پیش از آنکه ناگهان دیر شود، عاشقی کنیم
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، عشق در شعر قیصر امینپور گونهای از زندگیکردن است؛ شیوهای برای زیستن در لحظه، دیدن دوبارهٔ جهان، قدرشناختن فرصتها و کشف زیبایی در جزئیاتی که از روی عادت از چشم ما پنهان ماندهاند.
در آثار او _بهویژه در شعرهای پایانیاش_ با شاعری روبهرو هستیم که میخواهد زندگی را از نو تجربه کند؛ شاعری که از اغتنام فرصت، حیرتکردن، مهربانی و صلح حرف میزند و میان همهٔ این مفاهیم، رشتهای از جنس عشق میکشد.
ناصر کشاورز؛ یک شاعر نامآشنا که برای کودکان شعر میسراید، گفته است اگر کسی میخواهد شعر کودک بگوید باید طوری جهان را تماشا کند که کودکان تماشا میکنند، بهعنوان نمونه، قورمهسبزی امروز نباید شما را به یاد قورمهسبزی سالهای دور بیندازد؛ کسی که بیشتر از حال به گذشته فکر میکند التفاتی به لحظه حال ندارد و تا فرد در اکنون زندگی نکند، نمیتواند برای کودکان شعر بگوید.
قیصر امینپور برای نوجوانان هم آثاری نوشته است و شاید التفاتش به زمان و حسرتش برای گذشته از ممارستش بهعنوان شاعر کودک و نوجوان برآمده باشد. او رمز عشق و مهربانی را در توجهانتخابی به طبیعت میداند، توجهی که از آلودگی و شلوغی به آفتاب سر صبح و نسیم میرسد.
این شاعر در دوران تحصیلات دانشگاهی از کشف دنیای حیوانات دست کشید و پا به دنیای آدمها گذاشت؛ دامپزشکی را رها کرد، علوم اجتماعی خواند و سپس به ادبیات روی آورد و در سال ۱۳۷۶ مدرک دکترای ادبیات خود را از دانشگاه تهران دریافت کرد.
در واپسین دفتر شعرش؛ دستور زبان عشق هم نامها انسانیتراند و هم شعرها. در این کتاب از مفاهیم مهمی چون صلح، عشق زمینی، عشق به زندگی، روزمرگیِ باکیفیت و ... سخن به میان آمده است.
او همچنین در ابتدای دفتر شعر گلها همه آفتابگرداناند نوشته است:
از تمام رمزورازهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف سادهٔ میانتهی
چیز دیگری سرم نمیشود
من سرم نمیشود
ولی...
راستی دلم که میشود!
عشق برای او بهزیستی و از نونگاهکردن به دیگری، طبیعت و بازبینی در آیینهای مرسوم است.
رابطهٔ عشق و مهربانی با وقتشناسی
شعر آغازین در دستور زبان عشق، فردی را نشان میدهد که به نردههای ایستگاه قطارِ رفته تکیه داده است، چشمبهراه قطاری است که دیگر نیست، بااینکه، تمام ایستگاه رفته است؛ بهتعبیر شاعر، فرد آن قدر ساده است که همچنان به نردههای ایستگاه رفته تکیه داده است. البته از منظری دیگر،
کلیدواژه عشق در اشعار قیصر امینپور چکیده همه خوبیهای زیست اخلاقی، روادارانه یا دینی است. چنان که در شعری از او آمده است: زندگی بیعشق اگر باشد، هبوطی دائم است آنکه عاشق نیست، هم اینجا، هم آنجا دوزخی است. در شعر باغ کاغذی او نیز از تعارفات مرسوم، آرزوها و دعاهای ظاهری فاصله میگیرد و اعتراض میکند: دور کرد و کور کرد عشق را دورباشها و کورباشها و در نهایت عشق در نگاه او چنین است: در بند خویشبودن معنای عشق نیست چونانکه زندهبودن، معنای زندگی
این نوع زیستن، زیستنی عاشقانه است؛ زیستنی که در آن، با گذر زمان عشق و خوشگمانی و اعتماد فراموش نمیشود؛ کما اینکه در انتهای غزل از او آمده است:
با دستهایت پل زدی ای نبض آبی
بر شانههای من، پلی تا بینهایت
پس دست کم بگذار تا روز مبادا
در چشم من باقی بماند جای پایت
او در دفتر شعر آینههای ناگهان، در بهمن ۱۳۶۹ نوشته است: ناگهان چقدر زود دیر میشود؛ نام این دفتر خود گواهی بر توجهش بر عنصر زمان است.
در این شعر از بیخبری آدمی، ناگزیری و ناگهانیشدن رویدادها و گذار روزگار و دیدارها نوشته است. همچنین نام حسرت همیشگی را روی این شعر گذاشته است.
در شعری دیگر در دستور زبان عشق نوشته است: کودکیهایم با نخی نازک به دست باد آویزان!
در این شعر باد میتواند نشانهای بر گذار بودن زمان باشد. زمان بهگونهای در شعر او پررنگ است که روز مرگش در عالم واقع با محبوبترین روز در دفتر شعرش یکی شده است؛ سهشنبه؛ سهشنبهای که خدا کوه را آفرید. سهشنبهای که البته در آغاز بیحوصله، سرد و غمگین توصیف شده است.
قیصر در سرودههایش شاعری خودآگاه و کوشا در خودشناسی است، بهشیوهای که در چند شعر دیگر از دفترهای مختلف از وجه مخالف زمان برای محققشدن خواستهها حرف میزند:
ای کال دور از دسترس، ای شعر تازه
میچینمت اما به هنگام رسیدن
و در شعری دیگر نگاشته است:
خامیم و درد ما از خام چیدن است
و در سرودههای پایانیاش گفته است:
همین دمی که رفت و بازدم شد
نفس_ نفس، نفس_نفس خودش نیست
در دفتر گلها همه آفتابگرداناند او میخوانیم:
دوست داری زود برخیزی
پیش از آنکه دیگران
چشم خوابآلود خود را واکنند
پیش از آنکه در صف طولانی نان
باز هم غوغا کنند
او این شعر را سروده است تا به قول خودش سلامی سبز به ماهی های توی حوض بگوید و حولهٔ نمدار و نرم بامداد را روی گونههایش حس کند. در ادامهٔ همین شعر است که پس از اغتنام فرصت میفهمد مهربانبودن آسان است.
به سخن دیگر، شاعر از توجه به جزئیات و درگیرگردن حس خود با سحرخیزی و دیدن آبیآسمانی (حس بینایی)، شستن دست، نسیم، و حسکردن حولهٔ نرم روی گونه (حس بساوایی)، فوج گنجشکان و غوغایشان بر سر صبحانه (حس شنوایی)، چینش نان و پنیر و نور (حس چشایی و بویایی) و حتی دستخالی برگشتن از صف طولانی نان به مهربانی میرسد و این همه به جز درک لحظهبهلحظه و دریافتن زمان ممکن نمیشد.
با همینهاست که میگوید دوست دارد بیمحابا مهربان باشد و چون به جزئیات توجه کرده است، گویی همین توجه عین مهربانی یا مقدمهای بر مهربانی است:
مهربانبودن چه آسان است
با تمام چیزها از سنگ تا انسان
و در انتهای شعر فکر میکند، عشق هم شاید اتفاقی ساده و عادی است.
امینپور چون به طبیعت توجه میکند، عنصر زمان را در گردیسیها پررنگ میبیند و به همین دلیل به رابطههای ظریفی که با گردش فصلها ساخته یا نابود میشوند پی میبرد و آن را با بیان شعر مینویسد، همچون قطعه اتفاق دیگر در کتاب گلها همه آفتابگرداناند. در آن شعر سیبی که از درخت افتاده به درخت برمیگردد، اما دیگر همدیگر را نمیشناسند.
و در شعری که برای دکتر شفیعی کدکنی سروده است، از بهترین لحظههایی میگوید که با تمام جوانی روی پلههای بلند و قدیمی دانشگاه تهران پاگذاشته است، این جلسات در روزهای سهشنبه برگزار میشد، شاعر به همین خاطر سهشنبه را پایتخت جهان مینامید، اما در شعر سهشنبه که با سهشنبه؛ خدا کوه را آفرید، تمام میشود جهانی دیگر متصور است. گویا سهشنبهها و روزها یک آنِ شیرین و دیرین و اصیل و یک آنِ روزمرگی دارند، کمااینکه جمعه هم چون لحظه هبوط و میلاد آدم است پر از دلشورههای دمادم است. در شعر کوتاهی از قیصر با نام جمعه این تشویشها به نمایش درآمدهاند.
زمانمندی در شعر او حاکی از پیوند با طبیعت است، این عنصر با دویدن و دستازتلاشنکشیدن گره خورده است؛ تا جایی که در شعری گفته است زندگی، او را در حالی شناسایی میکند که در هوای یار و دواندوان برای رسیدن به مقصد نفسنفس میزند.
در نهایت در شعری با نام یادگاری، بر پاکشدن دعوتها و ترساز فراموششدنها تأکید کرده است، اما این به معنی فراموشی عشق نیست؛ چرا که عشق در جهانبینی شاعر در امتداد زمان رشد میکند و دیگر خبر از هیجانات آتشین و گذرا در دفتر او نیست:
تا ساحل قرار تو چون موج بیقرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاریام
با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا، بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری
رویهمرفته، شاعر وقتشناسی را برای قدرشناسی زندگی ضروری میبیند، باید ادامه داد تا زودتر اتفاق بیفتد و در مواقعی باید فرصت داد تا وقت چیدن و رسیدن برسد، باید قدردان وقت بود تا زود و دیر نگذرد و غافلگیر نشد.
رابطهٔ حیرتکردن با زلالماندن و بالغشدن
اگر به نوجوانی ۱۵ ساله بگوییم، ۳۰ سال داریم، این اختلاف ۱۵ ساله در نظر او بسیار بزرگ میآید. ما میدانیم تا چشم بر هم بزنیم ۱۵ سال میگذرد، اما برای او ۱۵ سال یعنی تمام تجربهٔ زیسته و نزیستهاش، تمام کنجکاویها، دردهای جسمیاش برای قدکشیدن، بدخلقیها و بیثباتی دوران نوجوانیاش، محدودیتهای سنی و... .
حیرتکردنهای مداوم در شعر قیصر به نقطه پاکی کودکانه و زلالی میرسد و اگر حیرت نکند خود را مقصر میپندارد، نه گردش طبیعت را. او از همین مسیر جورِ دیگر دیدن و شگفتزدهشدن، به خودشناسی و دگربینی میرسد و به این سیاق نوعی بلوغ از مسیر کودکیکردن به دست میآید، آدمی که حیرت میکند از خود به در میآید و انگشت اتهامش را به سوی آسمان و زمین نمیگیرد: نیست چون چشم مرا تاب دمی خیرهشدن طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا
با این همه، شاید آنچه بیشتر از همه در این برداشت سهم دارد، ویژگی حیرتکردن است. کودکان و نوجوانان حیرتکردن را بلدند. آنها با جهانی مواجهاند که جدید است و برای یادگرفتن و سازگاری با آن چارهای جز حیرتکردنهای پیاپی، نتیجهگیریها و آزمونکردنهای مداوم پیش رویشان نیست.
همین موجب میشود آنها در لحظهبهلحظه زندگی، گذار زمان را طولانیتر احساس کنند؛ ما در ۳۰ سالگی میدانیم راه زیادی با ۱۵ سال سوم عمر خود نداریم؛ چراکه مسئولیتها، عادات و روزمرگی گاهی باعث میشوند چهره خود را مدتها با جزئیات در آینه نبینیم، سالها را اشتباه کنیم و دوست داشته باشیم زمان متوقف شود تا کمی جهان را تماشا کنیم.
قیصر برای رسیدن به زندگی، آنگونه که به اصالت آدمی و زیباییشناسی نزدیک است، راه حیرتکردن را در زندگی و شعر انتخاب میکند، فرقی نمیکند آن شعر برای بزرگسال سروده شده باشد یا نوجوان.
رفتیم به جستوجوی زیبایی
در جاده آینه سفر این است
گشتیم و نداشت میوه جز حیرت
در باغ جمال برگ و بر این است
این حیرت کودکانه به گونهای در اشعارش دیده میشود که فقط در یک رباعی در دفتر شعر آخرش، ۱۲ بار از واژهٔ باران استفاده میکند:
باران! باران! دوباره باران! باران!
باران! باران! ستارهباران! باران!
ای کاش تمام شعرها حرف تو بود:
باران! باران! بهار! باران! باران!
حیرتکردنهای مداوم در شعر قیصر به نقطه پاکی کودکانه و زلالی میرسد و اگر حیرت نکند خود را مقصر میپندارد، نه گردش طبیعت را. او از همین مسیر جورِ دیگر دیدن و شگفتزدهشدن، به خودشناسی و دگربینی میرسد و به این سیاق نوعی بلوغ از مسیر کودکیکردن به دست میآید، آدمی که حیرت میکند از خود به در میآید و انگشت اتهامش را به سوی آسمان و زمین نمیگیرد:
نیست چون چشم مرا تاب دمی خیرهشدن
طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا
او در شعری دیگر اذعان میکند که از خواب ۴۰ ساله خود پاشده است و چون پیدا شده است با این حس شکوهمند غمگین و شگفت زیبا شده است.
سیمای صلح در دستور زبان عشق
در آخرین دفتر شعر این شاعر، در روزگار صلح نسبی در کشور، طرحهایی برای صلح نوشته شده است، نکتهٔ درخورتأمل این است که صلح سروده نمیشود و در حد طرح و آرمان باقی میماند، کمااینکه وی در یکی از اشعارش معتقد است شاعران، آرمانشهری آفریدند که در خواب هم خواب آن را ندیدند.
در طرح اول همین که کودک در حیاط با گربههایش بازی کند، مادر به خیاطی سرگرم باشد، بوی چای در خانه بپیچید و صدای در بیاید صلح محقق شده است؛ چراکه شاید پدر از راه رسیده باشد.
در طرح دوم، شهیدی آرزو میکند بهجای دشمن دشمنیکردن شکست بخورد و در طرح سوم پیروزی واقعی نه در جنگ که بر جنگ از زبان همان شهید آرزو شده است.
او در دستور زبان عشق، عاشقشدن را همانقدر جبری میداند که رسیدن دریا به ساحل و در حرکتبودن باد و موج را. امینپور در آخر با لحنی آمیخته با داوری نوشته است:
آنکه دستور زبان عشق را
بیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تیغ تیز را
در کف مستی نمیبایست داد
و در شعری با نام چیستان، عشق را عین آب برای ماهی یا هوای آدم دانسته است و کسی را که عاشق نیست هم در این جهان و هم در آن جهان دوزخی فرض کرده است.
از این منظر کلیدواژه عشق در اشعار قیصر امینپور چکیده همه خوبیهای زیست اخلاقی، روادارانه یا دینی است. چنان که در شعری از او آمده است:
زندگی بیعشق اگر باشد، هبوطی دائم است
آنکه عاشق نیست، هم اینجا، هم آنجا دوزخی است
در شعر باغ کاغذی نیز از تعارفات مرسوم، آرزوها و دعاهای ظاهرای فاصله میگیرد و اعتراض میکند:
دور کرد و کور کرد عشق را
دورباشها و کورباشها
و در نهایت عشق در نگاه او چنین است:
در بند خویشبودن معنای عشق نیست
چونانکه زندهبودن. معنای زندگی
عشق در دیوان امینپور جز چند شعر معدود تجلی
او پراکندگی را حاصل کثرت و کثرت را وحدت میبیند و چون عشق را اصیل میبیند از هر معلول و علت دیگری کناره میگیرد؛ چراکه هر چیزی در جهان تجلی عشق است. تا جایی که شاعر صریحا میخواهد از نو به سنت نگاه کنیم و با نگاه نو با رسم عهد الست تجدید بیعت کنیم و تعصبهای بیپایه را پس بزنیم. در این صورت پرستشکننده (پرستار) هر چیز و کسی خواهیم بود.
جسمانی ندارد و حتی گاهی مرز چنین عشقی با عشقی معنوی روشن نیست یا در عشق زمینی او رگههایی از عشق متعالی دیده میشود. در شعر مشهورش؛ رؤیای آشنا نوشته است:
از هر نظر تو عین پسند دل منی
هم دیده، هم ندیده، پسندیدهام تو را
... با آنکه جز سکوت جوابم نمیدهی
در هر سؤال از همه پرسیدهام تو را
و در شعری دیگر با حسرت از طردشدن از دامن پرمهر مادر آن هم فقط بهخاطر یک شیطنت در روز ازل گلایه میکند.
زندگی عاشقانه یا همان عادتکردن به بیعادتی در شعر اخوانیه
یکی از مهمترین اشعار برای آگاهی از جهانبینی شاعرانه قیصر امینپور شعر اخوانیه اوست. این قصیده برای سید حسن حسینی سروده شده است شعری که در آن حسرت و دریغ برای گذر زمان و جاماندگی از فرصتها راه ندارد. عشق به تکتک آیین های روزانه راه میباید و سر از عبادتکردن گل بعد از نماز یومیه برمیآورد.
او پراکندگی را حاصل کثرت و کثرت را وحدت میبیند و چون عشق را اصیل میبیند از هر معلول و علت دیگری کناره میگیرد؛ چراکه هر چیزی در جهان تجلی عشق است. تا جایی که شاعر صریحا میخواهد از نو به سنت نگاه کنیم و با نگاه نو با رسم عهد الست تجدید بیعت کنیم و تعصبهای بیپایه را پس بزنیم. در این صورت پرستشکننده (پرستار) هر چیز و کسی خواهیم بود.