کد خبر:۶۳۵۸
فرحناز عطاریان تبیین کرد:

بچه‌هایی که از «تماشاگری» به «کنشگری» می‌رسند

آیا داستان می‌تواند کودک و نوجوان را از تماشای بحران به فکرکردن دربارهٔ آن وادارد؟ فرحناز عطاریان؛ نویسنده و مترجم معتقد است وقتی مفاهیمی، چون «فقر»، «مهاجرت» یا بحران «محیط‌ِزیست» در قالب تجربهٔ انسانی روایت می‌شوند، بچه‌ها می‌توانند به‌جای دریافت پیام مستقیم، دربارهٔ آن موقعیت بیندیشد، انتخاب کنند و دست به داوری بزنند. به باور او، همین تجربه می‌تواند نخستین قدم برای پرورش «تفکر انتقادی» و نزدیک‌شدن آنان به «کنشگری» باشد.
بچه‌هایی که از «تماشاگری» به «کنشگری» می‌رسند

 به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، فرحناز عطاریان، مترجم، عضو شورای کتاب کودک و نویسندهٔ رمان محیط‌ِزیستی «جاسوس پنجاپنج» برای نوجوانان است؛ رمانی که نشان «لاک‌پشت پرنده» را نیز دریافت کرده است.

 ردپای روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و خاصه شیمی در کنار تخیل داستانی کتاب پیداست و او آن‌ها را در خدمت دغدغه‌های محیط‌زیستی خود قرار داده است.

  این نویسنده و مترجم که از علاقه‌مندان و فعالان کوهنوردی است، در این گفت‌وگوی صمیمی از دغدغه‌هایش دربارهٔ ادبیات، کودکان، کار نیک، محیط‌زیست و مسئولیت اجتماعی به خیر ایران گفته است؛ از جمله تجربه‌ای که با «شن‌اسکی» بر سنگ‌های کوه مشاهده کرده و حتی او را به این فکر انداخته است که شاید از این شیوهٔ فرودآمدن و درنهایت از کوهنوردی فاصله بگیرد تا طبیعت، طبیعت بماند.

بچه‌هایی که از «تماشاگری» به «کنشگری» می‌رسند

-اصلاً نویسنده‌ها و مترجم‌ها چه چیزی برای بخشیدن به جامعه دارند؟

 قطعاً نیاز مادی و معاش نویسنده از راه نوشتن تأمین نمی‌شود و می‌دانیم که نمی‌شود. وقتی او وقت می‌گذارد، فکر می‌کند، زمان و خیلی چیزهای دیگر صرف می‌کند تا بنویسد و ایدهٔ خودش را روی کاغذ بیاورد، به نظر من یک کار نیک انجام داده است. او جهانی را می‌سازد و اجازه می‌دهد مخاطب وارد آن جهان شود و در آن قدم بزند.

 من فکر می‌کنم با توجه به شرایط کنونی جامعه، نویسندگان و هنرمندان دغدغه‌مند اگر بخواهند تجربهٔ زیستن در جهان داستانی خود را به مخاطب عرضه کنند، در واقع یک کار خیر را به ثمر نشانده‌اند.

 من البته دوست دارم «خیر» را «کار نیک» بنامم. شاید بحث کار خیر و خیریه‌ای کمی متفاوت از کار نیک باشد. از نظر من، داستان‌نویسی کار نیک و ارزنده‌ای است.

 -در «جاسوس پنجاپنج»، شخصیت‌ها کم‌کم از مسائل فردی خود فاصله می‌گیرند و متوجه می‌شوند سرنوشتشان به یکدیگر و محیطی که در آن زندگی می‌کنند گره خورده است. به نظر شما داستان چگونه می‌تواند این تغییر نگاه را در نوجوان شکل دهد؛ اینکه مسئلهٔ دیگری را مسئلهٔ خودش بداند و مفهوم «ما» و «ما شدن» را بفهمد و به آن بپیوندد؟به‌ سخن دیگر، نوجوان چگونه از «تماشاگر بحران» به «شهروند مسئول» و «کنشگر» نزدیک شود؟

 داستانی که نویسنده خلق می‌کند، می‌تواند دربارهٔ مفاهیم کلانی چون تغییرات اقلیمی، مهاجرت، حاشیه‌نشینی، فقر، نژادپرستی یا مسائل بومی یک منطقه باشد، این مفاهیم کلی وارد تجربهٔ انسانی می‌شوند و مخاطب با یک مسئله مواجه می‌شود؛ یعنی آنچه تا پیش از این یک مفهوم کلی بوده، حالا در داستان به یک مسئلهٔ انسانی تبدیل شده است.

 خوانندهٔ کتاب می‌تواند با شخصیت داستان زندگی کند، رفتار شخصیت‌ها را پیش‌بینی و داوری کند و حتی مسیری را انتخاب کند که با مسیر شخصیت داستانی مخالف است.

 نوجوان ممکن است حتی وقایع را تحلیل و تفسیر کند، البته الزاماً این‌طور نیست که مخاطب وقتی از کتاب بیرون می‌آید و کتاب را می‌بندد، به یک کنشگر فعال تبدیل شده باشد؛ اما دست‌کم با مفاهیم کلانی که مسئله‌های انسانی هستند، آشنا می‌شود.

 در هر ژانری، حساسیت مخاطب نسبت به مسائل جهانی بیشتر می‌شود، مثلاً اگر در آثاری ببینیم میزان فقر در حاشیه یک کلان‌شهر n درصد است، داستان می‌تواند جهانی را در حاشیه آن کلان‌شهر خلق کند و اتفاقاً نوجوان را در مرکز داستان قرار دهد تا در آن منطقه زندگی می‌کند و با مسائل آن منطقه درگیر شود، یعنی آماری را که برای نوجوان بی‌اهمیت است، به یک تجربهٔ انسانی تبدیل کرده‌ایم.

 القصه، مواجههٔ مخاطب با یک تجربهٔ انسانیِ برآمده از مفهوم کلان می‌تواند اولین قدم برای کنشگر شدن او باشد، هرچند کافی نخواهد بود.

بچه‌هایی که از «تماشاگری» به «کنشگری» می‌رسند

 -شما در این رمان، مخاطب نوجوان را با موقعیت‌هایی مواجه می‌کنید که او را به انتخاب، قضاوت و فکرکردن درباره رفتار شخصیت‌ها وامی‌دارد. به نظر شما ادبیات داستانی چگونه می‌تواند نوجوان را با مفهوم مسئولیت در برابر طبیعت، دیگران و خیر عمومی مواجه کند، بی‌آنکه این مواجهه به «درس اخلاق» تبدیل شود؟

 این سؤال را می‌توان بسیار جامع‌تر پاسخ داد؛ از زمانی که ادبیات کودک شکل گرفته است، نظریه‌پردازان بسیاری طی سال‌های طولانی، دربارهٔ چیستی ادبیات کودک بحث کرده‌اند؛

در یک جهان داستانی امن، کودک می‌تواند تصمیم بگیرد که کدام راه بهتر است. می‌تواند تصمیم بگیرد که آیا راست‌گفتن بهتر است یا راستش را نگفتن، اما اگر ما به صورت اندرز بگوییم «راستگویی درست است و تو باید راست بگویی»، حقیقت و جواب درست را جلوی او گذاشته‌ایم و چیزی به آن افزوده نشده است، جز یک اندرز. خلاصه باید به نیاز امروزی کودک نگاه کرد و به نظر من، ارتقای مهارت تفکر انتقادی از پند و اندرز بسیار کارآمدتر است.

اینکه ادبیات کودک چه نسبتی با جنبه پداگوژیک و زیبایی‌شناختی دارد یا اصلاً ادبیات کودک به‌عنوان یک گونه وجود دارد یا نه، آیا جدی است یا نیست و آیا می‌توان برای آن یک نهاد ادبی متصور شد یا خیر؟

 اما آنچه سؤال شما را دربرمی‌گیرد، به نظر من این است که اگر بخواهیم از ادبیات داستانی برای جامعه‌پذیرکردن کودک استفاده کنیم، باید ببینیم پیام مستقیم مؤثرتر است یا پیام غیرمستقیم؛ یعنی بیشتر به جنبه زیبایی‌شناختی اثر توجه داشته باشیم.

 ما باید ببینیم نیاز کودک امروز چیست. آنچه به نظر می‌رسد این است که کودک امروز به ارتقای مهارت تفکر انتقادی نیاز دارد؛ یعنی تشخیص سره از ناسره و تشخیص اینکه در یک موقعیت و وضعیت، چه کاری بهتر است انجام دهد.

 بنابراین، به جای اینکه بخواهیم پیام مستقیمی به او بدهیم و بگوییم «همین راه است و بس و این درست است»، می‌توانیم او را در یک دوراهی یا حتی سه‌راهی قرار دهیم تا خودش تصمیم بگیرد. در یک جهان داستانی امن، کودک می‌تواند تصمیم بگیرد که کدام راه بهتر است. می‌تواند تصمیم بگیرد که آیا راست‌گفتن بهتر است یا راستش را نگفتن، اما اگر ما به صورت اندرز بگوییم «راستگویی درست است و تو باید راست بگویی»، حقیقت و جواب درست را جلوی او گذاشته‌ایم و چیزی به آن افزوده نشده است، جز یک اندرز. خلاصه باید به نیاز امروزی کودک نگاه کرد و به نظر من، ارتقای مهارت تفکر انتقادی از پند و اندرز بسیار کارآمدتر است.

 -در «جاسوس پنجاپنج»، ردپاهایی از روان‌شناسی و جامعه‌شناسی و به‌ویژه شیمی در کنار تخیل داستانی و دغدغهٔ محیط‌زیست دیده می‌شود. این علوم هنگام ساختن جهان داستان و شخصیت‌های آن چه نقشی برای شما داشتند و چگونه میان «صحت علمی» و «تخیل داستانی» تعادل برقرار کردید؟

 نویسندگی مانع از این نیست که شما از شغل یا تخصص دیگری وارد این حوزه شوید. نه اینکه الزاماً همهٔ افراد می‌توانند نویسنده باشند؛ من هم از جملهٔ همین افراد بودم. با توجه به اینکه یک رشتهٔ علوم پایه خوانده‌ام، ذهنم در واقع فرمول‌بندی شده است، اما همیشه علاقهٔ شدیدی به نوشتن داشته‌ام؛ بنابراین، زمانی که کتاب «جاسوس پنجاپنج» را نوشتم، عده‌ای آن را «ساینس‌فیکشن» معرفی کردند.

 این موضوع تأثیر زیادی بر نوشتن من داشت. فکر می‌کنم اگر کسی با یک تخصص وارد نویسندگی شود، مثلاً ساینس‌فیکشن، شود، شاید بهتر است خلاقیت و صحت را در کنار هم به کار ببرد. این موضوع در مورد کتاب «جاسوس پنجاپنج» صدق کرد؛ یعنی من واقعاً در بحث علمی این کتاب نتوانستم از صحت علمی فارغ شوم و تلاشم این بود که از تخصص علمی‌ یا مطالعاتی‌ام در زمینه‌های دیگر بهره ببرم.

بچه‌هایی که از «تماشاگری» به «کنشگری» می‌رسند

 شما نزدیک به ۱۲ سال است که داوطلبانه در شورای کتاب کودک فعالیت می‌کنید؛ چه چیزی در این تجربه باعث شده این همکاری داوطلبانه برای شما ادامه‌دار شود؟

شورای کتاب کودک به‌عنوان نهادی شصت‌ساله قطعاً به‌خاطر صداقت، صراحت و شفافیت در کارش توانسته است به فعالیت خود ادامه دهد. این کار، داوطلبانه است و می‌بینیم که تعداد داوطلبان تقریباً هر بار بیشتر می‌شود. کارگاه‌های آموزشی پربار هستند و به‌زودی چهلمین سالگرد کارگاه‌های آموزشی شورای کتاب کودک است.  

 این موضوع از نکات مثبتی است که حداقل روی من، به عنوان یک داوطلب، آن‌قدر تأثیر داشته که نزدیک به ۱۲ سال بی‌وقفه در آنجا فعالیت داشته باشم. امیدوارم بتوانم ادامه بدهم و روزبه‌روز تعلقم نیز بیشتر شود.  

-اگر کتاب را راهی برای انتقال تجربه میان نسل‌ها بدانیم، یک کتاب چگونه می‌تواند اثری را به نسل بعد منتقل کند که شاید اثر اجتماعی‌اش در زمان نوشتن آن هنوز آشکار نباشد؟

 صرف‌نظر از نوع ژانر، نویسنده‌ای که در یک دورهٔ تاریخی کتابی را می‌نویسد، در واقع تجربه‌اش را منتقل می‌کند، خوانندهٔ اثر در یک دورهٔ تاریخی دیگر، انگار آن روزگار را تجربه می‌کند، مثلاً یادم هست وقتی کتاب «سلاخ‌خانهٔ شماره ۵» را می‌خواندم تلخی جنگ، خرابی و نابودی آن دوره آن‌چنان بر

ممکن است شما تعداد زیادی کتاب به یک کتابخانه هدیه بدهید، اما عملاً آن کتاب‌ها همان‌جا خاک بخورند، ولی وقتی یک مروج وارد آن کتابخانه می‌شود، می‌تواند بچه‌ها را دور هم جمع کند و همهٔ آن کتاب‌ها به مادهٔ اولیه‌ای برای ارتقای فرهنگ تبدیل شوند.  مروج حتی می‌تواند با چهار کتاب این کار را انجام دهد؛ یعنی با یک جعبه کتاب فقط این کار را انجام دهد؛ بنابراین به‌نظرم همبستگی نهادهای فرهنگی برای ارتقای فرهنگ بسیار مهم است، به‌خصوص کار ترویج بسیار مؤثر است.

من تأثیر گذاشت که می‌تواند من را از جنگ بیزار کند و به این نتیجه برساند که جنگ در هیچ شرایطی خوب نیست.

 این یک هدیه به بشر است که بدانید در یک دورهٔ تاریخی اتفاقی افتاده و از خودتان بپرسید آیا دوست دارید امروز آن را تجربه کنید یا نه یا اگر تجربه‌اش کرده‌اید، انتظار چه چیزهایی را باید داشته باشید.

 این موضوع می‌تواند دربارهٔ هر چیزی باشد. حتی می‌تواند دربارهٔ یک اتفاق شیرین باشد؛ اینکه آیا این اتفاق امروز هم اتفاق شیرینی است یا نه. کتاب به دانش من می‌افزاید؛ چون می‌توانم دوره‌های تاریخی را با هم مقایسه کنم، دربارهٔ آن کار پژوهشی انجام دهم و ببینم از آن دوره تا امروز چه اتفاقی افتاده است؛ بنابراین، کتاب برای پژوهش، تفسیر و حتی انتخاب راه آنچه را که نیاز دارم، دراختیارم می‌گذارد.

بچه‌هایی که از «تماشاگری» به «کنشگری» می‌رسند

 -از انتقال تجربهٔ میان نسل‌ها که بگذریم، مسئلهٔ دسترسی به خود کتاب مطرح است. اگر نتوانیم به تعداد بچه‌های یک روستا، شهرستان یا شهر کتاب تهیه کنیم یا کتابخانه‌ها را به اندازهٔ کافی تجهیز کنیم، چه راه‌هایی برای کم‌رنگ‌کردن این بی‌عدالتی فرهنگی وجود دارد؟

  به نظر من کار ترویجی یکی از مؤثرترین کارها برای کاهش این بی‌عدالتی و شاید یکی از تأثیرگذارترین کارها در رابطه با ارتقای فرهنگ است.

 ممکن است شما تعداد زیادی کتاب به یک کتابخانه هدیه بدهید، اما عملاً آن کتاب‌ها همان‌جا خاک بخورند، ولی وقتی یک مروج وارد آن کتابخانه می‌شود، می‌تواند بچه‌ها را دور هم جمع کند و همهٔ آن کتاب‌ها به مادهٔ اولیه‌ای برای ارتقای فرهنگ تبدیل شوند.

 مروج حتی می‌تواند با چهار کتاب این کار را انجام دهد؛ یعنی با یک جعبه کتاب فقط این کار را انجام دهد؛ بنابراین به‌نظرم همبستگی نهادهای فرهنگی برای ارتقای فرهنگ بسیار مهم است، به‌خصوص کار ترویج بسیار مؤثر است.

بچه‌هایی که از «تماشاگری» به «کنشگری» می‌رسند

 -مدتی است که کوهنوردی می‌کنید؛ آیا مواجههٔ مستقیم با طبیعت، نگاهتان به محیط‌زیست و حتی مفهوم مسئولیت در برابر جهان اطراف را تغییر داده است؟

 تأثیر کوهنوردی _به‌خصوص در این دو ماه اخیر_ بر من بسیار بوده است؛ یعنی اصلاً نگاه من را به طبیعت، دست‌کم طبیعت کوه، تغییر داده است. ترجیحم این است که یک زندگی بدوی داشته باشم و کمتر به طبیعت آسیب بزنم، ولی متأسفانه نمی‌شود.

 وقتی به کوه می‌روم، احساس می‌کنم دارم آن زندگی بدوی را تجربه می‌کنم و یک جور حس مسئولیت‌پذیری نسبت به طبیعت هم بیشتر می‌شود.

 شاید این تجربه را اولین بار است که دارم بیان می‌کنم. وقتی پاهایم را روی سنگ‌هایی می‌گذاشتم که در بام ایران متحرک بودند و به جایی وصل نبودند، احساس می‌کردم کوه دارد تمام می‌شود. اگر همه سنگ‌های کوه بریزد، دیگر کوهی نخواهد بود یا اگر من با شن‌اسکی همهٔ این شن‌ها را به سمت پایین هل بدهم، انگار دارم کوه را جارو می‌کنم.

 نمی‌دانم بعداً نسبت به این موضوع چه کار می‌خواهم بکنم. شاید اصلاً در موردش بنویسم و این حس دوگانه‌ام را که دوست دارم ادامه بدهم یا دوست دارم کوه را جارو نکنم، روی کاغذ منتقل کنم.

 در هر صورت، قطعاً حضور در طبیعت مسئولیت‌پذیری آدم را نسبت به آن بیشتر می‌کند؛ یا شاید بگویم که نه، قطعاً این‌طور نیست، چون می‌بینیم که آدم‌ها در طبیعت نفس می‌کشند، اما طبیعت را نابود می‌کنند.

بچه‌هایی که از «تماشاگری» به «کنشگری» می‌رسند

 -حالا که از «اثر» انسان بر طبیعت گفتید، اگر بخواهیم از زاویهٔ دیگری به همین مفهوم نگاه کنیم، با گذشت سال‌ها از فعالیت حرفه‌ای‌تان در نویسندگی، ترجمه و ادبیات کودک، به نظر شما یک «اثر ماندگار» چه ویژگی‌ای دارد؟

 اثر ماندگار یعنی اینکه اولاً تأثیر عمیقی در زمان خودش بر مخاطبش گذاشته باشد و در دوره‌های زمانی بعدی هم تأثیرات خودش را داشته باشد یا از اثرش کم نشده باشد.

 مثلاً «قصه‌های مجید» آقای هوشنگ مرادی کرمانی، به نظر من یک اثر ماندگار است؛ چون مشکلات نوجوانی مجید همواره در نوجوانان نسل‌های بعدی هم جریان دارد و آن نوع شخصیت‌پردازی، فضاسازی، زبان و لحن صمیمی، همه

طبیعت‌گردی برای بچه‌هایی که امروز تک‌فرزند یا نهایتاً دوفرزندی هستند، شاید خیلی مفرح به‌نظر نرسد، اما اگر از مدرسه‌ای، یک گروه از بچه‌ها را با هم به طبیعت ببرند و فعالیتی انجام دهند، این تجربه مزه‌اش زیر دندانشان می‌ماند؛ بنابراین فکر می‌کنم ارتباط بی‌واسطه کودک با طبیعت می‌تواند شما را به آن دستاوردی که موردنظرتان است، یعنی مهربانی، مسئولیت‌پذیری و نیکوکاری برساند.

این‌ها باعث شده که این اثر ماندگار شود یا مثلاً «شاهنامه» فردوسی یا «شازده کوچولو» کتاب‌هایی هستند که نه‌تنها در روزگار خودشان تأثیر عمیقی بر مخاطبان خود گذاشته‌اند، بلکه در دوره‌های زمانی بعد نیز کتاب‌های تأثیرگذاری بوده‌اند. یک اثر ماندگار، فکر می‌کنم در لحظه تولیدش شاید نتواند بگوید «من یک اثر ماندگار هستم». سال‌ها بعد شاید بشود چنین ادعایی داشت که این اثر ماندگار هست یا نه.

 مثلاً «سفر به سرزمین وحشی‌ها» اثر موریس سنداک، الان سال‌هاست که از رویکردهای مختلف بررسی و نقد می‌شود؛ نقدهای مختلف و حالا جدیداً نقد پسااستعماری. بنابراین اثری است که تأثیر عمیقی در زمان خودش بر مخاطب گذاشته و این تأثیر را همچنان بر مخاطبان دیگر در دوره‌های بعد خواهد داشت.

بچه‌هایی که از «تماشاگری» به «کنشگری» می‌رسند

-اگر بخواهید از تجربه چند دهه زندگی، نویسندگی، ترجمه و مواجهه با کودکان و طبیعت، یک توصیه برای ساختن جامعه‌ای مهربان‌تر و مسئول‌تر به نسل جوان بدهید، چه می‌گویید؟

 سال‌ها پیش به یک مدرسهٔ طبیعت دعوت شده بودم، اگر اشتباه نکنم مدرسه در شهر دماوند بود. آنجا دیدم بچه‌ها در ساده‌ترین حالت ممکن دارند کشاورزی می‌کنند، مثلاً با دستشان راه آب را برای آبیاری باز می‌کردند و از ابزارهای خیلی ابتدایی برای کشاورزی استفاده می‌کردند. چقدر هم به آن‌ها خوش می‌گذشت؛ می‌خندیدند، دعوا می‌کردند و مشغول یک فعالیت جمعی بودند.

 به نظر من، ارتباط بی‌واسطهٔ کودک با طبیعت دستاورد درجه‌یکی دارد. طبیعت‌گردی برای بچه‌هایی که امروز تک‌فرزند یا نهایتاً دوفرزندی هستند، شاید خیلی مفرح به‌نظر نرسد، اما اگر از مدرسه‌ای، یک گروه از بچه‌ها را با هم به طبیعت ببرند و فعالیتی انجام دهند، این تجربه مزه‌اش زیر دندانشان می‌ماند؛ بنابراین فکر می‌کنم ارتباط بی‌واسطه کودک با طبیعت می‌تواند شما را به آن دستاوردی که موردنظرتان است، یعنی مهربانی، مسئولیت‌پذیری و نیکوکاری برساند. طبیعت این ویژگی را به کودک می‌دهد، چون نوعی بده‌بستان اتفاق می‌افتد.

گفت‌وگو از مهدیه رشیدی

 


ارسال دیدگاه
captcha