روز دانشآموز؛ همکلاسیشدن با مهربانی
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، در مدرسهٔ صبحرویش، حمایت بهمعنای نگهداشتن کودک در موقعیت وابستگی تعریف نمیشود؛ حمایت مسیری برای خروج از چرخه آسیب است، اما آیا این حمایت باید بیانتها باشد؟ آیا نقطهای وجود دارد که کودک، از جایگاه دریافتکننده به جایگاه کنشگر اجتماعی برسد؟ آیا روزی فرا میرسد تا آنچه به او داده شده، به شکلی دیگر به جامعه برگردد؟
گروه «کامبک» یکی از پاسخهای عملی صبحرویش به همین معناست؛ گروهی که سعی میکند تمرینی واقعی برای ایفای نقش اجتماعی دانشآموزان در جامعه باشد، تمرینی که در آن، مسئولیتپذیری جایگزین ترحم میشود و مشارکت، بهجای وابستگی مینشیند.
تولد کامبک
ایدهٔ شکلگیری کامبک در سال ۱۴۰۴ و در شرایطی شکل گرفت که ایران درگیرودار روزهای جنگ دوازدهروزه بود و بسیاری از افراد، خود را صرفاً در موقعیت تماشاگر میدیدند. در چنین بستری، گروهی از دانشآموزان صبحرویش، همراه با معلمشان، تصمیم گرفتند واکنشی متفاوت از خودشان نشان دهند؛ واکنشی که احساسی و مقطعی نباشد، بلکه از روی آگاهانه و مسئولیتپذیری باشد. آنها میخواستند ایفاگر «نقش» باشند، نه ایدهپردازانی بیعمل.
این گروه بهصورت داوطلبانه شکل گرفت. انتخاب دانشآموزان داوطلب بر اساس توان مالی، نمره یا سابقه نبود، تنهامعیار مسئولیتپذیری آنها بود.
معلمها برای گزینش دانشآموزان، سراغ «درخت مسئولیت» رفتند؛ درختی که سالهاست در صبحرویش سبز است. بچهها در این درخت، کارها و مسئولیتهایی را که مایلاند بر عهده بگیرند، مینویسند؛ با این آگاهی که هر آنچه نوشته میشود، باید به انجام برسد و مسئول آن، خودِ نویسنده است. کامبک، ادامهٔ طبیعی همین منطق بود؛ تبدیل خواستن به عمل و علاقه به تعهد.

آستینهای کوچکی که بالا زده شد
فعالیتهای این گروه با همراهی معلم و بهصورت منظم بعد از جنگ اجرا شد. بچهها به یکی از انجمنهای حمایت از مصرفکنندگان مواد مخدر و حامی افراد بیخانمان سرزدند و غذا توزیع کردند.
آنها در آشپزخانه این مجموعه در آمادهسازی، کشیدن و توزیع غذا مشارکت داشتند. همچنین با تیم جابزی (مدرسه سیار صبحرویش) به کورههای آجرپزی رفتند، ماه گذشته نیز به مناسبت روز جهانی کودک برای بچههای مدرسه خودشان برنامه اجرا کردند، حضور در آسایشگاههای سالمندان، مراکز نگهداری کودکان و فضاهای مختلف شهری، بخشی از مسیر آنها بود. اما آنچه این حضورها را معنادار میکرد، تنوع مکانها نبود، بلکه نوع مواجههٔ بچهها با موقعیت بود؛ دیدن زندگی از زاویهٔ مددجوها، معاشرت، شنیدن و همدلی برادرانه و خواهرانه بدون ترحم و خودبرتربینی. برای تحقق این مهم، پیش از شروع فعالیتها، بچهها با جلسات روانشناسی یاد گرفتند چگونه با گروههای هدف ارتباط برقرار کنند، چه مرزهایی را رعایت کنند و چگونه بدون تحقیر یا ترحم، با انسانهای دیگر مواجه شوند.
در این جلسات، تأکيد بر این بود که کیفیت ارتباط، مهمتر از کمیت حضور است. اینکه شنیدنِ روادارانه یک خاطره تکراری، خود نوعی احترام است. اینکه کمک، همیشه به معنای حل مسئله نیست؛ گاهی فقط به معنای دیدن، پذیرفتن و کنار کسی ماندن است.
در عمل، کامبک مجموعهای از فعالیتهای ساده اما هدفمند بود: گفتوگو، بازی، اجرای نمایش، تولید پادکست، کارتپستالهای دستساز و وقتگذاشتن، نه نمایش قدرت، نه نمایش فداکاری؛ فقط حضور فعال.
در پایان هر فعالیت، بچهها یک یادبود کوچک و دستساز به افراد میدادند؛ یادگاریهایی ساده که خودشان طراحی و ساخته بودند. این یادبودها قرار نبود ارزش مادی داشته باشند؛ ارزششان در «دستسازبودن» و «معناداشتن» بود. یادگاریهایی که نشانهای از یک دیدار، یک ارتباط و صرف زمان آگاهانه بود.
وجه تسمیه کامبک
در طول یک تابستان، دانشآموزان این گروه به ۹ مرکز مختلف سر زدند. نتیجهٔ این تجربه، فقط در لبخند یا واکنش مخاطبان خلاصه نشد. بچههای صبحرویش هم تغییر کردند.
قرار گرفتن در جایگاه «دهنده»، برای کودکانی که سالها با نگاه نیازداشتن دیده شدهاند، یک جابهجایی مهم است. این جابهجایی، بخشی از بازسازی عزتنفس است؛ تجربهای که به کودک نشان میدهد میتواند مفید باشد، اثر بگذارد و نقش داشته باشد، حتی اگر هنوز در مسیر حمایت قرار دارد.
«کامبک»، برای صبحرویش، پاسخی عملی به دغدغهٔ حامیان هم بود؛ حمایتی که در حق این بچهها شد، در همین نقطه معنا پیدا میکند: کودک میتواند بهعنوان یک شهروند یادگیرنده مسئولیت اجتماعی بپذیرد، بدون اینکه او را قهرمان یا فرد استثنایی بخوانیم.
در چشمانداز بلندمدت، این تجربه میتواند به الگویی پایدار برسد؛ مدلی شبیه «بانک زمان» که در آن، افراد نه با پول، بلکه با وقت و توانشان مشارکت اجتماعی میکنند و پیوند اجتماعی شکل میگیرد. مدلی که در آن، کمککردن از سر ترحم نیست، از جایگاه مسئولیت است.
کامبک هنوز در آغاز راه است، اما شاید همین که گروهی از نوجوانان با تجربهٔ زندگی سخت، داوطلبانه میگویند «این بار نوبت من است»، نشانهٔ مهمی است. نشانهٔ اینکه حمایت، اگر درست طراحی شود، میتواند به بازگشت ختم شود؛ بازگشت به جامعه، به نقش و به حس مؤثربودن.
دانشآموزان داوطلب
آنها دختران و پسرانی ۱۰ تا ۱۸ سالهاند، اما چون پسرهای شاغل از دخترهایی که کار میکنند بیشتر است، بازههای تمرینکردن برای کامبک هم بعد از فراغت از مدرسه است، کامبک را بیشتر دختران تشکیل میدهند تا پسرها.
گروههای داوطلبانه پیش از تولد کامبک
روحیهٔ نیکوکاری و خیرخواهی به بهبود عزتنفس کودکان کمک میکند. پیش از شکلگیری کامبک نیز فعالیتهایی در این زمینه انجام میشد، اما این اقدامات محدودتر بودند. برای نمونه، گروهی از دانشآموختگان مدرسه در محله شوش، فعالیتهای خیرخواهانهای انجام میدادند یا در تابستان ایستگاههایی برای محله برپا میکردند. همچنین در زمان وقوع سیل و زلزله، بچهها وسایل کوچکی را که در اختیار داشتند، برای جمعآوری کمک میآوردند.

گروه «حرکت نور» نیز فعالیتهایی داشت. با این حال، کامبک نخستین تجربهٔ فراگیر، برنامهریزیشده و نظاممند مدرسه در این زمینه است که با چنین گستردگی و رویکردی در حال فعالیت است.
جامعهٔ هدف و هدف کامبک
جامعهٔ هدف کامبک، بیشتر گروههای آسیبدیده اجتماعی هستند؛ افرادی که خودشان تجربهٔ آسیب داشتهاند و به شادی بیشتری نیاز دارند. کامبک تلاش میکند با حضور در کنار این افراد، دلشان را شاد کند.
یکی از اهداف کامبک این است که بچهها شادی و خدماتی را که روزی از جامعه دریافت کردهاند، این بار خودشان به جامعه بازگردانند. این موضوع قطعاً به خود بچهها نیز کمک میکند تا بهتدریج روحیهٔ انتظار برای دریافت کمک از دیگران در آنها کمرنگ شود و خودشان در جایگاه بخشنده خیر و شادی قرار بگیرند.
یکی از تأثیرگذاریها و بازخوردهایی که وجود داشته، این بوده است که بچهها پیش از عضویت در تیم کامبک از شرایط خود بسیار ناراضی بودهاند و نیمه خالی لیوان را میدیدهاند. بچهها در شرایط دشوار بودند، اما داشتههای خود را نمیدیدهاند و شکرگزار نعمتهای موجود نبودند.
بعد از اینکه عضو کامبک میشوند و میبینند افرادی هستند که برای حتی یک لحظه خندیدن به محبت نیاز دارند و لازم است در کنارشان باشند، روحیه شکرگزاری و قدردانی در آنها بسیار تقویت میشود و رفتارشان حتی با کادر مدرسه بهتر میشود.
آنها همیشه آموختههای خود را به بچههای دیگر هم منتقل میکنند و بهگونهای است که بچههای دیگر نیز دوست دارند عضو گروه کامبک باشند. بچهها در واقع، تأثیرگذاری خود را در جهان اطرافشان میبینند.
فعالیت تیم کامبک همچنان ادامه دارد. این گروه به مکانهای زیادی مراجعه میکند. بسیاری از خانههای سالمندانی که قبلاً به آنها مراجعه کردهاند، خودشان دوباره از گروه دعوت میکنند و دیدار تازه میشود.
فعالیتهای فرهنگی ادامه دارد، کامبک همچنین قصد دارد یک بخش عمرانی را به فعالیتهای کامبک اضافه کند که بیشتر با حضور پسرها باشد؛ مانند رنگآمیزی در یک مغازه یا رنگکردن دیوار یک خانه. بهاینترتیب، هم فعالیتهای تربیتی و هم فعالیتهای عمرانی را پیش میبرد و بچههای بیشتری نیز میتوانند در کنار گروه باشند.
خاطرهسازی با کنشگری کامبک
در ابتدا، نگاه چندان مثبتی به بچههای کار و بچههای در معرض آسیب که در منطقه شوش زندگی و تحصیل میکنند، وجود نداشت، کارکنان مراکزی که گروه برای اجرای برنامه به آنها مراجعه میکرد، درک روشنی از این موضوع نداشتند و برایشان مشخص نبود که این کار چگونه میتواند انجام شود.
پس از حضور بچهها و مشاهده ادب و ارتباط اجتماعی آنها، این فعالیت برای کارکنان مراکز شکل دیگری گرفت. حتی بازخوردهایی میدادند و میگفتند: «ما فکر نمیکردیم برنامه شما اینگونه باشد.»
وقتی متوجه میشدند بچهها در کنار تحصیل، کار هم میکنند و برای اینکه چند ساعت در برنامهای چون حضور در خانهٔ سالمندان حضور داشته باشند، از کارفرمای خود اجازه گرفتهاند، این موضوع در تغییر نگاه کارکنان مراکز نیز تأثیر میگذاشت.
دو نفر از بچهها نیز مشکلاتی دارند و کنترل رفتار آنها دشوار است؛ اما همین دو نفر هم توانستهاند، تأثیرگذار باشند و کار خیرخواهانه انجام دهند و از اعضای ثابت کامبک باشند.
یکی از مکانهایی که بچهها به آنجا مراجعه میکنند، خانههای سالمندان است. دیگر نیازی نیست مربی به آنها بگوید چه کاری انجام دهند؛ خودشان بهخوبی یاد گرفتهاند چگونه ارتباط برقرار کنند.
یک بار دیدند مادربزرگی لباس بیرون پوشیده است. او میگفت میخواهد به خانه برود؛ چون نوهاش گفته است به دنبالش میآید و او را به خانه میبرد؛ اما نوهاش هنوز نیامده بود. بچهها تلاش کردند همراهش باشند، با او صحبت کنند و حالوهوایش را تغییر دهند.
در پایان، هنگامی که بچهها قصد خروج از مرکز را داشتند، دیدند خانمی آمده و دست آن مادربزرگ را گرفته است. پس از پرسوجو متوجه شدند که او نوه همان مادربزرگ است. بچهها فریاد کشیدند. مربی گروه میگفت: «من تا به حال چنین خوشحالیای را در بچهها ندیده بودم.»

یک بار دیگر بچهها به کهریزک رفته بودند. در آنجا پدربزرگی روی ویلچر نشسته بود که توانایی حرکتدادن دستش را نداشت. یکی از پسرهای عضو کامبک که خودش نیز مشکلاتی دارد و با اختلال کمتوجهی و بیشفعالی (ADHD) مواجه است و توانایی حرکتی محدودی دارد، متوجه شد این پدربزرگ نمیتواند بستنیاش را بخورد.
در آن برنامه، بین سالمندان بستنی پخش شده بود. این پسر کنار پدربزرگ نشست، بستنی را برایش باز کرد و تا پایان در کنار او ماند.
مورد دیگری نیز به حضور بچهها در یکی از خانههای سالمندان مربوط میشود. سال گذشته بچهها به این مرکز رفته بودند و کارتپستالهای دستساز خود را به مادربزرگها و پدربزرگها هدیه داده بودند. امسال همان خانهٔ سالمندان دوباره از گروه دعوت کرد. وقتی بچهها به آنجا رفتند، دیدند همان کارتپستالها هنوز کنار تخت سالمندان آویزان است؛ یعنی مجموعه برای کارشان ارزش قائل شده و هدیههایشان دیده شده است.

یکی از دختران گروه نیز در نمایشهایی که اجرا میشود، نقش مادربزرگ را بر عهده دارد. او هنگام حضور در خانههای سالمندان بهخوبی با سالمندان ارتباط برقرار میکند و با آنها معاشرت و گفتوگو میکند؛ بهگونهای که گاهی تصور میکنند این دانشآموز همسنوسال خودشان است.