همسرشتی با طبیعت در شعر سهراب سپهری
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، نقد بومگرا (Ecocriticism) از رویکردهای نوین نقد ادبی معاصر است که به چگونگی نسبت متون ادبی با زیستبوم میپردازد. این رویکرد با طرح پرسشهایی دربارهٔ جایگاه طبیعت در آثار ادبی، میکوشد درک انسان از طبیعت و پیوند با آن را آشکار کند. در چنین چارچوبی، طبیعت در متن ادبی از یک سوژهٔ وصفی فراتر میرود و به عنصری مؤثر در شکلگیری مادهٔ شعر و هستهٔ معنایی آن بدل میگردد. به دیگر سخن، در نقد بومگرا طبیعت در تولید معنا نقشی کنشمند دارد.

از این منظر، میتوان شعر سهراب سپهری را از طبیعتمدارترین نمونههای شعر معاصر ایران دانست که از نظر همزیستی عارفانه با عناصر طبیعت در نوع خود متفاوت است. پیش از تحلیل این نمونهها باید گفت «خوانش بومگرایانه» در این یادداشت بر پایهٔ مؤلفههایی چون ارزشمندی ذاتی طبیعت و آمیختن انسان با آن صورت گرفته است؛ زیرا طبیعت در جهان شعری سپهری حضوری بنیادین و سرشار از دلالتهای هستیشناختی دارد.
افزونبراین، این مقاله صرفاً به بررسی موضوعی جلوهٔ طبیعت در شعر سپهری میپردازد و از سیر تحول زمانی این اشعار چشمپوشی میکند. شاهد مثالها عمدتاً از دو مجموعهٔ «حجم سبز» و «صدای پای آب» برگزیده شدهاند که اوج طبیعتنگاری شعر سپهری را به نمایش میگذارند.

یگانگی با طبیعت در جهان سهراب سپهری
در شعر سپهری، رابطهٔ انسان با طبیعت بهشکل پیوندی درونی تصویر میشود. به بیان دیگر، شاعر زیستن را فرصتی برای دریافت معنا و آگاهی میبیند و تجربهٔ خود را در تماس با عناصر طبیعت بازتعریف میکند. این نگرش در بسیاری از سرودههای سپهری با نوعی تلقی قدسی از جهان مادی همراه است؛ گویی طبیعت جلوهگاه حضور الهی و بیانگر نظم و آگاهی جهان است. سپهری با برشمردن داشتههای ساده و روزمره به خداوندی میرسد که «لای شببوها» و «پای کاج بلند» ساکن است و در همسایگیِ گیاهان و آبها خانه دارد:
سپهری در کاشان، میان باغها و چشماندازهای طبیعی آن (از جمله در قریه چنار و گلستانه) رشد یافته و همین زیستبوم نگاه دقیق و کاشف او را نسبت به طبیعت شکل داده است.
«اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکهنانی دارم، خردههوشی، سر سوزن ذوقی
مادری دارم، بهتر از برگ درخت
دوستانی، بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شببوها، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.»
تجربهٔ دینی شاعر نیز در پیوند با عناصر هستی شکل میگیرد. در حقیقت، سپهری از مناسک عبادی آشناییزدایی میکند و جهانی استعاری میآفریند که در آن طبیعت از حاشیه به متنِ تجربهٔ دینی راه یافته است:
«من مسلمانم
قبلهام یک گل سرخ
جانمازم چشمه، مهرم نور
دشت، سجادهٔ من
من وضو با تپش پنجرهها میگیرم
در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف»
در این اشعار هر موجود دارای ارزشی درونی و حامل معنا و حیاتی ویژه است؛ بنابراین درک شاعر از هستی از خلال دیدن و در پیوند زنده با زمین و گیاه شکل میگیرد.

«من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گلها را میگیرم
آشنا هستم با، سرنوشتتر آب، عادت سبز درخت
روح من در جهت تازهٔ اشیا جاری است»
در جهان شعری سپهری، مرزی میان انسان و طبیعت وجود ندارد و طبیعت همنفس با انسان است. در کنار این نگرش، سپهری به زیست شهری و فضای صنعتی آن نگاهی انتقادی دارد. شتاب زندگی مدرن و گسترش فناوری از نظر او به گسست در رابطهٔ انسان با طبیعت انجامیده است.
بخش مهمی از این نگاه طبیعتمدار ریشه در تجربههای زیستی شاعر در کودکی و نوجوانی دارد. سپهری در کاشان، میان باغها و چشماندازهای طبیعی آن (از جمله در قریه چنار و گلستانه) رشد یافته و همین زیستبوم نگاه دقیق و کاشف او را نسبت به طبیعت شکل داده است. در شعرهای سپهری، باغ کودکی بارها بازآفرینی میشود و در آن تجربهٔ زیستن با سادگی و بیواسطگی همراه است. در این چشمانداز ویژه «آب بیفلسفه خوردن» و «توت بیدانش چیدن» به زیستنی عاری از تأملات پیچیده میانجامد.
«باغ ما در طرف سایهٔ دانایی بود
باغ ما جای گرهخوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطهٔ برخورد نگاه و قفس و آینه بود
باغ ما شاید، قوسی از دایرهٔ سبز سعادت بود
میوهٔ کال خدا را آن روز، میجویدم در خواب
آب بیفلسفه میخوردم
توت بیدانش میچیدم»

همنفسی با باغچه و همصدایی با جهان
از دیگر ویژگیهای برجستهٔ شعر سپهری، جاندارپنداری در تصاویر طبیعی است. عناصر طبیعت در زبان شعر او در سطحی همعرض با تجربهٔ انسانی قرار دارند. شاعر «صدای نفس باغچه» را میشنود و با نشاندادن طبیعت در مقام فاعلِ کنشهای انسانی دوگانگی سوژه/ابژه را برمیچیند:
«من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را میشنوم»
بنابراین، در جهان شعری سپهری، مرزی میان انسان و طبیعت وجود ندارد و طبیعت همنفس با انسان است. در کنار این نگرش، سپهری به زیست شهری و فضای صنعتی آن نگاهی انتقادی دارد. شتاب زندگی مدرن و گسترش فناوری از نظر او به گسست در رابطهٔ انسان با طبیعت انجامیده است.
«ابری نیست
بادی نیست
مینشینم لب حوض:
گردش ماهیها، روشنی، من، گل، آب.
پاکی خوشه زیست
مادرم ریحان میچیند.
نان و ریحان و پنیر، آسمانی بیابر، اطلسهایی تر.
رستگاری نزدیک: لای گلهای حیاط.»
من به آغاز زمین نزدیکم/ نبض گلها را میگیرم/ آشنا هستم با، سرنوشتتر آب، عادت سبز درخت/ روح من در جهت تازهٔ اشیا جاری است»
در این قطعه، نفی ابر و باد –بهعنوان نشانههای تلاطم و دگرگونی– به حضوری متمرکز و ذهنآگاه در جوار حوض میانجامد. همچنین «آسمان بیابر» و «اطلسهای تر» نشان از طراوت و شفافیتی دارد که در فضای صنعتی یافت نمیشود. میتوان گفت این شعر، از آشکارترین نقدهای شاعر به زندگی ماشینی است. همچنین او در شعر دیگری در مجموعه «حجم سبز» با لحنی پیامبرانه رسالت خود را در شناساندن طبیعت و دعوت به صلح با آن چنین بیان میکند:
«حرفهایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد.»
این بیتها در واقع مانیفست شاعرانهٔ سپهری و دعوتی به انس با طبیعت در آینهٔ شعر اوست.

شعری به وسعت یک برگ
درنهایت، خوانش بومنگارانهٔ شعر سهراب سپهری نشان میدهد اجزای طبیعت نقشی محوری در تولید معنای متن ایفا میکند. بالندگی شاعر در طبیعت کاشان، تأثیرپذیری از عرفان شرقی و حساسیت زبانی نسبت به عناصر طبیعی، شبکه معناییِ زندهای پدید آورده که در آن انسان، گیاه، آب و خاک در پیوند با هم هویت مییابند. درحقیقت، شعر سپهری نوعی «تأمل زیباییشناسانه» را پیش میکشد که کارکرد اصلی آن میتواند بازآموزی نگاه احترامآمیز به طبیعت باشد؛ تأملی شاعرانه که مخاطب را به بازاندیشی در شیوهٔ نگاه خود به طبیعت و همراهی و یگانگی با آن فرامیخواند.
یادداشت از نیلوفر بختیاری