کد خبر:۵۸۰۰
لعیا اعتمادسعید در گفت‌وگو با خیر ایران تشریح کرد؛

محیط زیست را باید مانند الفبا به همه کودکان آموزش داد

در روزگاری که بحران‌های زیست‌محیطی به یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های جهان تبدیل شده‌اند، برخی مجموعه‌های خیریه تلاش کرده‌اند آموزش مسئولیت‌پذیری نسبت به طبیعت را نیز در کنار مأموریت‌های اجتماعی خود قرار دهند. مؤسسه پرباز از جمله این مجموعه‌هاست که در کنار فعالیت در حوزه نگهداری، توانمندسازی و حمایت از کودکان بی‌سرپرست و فاقد سرپرست مؤثر، آموزش‌های محیط زیستی و فعالیت در این حوزه را نیز به بخشی از برنامه‌های خود تبدیل کرده است. لعیا اعتماد سعید؛ فعال باسابقۀ این مؤسسه، در گفت‌وگو با خیر ایران از تجربه تلفیق حمایت از کودکان با آموزش‌های محیط‌زیستی و پرورش نسلی آگاه‌تر و مسئول‌تر سخن گفته است.
محیط زیست را باید مانند الفبا به همه کودکان آموزش داد

 به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، از ساخت قلک با قوطی‌های شیر خشک و گلدان با شیشه‌های دارو گرفته تا آموزش تفکیک پسماند، تولید آجرهای زیستی و اجرای طرح‌هایی مانند «نگهبان زمین»، همه بخشی از تجربه‌ای است که در مؤسسه پَرباز شکل گرفته است؛ تجربه‌ای که تلاش می‌کند حمایت از کودکان را با آموزش مسئولیت‌پذیری نسبت به محیط زیست پیوند بزند.

 لعیا اعتمادسعید؛ فعال حوزۀ حقوق کودکان و فعال این مؤسسه، در گفت‌وگو با خیر ایران ضمن تشریح فعالیت‌های پرباز در حوزه کودکان و ایتام، از چرایی ورود این مجموعه به مسائل محیط‌زیستی، اهمیت خانواده میزبان و فرزندخواندگی و ضرورت آموزش محیط زیست از سال‌های نخست زندگی سخن گفته است. آنچه در ادامه می‌خوانید حاصل این گفت‌وگوست:

-لطفاً کمی درباره «پرباز» و ایده شکل‌گیری آن برای ما توضیح دهید.

 حدود سال ۱۳۹۶، یکی از دوستانم عکسی برای من فرستاد که در آن تعدادی دختر روی یک پلکان نشسته بودند. به من گفت اینها دختر‌های من هستند. من می‌دانستم که آن دوستم ازدواج نکرده است، بنابراین برایم سؤال شد که این همه بچه از کجا آمده‌اند و چطور دختر‌های او شده‌اند. با او گفت‌و‌گو کردم و متوجه شدم که آنجا یک مرکز نگهداری است و ایشان عضو هیئت‌مدیره آن مرکز هستند. آن مجموعه تازه فعالیت خود را از سال ۱۳۹۴ آغاز کرده بود و ایشان نیز در آنجا فعالیت می‌کرد.

 به‌تدریج به آن مجموعه نزدیک شدم. چند بار کودکان را به بیرون بردم، برایشان برنامه‌های آموزشی طراحی کردم و فعالیت‌هایی از این دست انجام دادم. از سوی دیگر، با دوستان فارغ‌التحصیل مدرسه‌مان قرار گذاشته بودیم که در کنار دورهمی‌های ماهانه، یک کار خیر نیز انجام دهیم و هدفمان تأمین امنیت آموزشی کودکان نیازمند بود. این دو موضوع به نوعی با یکدیگر هم‌راستا شدند. از آنجا که محل سکونت ما به این مؤسسه نزدیک بود، مسئولیت برنامه‌ریزی آموزشی آن به من سپرده شد.

 تقریباً از سال ۱۳۹۶ این مسیر آغاز شد و من رفت‌وآمد‌هایی به مؤسسه‌ای به نام «طلیعه مهر طاها» داشتم که بعد‌ها نام آن را «خانه طلیعه» گذاشتیم. اعتقاد ما این بود که آنجا باید شبیه یک خانه باشد و هر کودکی که در آن زندگی می‌کند، احساس خانه‌بودن را تجربه کند؛ هرچند آن خانه موقت است و کودک باید هرچه زودتر به خانه دائمی خود یا خانواده واقعی‌اش بازگردد.

 تمام افرادی که با ما همکاری می‌کردند، اعضای خانواده محسوب می‌شدند و چیزی به نام رابطه کارمند و رئیس یا همکار به معنای متعارف آن میان ما وجود نداشت. رابطه‌ای شبیه اعضای یک خانواده میان ما برقرار بود. حتی خیرین و حامیانی را که از ما دورتر بودند نیز بخشی از خانواده گسترده خود می‌دانستیم.

 در آنجا فعالیت خود را آغاز کردیم و بستری فراهم شد تا کمی بیشتر فکر کنیم. اگر «خانه طلیعه» یک شبه‌خانواده است که تعدادی کودک را نگهداری می‌کند، در آن زمان بیش از هفتاد شبه‌خانواده دیگر نیز در استان تهران وجود داشت و حدود ۶۸۰ شبه‌خانواده در سراسر کشور فعالیت می‌کردند. به‌طور میانگین در هر یک از آنها ۱۴ کودک نگهداری می‌شد؛ یعنی جمعیتی نزدیک به ۹ هزار نفر. احتمالاً اکنون نیز با اندکی افزایش یا کاهش، همین تعداد کودک در مراکز نگهداری زندگی می‌کنند.

 با خودمان فکر کردیم که چرا باید فقط برای تعداد محدودی از کودکانی که در این مؤسسه حضور دارند برنامه‌ریزی کنیم. ما تعداد زیادی از افراد متخصص را گرد هم آورده و آموزش داده بودیم. به‌ویژه یکی از دوستانی که به جمع ما پیوستند، آقای رفیعی، که در حوزه اکوسیستم و نوآوری فعالیت داشتند، این نگاه را وارد فضای مراکز نگهداری کردند. ایشان چند اختراع داشتند و در سطح جهانی نیز مدال طلای اختراع دریافت کرده بودند و در حوزه ساخت‌وساز فعالیت می‌کردند.

پرباز در واقع گویش کودکانه واژه «پرواز» است. یکی از کودکان ما به نام باران، به دلیل برخی مسائل و مشکلات گفتاردرمانی، واژه «پرواز» را به این شکل تلفظ می‌کرد. ما این عبارت را از کلام او به امانت گرفتیم و نام مؤسسه را «پرباز» گذاشتیم.

 زمانی که این رویکرد وارد فعالیت‌های ما شد، عملاً تحول بزرگی رخ داد. ما دریافتیم که آینده‌ای بسیار روشن و عمیق پیش روی این مسیر قرار دارد؛ بنابراین حیف بود که فقط تعداد محدودی از کودکانی که در این مؤسسه حضور دارند، از این امکانات و ظرفیت‌ها بهره‌مند شوند. به همین دلیل، ایده اولیه تأسیس مؤسسه «پرباز» شکل گرفت.

 پرباز در واقع گویش کودکانه واژه «پرواز» است. یکی از کودکان ما به نام باران، به دلیل برخی مسائل و مشکلات گفتاردرمانی، واژه «پرواز» را به این شکل تلفظ می‌کرد. ما این عبارت را از کلام او به امانت گرفتیم و نام مؤسسه را «پرباز» گذاشتیم.

 در این مجموعه، ۹ مأموریت در حوزه کودکان برای خود تعریف کردیم که هر یک در مراحل مختلفی قرار دارند. هیچ‌کدام از این مأموریت‌ها نیست که هنوز آغاز نشده باشد. برای مثال، در حوزه فرهنگ‌سازی درباره فرزندخواندگی و خانواده میزبان فعالیت‌های بسیاری انجام داده‌ایم. همچنین خدمات روان‌شناختی به خانواده‌های میزبان ارائه کرده‌ایم و باشگاه خانواده‌های میزبان و خانواده‌های فرزندپذیر را راه‌اندازی کرده‌ایم تا همچنان با آنها در ارتباط باشیم، خدمات ارائه دهیم و برنامه‌های مختلفی را اجرا کنیم.

 از جمله دیگر مأموریت‌های ما، مهارت‌آموزی به کودکانی است که در آستانه ترخیص از بهزیستی قرار دارند و پس از آن نیز تلاش می‌کنیم آنها را وارد فضای کار کنیم. در مجموع، تمام تجربیاتی را که در آن مؤسسه جمع‌آوری کرده بودیم و همچنان نیز به‌عنوان یک پایلوت در آنجا در حال فعالیت هستیم، تلاش کردیم به مراکز بیشتری گسترش دهیم. ابتدا در سطح استان تهران و سپس، کمابیش در برخی استان‌های دیگر و در قالب همکاری‌هایی که با بهزیستی کشور داشتیم، سعی کردیم این خدمات و تجربیات را در اختیار مراکز مختلف قرار دهیم. امیدواریم در آینده بتوانیم به الگویی تبدیل شویم که این ۹ مأموریت را در سطح ملی اجرا کند.

-چه نوع خدماتی ارائه می‌دهید و چه کودکانی را تحت پوشش دارید؟

 ببینید، سطح خدماتی که ما به کودکان ارائه می‌دهیم متفاوت است. برای مثال، تعدادی از کودکانی که به آنها خدمات می‌دهیم، کودکانی هستند که از بهزیستی ترخیص شده‌اند و از نظر قانونی دیگر جزو افراد تحت پوشش ما محسوب نمی‌شوند، اما همچنان به آنها خدمات ارائه می‌کنیم. گروه دیگری از کودکان، ساکن مؤسسات دیگر هستند که باز هم از خدمات ما بهره‌مند می‌شوند. همچنین کودکانی هستند که فرزندخوانده شده‌اند؛ کودکانی که لزوماً در مؤسسه ما نبوده‌اند، اما اکنون به همراه خانواده‌هایشان از خدمات ما استفاده می‌کنند.

 کودکان خود ما نیز شامل چند گروه می‌شوند. گروه اول، کودکانی هستند که در مؤسسه سکونت دارند. ما همواره تلاش می‌کنیم تعداد این کودکان بسیار محدود باشد؛ یعنی کودکان در سریع‌ترین زمان ممکن شناسایی، بررسی و به خانواده‌ها سپرده شوند. گروه دوم، کودکانی هستند که به خانواده خود بازپیوند شده‌اند. تلاش کرده‌ایم هم خود این کودکان را توانمند کنیم و هم خانواده‌هایشان را مورد بررسی و توانمندسازی قرار دهیم. در برخی موارد حتی برای خانواده‌ها خانه اجاره کرده‌ایم، منزل را تجهیز کرده‌ایم و برای والدین شغل پیدا کرده‌ایم تا بتوانند سرپرستی فرزند خود را برعهده بگیرند و کودک از مرکز ترخیص شود.

 گروه سوم نیز کودکانی هستند که به فرزندخواندگی سپرده شده‌اند. در میان خانواده‌های فرزندپذیری که با ما در ارتباط هستند، شاید حدود پنج درصد به دلایل مختلف ارتباط کمتری با ما داشته باشند و ارتباطشان مثلاً به تماس‌های تلفنی محدود شده باشد. یکی از دلایل این موضوع آن است که برخی از آنها خارج از ایران ساکن شده‌اند. در موارد معدودی نیز ممکن است کودک این نگرانی را داشته باشد که اگر ارتباطش با ما ادامه پیدا کند، قرار است از خانواده جدا شده و دوباره به مرکز نگهداری بازگردد. اما حدود ۹۵ درصد این خانواده‌ها همچنان ارتباط فعال خود را با ما حفظ کرده‌اند و حتی خود کودکان نیز در این ارتباط حضور دارند. تا جایی که من اطلاع دارم، این روند در مقایسه با بسیاری از مراکز دیگر و رویه‌ای که به‌طور معمول وجود دارد، متفاوت است؛ زیرا معمولاً زمانی که خانواده‌ها کودک را به فرزندخواندگی می‌پذیرند، ارتباط او با مرکز نگهداری به‌طور کامل قطع می‌شود.

 در حالی که از نظر روان‌شناختی، برای حفظ سلامت روان نباید بخشی از زندگی خود را به‌طور کامل حذف کنیم و وانمود کنیم که هرگز وجود نداشته است. بلکه باید آن بخش را درک کنیم، بشناسیم، از آن عبور کنیم و حتی نسبت به آن احساس شرم نداشته باشیم، بلکه آن را بپذیریم و دوست داشته باشیم. تقریباً می‌توانم بگویم بیشتر کودکانی که از مؤسسه ما به فرزندخواندگی سپرده شده‌اند، به همین شکل با ما در ارتباط مانده‌اند.

از نظر روان‌شناختی، برای حفظ سلامت روان نباید بخشی از زندگی خود را به‌طور کامل حذف کنیم و وانمود کنیم که هرگز وجود نداشته است. بلکه باید آن بخش را درک کنیم، بشناسیم، از آن عبور کنیم و نسبت به آن احساس شرم نداشته باشیم، بلکه آن را بپذیریم و دوست داشته باشیم. بر همین اساس تقریباً بیشتر کودکانی که از مؤسسه ما به فرزندخواندگی سپرده شده‌اند، به همین شکل با ما در ارتباط مانده‌اند.

 گروه چهارم کودکانی هستند که به خانواده‌های میزبان سپرده می‌شوند. خانواده میزبان به این معناست که کودک به جای آنکه تا زمان مشخص شدن وضعیتش در مرکز نگهداری بماند-اینکه آیا قرار است به خانواده زیستی خود بازگردد یا به فرزندخواندگی سپرده شود-در این مدت در یک خانواده جایگزین زندگی کند. فرآیند خانواده میزبان با فرزندخواندگی متفاوت است. در استان تهران چند مؤسسه این کار را انجام می‌دهند و به نوعی مجری این طرح هستند. این مؤسسات خانواده‌ها را شناسایی، ارزیابی و آموزش می‌دهند و سپس کودکی را برای میزبانی به آنها می‌سپارند. همچنین به خود کودک نیز آموزش داده می‌شود که افرادی که قرار است نزد آنها زندگی کند، پدر و مادر او نیستند؛ بلکه مثلاً خانم اکبری و آقای احمدی هستند یا افرادی که با نام کوچک و نام خانوادگی‌شان شناخته می‌شوند. به کودک گفته می‌شود که حضور او در آن خانه موقتی است و تا زمانی ادامه دارد که وضعیت نهایی‌اش مشخص شود.

 ممکن است برخی تصور کنند که در چنین شرایطی کودک به خانواده دلبسته می‌شود و اگر بعد‌ها از آن خانواده جدا شود، آسیب خواهد دید. البته توضیح علمی این موضوع بسیار گسترده و مفصل است، اما اگر بخواهم به‌اختصار بیان کنم، زندگی در خانواده هم مزایا و هم معایبی دارد. یکی از معایب احتمالی آن می‌تواند شکل‌گیری دلبستگی و دشواری جدایی بعدی برای کودک و خانواده باشد. اما مزایای حضور در خانواده به‌قدری زیاد است که این چالش در مقایسه با آنها بسیار کوچک به نظر می‌رسد. اگر بخواهم به‌صورت تمثیلی بیان کنم، گویی کودک در یک خانواده صد قدم به جلو حرکت می‌کند و ده قدم به عقب بازمی‌گردد؛ در نتیجه نود قدم پیشرفت کرده است. اما در مرکز نگهداری، حتی در بهترین شرایط و با وجود همه تلاش‌ها و امکانات، سرعت رشد و پیشرفت کودک بسیار کمتر است. در چنین شرایطی ممکن است کودک در مجموع چهل قدم به جلو حرکت کند، در حالی که حضور در خانواده او را نود قدم پیش می‌برد.

 ما این موضوع را به‌صورت عملی مشاهده می‌کنیم و این مسئله محدود به گروه سنی خاصی نیست. از نوزادان گرفته تا کودکان بزرگ‌تر، این تفاوت کاملاً قابل مشاهده است. حتی همان نوزادی که در ابتدا در آغوش من بود و اکنون خودم خانواده میزبان او هستم، نمونه‌ای از این تجربه است. من شخصاً مشاهده می‌کنم که چقدر توانایی‌های او رشد کرده است و چگونه آغوش، توجه فردی، تمرکز و زمانی که برای او صرف می‌شود، بر رشد و آینده زندگی‌اش تأثیرگذار بوده است.

 در حالی که در شیرخوارگاه‌ها به ازای هر نوزاد، طبیعتاً یک مربی اختصاصی وجود ندارد؛ بنابراین اگر مثلاً ده کودک هم‌زمان در حال گریه باشند، یک مربی باید به ترتیب به آنها رسیدگی کند. نکته‌ای که در عمل مشاهده می‌شود این است که کودکانی که مدت طولانی در شیرخوارگاه‌ها می‌مانند، اصولاً دیگر گریه نمی‌کنند؛ زیرا یاد گرفته‌اند که از طریق گریه به نتیجه‌ای نمی‌رسند و کسی برای رسیدگی به آنها نمی‌آید. به همین دلیل، گریه را کنار می‌گذارند. اما زمانی که این کودکان وارد خانواده می‌شوند، می‌بینند که با هر صدا و هر نشانه‌ای، خانواده به آنها توجه می‌کند. در نتیجه دوباره یاد می‌گیرند که گریه کنند و به حالت طبیعی رشد هیجانی خود بازمی‌گردند؛ بنابراین حتی یک نوزاد نیز در خانواده میزبان می‌تواند رشد کند.

 کودکان بزرگ‌تر نیز در این فضا تعاملات اجتماعی، نقش‌ها و روابط را یاد می‌گیرند. حتی برخی از کودکانی که وارد خانواده میزبان می‌شوند، در ابتدا تفاوت میان عمو، خاله، دایی یا مادربزرگ را نمی‌دانند. اینها موارد ساده‌ای هستند که شاید تصور شود کودکان به‌طور طبیعی آنها را یاد می‌گیرند، اما بسیاری از این کودکان به دلیل رشد در محیط‌های آسیب‌دیده و مراکز جمعی، فرصت یادگیری این مفاهیم اولیه را نداشته‌اند و در بستر خانواده آنها را می‌آموزند.

 گروه پنجم از کودکان نیز وجود دارند که در واقع بخشی از جامعه هدف هر مؤسسه محسوب می‌شوند و جزو کودکان ما نیز هستند؛ یعنی کودکانی که به زندگی مستقل ترخیص شده‌اند. این دسته شامل افرادی است که به سن ۱۸ سالگی رسیده‌اند. البته در مورد دختران، صرف رسیدن به سن ۱۸ سالگی ملاک ترخیص نیست و باید شرایطی مانند اتمام تحصیل، اشتغال، داشتن مسکن، برخورداری از بیمه و کسب یک مهارت شغلی نیز فراهم باشد تا اجازه ترخیص داده شود؛ بنابراین هر دختر ۱۸ ساله‌ای به‌صورت خودکار ترخیص نمی‌شود. اما در مورد پسران، روند تا حدی متفاوت است و معمولاً زودتر ترخیص می‌شوند. با این حال، کودکانی ترخیص شده‌اند نیز همچنان جزو جامعه هدف ما محسوب می‌شوند و ارتباط ما با آنها قطع نمی‌شود. برای مثال در مسائل مختلفی مانند ازدواج، تولد فرزند، تأمین مسکن یا حتی تغییر محل زندگی، همچنان به آنها کمک و همراهی ارائه می‌دهیم.

 در مجموع، همه این گروه‌ها-اعم از کودکان ساکن در مراکز، فرزندخوانده‌ها، خانواده‌های میزبان، کودکان بازپیوندشده و افراد ترخیص‌شده به زندگی مستقل-همچنان جزو جامعه هدف ما هستند، حتی اگر در ظاهر در مرکز حضور نداشته باشند.

-چه شد که در کنار فعالیت‌های حوزه کودکان، به سمت فعالیت‌های محیط‌زیستی گرایش پیدا کردید؟ مؤسسه شما در این حوزه چه فعالیت‌ها و خدماتی ارائه می‌دهد؟

 واقعیت این است که دغدغه شخصی من در حوزه محیط زیست به حدود ۱۵ سال پیش برمی‌گردد. راستش دقیقاً به خاطر نمی‌آورم این دغدغه از کجا شروع شد، اما در هر مجموعه‌ای که وارد می‌شدم و هر فعالیتی که داشتم، موضوع محیط زیست به‌صورت پیوسته همراه من بوده است حتی زمانی که در یک مؤسسه فرهنگی فعالیت می‌کردم.

 در دوره‌ای حتی در میان برخی گروه‌های مذهبی نیز نسبت به موضوع محیط زیست بی‌توجهی وجود داشت و گاهی حتی آن را مورد تمسخر قرار می‌دادند. در حالی که ما درباره موضوعاتی مانند کاهش مصرف کیسه‌های پلاستیکی صحبت می‌کردیم؛ موضوعی که در آن زمان، حدود ۱۵ سال پیش، چندان جدی گرفته نمی‌شد. حتی در هیئت‌های مذهبی و در دانشگاه‌ها، به‌ویژه در مراسم‌هایی مانند دهه محرم، با خطیبان جلسات صحبت می‌کردیم تا بر روی منبر به موضوعاتی مانند کاهش مصرف ظروف یک‌بارمصرف اشاره کنند. تلاش ما این بود که پذیرایی‌ها و کارگاه‌ها در هر فضایی با حداقل تولید پسماند برگزار شود. این کار بسیار سخت‌تر از روش‌های معمول بود، زیرا مثلاً باید استکان‌ها را برای شست‌وشو حمل می‌کردیم و از مواد شوینده سازگار با محیط زیست استفاده می‌کردیم تا آسیب کمتری به طبیعت وارد شود.

 در واقع، این نگاه در تمام فعالیت‌های من همراه بوده است. حتی با کودکان به جنگل می‌رفتیم، زباله‌ها را جمع‌آوری می‌کردیم یا درباره روش‌های مدیریت پسماند تحقیق می‌کردیم و بررسی می‌کردیم که در کشور‌های مختلف فروشگاه‌ها به جای کیسه‌های پلاستیکی از چه جایگزین‌هایی استفاده می‌کنند و این مدل‌ها را بررسی و پیاده‌سازی می‌کردیم. در آن زمان، بسیاری از این مفاهیم مانند «زیست‌تخریب‌پذیر بودن» برای بسیاری از افراد شناخته‌شده نبود و حتی درباره اینکه این مواد چگونه تجزیه می‌شوند یا فرآیند بازیافت شیشه چگونه انجام می‌شود، آگاهی زیادی وجود نداشت. اما ما تلاش می‌کردیم در این مسیر حرکت کنیم.

زمانی که وارد مرکز نگهداری شدم، اولین کاری که انجام دادم، آموزش تفکیک زباله خشک و‌ تر به همه بود. البته یک باور رایج در جامعه درباره زباله خشک و‌ تر وجود دارد که اغلب اشتباه است؛ یعنی تصور می‌شود منظور از خشک یا‌ تر بودن، صرفاً حالت فیزیکی آن است، در حالی که معیار اصلی این است که آیا آن ماده قابلیت بازیافت دارد یا نه.

 حتی در مؤسسه فرهنگی‌مان برای کاهش تولید زباله و استفاده مجدد از مواد، اقداماتی انجام دادیم. به‌عنوان مثال، در آن زمان که بلیت‌های مترو به‌صورت مقوایی بود، ما از همان بلیت‌ها برای ساخت کارت ویزیت مؤسسه استفاده می‌کردیم؛ به این صورت که روی آنها برچسب‌هایی اضافه می‌کردیم و اطلاعات مؤسسه را درج می‌کردیم تا از دورریزشدن آنها جلوگیری شود. اینها نمونه‌ای از مجموعه اقداماتی بود که در راستای نگاه محیط‌زیستی ما انجام می‌شد.

 زمانی که وارد مرکز نگهداری شدم، دوباره همین دغدغه برایم تکرار شد. اولین کاری که انجام دادم، آموزش تفکیک زباله خشک و‌ تر به همه بود. البته یک باور رایج در جامعه درباره زباله خشک و‌ تر وجود دارد که اغلب اشتباه است؛ یعنی تصور می‌شود منظور از خشک یا‌ تر بودن، صرفاً حالت فیزیکی آن است، در حالی که معیار اصلی این است که آیا آن ماده قابلیت بازیافت دارد یا نه.

 برای مثال، دستمال کاغذی در نگاه عمومی به‌عنوان زباله خشک شناخته می‌شود، در حالی که باید در زباله‌ تر قرار بگیرد. یا پارچه‌ها، که در ایران تا جایی که اطلاع دارم هنوز امکان بازیافت مؤثر برای آنها وجود ندارد و بنابراین در حال حاضر باید در زباله خشک قرار بگیرند، چون فرآیند مشخصی برای بازیافت آنها وجود ندارد. همچنین برخی ظروف پلاستیکی مانند ظروف یونولیتی غذا نیز وجود دارند که در واقع قابلیت بازیافت ندارند و باید در زباله‌ تر قرار بگیرند.

 بنابراین، تلاش ما این بود که مفهوم درست تفکیک زباله خشک و‌ تر را در میان اعضای خانواده و کودکان آموزش دهیم. همان‌طور که پیش‌تر هم گفتم، همه اعضای خانواده این موضوع را یاد گرفتند و در نهایت در همه جا زباله خشک و‌ تر به‌درستی از هم جدا شد. در ادامه، حتی از زباله‌های‌ تر برای کار‌های خلاقانه استفاده می‌کردیم؛ مثلاً با سبد‌های میوه، طبقه‌بندی‌هایی درست کرده بودیم که در هر بخش، مواد مختلفی مانند پوست خیار یا پوست هویج قرار می‌گرفت.

 موضوع دیگر، نگهداری از حیوانات بود. در محل قبلی که فعالیت داشتیم، فضای ما بیش از هزار متر حیاط داشت و حیوانات مختلفی در آن نگهداری می‌شدند. کودکان یاد گرفته بودند که باقی‌مانده غذای خود را برای چه حیوانی مناسب است جدا کنند. برای مثال مرغ و خروس، بز و حتی برخی حیوانات دیگر در آنجا وجود داشتند. همچنین برای پرندگان نیز کودکان نان‌های اضافی خود را جدا می‌کردند و آن را در اختیار آنها قرار می‌دادند. این نیز بخشی از آموزش عملی در حوزه مدیریت پسماند و رفتار محیط‌زیستی بود.

 یکی دیگر از حوزه‌های فعالیت مؤسسه، تولیداتی بود که در داخل مجموعه انجام می‌دادیم. ما تلاش کردیم ببینیم چه تلفیقی می‌توان بین نیاز‌های مربوط به کودکان و محصولاتی که تولید می‌کنیم ایجاد کرد. برای مثال، یکی از ایده‌های ما ساخت قلک‌هایی بود که برای اهداف مختلف به خانواده‌ها داده می‌شد و این قلک‌ها با قوطی‌های شیر خشک بچه‌ها ساخته می‌شد. این کار هم باعث می‌شد افراد به یاد همان کودکان باشند و هم از دورریز شدن این قوطی‌ها جلوگیری شود و دوباره مورد استفاده قرار بگیرند.

 ایده دیگر مربوط به شیشه‌های داروی کودکان بود. این شیشه‌ها را تمیز می‌کردیم، کمی تزئین می‌کردیم و به‌عنوان گلدان استفاده می‌کردیم. این گلدان‌ها بخشی از پکیج تسلیت ما برای خانواده‌هایی بود که عزیزی را از دست داده بودند. در حالی که در بسیاری از مؤسسات از تاج‌گل‌های مصنوعی و پلاستیکی استفاده می‌شود، من شخصاً با این موضوع مخالف بودم و از گل مصنوعی خوشم نمی‌آید.

 این ایده نیز از تجربه‌ای شخصی شکل گرفت؛ زمانی که مدیر مدرسه ما درگذشت، بچه‌ها قصد داشتند تاج گل تهیه کنند. من از آنها خواستم که تاج گل تهیه نکنند و به جای آن یک دسته گل طبیعی کوچک ببریم؛ نه دسته گلی اسراف‌گونه، بلکه ساده و محترمانه. همچنین تصمیم گرفتیم بخشی از هزینه را به کودکان کار اختصاص دهیم و در کارت همراه آن نوشتیم که مبلغی نیز به کودکان کار کمک شده است. این موضوع مربوط به حدود ۱۵ سال پیش است. بر همین اساس، پکیج تسلیت فعلی مؤسسه شامل یک شمع دست‌ساز است که توسط خود بچه‌ها ساخته شده، یک گلدان که از همان شیشه‌های دارویی تهیه شده، یک تابلو کوچک نقاشی، یک اثر دست‌نویس و یک نامه رسمی از مؤسسه است که در پاکتی قرار می‌گیرد که آن نیز توسط بچه‌ها نقاشی شده است.

ما تلاش کردیم ببینیم چه تلفیقی می‌توان بین نیاز‌های مربوط به کودکان و محصولاتی که تولید می‌کنیم ایجاد کرد. برای مثال، یکی از ایده‌های ما ساخت قلک‌هایی بود که برای اهداف مختلف به خانواده‌ها داده می‌شد و این قلک‌ها با قوطی‌های شیر خشک بچه‌ها ساخته می‌شد. این کار هم باعث می‌شد افراد به یاد همان کودکان باشند و هم از دورریز شدن این قوطی‌ها جلوگیری شود و دوباره مورد استفاده قرار بگیرند.

 در مؤسسه، برای کار‌های بچه‌ها هیچ‌گاه قیمت‌گذاری نمی‌کنیم و هر فردی به هر میزان که تمایل داشته باشد می‌تواند مشارکت کند. یعنی ممکن است یک نفر ۵۰۰ هزار تومان کمک کند و فرد دیگری ۵ میلیون تومان؛ بنابراین این بازه و تلورانس در مبالغی که افراد پرداخت می‌کنند، باعث می‌شود یک حالت تعادل نسبی و در عین حال مطلوب برای ما ایجاد شود. همچنین بخش دیگری از کار ما آموزش به خود بچه‌ها بود؛ به این صورت که از مواد بازیافتی، آثار هنری و محصولات مختلفی تولید می‌کردند. برای مثال کار‌هایی، با خمیر پاپیه‌ماشه و اسکلت‌هایی که از قوطی‌ها و بطری‌های بازیافتی ساخته می‌شد. بچه‌ها این مواد را به شکل حیوانات مختلف طراحی می‌کردند. در همان فضا، ما پایه‌هایی چوبی برای کارهایشان در نظر می‌گرفتیم و آنها روی این پایه‌ها آثار خود را تکمیل می‌کردند.

 یکی دیگر از بخش‌های مهم آموزش، ساخت «اکو‌بریک» یا آجر‌های زیستی بود. در این روش، زباله‌های خشک به‌ویژه روکش‌ها، کاغذ‌های شکلات، بسته‌بندی چیپس و سایر مواد مشابه جمع‌آوری می‌شد و داخل بطری‌های پت فشرده می‌گردید. این فرآیند با استفاده از ابزار‌های مخصوص انجام می‌شد و در نهایت حجم زیادی از زباله در این بطری‌ها تبدیل به یک ماده فشرده و قابل استفاده می‌شد که در دنیا به آن «آجر زیستی» گفته می‌شود. ما با استفاده از همین آجر‌های زیستی، پنل‌هایی طراحی کردیم که درون یک قاب چوبی و با توری‌هایی مخصوص قرار می‌گرفتند. این پنل‌ها برای ساخت «خانه حیوانات» استفاده می‌شد.

 برای این پروژه به حدود ۷ هزار عدد از این آجر‌های زیستی نیاز داشتیم. ایده خانه حیوانات به این صورت بود که فضایی برای همزیستی مسالمت‌آمیز حیواناتی که قابلیت زندگی در کنار یکدیگر را دارند فراهم شود؛ فضایی که در آن هم پوشش گیاهی وجود داشته باشد، هم آب و خاک، و سقف آن نیز بسته نباشد تا حیوانات در فضای باز زندگی کنند. تنها محدوده آن بسته بود تا به‌عنوان یک حیاط مشخص عمل کند، نه یک فضای گسترده و نامحدود. این طرح را به مردم آموزش دادیم و از آنها خواستیم خودشان این آجر‌های زیستی را تولید کنند و برای ما ارسال کنند. از شهر‌های مختلفی مانند تبریز، یزد و اصفهان افراد با جمع‌آوری زباله‌ها این آجر‌ها را می‌ساختند و از طریق اداره پست برای ما ارسال می‌کردند و این کار بسیار ارزشمندی بود.

 اما اگر قرار بود صرفاً با پرداخت هزینه، زباله‌ها به جایی ارسال شوند، هم هزینه‌بر بود و هم سرعت پیشرفت کار پایین می‌آمد. برای مثال ما به حدود ۷ هزار عدد از این آجر‌ها نیاز داشتیم و تولید هر کدام از آنها نیز زمان‌بر بود؛ به‌طوری که شاید یک هفته طول می‌کشید تا یک بطری دو لیتری به حالت فشرده پر شود. به همین دلیل وارد مدارس شدیم و در آنجا آموزش‌ها را آغاز کردیم. در ابتدا دانش‌آموزان مدارس اطراف ما این کار را انجام می‌دادند، اما بعد از مدتی متوجه شدیم که می‌توان آموزش‌های گسترده‌تری نیز ارائه داد. در دو تا سه مدرسه اطراف، در فصل تابستان یک دوره ده‌جلسه‌ای برگزار کردیم که نام آن را «نگهبان زمین» گذاشته بودیم. در این دوره موضوعاتی مانند مصرف انرژی، مدیریت پسماند و آموزش‌های مرتبط با محیط زیست ارائه می‌شد.

 یکی از بخش‌های این دوره، موضوعی به نام «گرافیک ارگانیک» بود؛ به این صورت که بچه‌ها در فضای باز، با استفاده از سنگ، چوب و سایر عناصر طبیعی که در محیط پیدا می‌کردند، آثار گرافیکی خلق می‌کردند. همچنین تولید کیسه‌های پارچه‌ای نیز آموزش داده می‌شد؛ به این شکل که بچه‌ها خودشان پارچه می‌آوردند، روی آن نقاشی می‌کردند و سپس با کمک ما این آثار به کیسه‌های پارچه‌ای تبدیل می‌شد که متعلق به خودشان بود.

 این دوره ده‌جلسه‌ای در چند مدرسه اجرا شد و حتی مسابقاتی نیز برگزار کردیم که در آن بچه‌ها شعار‌ها و شعر‌های محیط‌زیستی طراحی می‌کردند. برای مثال برخی از شعار‌ها به این شکل بودند: «ظروف یک‌بار مصرف، کمتر بکن تو مصرف» و موارد مشابه که توسط خود دانش‌آموزان دبستانی ساخته می‌شد. در ادامه، علاوه بر فعالیت با کودکان خود مجموعه و مدارس اطراف، همکاری‌های دیگری نیز داشتیم.

 یکی از طرح‌های دیگر ما «نگهبان زمین» بود که با همکاری گروهی به نام تیکنیک اجرا شد. این برنامه در چندین مرکز نگهداری دولتی و غیردولتی برگزار شد و به‌صورت یک رویداد آموزشی و نمایشی از صبح تا عصر، موضوعات مختلف محیط زیست را به کودکان آموزش می‌داد. همچنین طرح دیگری به نام «اتاق فرار محیط زیست» داشتیم که با محوریت مسائل محیط زیستی طراحی شده بود و در چندین مرکز اجرا شد. در حال حاضر نیز در حال بررسی هستیم که چگونه می‌توان این طرح‌ها را در مقیاس بزرگ‌تر و در فضا‌های گسترده‌تر اجرا کرد. در مجموع، نمونه‌های متعددی از فعالیت‌های ما در حوزه محیط زیست وجود دارد.

-آیا نمایشگاهی برای عرضه و فروش محصولات تولیدی موسسه برگزار کرده‌اید؟

 در مورد برگزاری نمایشگاه برای فروش محصولات تولیدی کودکان، ما به دلیل اینکه ارزش کار بچه‌ها را در حد آثار هنری بسیار بالا می‌دانیم، به شکل بازارچه یا فروشگاهی این کار را انجام نمی‌دهیم. تلاش ما این است که بتوانیم آثار کودکان را در گالری‌ها و فضا‌هایی ارائه کنیم که در آنها ارزش کار بچه‌ها به‌درستی درک شود؛ نه اینکه صرفاً به‌عنوان یک نقاشی معمولی دیده شوند.

 ما همیشه این‌طور محاسبه می‌کنیم که اگر بخواهیم آثار کودکان را خیلی ارزان عرضه کنیم، با توجه به اینکه فرایند تولید آنها با مشارکت خود بچه‌ها، کمک ما و مواد اولیه انجام می‌شود، بسیار دشوار است. حتی گاهی خود من می‌گویم اگر قرار باشد این آثار را به شکل ساده و کم‌ارزش عرضه کنیم، ترجیح می‌دهم همه را خودم بخرم؛ بنابراین باید به قیمتی برسیم که هم ارزش کار حفظ شود و هم امکان جایگزینی و ادامه این فرایند وجود داشته باشد.

 در کنار این موضوع، بازارچه‌هایی نیز داریم که برخی محصولات ساده‌تر را در آنها عرضه می‌کنیم؛ مانند محصولات غذایی. برای این کار، شیشه‌های مربوط به مواد غذایی مانند ترشی، مربا و موارد مشابه را از طریق فراخوان جمع‌آوری می‌کنیم، آنها را ضدعفونی کرده، درب آنها را تعویض و نوسازی می‌کنیم و دوباره مورد استفاده قرار می‌دهیم. این کار از این جهت اهمیت دارد که شیشه زمان بسیار زیادی در طبیعت باقی می‌ماند و می‌تواند آسیب‌زا باشد.

 محصولات غذایی در این بخش، معمولاً توسط خود بچه‌ها تولید نمی‌شود و بیشتر توسط مجموعه و خیرین تهیه می‌گردد. همچنین کیسه‌های پارچه‌ای نیز با همکاری خیرین تولید می‌شود؛ به این صورت که نقاشی‌های کودکان به‌صورت چاپ دستی با مهر روی پارچه اجرا می‌شود و دوخت کیسه‌ها نیز توسط خیرین انجام می‌گیرد؛ بنابراین این محصولات قابلیت تولید بیشتر و عرضه آسان‌تری دارند.

همان‌طور که آموزش الفبا ضروری است، آموزش محیط زیست نیز باید ارائه شود، چه آن کودک در مرکز نگهداری بهزیستی باشد، چه در مدرسه و چه در هر جای دیگری، بدون تفاوت.

 اما در مقابل، آثاری وجود دارد که کاملاً یکتا هستند؛ یعنی تنها یک نمونه از آن در جهان وجود دارد و حاصل ذهن و خلاقیت کودک، مثلاً یک کودک هشت‌ساله است که شاید خودش هم نتواند دوباره مشابه آن را تولید کند. برای این آثار در حال تلاش هستیم تا بستر مناسبی فراهم شود تا بتوان آنها را در فضایی حرفه‌ای‌تر و با قیمت‌گذاری متناسب عرضه کرد؛ به‌گونه‌ای که ارزش واقعی آنها حفظ شود.

-بفرمایید این پیوندی که میان مرکز نگهداری شما و حوزه محیط زیست شکل گرفته، چه کمکی به مجموعه شما کرده و مهم‌ترین نکته درباره آن چیست؟

 من واقعیتش فکر می‌کنم دنیای آینده، دنیایی است که آموزش‌هایی درباره محیط زیست و برخی موضوعات دیگر، از مهم‌ترین آموزش‌هایی هستند که همه کودکان باید ببینند. شاید ما کمی زودتر از زمان معمول شروع کرده‌ایم و شاید در آینده‌ای نه‌چندان دور، این آموزش‌ها به‌صورت رسمی در سطح جهان و در مدارس اجباری شوند؛ چون در حال حاضر مسئله اصلی دنیا، بحران اقلیم و تغییرات اقلیمی است و موضوعات محیط زیستی ارتباط مستقیمی با این تغییرات دارند؛ بنابراین به نظر من اتفاق خاص یا عجیب‌وغریبی رخ نداده است. این موضوع شبیه این است که شما الفبا را به یک کودک آموزش می‌دهید؛ همان‌طور که آموزش الفبا ضروری است، آموزش محیط زیست نیز باید داده شود، چه آن کودک در مرکز نگهداری بهزیستی باشد، چه در مدرسه و چه در هر جای دیگری، بدون تفاوت.

 از طرفی یک اقبال جهانی نیز نسبت به این موضوعات وجود دارد. به یاد دارم زمانی که بحث حضور NGO‌ها در شورای حقوق بشر سازمان ملل به‌عنوان نماینده ایران مطرح بود و قرار بود روی موضوعات خاصی تمرکز شود، برخی NGO‌های حوزه زنان مطرح بودند. پیشنهاد من این بود که اگر قرار است در این زمینه صحبت کنیم، بهتر است به جای ورود به موضوعاتی که ممکن است چالش‌برانگیز باشند، از زاویه نقش زنان در تغییرات اقلیم و محیط زیست نگاه کنیم؛ چرا که از این مسیر می‌توانیم بهتر توانمندی‌ها و ظرفیت‌های خود را به جهان نشان دهیم.

 همین نگاه درباره کودکان و خانواده نیز صادق است؛ یعنی نقش کودکان، زنان و خانواده در مواجهه با مسائل محیط زیستی بسیار مهم است. در نهایت من فکر می‌کنم کاری که ما انجام می‌دهیم، کار عجیبی نیست؛ بلکه کاری است که باید همه انجام دهند، اما یا هنوز به‌درستی انجام نمی‌شود یا ضرورت و اهمیت آن به‌طور کامل درک نشده است. ضمن اینکه واقعاً کاری دشوار هم هست.

 یک خاطره بامزه هم در این زمینه دارم. ما خانمی در آشپزخانه مجموعه داشتیم که کار می‌کرد. خوشبختانه از ابتدا تا امروز، هر فردی که در مجموعه ما حتی در نقش آشپز حضور داشته، افراد تحصیل‌کرده‌ای بوده‌اند و صرفاً به‌دلیل علاقه شخصی این کار را انجام می‌دادند. این خانم مهندس شیمی بود. من گاهی به ایشان تذکر می‌دادم که چطور باید تفکیک زباله را انجام دهد. یک‌بار وسیله‌ای از همایش‌ها که به‌عنوان گردن‌آویز داده می‌شود به من نشان داد؛ چیزی که از چند بخش تشکیل شده بود: یک بخش پارچه‌ای، یک قسمت فلزی، بخشی پلاستیکی و درون آن نیز مقوایی قرار داشت.

 ایشان از من پرسید این را باید کجا بیندازد. من توضیح دادم که باید بخش کاغذی جدا شود و در زباله خشک قرار گیرد، قسمت پلاستیکی نیز جدا شود و در زباله خشک بیفتد، فلز در بخش فلزات قرار بگیرد و پارچه نیز در زباله‌تر قرار می‌گیرد، چون قابلیت بازیافت ندارد. اما ایشان با تعجب گفت اگر قرار باشد این همه تفکیک انجام دهم، ترجیح می‌دهم آن را هضم کنم؛ کار ساده‌تری به نظر می‌رسد.

 در واقع، تفکیک زباله کاری دشوار است، به‌خصوص وقتی بخواهیم همه اجزا را به‌درستی جدا کنیم؛ از زباله‌های چای و تفاله‌ها گرفته تا جداسازی شیرابه و سایر بخش‌ها. اما برای کسی که به این کار عادت کند و بداند چه تأثیری دارد، هم لذت‌بخش می‌شود و هم به مرور زمان به یک کار روتین و ساده تبدیل خواهد شد.

 


ارسال دیدگاه
captcha