمان خیریهای که میخواهد پایدار بماند، نباید نیکوکار و خیرِ خود را صرفاً منبعی برای تأمینِ مالی ببیند.
یک خیریهٔ سالم باید شبکهای اجتماعی باشد که به خیرین خود احساس ارزشمندیِ نامشروط بدهد؛ بهاین معنا که فرد فقط هنگامی ارزشمند نیست که بتواند کمک کند و مستقل از تواناییاش برای کمک کردن نیز ارزشمند است. انسانبودن یعنی نیازداشتن، محدودبودن و آسیبپذیریهای شخصی داشتن. سازمان خیریه باید با چنین دیدگاهی به خیّرین و حامیان مالی و معنویِ خود بنگرد.
گفتوگو از نیلوفر بختیاری