کد خبر:۵۷۹۸
به‌مناسبت «روز جهانی والدین»؛

فرزند عصای دست پیری نیست؛ پیوندی عاشقانه میان نسل‌هاست

فاطمه‌سادات میرمحمدی؛ روانشناس تربیتی به‌مناسبت «روز جهانی والدین» با نگاهی مبتنی بر «تئوری انتخاب» و روانشناسی «واقعیت‌درمانی» گفت: رابطهٔ والد و فرزند نباید بر پایهٔ بدهکاری و طلبکاری شکل بگیرد. به باور او، فرزندان زمانی در کنار والدین می‌مانند که میان آن‌ها پیوند عاطفی، سالم و مبتنی بر احترام متقابل شکل گرفته باشد، نه احساس اجبار و عذاب وجدان.
فرزند عصای دست پیری نیست؛ پیوندی عاشقانه میان نسل‌هاست

 به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، در سال ۲۰۱۲، سازمان ملل متحد روزی را برای ارج‌نهادن به نقش حیاتی خانواده‌ها و والدین در پرورش نسل‌های آینده تعیین کرد. هدف این مناسبت، ارتقای سطح آگاهی و حمایت‌های لازم از والدین در سراسر جهان است؛ از این رو، فاطمه‌سادات میرمحمدی؛ روانشناس تربیتی و پژوهشگر مقطع دکتری این رشته، دربارهٔ قدردانی از والدین، انتظارات آنان از فرزندان و رابطهٔ والدفرزندی با خیر ایران سخن گفته است. این روانشناس که سابقهٔ فعالیت‌های داوطلبانه در دوران جنگ تحمیلی سوم و تجربهٔ کار در سازمان‌های مردم‌نهاد را دارد از نقطه‌نظر «تئوری انتخاب» و رویکرد «واقعیت‌درمانی» دربارهٔ مراقبت از والدین و فرزندان گفته است که در ادامه، آن را می‌خوانید.

             فرزند عصای دست پیری نیست؛ پیوندی عاشقانه میان نسل‌هاست

-والدین درگذشته‌های نه‌چندان دور کماکان فرزندان را عصای دست پیری خود می‌دیدند، امروز فرزندان و حتی والدین بعضاً این دریافت را ندارند، آیا در روانشناسی یا گرایش‌های مختلف آن نگاه عصای دست پیری به‌رسمیت شناخته می‌شود؟

 می‌خواهم با دید روانشناسی «واقعیت‌درمانی» و «تئوری انتخاب» به برخی از چالش‌هایی که داریم نگاه کنم و بگویم ما برای کودکان در دوران ناتوانی‌شان چه می‌کنیم و آیا آن‌ها در سنین پیری و ناتوانی ما باید آن را جبران کنند یا خیر؟

 در یک بعد، ما این صحبت‌ها را از نسل قدیم می‌شنویم، در بستر آن زمان و شرایط، والدین و نیاکان ما چقدر امکانات و آگاهی داشتند، تا چه اندازه تجربه‌هایشان قطعیت داشت، چقدر امکان استفاده از منابع دیگر را داشتند یا رفاه افراد چگونه بود؟ نمی‌توانیم بگوییم گذشتگان در اشتباه بودند و  باورِ فرزند عصای دست پیری، کاملاً غلط بوده است.

 هر موضوعی را باید در بستر زمان، فرهنگ و موقعیتی که افراد در آن قرار داشتند، بررسی کنیم، والدین و اجداد ما دسترسی به منابع نداشتند و هر چه طبق تجربه به آن‌ها می‌رسید، برایشان باور می‌شد و به آن اعتقاد داشتند، از طرفی وضعیت رفاه به‌گونه‌ای نبود که سالمندان نیازهای خود را طوری دیگر برطرف کنند.

 این صحبت که بچه‌ها عصای دست پیری والدین خود هستند، استراتژی بقایشان بود  برای بقا آن انرژی و سرمایه را برای خود و فرزندان‌شان ذخیره می‌‌کردند، فرزندان هم در همان مشاغل و خانهٔ والدین زندگی می‌‌کردند، اما حالا قضیه فرق کرده است، بچه‌ها دسترسی بسیاری به منابع دارند. پرسش‌هایی به ذهنشان می‌رسد، آن‌ها دنبال استقلال و آزادی‌اند و شاید راحت هر حرفی را نمی‌پذیرند، آن‌ها می‌‌گویند مگر خودم انتخاب کردم به دنیا بیایم، خدماتی را از پدرومادرم دریافت کنم و این خدمات را به والدینم ارائه بدهم؟

 تئوری انتخاب این‌گونه نگاه می‌کند که والدوفرزندی یک رابطه است و در رابطه آنچه مهم است. عشق و تعلق، توجه به نیازهای همدیگر و ساختن یک رابطهٔ امن است؛ به‌گونه‌ای که فرزند بتواند بدون عذاب‌وجدان رشد کند، به نیازهای خودش برسد، دنیای مطلوب خودش را داشته باشد و بتواند در مورد آن‌ها صحبت کند. رفتار تجاری رابطه را خراب می‌کند، شاید به‌صورت موقت، ابزارهایی مثل کنترل بیرونی، قهرکردن، تهدیدکردن و ترس از عاق‌والدین موجب شوند بچه‌ها نیازهای خود را نادیده بگیرند و در خدمت والدین باشند، اما این احساسات، رضایت و آرامش را از افراد می‌گیرد.

 موضوع محوری در تئوری انتخاب، رضایت از رابطه‌ای است که مسئولانه باشد. در همین رابطه، مسئولیت‌هایی هست که باید پذیرفته شود، در موردش گفت‌وگو شود و فرزندان‌مان را به مسئولیت‌پذیری سوق دهیم، حتماً کنار آن به نیازهای طرف مقابل توجه کنیم، تعلق و عشق و عاطفه را درنظر بگیریم و طبق آن محور پیش برویم، آنچه رابطه را خراب می‌کند، مثل تهدید، تحقیر، کنترل‌گری و... را از رابطه دور کنیم و به‌دنبال رابطهٔ سالم برای بچه‌ها باشیم‌.

در «وابستگی»، والدین بر این باوراند که فرزندم باید کنارم باشد تا زنده بمانم، خوشحال باشم و زندگی کنم. این نوع نگاه هم فرد را اذیت می‌کند و هم باعث می‌شود فرزند

در «وابستگی»، والدین بر این باوراند که فرزندم باید کنارم باشد تا زنده بمانم، خوشحال باشم و زندگی کنم. این نوع نگاه هم فرد را اذیت می‌کند و هم باعث می‌شود فرزند به‌خاطر رضایت والدین از خواسته‌های خودش بگذرد، اما «دلبستگی» این است که من فرزندم را دوست دارم، در کنارش هستم، کمکش می‌کنم تا بتواند نیازهایش را برطرف کند، اگر پیر شوم و نیاز به کمک داشته باشم، بچه‌ام نه از روی اجبار بلکه از روی محبت و علاقه کنارم می‌ماند و از استقلالش و این‌که به‌دنبال برطرف‌کردن نیازهای خودش هم هست احساس عذاب‌وجدان ندارد.

به‌خاطر رضایت والدین از خواسته‌های خودش بگذرد، عذاب وجدان را _درصورت اجتناب از خواسته‌‌های درونی والدین_ تجربه کند و کم‌کم استقلال را که یکی از اصول سلامت روان است، از دست بدهد؛ یعنی شاید در مواقعی والدین اجازه نمی‌دهند که آن استقلال از سوی والدین و فرزند کسب شود. این وابستگی اثر سوء دارد، اما «دلبستگی» این است که من فرزندم را دوست دارم، در کنارش هستم، کمکش می‌کنم تا بتواند نیازهایش را برطرف کند، اگر پیر شوم و نیاز به کمک داشته باشم، بچه‌ام نه از روی اجبار بلکه از روی محبت و علاقه کنارم می‌ماند و از استقلالش و این‌که به‌دنبال برطرف‌کردن نیازهای خودش هم هست احساس عذاب‌وجدان ندارد.

 -پس شاید تعبیر عصای دست پیری به‌ دلبستگی تغییر کرده است؟

 امروز، معنای حمایت از والدین تغییر کرده است، به معنی در یک‌خانه بودن و وقف‌کردن تمام زندگی برای والدین نیست، حمایت یعنی احترام والدین حفظ شود. تماس‌‌های عاطفی با والدین برقرار شود، اگر توان و امکان درمان ندارند به آن‌ها یاری برسد و... . در کنار همهٔ این‌ها، فرزند،  زندگی شخصی خود را داشته باشد؛ یعنی علاوه‌براین‌که مسئولیت‌های فرزندی‌اش را انجام می‌دهد، مسئولیت‌های دیگرش همچون والدگری برای فرزندانش، نقش همسری و مسئولیت‌های شغلی، روابط دوستانه و... را هم ایفا کند.

 در تئوری انتخاب، رابطه محور اصلی است و افراد براساس هر رابطه‌ای که دارند مسئولیت‌هایی برعهده دارند، ما می‌توانیم براساس مسئولیت‌هایشان از آن‌ها انتظار و توقع داشته باشیم و شرایط آن‌ها رادرک کنیم، توقعات ما به گونه‌ای نباشد که نتوانند مسئولیت‌های دیگرشان را به درستی انجام دهند.

 همان‌گونه که در تئوری انتخاب می‌گوییم نباید برخی از انتظارات را از فرزندان داشت، والدین هم نباید قربانی رابطه والدفرزندی شوند، آن‌ها هم باید روابط دیگر خود را حفظ کنند و تمام زندگی‌شان را وقف فرزند نکنند، فقط بخشی از زندگی ما رابطهٔ ما با فرزندمان است، باید تفریحات خود را داشته باشیم، برای خود هزینه کنیم و روابط دیگرمان را حفظ کنیم، والدین باید بتوانند جنبه‌های مختلف زندگی را تجربه کنند و در کنار آن تجربه‌ها، والدینی کافی برای فرزندانشان باشند، والدینی که هم اقتدار دارند و هم مسئولانه پاسخگوی نیازهای خود هستند، از بچه‌ها می‌خواهند با توجه به رده سنی خود مسئولیت‌پذیر باشند و... .

 هر چه والدین به این زیست نزدیک شوند، از این دید که بچه‌ها باید در دوران پیری کنارم باشند، فاصله می‌گیرند و چون در طول زندگی و گذشتهٔ خود رضایت وجود داشته است، همهٔ آن گذشته را از فرزند طلب نمی‌کنند.

در نهایت ما به‌عنوان والد باید مستقل باشیم و به‌دنبال رابطهٔ سالم با فرزندمان باشیم، اگر این رابطه به‌درستی شکل بگیرد، بچه‌ها نه به‌عنوان تکلیف اخلاقی، بلکه به‌عنوان تکلیف عاشقانه کنارمان هستند و از موضوع عصای دست پیری بودن والدین به سمت داشتن پیوند قلبی بین والدین و فرزندان رهنمون می‌شویم.

 -مرز فداکاری و تعهد والدین نسبت به فرزندان تا کجاست و آن‌ها تا کجا باید خواسته‌های خود را نادیده بگیرند و به خواسته‌های فرزندان تن بدهند؟

 طبق رویکرد تئوری انتخاب و واقعیت‌درمانی بین مراقبت سالم و فداکاری سمی باید تمایز قائل شویم.

 مراقبت سالم یعنی وقتی فرزند من از ارضای نیازهای اساسی‌اش ناتوان است و در سنی است که به مراقبت موقت و همه‌جانبه ما به‌عنوان والد نیاز دارد، موظفیم به آن نیازها پاسخ دهیم و در مواقعی خواسته‌های خود را به تعویق بیندازیم، مثلاً وقتی فرزنددار می‌شویم شاید هزینه‌های درمان، آموزش آن‌ها در اولویت ما قرار بگیرد و از بعضی خواسته‌هایمان صرف‌نظر کنیم.

 شب‌بیداری، تغییر چیدمان خانه برای امنیت فرزند، سروصدای بچه‌ها، دست‌کشیدن موقتی از تفریحات و روابط قبلی به‌خاطر ناتوانی کودک و برآورده‌کردن نیازهایش، مراقبت

 

قدردانی و بازگوکردن زحمات والدین، درنظرگرفتن نقش آن‌ها در موفقت‌هایمان و ستایش از آن‌ها، مرورنکردن اشتباهات گذشتهٔ والدین و بازگونکردن خاطرات تلخ کمک می‌کند تا تعهد اخلاقی خود را نسبت به والدین به‌درستی انجام دهیم.

سالم است. ما به‌عنوان والد مسئول پاسخ‌گویی به این نیازهای فرزندانیم؛ چون خودشان نمی‌تواند آن‌ها را برآورده کنند، اما کم‌کم باید فرزندمان را به سوی استقلال سوق دهیم، بندهای وابستگی را پاره کنیم و اجازه دهیم فرزندمان مستقل شود. در این مسیر قطعاً اشتباهات و خراب‌کاری از سوی کودکان خواهیم دید، اما این کمک به استقلال کودک‌ است و با مستقل‌کردن فرزند می‌توانیم به نیازها و خواسته‌های خود بیشتر پاسخ بدهیم. 

 وقتی فرزندمان به بزرگسالی رسید، می‌تواند کارهایش را خودش انجام دهد، اگر صرفاً برای راحت‌بودن خودش از ما می‌خواهد که خواسته‌هایمان را درنظر نگیریم و کارهای او را انجام دهیم، اینجا دیگر آن فداکاری مانع رشد فرزند است، مثلا فرزند ۳۰ ساله‌ای که شرایط تحصیل و اشتغال دارد، از والدین می‌خواهد به مسافرت نروند تا او به خواسته‌های خود برسد، اینجا وظیفهٔ والدین نیست که تن به این خواسته بدهند، اگر می‌توانند به او کمک کنند بدون این که نیازهای خودشان نادیده گرفته شود، می‌توانند کمک برسانند، اما این‌که آن‌ها سختی بکشند تا فرزند آسان‌تر زندگی کند، آن مراقبت دیگر سالم نیست و آثار سوئی هم برای فرزند و هم برای والدین دارد؛ چون این فداکاری دو پیام به فرزند می‌دهد. تو بدون من نمی‌توانی این کار را انجام بدهی و روی عزت نفسش تاثیر دارد و این‌که تو مدیون زندگی‌نکردن منِ والدی و باید جبران کنی؛ چون من تمام علایقم، پس‌اندازم، دوستانم و حتی هویت خودم را کشتم تا به همهٔ خواسته‌های تو پاسخ بدهم و حالا تو باید پاسخگوی زندگی نزیسته‌ام باشی؛ در این صورت فرزند عذاب‌وجدان و عزت‌نفس پایین را تجربه می‌کند، خود والدین هم احساس سرخوردگی و هدررفت عمر می‌کنند؛ چون فرزند نمی‌تواند پاسخگوی آن حجم از فداکاری والدین باشند و این ضربه‌ای است که به هر دوطرف وارد می‌شود.

 -پس بهترین هدیه والد به فرزند این است که خودش یک زندگی خوب برای خودش ساخته باشد.

 بله، وقتی والد به نیاز خود به تفریح، بقا، آزادی و قدرت احترام می‌گذارد به فرزند خود این پیام را می‌دهد که همهٔ آدم‌ها حق دارند خواسته‌های شخصی خود را داشته باشند و به‌دنبال رفع این نیازها باشند و این به معنی خودخواهی نیست. دوم این‌که عشق یعنی پذیرش متقابل نه قربانی‌شدن یک طرف.

 این دو پیامی هست که ما با ساختن یک زندگی خوب می‌توانیم به فرزند خود بدهیم. وقتی والد به فرزند می‌گوید به‌خاطر تو سوختم و ساختم یا من با وجود تو رشد کردم، توانستم والد باشم و از زندگی‌ام لذت بردم و حالا کنار هم رشد می‌کنیم، این دو پیام می‌توانند هر یک تأثیر زیادی بر فرزندانمان داشته باشند؛ پس باید به‌خاطر فرزندان‌مان زندگی کنیم، سلامت باشیم، تفریح کنیم و این هدیه را به آنان ببخشیم.

-مرز قدردانی از والدین تا کجاست؟

 فرزند بزرگسالی که از آب‌و‌گل درآمده، تعهداتی اخلاقی در قبال پدرومادرش دارد. او باید از سلامتی و امنیت‌شان اطمینان داشته باشد، اگر آن‌ها توانایی برآورده‌کردن نیازهای‌شان را ندارند، کمکشان کند.

 حفظ پیوند عاطفی و احترام، جویاشدن از احوال‌شان، تحقیرنکردن و سرزنش‌نکردن‌شان در شمار این تعهدات است. فرزندان درک کنند والدین‌شان هم فقط یک بار زندگی کرده‌اند و با کفش آن‌ها راه نرفته‌اند. والدین‌شان را با والدین افراد دیگر مقایسه نکنند، پدرومادرها سعی می‌کنند بهترین باشند، اما ممکن است گاهی از سرناآگاهی کارهایی انجام داده باشند، ببخشند و مدام سرزنش نکنند، اگر بحرانی در زندگی‌ والدین‌شان پیش می‌آید، به آن‌ها مشورت بدهند و دنبال چاره‌گری باشند.

 به هیچ‌عنوان وظیفهٔ فرزندان نیست که والدین را خوشحال و راضی نگه دارند، بلکه باید از آنان مراقبت معقول کنند. قدردانی‌کردن در عمل مشخص می‌شود، این که با تمام مشغله‌ها زمانی برای آن‌ها در نظر بگیربم، با آن‌ها صحبت کنیم، حتی اگر کار خاصی نیست، به آن‌ها سر بزنیم، تماس

وقتی والد به فرزند می‌گوید به‌خاطر تو سوختم و ساختم یا من با وجود تو رشد کردم، توانستم والد باشم و از زندگی‌ام لذت بردم و حالا کنار هم رشد می‌کنیم، این دو پیام می‌توانند هر یک تأثیر زیادی بر فرزندانمان داشته باشند؛ پس باید به‌خاطر فرزندان‌مان زندگی کنیم، سلامت باشیم، تفریح کنیم و این هدیه را به آنان ببخشیم.

بگیریم، بشنویم‌شان، از آن‌ها حمایت عاطفی کنیم و به آن‌ها دلگرمی بدهیم که کنارشان هستیم.

 قدردانی و بازگوکردن زحماتشان، درنظرگرفتن نقش والدین در موفقت‌هایمان و ستایش از آن‌ها، مرورنکردن اشتباهات گذشتهٔ والدین و بازگونکردن خاطرات تلخ کمک می‌کند تا تعهد اخلاقی خود را نسبت به والدین به‌درستی انجام دهیم.

-از شما برای گفت‌وگو در این فرصت کم ممنونم، اگر کتاب‌هایی در این زمینه می‌شناسید که تقویت‌کننده رابطهٔ والدفرزندی است، خوشحال می‌شوم برای خوانندگان پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران معرفی کنید.

 تشکر از شما برای این مجال مغتنم، در این زمینه، کتاب «فرزندپروری با تئوری انتخاب» ترجمه دکتر صاحبی و کتاب «تئوری انتخاب در عمل» با ترجمه همین روانشناس کاربردی است.

گفت‌وگو از مهدیه رشیدی

 


ارسال دیدگاه
captcha