کد خبر:۵۸۴۹
معرفی داستان نوجوان؛

«بچه‌های قالی‌باف‌خانه»؛ قصهٔ کودکی‌های ازدست‌رفته

هوشنگ مرادی کرمانی در داستان «بچه‌های قالی‌باف‌خانه» از زندگی کودکانی می‌گوید که در سکوت و تاریکی کار می‌کنند و کودکی‌شان را در میان نقش‌های قالی به فراموشی می‌سپرند.
بچه‌های قالیباف‌خانه

 به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، قالی ایرانی در حافظهٔ زیبایی‌شناختی ما یادآور هم‌نشینی گل‌ها و ترنج‌های ظریف با رنگ‌هایی درخشان و طرح‌هایی آشناست که قرن‌ها هویت فرهنگی و هنری ایران را به نمایش گذاشته‌اند. بااین‌حال، کمتر پیش می‌آید هنگام تماشای این نقش‌ها به پس‌زمینهٔ آفرینش آن و کودکانی بیندیشیم که هر قالی را به بهای سرانگشتان خونین و خمیدگی پشت نقش می‌زنند.

 در تقویم، ۲۰ و ۲۲ خرداد با نام «روز صنایع‌دستی» و «روز جهانی مبارزه با کار کودکان» بهانه‌ای برای یادکردن از کودکانی است که بار معیشت خانواده را به دوش می‌کشند. در این روزها، خواندن کتاب «بچه‌های قالی‌باف‌خانه»؛ نوشتهٔ هوشنگ مرادی کرمانی می‌تواند فرصتی برای درنگ در کودکی‌های در سایه باشد. 

«بچه‌های قالیباف‌خانه»؛ روایتی از رنج‌های کودکان کار

در فضای نفس‌گیر قالیباف‌خانه بازی و شیطنت جای خود را به کاری یک‌نواخت و طولانی می‌دهد. کودک قالی‌باف هنوز معنای «بدهی» و «اجاره» را نمی‌داند، اما بدنش آن را با کم‌خوابی، درد پشت و بی‌حوصلگیِ تحمل‌ناپذیر حس می‌کند.

مرادی کرمانی؛ راوی رنج‌های کودکانه

 هوشنگ مرادی کرمانی از شناخته‌شده‌ترین نویسندگان ادبیات کودک و نوجوان ایران است. او با آثاری، چون «قصه‌های مجید»، «مهمان مامان»، «شما که غریبه نیستید» و دیگر قصه‌هایش راوی بی‌تکلف زندگی کودکانی است که از قضا با تجربه‌های آشنای کودکی او غریبه نیستند. «بچه‌های قالی‌باف‌خانه» یکی از همین داستان‌هاست. 

 داستان «بچه‌های قالی‌باف‌خانه» روایتگر رنج کودکانی است که زیباترین سال‌های زندگی خود را در فضای تاریک و نمور قالی‌باف‌خانه‌ها می‌گذرانند. کودکانی که آرام‌آرام معنای جبر زندگی را با گره‌زدن بر دار قالی و اندیشهٔ هزار گرهِ ناگشودهٔ زندگی‌شان درمی‌یابند. این داستان سرشار از جزئیات زندگی بومی در روستا‌های کرمان است که با نگاهی موشکاف به واقعیت‌های اجتماعی زندگی روستایی می‌پردازد. 

رضو کودکی است که به دلیل بیماری، سیری‌ناپذیر است و گرسنگی مداوم او را بار‌ها در معرض تنبیه اوستا (استادکار) قرار داده است. با خواندن سرنوشت او درمی‌یابیم با سود ناچیز کار قالی‌بافی حتی تغذیهٔ کافی کودکِ کارگر تأمین نمی‌شود و تنها سیکل معیوب فقر تداوم می‌یابد.

نمکو و کودکی رنجورش

 کتاب دارای دو داستان مجزای «نمکو» و «رضو، اسدو، خجیجه» است و هر دو بخش تصویرگر زندگی کودکانی روستایی‌ست که به‌خاطر فقر و تنگ‌دستی زودتر از موعد وارد دنیای کار شده‌اند. در داستان نخست، با «نمکو»؛ پسربچه‌ای پنج، شش‌ساله از یکی از روستا‌های کرمان آشنا می‌شویم. دنیای ساده و معصومانهٔ این پسرک با بازی با گردوی چهارپهلو، دویدن در باغ‌ها با دوستش علو و وابستگی عمیق به پدر و مادرش معنا می‌یابد؛ تااین‌که پدر نمکو؛ یدالله برای جمع‌آوری سوخت به بیابان می‌رود و در ماجرایی تلخ، خر خود را از دست می‌دهد.

 یدالله پس از این اتفاق، زیر فشار بدهی و تنگ‌دستی قد خم می‌کند و به‌خاطر تنگنای اقتصادی خانواده، نمکو _از سر اجبار_ راهی قالی‌باف‌خانه می‌شود. سپس در فضای نفس‌گیر قالیباف‌خانه بازی و شیطنت جای خود را به کاری یکنواخت و طولانی می‌دهد. کودک قالی‌باف هنوز معنای «بدهی» و «اجاره» را نمی‌داند، اما بدنش آن را با کم‌خوابی، درد پشت و بی‌حوصلگیِ تحمل‌ناپذیر حس می‌کند. این گسست میان درک ذهنی و رنج فیزیکی، تفاوت عمیق میان کار کودک و کار یک بزرگسال را به رخ می‌کشد.

کار در قالی‌باف‌خانه؛ مصداقی از نقض حقوق کودکان

 داستان دوم با شخصیت‌هایی چون رضو، اسدو و خجیجه ادامه می‌یابد و ابعاد دیگری از زندگی در قالی‌باف‌خانه را فاش می‌کند. رضو کودکی است که به دلیل بیماری، سیری‌ناپذیر است و گرسنگی مداوم او را بار‌ها در معرض تنبیه اوستا (استادکار) قرار داده است. با خواندن سرنوشت او درمی‌یابیم با سود ناچیز کار قالی‌بافی حتی تغذیهٔ کافی کودکِ کارگر تأمین نمی‌شود و تنها سیکل معیوب فقر تداوم می‌یابد.

 شخصیت دیگر این داستان اسدو است که نقش‌گوی قالی‌باف‌خانه است و نقشهٔ قالی را برای بافندگان می‌خواند. او با همسرش؛ خجیجه زندگی می‌کند. در طول داستان درمی‌یابیم خجیجه از چهارسالگی پشت دار قالی نشسته و سال‌ها کار مداوم قامتش را خم کرده است. سرنوشت او یادآور این واقعیت است که کار سنگین و پیوسته در سال‌های کودکی چه آثار جبران‌ناپذیری بر جسم و جان قالی‌بافان به‌جا می‌گذارد. این حقیقت تصویری ملموس از نقض حقوق کودکان است: 

«بچه‌ها پیش از آفتاب، هوا تاریک، خواب‌آلود و گیج می‌تپیدند تو کارگاه و سه ساعت ازشب‌رفته بیرون می‌آمدند. روزها، در کهنهٔ چفت‌وبست‌دار از تو بسته می‌شد. آفتاب لولهٔ باریک نوری بود که از سوراخ سقف چوبی یا گنبدی پایین می‌خزید و به کف و دیوار کارگاه و روی قالی‌ها و نخ‌ها می‌خورد.» 

 از سوی دیگر، داستان «بچه‌های قالی‌باف‌خانه» تنها راوی رنج‌های ناگفتهٔ کودکان کار نیست؛ انعکاس‌بخش صدای دوستی و همدلی در بزنگاه‌های خاص زندگی است. استفاده از واژه‌ها و نام‌های محلی و تصویرسازی موفق فضای روستایی کرمان به این داستان رنگ‌وبویی مردم‌نگارانه بخشیده است.

 درنهایت، بازخوانی «بچه‌های قالی‌باف‌خانه» بهانه‌ای برای اندیشیدن به این معناست که هیچ قالی پر نقش‌ونگاری به بهای ازدست‌رفتن روز‌های کودکی ارزشمند نیست. شاید لازم است پیش از آن‌که به قالی به‌عنوان یک شیء هنری بنگریم، به جهان کودکانی بیندیشیم که پشت دار قالی، فرصت رشد فکری و اجتماعی خود را از دست داده‌اند.

«بچه‌های قالیباف‌خانه»؛ روایتی از رنج‌های کودکان کار

یادداشت از نیلوفر بختیاری

 


ارسال دیدگاه
captcha