کد خبر:۵۹۱۲
هواپونوپونو۲

باز هم درخت سیب؛ روایت هفتمین جمعه پس از جنگ در چین‌کلاغ

دستکش دست می‌کنیم و کیسه برمی‌داریم، مثل همهٔ وقت‌های دیگر زباله جمع می‌کنیم؛ بطری و لیوان یک‌بارمصرف و جلد بستنی. فقط این بار کمی کم‌رمق‌تریم، خسته‌ایم و یک شهود جمعی انگار بهم می‌گوید، حالا همه دارند به جملهٔ «مارتین لوترکینگ» فکر می‌کنند: «اگر بدانم فردا همه چیز نابود می‌شود، باز هم درخت سیبم را خواهم کاشت.»
خیر ایران

 بالأخره رسیده‌ام به هفتهٔ هفتم. به‌جان‌کندن خودم را از تخت بلند می‌کنم. بعد از شش هفته پشت سرِ هم کوه‌رفتن و پاک‌سازی طبیعت این واکنش را به خودم می‌بخشم. همین که توانستم آن نذر دشوار هفت هفته‌ای را ادا کنم، باید کلاهم را بیندازم هوا. لحظهٔ آخر از فلاسک‌بردن پشیمان می‌شوم و ساعت شش و چهارده دقیقه رسیده‌ام به ایستگاه مترو.

 حرکت قطارها روزهای جمعه کندتر است و چون من عجله دارم انگار کندتر هم شده است. قرارمان با گروه سیمرغ ساعت هفت در ایستگاه بام تهران، ورودی چین‌کلاغ است. ساعتی که احتمالاً من به آن نمی‌رسم. آرامش سر صبح مترو را دوست دارم. این‌که چیزی در حرکت است، این‌که یک ماه و خرده‌ای قبل اینجا جنگ بوده و الان نیست خوشحالم می‌کند. البته خوشحالی‌ای که معلوم نیست تا فردا هم ادامه داشته باشد از بس که همه چیز این روزها ناپایدار است. خبرها مدام همدیگر را نقض می‌کنند و همان لحظه‌ای که که خبرنگاری از الجزیره خبر صلح می دهد آن دیگری از کانال دوازدهم اسرائیل خبر جنگ می‌دهد. مدام این سؤال را از خودم می‌پرسم که درخت‌کاشتن فایده‌اش چیست توی این اوضاع و مدام جملهٔ مارتین لوتر کینگ یادم می‌آید. 

 همان‌طور که حدس می‌زدم بیست و چند دقیقه دیر رسیدم. گروه از بام تهران حرکت کرده به سمت چشمهٔ اول؛ محل درخت‌کاری یک سال و نیم قبل. مسیر را بلدم و دیگر عجله‌کردن خیلی فایده‌ ندارد. پاکوب را پیدا می‌کنم و راه می‌افتم. هوا هنوز به فروردین شبیه‌تر است تا تیر. با این حال زود‌به‌زود تشنه می‌شوم. بعد از جنگ مدام بدنم کم‌آب می‌شود. آن اضطراب‌ها این‌طور کم‌کم دارند خودشان را بهم معرفی می‌کنند. بطری آب را از جیب کناری کوله‌ام بیرون می‌آورم، همین که می‌آیم پیچ درش را بچرخانم ناغافل از دستم سر می‌خورد و غلتان می‌رود تا پایین تپه سرسبز و شیب‌دار. از هر طرف که نگاه می‌کنم راه قابل رفتن به سمتش ندارم. با توجیه این‌که «برگشتنی» برمی‌دارمش، به راهم ادامه می‌دهم و ته دلم می‌دانم که مسیر برگشت از آنجا برنمی‌گردم. بعد توی ذهنم هزار سؤال مشابه می‌آید که نکند آن‌هایی که این همه قضاوتشان می‌کنم بابت زباله‌ریختن همین‌طوری بی‌تقصیر از دستشان افتاده؟ یک روی بدجنس هم آن دورها برای خودش دارد می‌گوید این به‌جای آن همه بطری که از طبیعت برداشته‌ام! بعد دوباره صدایی می‌گوید: پس منتی بر سر طبیعت نیست! صفر صفر مساوی!

 رسیده‌ام به گروه؛ به همان حلقه همیشگی قبل از شروع برنامه‌ها که مرا یاد حلقه اتحاد قبل از بازی تیم‌های فوتبال می‌اندازد. همان‌قدر قسم‌خورده و عاشق، همان‌قدر مصمم و همدل.

 چشمم به نهال‌های توی آغوش‌هاست، اما گوشم به گوش‌دادن حرف‌ها نیست. اینجا آنتن موجود نیست و من مدام فکرم پیش اخبار است. مثل نیمه شب‌ها که از خواب بیدار می‌شوم تا خبر بخوانم.

 ‌فقط می‌شنوم که سری قبل پانزده تا نهال از بین رفته‌اند و کمپین امروز برای کاشتن مجدد پانزده نهال است تا قولوقرار کاشتن صد و هفتاد نهالمان در کوهپایه‌های چین‌کلاغ با خودمان درست دربیاید. آن گوشهٔ ذهنم که توی جنگ گیر کرده هی با خودش می‌گوید که چی؟ و حالم را می‌گیرد. رسیده‌ایم نزدیک چشمهٔ اول. چشمم به جمال چشمهٔ آب‌دار روشن شده و دلم بر نمی‌دارد هیچ‌وقت بدون آب ببینمش. کوه با چشمه‌های بی‌آب مثل چای مانده تلخ است و توی گلوی آدم گیر می‌کند. چند هفته دیگر باید بطری آب از خانه بیاوریم برای آب‌دادن به نهال‌ها.

 چند گروه می‌شویم. بعضی‌ها می‌روند توی شیب نهال بکارند و دیگری‌هایی مثل من باید برایشان آب ببرند تا به نهال آب بدهند. بطری‌هایی که قبل از بارش‌های آذر اینجا می‌گذاشتیم برای آب‌دادن به نهال‌ها، نیست شده‌اند. کسی فکر کرده زباله‌اند و آن‌ها را برداشته. اطرافمان دو سه تا خانواده با زیرانداز نشسته‌اند کنار رودخانه. می‌روم به طرف دو مرد میانسال که به نظر می‌رسد دوستان قدیمی هم باشند که روز جمعه‌ای از خانه کنده‌ و زده‌اند به کوه. از آن‌که موهایش بیشتر سپید است می‌پرسم: «بطری اضافی که احتیاج نداشته باشید دارید؟» می‌گوید: «نه.» همین که برمی‌گردم بروم صدایم می‌کند: «این بطری یک‌و‌نیم لیتری رو داریم، پلمپه برای آب خوردن هم می‌شه استفاده کنید.»

 بعد که تشکر می‌کنم با تحسین نگاهم می‌کند و ته چشم‌هاش افتخار کوچکی به خودش می‌کند. طوری که انگار گنج پیدا کرده باشم، می‌روم به سمت نهال‌ها تا آبشان بدهم.  

در راه، پینار را می‌بینم، دختری ده‌دوازده ساله که امروز اولین بار است آمده و با یک پیت حلبی دارد آب پر می‌کند، ببرد بالا. توی ظرفش یک مگس مرده روی آب شناور است.

 بعضی از نهال‌ها از پارسال که کاشتیم هنوز پلاک دارند و بعضی‌ها پلاکشان کنده شده. نهال‌ها بزرگ شده‌اند و نمی‌شناسمشان. آن‌هایی که برای مامان و مامان بزرگ کاشته بودم را تشخیص نمی‌دهم. ایمان آذیش دارد برای زنی رهگذر با بچه‌اش که امروز آمده چین‌کلاغ را فتح کند توضیح می‌دهد که ما داریم چه می‌کنیم، این را از همین تک جمله که گذری می‌شنوم فهمیدم: "همین بچه‌ها هدف اصلی ما هستن، اینا وقتی بزرگ بشن طبیعت رو..."

 بقیهٔ جمله‌اش را حفظم از بس که قبلاً هم بارها با حوصله به قبلی‌ها هم گفته. آب‌دادن به نهال‌ها که تمام می‌شود، می‌نشینم روی سنگ نه چندان راحت همان پایین‌های شیب. یک جور که توی دید کسی نباشم. یک جورها دلم می‌خواهد خودم را گم کنم توی دل همین سنگ‌ها. به این فکر می‌کنم که موقع جنگ این‌ها و این درختان همین‌جا بوده‌اند؟ چه سؤالی است بله! و حتی شاید جنگ‌هایی خیلی قبل‌تر را هم دیده‌اند. از اینجا که نشسته‌ام برج میلاد را می‌بینم و سعی می‌کنم از طریق آن، برجی نیمه‌کاره را که در یک کیلومتری خانه‌مان است، پیدا کنم، پشیمان می‌شوم. می‌ترسم مابین این گشتن‌های سرگرم‌کننده نقاط سیاه شهر را ببینم. اصلاً می‌ترسم به شهر خیره شوم. همان شهری که آخرهفته‌ها دل‌دل می‌کردم برای دیدنش از این زاویه، حالا ترسناک شده، حالا ازش رو بر می‌گردانم. مثل همان روبرگردان‌های توی مترو که آن خانم جای زخم‌های عملش را نشان می‌داد تا مردم بهش کمک کنند، نه که بدم بیاید از دیدن جای زخم یا سیاهی جای جنگ، شرمم می‌گیرد. فکر می‌کنم هیچ‌کس نباید به خاطر پول زخمش را نشان بدهد و هیچ‌کس نباید به‌خاطر سیاست روی شهری بمب بیندازد.

 از کائنات شاید خجالت می‌کشم. شاید هم ته ذهنم دوست ندارم آن نازک‌نارنجی‌بودنم بشود یک زن سالخورده که فهمیده دنیا جای این قاب‌های رنگارنگ نیست. دلم می‌خواهد آن زن خواب بماند و حالاحالاها مجبور نباشم بیدارش کنم.  

 چشم از شهر می‌گیرم و می‌دوزمش به بچه‌های گروه. چقدر دلم برایشان تنگ شده. چقدر عوض شده‌‌اند. چقدر توی جنگ دعا کردم دوباره ببینمشان.

دستکش دست می‌کنیم و کیسه برمی‌داریم، مثل همهٔ وقت‌های دیگر زباله جمع می‌کنیم؛ بطری و لیوان یک‌بارمصرف و جلد بستنی. فقط این بار کمی کم‌رمق‌تریم، خسته‌ایم و یک شهود جمعی انگار بهم می‌گوید، حالا همه دارند به جملهٔ «مارتین لوترکینگ» فکر می‌کنند: اگر بدانم فردا همه چیز نابود می‌شود، باز هم درخت سیبم را خواهم کاشت.»

روایت از فرزانه علی‌بخشی


ارسال دیدگاه
captcha