حالوهوای اول مهر در مدرسهٔ «صبحرویش»
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، پس از سالها دوری از حالوهوایِ اولِ مهر، اینبار تقویم مرا به تجربهٔ حضور در مدرسهای متفاوت کشانده است. اینجا دبستان دخترانه و پسرانهٔ «صبحرویش» است؛ مدرسهای برای کودکانِ اهل کار در دلِ محلهٔ دروازهغار _در کنار پارک خواجوی کرمانی_ قرار دارد.
وقتی به درِ ورودی میرسم، صدای رفتوآمد و همهمهٔ بچهها از حیاط به گوش میرسد. نگهبان مهربان مدرسه با لبخندی از سر احترام به من خوشآمد میگوید و کارتی با عنوان «همیاررویش» به دستم میدهد.

کمی جلوتر، یکی از یاران صبحرویش را در حیاط میبینم. بچهها هرکدام گوشهای نشستهاند، با هم گپ میزنند و هنوز هیجانِ روزهای تعطیلیِ تابستان در چهرههایشان موج میزند. فضای مدرسه، تفاوت مشهودی با مدارس دولتیای که دیدهام دارد؛ فضا بیشتر شبیه به یک دورهمی مناسبتی است.
خبری از صفبستنهای خشک و سخنرانیهای طولانی هم نیست و بچهها آزادانه در حیاط گپ میزنند و منتظر شروع جشن تحصیلیاند. حیاط مدرسه تمیز و آراسته است و در گوشهوکنار، هدایای بستهبندیشده و بادکنکهای رنگی به چشم میخورد.
یار رویشی برایم توضیح میدهد که قصهٔ «صبحرویش» از سال ۱۳۹۳ در کوچهپسکوچههای دروازهغار آغاز شده است؛ مدرسهای که روزهای نخستش را به شناخت اهالی محله، صحبت با خانوادهها، جلب اعتماد کودکان و درک آسیبهای آنها گذراند؛ تااینکه در اول مهر ۱۳۹۴، نخستین زنگ رسمی دبستان صبحرویش به صدا درآمد.
مجری از بچهها میپرسد: «میخواین بزرگ شدین چیکاره بشین؟» و چند عنوان شغلی را نام میبرد. بیشتر بچهها با هیجان برای عنوان شغلی «فوتبالیست» دست بالا میبرند. بعضیها هم با اطمینان میگویند میخواهند «معلم»، «والیبالیست» و... شوند؛ رؤیاهایی که شاید بیرون از این مدرسه دور از دسترس به نظر برسند، اما اینجا هم میتوانند بر زبانشان بیاورند، هم به آن امیدوار باشند.
سپس این مجموعه رفتهرفته همگام با دانشآموزانش رشد کرد؛ دورهٔ متوسطهٔ اول دخترانه و پسرانه شکل گرفت و بعدتر هنرستان پسرانه نیز به این زنجیره اضافه شد. به گفتهٔ مسئولان مجموعه، این زنجیره امروز به ۱۱ مرکز و حدود ۸۲۶ دانشآموز رسیده است؛ اما شاید هیچ اطلاعاتی به اندازهٔ تجربهٔ حضوری در یکی از این مراکز، گویای کمیت و کیفیت این خدمات نباشد.
از تغذیهٔ سالم تا پایش سلامت؛ تلاشی برای بهبود شرایط کودکان کار
خیلی از این بچهها هنگام آمدن به مدرسه، صبحانه نخوردهاند. کودک گرسنه چطور میتواند روی درس تمرکز کند؟ غربالگریهای پزشکی نشان داده بخش زیادی از بچهها به سوءتغذیه دچار شدهاند؛ برای همین، وعدهٔ غذایی صبحانه و ناهار در صبح رویش اهمیت بسیار زیادی دارد.
در شلوغی حیاط، بچهها روی میزهای ششهفتنفره صبحانه می خورند
در آشپزخانهٔ مرکزی در «سرزمین رویش» _که با همراهی خیرین میچرخد_ هر روز صبحانه گرم و ناهار تهیه و میان تمامی مراکز توزیع میشود. بچهها از شنبه تا چهارشنبه روزشان را با غذای گرم شروع میکنند تا حداقل بخشی از کالری و بنیهٔ مورد نیازشان تأمین شود. متوجه میشوم که این حمایتها فقط به غذا محدود نیست؛ خدمات پزشکی، دندانپزشکی، مددکاری مداوم و جلسات رواندرمانی نیز در دستور کار مجموعه قرار دارد تا کودکانی که سالها در معرض خشونت یا کار اجباری بودهاند، بهمرور بخشی از سلامت جسم و روان خود را بازیابی کنند.

تکاپوی پسران در حیاط و تمرین فوتبالیستشدن
کمکم پسرها که از ساعت ۹ تا ۱٠ صبح سر کلاساند، به حیاط برمیگردند و مشغول فوتبال میشوند؛ ورزشی که آهستهآهسته میفهمم محبوبِ بیشتر آنهاست. بعد از تخلیهٔ هیجانشان، مراسم نمادین سال تحصیلی آغاز میشود. بچهها در سالن مدرسه روی صندلیها مینشینند.
مجری _میکروفون به دست_ از بچهها میپرسد: «میخواین بزرگ شدین چیکاره بشین؟» و چند عنوان شغلی را نام میبرد. بیشتر بچهها با هیجان برای عنوان شغلی «فوتبالیست» دست بالا میبرند. بعضیها هم با اطمینان میگویند میخواهند «معلم» یا «والیبالیست» و... شوند؛ رؤیاهایی که شاید بیرون از این مدرسه دور از دسترس به نظر برسند، اما اینجا هم میتوانند بر زبانشان بیاورند، هم به آن امیدوار باشند. جشن پسرانه بعد از برگزاری مسابقه و مراسم بریدن کیک به پایان میرسد.

نوشتههای دختران و ثبت هویت با اثر انگشت
در دبستان دخترانه، انگار ضربآهنگ جشن، جنس دیگری دارد؛ خبری از فوتبال نیست و جشن با بازیهای فکری و تمرین نوشتن، رنگ و بوی ذهنآگاهانهتری به خود گرفته است. میزهای بازی در کلاسها چیده شده و معلمها برنامهها را طوری طراحی کردهاند که ورود به کلاس با تعامل جمعی شکل بگیرد. یکی از اقدامات، توزیع دایرهای است که دور آن «حلقههای کاغذی» تعبیه شده و بچهها دور آن جمع میشوند. معلمان از کلاساولیها میخواهند حسشان را نسبت به روز اول مدرسه نقاشی کنند و بچههای بزرگتر از افکارشان مینویسند.
نوشتههای بچهها دریچهای به واقعیتهای درونی آنهاست تا مددکاران بدانند کودک با چه عواطفی به مدرسه آمده است. در پایان، کلاساولیها روی «تابلوی هویت» اثر انگشتشان را ثبت میکنند. شاید برای بینندهٔ بیرونی این یک بازی باشد، اما برای برخی از کودکانی که بهدلیل شرایط خانوادگی یا فقر، سالها از داشتن شناسنامه محروم بودهاند، یعنی «من هستم و به رسمیت شناخته شدهام.»

دهکده؛ حیاطخلوتی برای آرامش در طبیعت
کمی آنسوتر از هیاهوی کلاسها، در حیاطِ پشتیِ مجموعه، فضایی سرسبز و آرامشبخش به نام «دهکده» چشمانتظار بچههاست؛ حیاطخلوتی دلنشین میانِ دبستانِ دخترانه و پسرانه که نقطهٔ اتصالِ کودکان با طبیعت است. اینجا بچهها فرصت پیدا میکنند دست در خاک ببرند، گیاه بکارند و با دستهای خودشان نبض زندگی را احساس کنند. در بخشی دیگر از دهکده، به تناسب امکانهای سالانه، حیواناتی مثل مرغابیها و گاه گوسفند و گاو نگهداری میشوند. این ارتباطِ بیواسطه با طبیعت و حیوانات _فراتر از یک سرگرمی_ حکمِ تمرین ذهنآگاهانهای را دارد که همهٔ آدمها برای بازگشت به آرامش درون به آن نیاز دارند.
از وجود آموزش سیار تا پناهگاه شبانهٔ کودکان
پیش از آنکه گزارش را به پایان برسانم، بهتر است به برخی از زیرمجموعههای صبحرویش که مرهمی بر کاستیهای زندگی این کودکان است، اشاره کنم. «دانستان» دبستانی است که تمرکزش بر شیوههای نوآورانه یادگیری و استفاده از ابزارهای امروزی است و در کنار آن، «توانستان» قرار دارد. در این مرکز مهارتهایی، چون خیاطی، نجاری، مکانیک و... به نوجوانان آموخته میشود.
«جابزی» هم مدرسهٔ سیارِ این مجموعه است. این مرکز برای کودکانی است که هنوز درگیر کار سنگین در چهارراهها، کورهپزخانهها و... هستند؛ تیم صبحرویش در این طرح، به سراغ کودکان کار میرود تا سوادآموزی و بهداشت اولیه را برایشان فراهم کند.
در نهایت، «خردستان» مأمور شناسایی و بازگرداندن کودکان بازمانده از تحصیل است و «خانهٔ دوستی» مأمنی شبانهروزی برای کودکانی که بهدلیل شرایط خانوادگی یا احکام قضایی، موقتاً امکان زندگی با خانوادههایشان را ندارند.

دیوار آرزوها و تمرین ماهیگیری!
قبل از خداحافظی، جلوی تابلویی میایستم که توجه هر بینندهای را جلب میکند: تابلویی که «دیوار آرزوها» نام دارد. برخلاف تصویری که معمولاً خیریهها با دادنِ بستههای حمایتی آماده به رخ میکشند، فلسفهٔ این دیوار متفاوت است. صبحرویش قرار نیست آرزوی هیچ بچهای را بهسادگی برآورده کند؛ اگر کودکی چیزی میخواهد، یاد میگیرد که در ازای یادگیری، ارتقای مهارت و تلاش فردیاش به آن دست پیدا کند. بنابراین، قرار صبح رویش با این کودکان ماهیگیری یاددادن است، نه ماهیدادن!
وقتی نوشتن گزارش را شروع کردم روی کاغذ نوشتم «اول مهر در مدرسهٔ کودکان کار»، حالا بهجایش مینویسم «اول مهرِ بچههای صبحرویش». بله، این بچهها حالا صبحرویشیاند؛ چراکه اینجا میتوانند ساعاتی از آسیبهای کار در خیابان و رنجهای ناخواسته مصون بمانند. پشت دیوارهای این مدرسه، کودکانی حضور دارند که همزمان کودکی و بزرگسالی را زیست کردهاند، اما صبحرویش امیدوار است بتواند تجربهٔ اصیل و ذهنآگاهانهٔ کودکی را حتی برای چند ساعت در روز به این کودکان تشنهٔ زیستن و آموختن بازگرداند.

یادداشت از نیلوفر بختیاری