هیچوقت نباید از طبیعت ناامید شد/ آگاهیبخشی عمومی بسیاری از مشکلات محیط زیستی را حل میکند
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، محیطزیست در سالهای اخیر از حاشیه به متنِ دغدغههای عمومی کوچ کرده است؛ اما بسیاری بر این باورند که شکاف بزرگی میان کنشگری دلسوزانه و سیاستگذاری تخصصی وجود دارد. در این میان، نقش نهادهای خیریه و نیکوکاری برای حفاظت از منابع پایه و ارتقای تابآوریِ اکوسیستمها موضوعی است که کمتر مورد واکاوی قرار گرفته است.
در گفتوگوی پیش رو، مهدیه پورشاد؛ متخصص برنامهریزی پایداری و مسئولیت اجتماعی که بیش از دو دهه تجربه کنشگری و آموزش در این عرصه را دارد، ضمن روایت داستان ورودِ سرنوشتسازش به این حوزه، از ریشههای ناآگاهی در تصمیمگیریهای کلان و چالشهای زیستمحیطی ایران میگوید. او با انتقاد از نگاه حاشیهای به مقوله محیطزیست، الگوی موفق مشارکت خیرین در کشورهای دیگر را پیشروی خیریههای ایران قرار میدهد تا نشان دهد چگونه میتوان با «شاخصهای پایداری» و «دانش بومی»، مفهوم خیر را از یک اقدام احساسی به یک جریان سازنده برای بقای سرزمین تبدیل کرد.
-لطفا خودتون را برای مخاطبان ما معرفی کنید. چطور فعالیت در حوزه محیط زیست را شروع کردید؟
من حدود بیستوپنج سال است که فعالیتهای اجتماعیام را آغاز کردهام و مسیر کاریام از همان ابتدا بیشتر حول یک محور مشترک شکل گرفت: آگاهیرسانی و آموزش در حوزه محیطزیست. از همان سالها، هر جا قدم گذاشتم، سعی کردم آموزش و توانمندسازی را بهگونهای ببینم که به مردم و جامعه-بهخصوص در زمینه درکشان از طبیعت و منابع-کمک کند.
داستان ورودم به مسیر محیطزیست واقعاً اتفاقی اما سرنوشتساز بود. یادم هست که دانشگاه به ما بن کتاب داده بود. حدوداً سال78 بود. همراه جمعی از همکلاسیهایم برای دیدن نمایشگاه کتاب به تهران آمدیم تا از همان بنها کتاب تهیه کنیم. من همانجا در بدو ورود، با خودم فکر کردم فقط چند دقیقهای بگردم و برگردم؛ اما وقتی وارد نمایشگاه شدم، اولین غرفه-سالن شماره هشت، سمت راست-توجهام را جلب کرد. بالای سر یک غرفه نوشته بود: «انجمن جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیطزیست». همان لحظه، بیدرنگ رفتم داخل. انگار مسیر دیگری باز شد؛ آنقدر در فضای آنجا غرق شدم که دیگر واقعاً نتوانستم از آن نقطه جدا شوم. حتی بن کتابم هم همانجا قرار شد به یکی از همکلاسیها بدهم تا برای خودش کتاب بخرد و من درگیر همان فضا ماندم. در آن جمع با خانم مهلقا ملاح و همسرشان آقای ابوالحسنی آشنا شدم. باورم نمیشد چنین آدمهایی وجود داشته باشند که تا این حد دغدغه محیطزیست داشته باشند و در زندگیشان با تمام توان و سرمایه پای این کار بایستند.
من آن زمان در ارومیه، در استان آذربایجان غربی زندگی میکردم. حضور و راهنمایی آن دو عزیز، باعث شد علاقهای که در قلبم ریشه داشت، از یک کشش شخصی فراتر برود و شکل رسمی پیدا کند. اینگونه بود که با کمک آنها، جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیطزیست را در استان آذربایجان غربی تشکیل دادیم و فعالیتها را جدیتر آغاز کردیم.
امروز حدود هشت سال است که انجمنی را با عنوان «انسان و زیست پایدار» تأسیس کردهام. تمرکز فعالیت ما روی اجرای پروژههای توسعه محلی با نگاه توسعه پایدار است با تأکید بر شاخصهای پایداری، حفظ محیطزیست و پاسداشت منابع پایه. سالهاست که این دغدغه با زندگیام عجین شده. هر جا میروم، هر تصمیمی میگیرم و هر برنامهای میچینم، اولین چیزی که به آن فکر میکنم این است: این برنامه چطور میتواند به حفظ محیطزیست کمک کند؟
در آن سالهای نخست، ماهانه نشست برگزار میکردیم. جمعیت قابل توجهی برای شنیدن و فهمیدن موضوع میآمدند. برای خیلیها تازه بود که این ماجرا وجود دارد و از همان نقطه، آموزش و آگاهی آغاز میشد. آن زمانها-بهخصوص در مقایسه با امروز-انجمنهای محیطزیستی در کشور کمتر دیده میشدند. راستش آن روزها تعدادشان انگشتشمار بود. مثل جمعیت زنان، جبهه سبز، صلح سبز و البته جمعیتهای حفظ محیط کوهستان. اما همین تعداد کم، خودش یک نشانه بود: پایه گذاشتن.
این افراد و مجموعهها پایههای محکمی ایجاد کردند تا بعدتر، بچههایی که وارد این فضا شده بودند، خودشان هم بتوانند انجمنهای مستقلشان را راه بیندازند و ادامهدهنده کار باشند. من هم از این قاعده مستثنی نبودم. امروز حدود هشت سال است که انجمنی را با عنوان «انسان و زیست پایدار» تأسیس کردهام. تمرکز فعالیت ما روی اجرای پروژههای توسعه محلی با نگاه توسعه پایدار است؛ با تأکید بر شاخصهای پایداری، حفظ محیطزیست و پاسداشت منابع پایه. سالهاست که این دغدغه با زندگیام عجین شده. هر جا میروم، هر تصمیمی میگیرم و هر برنامهای میچینم، اولین چیزی که به آن فکر میکنم این است:
این برنامه چطور میتواند به محیطزیست کمک کند؟ چطور میشود منابع پایه را حفظ کرد؟ مردم چگونه میتوانند در این مسیر مشارکت داشته باشند تا حفاظت از محیطزیست فقط یک شعار نباشد و به یک جریان واقعی تبدیل شود؟
این نگاه هم در کارم اثر گذاشته، هم در سبک زندگیم. حالا، با همان روحیه و همان اولویت، در خدمت شما هستیم؛ با این باور و تأکید که محیطزیست یک اولویت است؛ نه یک گزینه.
من به نوعی با خانم ملاح بزرگ شدم. همیشه هم میگویم که من در مکتب خانم ملاح رشد کردم؛ چون سنم واقعاً کم بود وقتی با ایشان آشنا شدم. فکر میکنم هنوز نوزده سالم هم نشده بود، شاید نوزده یا بیست سالم بود. با این حال، تأثیر ایشان بر من عمیق بود و بیتردید نقش بسیار مهمی در شکلگیری نگاه و مسیر زندگیام داشتند.
-مهمترین چالشهای محیطزیستی ایران امروز را چه میدانید؟ ریشه اصلی این مشکلات چیست؟
اگر بخواهم به مهمترین چالشهای یک فعال محیطزیستی در ایران امروز اشاره کنم، باید بگویم این چالشها فقط یک بُعد ندارند؛ بلکه هم قانونیاند هم مالی و هم فرهنگی. اما در عمق ماجرا، بهنظر من ریشه بسیاری از این مشکلات به ناآگاهی بازمیگردد؛ ناآگاهیای که سالها در سطوح مختلف تصمیمگیری و حتی در نگاه عمومی نسبت به محیطزیست وجود داشته است. من همیشه در صحبتهایم و حتی در کتابهایی که مینویسم، یک پیام را تکرار میکنم: به امید روزی که دغدغه حفظ محیطزیست در کشور ما دیگر یک مسئله حاشیهای نباشد، بلکه به بخشی جدی از توسعه و تصمیمسازی تبدیل شود.
واقعیت این است که در سالهای اخیر، بهدلیل بروز بحرانهای زیستمحیطی، محیطزیست ناگهان برای بسیاری از افراد مهم شده؛ اما این اهمیت تازه، نباید ما را از این واقعیت غافل کند که مسئله محیطزیست سالهای پیش هم وجود داشته و بسیار جدیتر از آن بوده که دیده میشده است.
سال ۸۰ بهخوبی بهیاد دارم که با گروهی از مردم محلی در حوزه دریاچه ارومیه آشنا شدم. آن زمان سطح آب دریاچه آنقدر بالا بود که حتی به جاده میزد و بسیاری از مردم نگران بودند که چگونه باید جلوی پیشروی آب را به سمت زمینهای کشاورزی و راهها گرفت. اما در همان شرایط، برخی از گروههای محلی با جدیت هشدار میدادند که دریاچه در حال خشکشدن است.استدلال آنها این بود که تالابهای اقماری اطراف دریاچه که منبع آب شیرین منطقه بودند، یکییکی در حال خشکشدناند و اگر این منابع از بین بروند، دریاچه نیز دیر یا زود به سمت خشکی کامل خواهد رفت. در آن روزها، متأسفانه این هشدارها از چشم بسیاری از تصمیمگیران و برنامهریزان پنهان مانده بود یا شاید هم عمداً به آن توجه نمیشد. حتی روایتهایی هم وجود داشت که میگفتند در برخی نشستها، بهجای حفاظت از دریاچه، درباره این بحث میشد که چگونه میتوان از خشکشدن آن برای برخی اهداف منطقهای استفاده کرد؛ انگار که درک درستی از کارکرد یک اکوسیستم و پیوند آن با زندگی مردم وجود نداشت. نتیجه این نگاه کوتاهمدت، چیزی شد که امروز میبینیم: خشکشدن دریاچه ارومیه فقط یک بحران محیطزیستی نیست، بلکه یک بحران انسانی، اجتماعی و منطقهای گسترده است.
ریشه بسیاری از مشکلات محیط زیستی به ناآگاهی بازمیگردد؛ ناآگاهیای که سالها در سطوح مختلف تصمیمگیری و حتی در نگاه عمومی نسبت به محیط زیست وجود داشته است. من همیشه یک پیام را تکرار میکنم: به امید روزی که دغدغه حفظ محیطزیست در کشور ما دیگر یک مسئله حاشیهای نباشد، بلکه به بخشی جدی از توسعه و تصمیمسازی تبدیل شود.
این وضعیت نشان میدهد که سالها یک برداشت نادرست و ناآگاهانه از محیطزیست در سطوح مختلف وجود داشته و متأسفانه این نگاه، نسلبهنسل و از طریق برخی ساختارهای تصمیمگیری منتقل شده است. در حالی که اگر محیطزیست درست فهمیده میشد، میتوانست نه فقط به تنوع زیستی کمک کند، بلکه ضامن بقا و کیفیت زندگی انسانها هم باشد. با این حال، در آن سالها محیط زیست اغلب بهعنوان یک کالای لوکس دیده میشد؛ چیزی برای کسانی که دغدغههای اصلی ندارند. ما را هم گاهی اینطور میدیدند. یادم هست وقتی با حرارت و جدیت درباره محیطزیست حرف میزدیم، بعضیها میگفتند: اینها بچهپولدارهایی هستند که دغدغهای ندارند و حالا سراغ محیطزیست آمدهاند. در حالی که واقعیت دقیقاً برعکس بود. ما بیتفاوت نبودیم و از سرِ دلسوزی و نگرانی برای سرزمینمان حرف میزدیم؛ برای طبیعتی که میدانستیم اگر آسیب ببیند، دودش در نهایت به چشم همه خواهد رفت.
من ترجیح میدهم اسم این وضعیت را ناآگاهی بگذارم؛ هرچند شاید در برخی موارد، بیتوجهی عمدی هم دخیل بوده باشد. اما در هر حال، نتیجه یکی بود: محیطزیست تا زمانی که بحرانهایش مستقیماً به زندگی انسانها حمله نکرد، در اولویت قرار نگرفت. اگر چنین نمیشد هیچوقت روی میز تصمیمگیری نمیآمد؛ هیچوقت بهعنوان یک سرمایهگذاری بلندمدت دیده نمیشد که میتواند منافعش، چه از نظر اقتصادی و چه از نظر انسانی، بسیار بیشتر از بسیاری از موضوعات دیگر باشد.
-وقتی صحبت از دریاچه ارومیه شد، ذهنم رفت سمت این روزها که عکسها و تصاویرش دوباره منتشر میشود و نشانههایی از بازگشت آب در آن دیده میشود. من همان لحظهای که این تصاویر را دیدم، احساس کردم بعد از روزهای حالبدِ جنگ، انگار یک کورسوی امید دوباره روشن شده است. مدام با خودم فکر میکردم: آیا این امید واقعی است؟ آیا میشود باور کرد که دریاچه دوباره برگردد؟
پاسخ من این است: هیچوقت نباید از طبیعت ناامید شد. طبیعت مثل یک سیستم زنده است؛ مدام خودش را بازپروری میکند، بازآفرینی میکند و دوباره از نو میسازد. نمونه روشنش را هم در دوران کرونا دیدیم؛ زمانی که انسانها از طبیعت فاصله گرفتند و در خانهها ماندند، ناگهان طبیعت شروع کرد به نفس کشیدن و خودش را نشان داد. یادتان هست که در کانالهای آب ونیز، دلفینها دیده شدند؟ یا نهنگهایی دیده شدند که شاید هیچوقت انتظار نمیرفت روی سطح آب بیایند؟ یا گیاهانی که تصور میشد در آستانه انقراضاند، اما دوباره شروع به رشد کردند؟ طبیعت در آن دوران، انگار خودش را یافت، ترمیم کرد و از نو برخاست؛ اتفاقی که شاید در تصور هیچکس نمیگنجید.
از همینجا میشود فهمید که وقتی انسان کمتر در مسیر تخریب قرار میگیرد، طبیعت توان بازسازی خودش را دارد و دقیقاً به همین دلیل است که من معتقدم دریاچه ارومیه حتماً باید محل امید باشد. من خودم همیشه به طبیعت امیدوارم و باور دارم که گاهی اتفاقی میافتد که همه را شگفتزده میکند. دریاچه ارومیه برای کل کشور یک امید است. خیلیها از نقاط مختلف ایران برای من پیام فرستادند و میپرسیدند: «واقعی است؟ این عکسها واقعیاند؟ این فیلمها واقعیاند؟» و من هر بار با خوشحالی میگفتم: بله، خدا را شکر، واقعیت دارد.
وقتی انسان کمتر در مسیر تخریب قرار میگیرد، طبیعت توان بازسازی خود را پیدا میکند و دقیقاً به همین دلیل است که من معتقدم دریاچه ارومیه حتماً باید محل امید باشد. پس با این باور که طبیعت خودش را احیا میکند، وظیفه ما این است که در کنارش بایستیم، آن را تقویت کنیم و با کارهای درست، به نجات محیطهای طبیعیمان کمک کنیم.
انگار همین امید، در دل روزهای تلخ و بعد از جنگ، برای مردم یک خوشحالی تازه به همراه آورده بود. البته هنوز باید دید در فصل تابستان چه اتفاقی برای دریاچه خواهد افتاد، چون در حال حاضر بارندگیها زیاد بوده و ورودی آب به دریاچه افزایش پیدا کرده است. با این حال، بهنظر من این وضعیت، امید ایجادشده را نفی نمیکند. درباره دریاچه ارومیه هنوز باید کارهای زیادی انجام شود؛ هم در سطح سیاستگذاریهای دولت برای رساندن دریاچه به حالت متعادل و هم در حوزههای اجتماعی و محیطزیستی. اینکه چه اقدامهایی برای حفاظت، مدیریت و بازسازی آن انجام شود، همه مهم است. اما از نظر من، هر کاری که در این مسیر انجام شود، ارزشمند است.
ما نباید امیدمان را از دست بدهیم؛ چون اگر امید از بین برود، دیگر حرکتی هم شکل نمیگیرد. پس با این باور که طبیعت خودش را پیدا میکند و خودش را احیا میکند، وظیفه ما این است که در کنارش بایستیم، آن را تقویت کنیم و با کارهای درست، به نجات محیطهای طبیعیمان کمک کنیم.
-چرا به نظر شما بسیاری از مردم فعالیتهای محیطزیستی را از جنس کار خیر و نیکوکاری نمیدانند، در حالی که در عمل یک اقدام خیرخواهانه و جمعی برای حفظ زندگی و آینده مردم است؟
اگر بخواهیم مفهوم خیر را از اقدام در حوزه محیطزیست جدا کنیم، میبینیم که خیر در ایران بیش از هر چیز به احساسات مردم گره خورده است. یعنی وقتی یک حادثه غیرمترقبه یا یک بحران طبیعی رخ میدهد، چون احساسات انسانی بهطور مستقیم درگیر میشوند، گروههای داوطلب و مردمی زیادی شکل میگیرند تا برای کمک وارد میدان شوند. از این نظر، مفهوم خیر در جامعه ما پیوند عمیقی با احساس دارد.
اما وقتی وارد حوزه محیطزیست میشویم، ماجرا کمی فرق میکند. محیطزیست بر پایه منطق، برنامهریزی و رابطه علت و معلولی پیش میرود؛ یعنی اگر این اتفاق بیفتد، آن نتیجه رخ میدهد، و اگر آن اقدام انجام نشود، پیامد دیگری بهدنبال خواهد داشت. همین ویژگی باعث میشود که این حوزه کمتر در قالب یک کار صرفاً احساسی یا خیریهای دیده شود. در نتیجه، ارتباط گرفتن مردم با آن بهعنوان یک «کار خیر» دشوارتر میشود. با این حال، در بسیاری از کشورها دقیقاً از همین مفهوم خیر برای جلب مشارکت مردم در پروژههای محیطزیستی استفاده میکنند.
مثلاً در ترکیه، سالهاست چنین الگویی در حال اجراست. در کشور ما هم اداره سازمان جنگلها و مراتع از سالها پیش تلاش کرده از این تجربهها استفاده کند و مفاهیمی مانند خیرین آبخیزدار را بهوجود آورد. این مسیر، با الگوبرداری از کشورهایی مثل آلمان و ترکیه شکل گرفت و بهتدریج در ایران هم وارد شد. در ترکیه، یک انجمن به نام TEMA نقش بسیار مهمی در این روند داشت. این انجمن خیرین را گرد هم آورد، به آنها آگاهی داد و نگاهشان را از «خیر سنتی» به سمت خیر توسعهمحور سوق داد.
برای نمونه، به خیرین گفتند همانطور که زمین را وقف ساخت مسجد، مدرسه یا فضاهای عمومی میکنید، این بار زمین را برای جنگلکاری وقف کنید. یا بهجای کمکهای سنتی، در کاشت نهال سرمایهگذاری کنید؛ نهالی که میتواند هم به اشتغال در مناطق کوهپایهای و محروم کمک کند و هم به توسعه پایدار منطقه. حتی از خیرین خواسته شد که آب وقف کنند؛ یعنی در آبیاری و نگهداری جنگلها مشارکت داشته باشند.در واقع، «وقف» از یک مفهوم سنتی به ابزاری برای توسعه جنگل، حفاظت از منابع طبیعی و تقویت اکوسیستم تبدیل شد. نتیجه این نگاه، بسیار چشمگیر بود. ترکیه توانست جنگلهایش را بهطور جدی گسترش دهد و در سال ۲۰۱۵ رتبه اول جهان را در مقابله با بیابانزایی بهدست آورد. این موفقیت، حاصل همان پیوند میان «خیر» و «توسعه» بود؛ یعنی TEMA توانست خیر را به یک مفهوم توسعهای تبدیل کند که در نهایت به نفع محیطزیست تمام شد.
در ترکیه به خیرین گفتند همانطور که زمین را وقف ساخت مسجد و مدرسه میکنید، این بار برای جنگلکاری وقف کنید. حتی از خیرین خواسته شد که آب وقف کنند؛ یعنی در آبیاری و نگهداری جنگلها مشارکت داشته باشند.در واقع، «وقف» از یک مفهوم سنتی به ابزاری برای توسعه جنگل و حفاظت از منابع طبیعی تبدیل شد. در نتیجه ترکیه توانست در سال ۲۰۱۵ رتبه اول جهان را در مقابله با بیابانزایی بهدست آورد.
این الگو آنقدر موفق بود که حتی در آلمان هم شعبهای از TEMA شکل گرفت. ما در ایران هم تلاش کردیم نوعی خواهرخواندگی میان نهادهای داخلی و TEMA ایجاد کنیم، اما این اتفاق بهدلایل مختلف، از جمله نگاههای نظارتی، چندان پیش نرفت. با این حال، در داخل کشور، این الگو تا حدی در قالب انجمن خیرین آبخیزدار ادامه پیدا کرد. این افراد کسانی هستند که منابع مالی خود را صرف مدیریت منابع آب میکنند؛ برای مثال در ساخت بندهای خاکی، اجرای طرحهای آبخیزداری یا ایجاد لولههای انتقال آب به مناطق مورد نیاز مشارکت دارند. نکته مهم اینجاست که آنها فقط کمک مالی نمیکنند، بلکه خودشان نظارت و پیگیری هم دارند. این نگاه در روستاها و مناطق محلی نیز تقویت شد. برخی پروژهها به جامعه محلی سپرده شد تا خودشان در نهالکاری، بذرپاشی، قرق مراتع، حفاظت و پشتیبانی از عرصههای طبیعی نقش داشته باشند. این هم در واقع نتیجه همان تبدیل «خیریه» به «توسعه» است؛ روندی که هنوز هم، تا حدی ادامه دارد.
در سطح محلی، این حس خیر برای طبیعت کاملا قابل لمس است. اما هرچه از سطح محلی فاصله میگیریم و به سطح NGOها، نخبگان محیطزیستی و سیاستگذاران میرسیم، ماجرا از شکل خیریهای خارج میشود و به یک کار تخصصی و برنامهمحور تبدیل میگردد. در این سطوح، موضوع دیگر فقط احساس نیست؛ بلکه با شاخصها، ارزیابیها، دادهها و برنامهریزی دقیق سروکار داریم. به همین دلیل، بسیاری از نخبگان محیطزیستی، با اینکه دغدغهمند و دلسوزند، هنوز آن مفهوم «خیر» را به همان شکلی که مردم محلی درک میکنند، تجربه نکردهاند؛ چون از نگاه آنها، این حوزه یک امر تخصصی، منطقی و وابسته به نظام برنامهریزی است.
-چگونه میتوان دانش بومی را در برنامههای رسمی حفاظت از طبیعت وارد کرد؟
این نگاه، در اصل یک نگاه خیرخواهانه به زمین بود؛ نگاهی که امروز با نامهایی مثل مراقبت از طبیعت، دانش بومی و مفاهیم مشابه شناخته میشود و در سطح جهانی هم مورد توجه و پذیرش قرار گرفته است. در حوزههایی مثل زاگرس، وقتی صحبت از کاشت بلوط میشود، تجربههای زیادی وجود دارد. معمولاً نهال را در بیرون پرورش میدهند و بعد آن را به عرصه اصلی منتقل میکنند. در این میان، ممکن است گروههای محلی بیایند و به آن آب بدهند یا ندهند؛ اما در عمل، خیلی وقتها از میان تعداد زیادی نهال، فقط تعداد کمی باقی میماند. گاهی گراز به آن آسیب میزند، گاهی آب به نهال نمیرسد و گاهی شدت آفتاب آنقدر بالاست که نهال دوام نمیآورد. در نتیجه، بخشی از پروژهها با شکست روبهرو میشوند.
اما یکی از تجربههایی که بر پایه دانش بومی شکل گرفته، برای من بسیار جالب بود. جوانی که درباره کاشت بلوط در زاگرس کار میکرد، توضیح میداد که من دو مسیر را با هم پیش بردم: یکی دستورالعملهای رسمی اداره منابع طبیعی و دیگری دانش بومی. در دستورالعملهای رسمی گفته میشود بذر را به شیوهای مشخص بکار، آن را به نهال تبدیل کن و بعد در فصل مناسب به منطقه منتقل کن. اما دانش بومی چیز دیگری میگوید: بذر بلوط را از جنگل جدا نکن. همانجا، در همان بستر طبیعی، آن را بکار و رویش را بپوشان تا حیوانات متوجه آن نشوند. نهالی که از دل همان خاک و همان محیط رشد میکند، بسیار مقاومتر از نهالی است که در بیرون پرورش یافته و بعد به جنگل منتقل شده است. ضمن اینکه این روش، نهال را از دید حیوانات هم پنهانتر میکند.
این برای من یک درسآموخته مهم بود؛ چیزی که متأسفانه خیلی کم به آن توجه میشود. در همین فضا، گراز هم همیشه بهعنوان یک عامل مخرب شناخته میشود؛ حیوانی که میتواند ریشه نهال را بکند و بخشی از زحمات نهالکاران را از بین ببرد. خیلیها در مواجهه با این مسئله، ترجیح میدهند آن را شکار کنند یا از بین ببرند. اما دانش بومی نگاه دیگری دارد: گراز را نکشید. این هم بخشی از چرخه طبیعت است و میتواند برای محیط زیست مفید باشد. بهجای حذف آن، باید منطقه را برایش ناامن کرد؛ مثلاً با روشن کردن آتش و پخش صدا یا ایجاد مزاحمتهای کنترلشده؛ طوری که حیوان دیگر تمایلی به بازگشت نداشته باشد. تجربه نشان داده که اگر چند بار با این شرایط روبهرو شود، معمولاً منطقه را ترک میکند و کمتر برمیگردد. اگر هم بازگردد، اغلب فقط تعداد کمی از گله وارد میشوند. این هم نمونهای از دانش بومی است.
توسعه، پیش از هر چیز یعنی «تغییر خوب». همان تغییرِ هدفمند از یک وضعیت به وضعیت مطلوب؛ اما وقتی پای «پایداری» وسط میآید، دیگر یک تغییرِ صرفاً اقتصادی یا صرفاً عمرانی کافی نیست. توسعه پایدار یعنی اینکه شما همزمان، همهی ابعاد زندگی را ببینید: اجتماع را، اقتصاد را، منابع پایه را و مهمتر از همه محیط زیست را. در چنین نگاهی، «تغییر» باید ارزیابی داشته باشد.
یا مثلاً در بسیاری از مناطق به ما یاد داده بودند که بعضی گیاهان را از ریشه درنیاوریم، بلکه از ساقه قطع کنیم تا سال بعد دوباره رشد کنند. اینها همه آموختههایی است که از گذشته به ما رسیده و هنوز هم ارزش خود را حفظ کردهاند. امیدوارم این دانش بومی به اندازه کافی شناخته شود و جدی گرفته شود؛ چون میتواند کمک کند که طبیعت ما بیش از این آسیب نبیند و پیوند میان انسان و زمین، همچنان زنده بماند.
-چرا توسعه پایدار در ایران اغلب به شکل شعار باقی میماند و چگونه میتوان این مفهوم را به اقدامی عینی در جوامع محلی تبدیل کرد؟
توسعه پایدار را اغلب شنیدهایم؛ اما در عمل، خیلی وقتها به شکل شعار مصرف میشود: جملههای آماده، تکرارهای آشنا، و همان حس که «داریم انجام میدهیم». اگر NGO محیطزیستی واقعاً میخواهد مفهوم را تبدیل کند به اقدام عینی در جامعه محلی، باید اول تکلیفش را با خودِ واژه «توسعه» روشن کند. توسعه، پیش از هر چیز یعنی «تغییر خوب». همان تغییرِ هدفمند از یک وضعیت به وضعیت مطلوب؛ اما وقتی پای «پایداری» وسط میآید، دیگر یک تغییرِ صرفاً اقتصادی یا صرفاً عمرانی کافی نیست. توسعه پایدار یعنی اینکه شما همزمان، همهی ابعاد زندگی را ببینید: اجتماع را، اقتصاد را، منابع پایه را و مهمتر از همه محیط زیست را. در چنین نگاهی، «تغییر» باید ارزیابی داشته باشد.
NGO اگر به توسعه پایدار فکر میکند، باید از خود بپرسد: این اقدام واقعاً لازم است؟ ارزش افزودهای که میسازد برای کشور چیست؟ آیا برای رسیدن به یک مقصد، ناچاریم طبیعت را قربانی کنیم؟ نمیشود گفت فقط یک جاده لازم است یا فقط یک پروژه باید اجرا شود؛ باید پرسید عواقبش چیست، تضمینش کجاست و این پروژه چه تضمینی دارد که تخریب گسترش پیدا نکند. اگر صحبت از ساخت جاده باشد، باید پرسید چرا یک مسیر باید از دل جنگلها و زیستگاهها عبور کند. آیا واقعاً لازم است جنگلهای ارزشمند-مثل هیرکانی-زیر تخریب بروند فقط برای اینکه چند ساعت مسیر کوتاهتر شود؟ در غیر این صورت، تبعاتش دیر یا زود خودش را نشان میدهد: از تغییر سبک زندگی مردم منطقه گرفته تا افزایش فشار جمعیتی، و حتی پسماند و زبالهای که برمیگردد و بر تن شهرهای شمالی مینشیند؛ آن هم در وضعیتی که ارتفاعات جنگلی دیگر فقط محل تماشای طبیعت نیست، بلکه گاهی بدل میشود به جای دفن زباله.
مسئله اصلی از نگاه من این است که در کشور ما، توسعه پایدار معمولاً به معنای واقعی رخ نمیدهد؛ چون منافع پروژهها غالباً با محوریت بعد اقتصادی تعیین میشود، نه بعد محیط زیستی. از NGO محیطزیستی یک درخواست روشن دارم: راهاندازی «دفتر ارزیابی اقتصادی اکوسیستمهای محیط زیستی کشور»، چیزی که شاید سالهاست جای خالیاش حس میشود. چرا؟ چون گاهی ارزش یک زیستبوم آنقدر بالاست که اجرای یک پروژه مخرب، از اساس توجیه ندارد. ارزش هورالعظیم را میشود در نسبت با منافعِ کوتاهمدت و آسیبهای بلندمدت سنجید؛ ارزش جنگلهای هیرکانی را هم باید همینطور دید: آنقدر زیاد است که حتی مداخله انسانی برای پروژههای توسعهای میتواند به ضرر کشور تمام شود.
در کشور ما توسعه پایدار معمولاً به معنای واقعی رخ نمیدهد؛ چون منافع پروژهها غالباً با محوریت بعد اقتصادی تعیین میشود، نه بعد محیط زیستی. گاهی ارزش یک زیستبوم آنقدر بالاست که اجرای یک پروژه مخرب، از اساس توجیه ندارد.
به طور مثال وقتی ارزش تالاب میانکاله برای اقتصاد و زیستبوم اینقدر بالاست، دیگر پتروشیمی چه جایگاهی در آن دارد؟ شاید اگر به جای تخریب، به آن به چشم ظرفیتهای دیگر نگاه شود-مثلاً پرندهنگری و مرکز تخصصی-پاسخ اقتصادیِ واقعی هم شکل میگیرد؛ پاسخهایی که میتوانند طوری عمل کنند که پروژههایی مثل پتروشیمی، در نهایت نتوانند آن ارزش را جابهجا کنند.
در لایههای برنامهریزی، هنوز ارزیابی درست و جایگاه دادههای واقعیِ محیطزیست دیده نمیشود. کسانی هم که میخواهند پای توسعه پایدار بایستند، خیلی وقتها با طرد روبهرو میشوند؛ ضربه میخورند و حتی ممکن است با انگهای امنیتی مواجه شوند. نتیجهاش این میشود که خیلیها در نهایت منفعل عمل میکنند، و از شدت فشار، اقدام جای خودش را به سکوت یا تأخیر میدهد. توسعه پایدار، اگر قرار است واقعی باشد، باید از شعار عبور کند: از ادعا برسد به ارزیابی و از ارزشدادن به پروژه برسد به ارزشدادن به زیستبوم.
-از میان پروژههای جذابی که انجام دادهاید، کدام خاطره برایتان شیرینتر و ماندگارتر بوده است؟
در پروژههای مختلف، خاطرههای زیادی دارم؛ اما اگر قرار باشد برای محیطزیست یکی از دلنشینترینها را تعریف کنم، به احیای تالاب سیرانگلی میرسم؛ یکی از تالابهای اقماری دریاچه ارومیه. داستان از همان روزهای اول شروع شد؛ از یک نشستی که گروهی از مردم محلی به آن آمده بودند. چیزی که برایم عجیب بود، شدتِ ایمان و جسارتشان بود. میگفتند دریاچه دارد خشک میشود در حالی که واقعیت آن روزها چیز دیگری بود و دریاچه پرآب به نظر میرسید.
برای من اما این تناقض تمامِ ماجرا را جذاب میکرد. چون معمولاً آدمها دنبال خبر درست میگردند نه دنبال راهی برای دفاع. در میان آنها برعکس بود؛ دنبال حقیقت میگشتند. همان ارتباطی که برقرار شد، کمکم باعث شد یک انجمن محلی شکل بگیرد؛ انجمنی که پای کار ایستاد تا ثابت کند دریاچه و اکوسیستم آن رو به خشکی است. همانجا بود که فشار روی پروژه شروع شد. از یک طرف باید با بیاعتمادی و برداشتهای غلط کنار میآمدیم و از طرف دیگر باید مراقب میبودیم مسیر کار از مدار مطالعاتیاش خارج نشود. میگفتند «شما دارید دنبال اهداف دیگری میروید… دنبال پانتورکیسم… تالاب چه ربطی دارد؟» و این جملهها فقط یک سوءبرداشت نبود، ضربه بود. هم به خودِ آدمها، هم به روند علمیای که داشت شکل میگرفت. انگار میخواستند پروژه را از اصلش منحرف کنند درحالیکه نگرانی اصلی، حفاظت از آب و تالاب بود.
در همان زمان، دفتر کمکهای کوچک زیستمحیطی سازمان ملل وارد شد. گفت ما به پروژههای کوچک محلی اعتبار میدهیم و همین امید، یک مسیر تازه ساخت. گروه محلی رفتند، طرح را مطرح کردند و گفتند یک تالابی داشتیم؛ الان میخواهیم احیا کنیم. اما پاسخ همانی نبود که انتظار داشتند. بودجه را ندادند. گفتند اول باید مطالعات مهندسین مشاور انجام شود. بعد توضیح دادند که اگر قرار است احیا کنیم، باید مطمئن باشیم تالاب واقعاً وارد مرحله بحرانی شده است. حتی به شکل صریحتر پرسش را برگرداندند اصلاً دارد میگوید این دریاچه برقرار است. اگر خشک شود، ما باید تازه کمک کنیم این پیشرویِ رو به خشک شدن را چطور مدیریت کنیم. و من آن لحظه را خوب یادم دارم: جایی که یک خواست انسانی و محلی برای حفاظت، باید با زبانِ داده و مطالعه حرف میزد تا بتواند امید را به اقدام تبدیل کند.
در نهایت، مهمترین چیزی که برای من در این ماجرا برجسته شد، احساس تعلق این آدمها به محیط طبیعیشان بود؛ اینکه رها نکردند، عقب نکشیدند و تا آخر ایستادند تا تالاب احیا شود. نکته جالب این بود که فقط یک عامل باعث قطع ورودی آب به تالاب شده و همین موضوع، تالاب را خشک کرده بود. اما در همان زمان، برخی از مردم فکر میکردند این خشک شدن اتفاق خوبی است؛ چون پیشتر، آنجا محلی برای تولید پشه بود، شکارچیها میآمدند و امنیت خاطرشان را بههم میزدند و حالا که خشک شده بود، بعضیها تصور میکردند میتوانند آن را به زمین کشاورزی تبدیل کنند. اما وقتی با مردم وارد گفتوگو شدیم و توضیح دادیم که زمین تالابی هیچوقت زمین کشاورزی نمیشود-همانطور که زمین کشاورزی، کارکرد خودش را دارد و زمین تالابی هم ماهیت خودش را-کمکم نگاهها تغییر کرد. زمین تالابی، با اولین ورود آب، جان میگیرد؛ نیها دوباره سبز میشوند، پرندهها برمیگردند و یک اکوسیستم کوچک دوباره در آن شکل میگیرد. تالاب، فقط یک پهنه آبی نیست؛ یک جمعکننده و زندهکننده طبیعی است.
وقتی مردم را پای کار بیاوری، شکل کار عوض میشود. آن سالی که تالاب سیرانگلی احیا شد، سالی بود که بارندگی هم بهشدت کم شده بود؛ دریاچه ارومیه عقب میرفت و تالابهای اقماری یکییکی خشک میشدند. احیای این تالاب نشان داد که اگر تعلّق محلی شکل بگیرد، اگر مردم بخواهند، اگر محیط برایشان فقط زمین نباشد و به هویت تبدیل شود، همه انرژیها جمع میشود تا یک تغییر خوب ممکن شود.
وقتی با مردم نشستیم و جزئیات را برایشان توضیح دادیم، به حقایقی رسیدند که اگر این بررسی تاریخی انجام نمیشد، شاید همیشه گمان میکردند خشک شدن تالاب به نفعشان است. اما واقعیت چیز دیگری بود. سطح آب چاهها پایین رفته بود، مردم خودشان هم خشکی را در بدن و زندگیشان احساس میکردند؛ دست و پا و چشم و پوستشان خشک شده بود. تالاب، هوا را تلطیف میکرد و وقتی نبود، این تعادل هم از بین رفته بود. از سوی دیگر، آن منطقه گاومیشداری گستردهای داشت. گاومیش به آب نیاز دارد و وقتی تالاب خشک شد، دامدارها مجبور بودند راه زیادی بروند تا دامشان را به آب برسانند. این یعنی هزینه بیشتر، زمان بیشتر، و فشار بیشتر. خیلی زود همانها که ابتدا تصور دیگری داشتند، فهمیدند تالاب برایشان یک سرمایه است. به همین دلیل بود که برخی از آنها گفتند: «نه، تالاب خوب است، کاش میماند.»
حتی کارکردهای روزمره هم از بین رفته بود؛ از سرپناهی که با نیهای تالاب میساختند گرفته تا شکار مرغابی که در معیشت و سفره بعضی خانوادهها نقش داشت. در نهایت، همین آگاهی تازه باعث شد مردم تصمیم بگیرند تالاب را نگه دارند؛ و این تصمیم، از دلِ یک حس تعلق اجتماعی شکل گرفت.اما ماجرا به همینجا ختم نمیشد. تا زمانی که سیستم آبیاری کشاورزی سنتی بود، تالاب آب میگرفت؛ اما وقتی آبیاری تحت فشار جای آن را گرفت، آبراههها کور شدند و دیگر آبی به تالاب نمیرسید. اینجا بود که خود مردم دستبهکار شدند؛ بیل مکانیکی آوردند، تراکتور آوردند و آبراههها را لایروبی کردند تا آب باران و روانآبِ زمینهای کشاورزی دوباره بتواند به تالاب برسد.
گروهی که این مسیر را پیش بردند، در واقع یک جمع از معلمان بازنشسته بودند. جالب اینجاست که بسیاری از کسانی که بعدها فرماندار یا مدیرکل شدند، زمانی شاگرد همان معلمها بودند. همین پیوند انسانی و اجتماعی، یک انسجام سازمانی قوی پشت پروژه ساخت؛ و شاید یکی از رمزهای موفقیت همین بود.آنها همیشه میگفتند: «ما با دست خالی ثابت کردیم که این تالاب قابل احیاست.»
و واقعاً هم همینطور شد. بعد از احیا، تازه دفتر کمکهای کوچک سازمان ملل وارد شد و گفت برای تقویت و ادامه این تجربه، منابع مالی در اختیارشان میگذارد. نتیجه این تلاشها هم قابل توجه بود: در سال ۲۰۱۵، این پروژه از میان ۱۲۶۴ پروژه بینالمللی، در جمع ده پروژه برتر جهان قرار گرفت و در فرانسه جایزه سازمان ملل را دریافت کرد.این اتفاقها، از آن جنس رویدادهایی است که نشان میدهد وقتی مردم را پای کار بیاوری، شکل کار عوض میشود. آن سالی که تالاب احیا شد، سالی بود که بارندگی هم بهشدت کم شده بود؛ دریاچه ارومیه عقب میرفت و تالابهای اقماری یکییکی خشک میشدند. درست در همان زمان، این تالاب نشان داد که اگر تعلّق محلی شکل بگیرد، اگر مردم بخواهند، اگر محیط برایشان فقط زمین نباشد و به هویت تبدیل شود، همه انرژیها جمع میشود تا یک تغییر خوب ممکن شود.
-ما این مدت بحث جنگ را داشتیم. اما سؤال مهم این است: جنگ دقیقاً چه آسیبی به محیط زیست ما میزند؟
من در این باره مبالغه نمیکنم. جنگ شرِ مطلق است. یعنی فقط بحثِ یک ویرانیِ فوری نیست؛ بعضی آسیبها در بلندمدت شاید قابل جبران نباشند و اگر هم جبرانی در کار باشد، با کاری که همین امروز باید انجام شود، همزمان نمیآید. جنگ با خودش ویرانی میآورد و بدتر از ویرانی، آلودگی است؛ آلودگیای که غالباً بیشتر و گستردهتر از خودِ تخریبِ ظاهری دیده میشود.
جنگ شر مطلق است. یعنی فقط بحثِ یک ویرانیِ فوری نیست؛ خیلی وقتها حرفشان این است که بعضی آسیبها در بلندمدت شاید قابل جبران نباشند و اگر هم جبرانی در کار باشد، با کاری که همین امروز باید انجام شود، همزمان نمیآید. جنگ با خودش ویرانی میآورد، و بدتر از ویرانی، آلودگی است؛ آلودگیای که غالباً بیشتر و گستردهتر از خودِ تخریبِ ظاهری دیده میشود.
من خودم یک نمونه را خیلی واضح به یاد دارم. وقتی مخازن نفت مورد حمله قرار گرفتند، فردای همان روز باران اسیدی آمد. صبح ساعت حدود هفت و نیم بیدار شدم؛ آنقدر هوا تاریک بود که احساس کردم هنوز چهار صبح است. آسمان سیاهِ سیاه بود. بعد هشدار دادند که بیرون نروید، اما آن سیاهی برایم روشن نبود که دقیقاً از دودِ ناشی از حمله است یا از مخازن سوخته. فقط یادم است که خیلی غیرعادی بود و فهمیدم جنگ گاهی خودش را از طریق هوا، بو و رنگ آسمان نشان میدهد نه فقط از طریق ویرانهها.
حتی اگر امروز نتوانیم اثرش را کامل ببینیم، ممکن است در بلندمدت خودش را در شکلهای دیگر نشان دهد. فقط خشکی نیست، درباره مناطق نزدیک دریا هم باید خیلی جدیتر فکر کنیم. ما از دور حجم آب را میبینیم، اما موجودات داخل حوضه آبی-همان اکوسیستمهای حساس-با چنین رویدادهایی آسیب جدی میبینند. کسی هم همیشه به آن فکر نمیکند. ممکن است در میان آن همه اتفاق، یک گونهی بسیار حساس حتی به چشم نیاید: شاید مهاجرت کند، شاید بهشکلی خاموشتر تحلیل برود، شاید حتی در مقطعهایی منقرض شود؛ و وقتی خبر میدهیم، دیگر فرصتِ واکنش از دست رفته است. در این شرایط، رسالت سازمانهای زیستمحیطی-حتی اگر الان از نظر بودجه، محدود باشند-این است که آگاهیرسانی کنند، آموزش دهند و جامعه را توانمند کنند.
شاید در این مقطع، هیچ سازمان محیط زیستیِ مردمنهادی نتواند مثل یک پروژه بزرگ «مداخله مستقیم» انجام دهد. اما میتواند پیامرسان باشد؛ میتواند مردم را از اطلاعات لازم مطلع کند؛ میتواند کمک کند پیشگیری اتفاق بیفتد؛ پیشگیری از اتفاقاتی که در آینده ممکن است اثرشان چند برابر شود. شاید حرف زدن درباره آسیبِ محیط زیست الان، زود باشد. شاید یک ماه دیگر اطلاعات کاملتر برسد، تخریبها دقیقتر مشخص شود. من اما همین الان میبینم که آلودگیهای محیط زیستی افزایش پیدا کرده. همین یعنی فرصتِ خوب برای محیط زیست کمتر میشود، یعنی چرخه سلامت طبیعی کند میشود و ممکن است خسارتها به شکلهای دیگر ادامه پیدا کند.
-شما فکر میکنید خیریهها و حتی خودِ خیرین کجا جا ماندهاند که هنوز نتوانستهاند آنطور که باید وارد محیط زیست شوند و اثر مثبت واقعی بگذارند؟
خیلی وقتها ماهیت خیریهها کمکرسان است. حمایت میکنند، پشتیبانی میدهند و میخواهند بخشی از نیاز جامعه را از نزدیک حل کنند. بنابراین اگر هم کسی بخواهد خیر انجام بدهد و سراغ محیط زیست بیاید، ذاتاً نیتش خوب است. اما به نظرم همینجا یک چالش ایجاد میشود: ورود خیریهها به حوزه محیط زیست ممکن است تضادهایی بسازد؛ نه از سر بدخواهی، بلکه به خاطر نبودن دانش و نگاه محیطزیستیِ تخصصی در طراحی پروژهها.
چون وقتی خیریهها وارد میشوند، معمولاً «فعل خیر» را بلدند، اما دانش محیط زیستی کافی برای طراحی درست همیشه در اختیارشان نیست. خیلیها کمک میکنند، توانمندسازی میکنند، یا حتی پروژههایی را جلو میبرند؛ اما اگر نگاه پایداری از همان ابتدا در کارشان نباشد، ممکن است پروژههایشان در کوتاهمدت اثر مثبت بدهد، اما در بلندمدت باعث آسیب یا تشدید مسئله شود. پس پیشنهاد من برای خیریههایی که در حوزه توانمندسازی کار میکنند این است که یک شاخص مشخص اضافه کنند: شاخص پایداری.
مثلاً اگر اشتغال ایجاد میکنند، فقط نگویند اشتغال ایجاد شد. بگویند: اشتغال ایجاد میکنیم، اما از جنس اشتغالی که به محیط زیست کمک میکند؛ منابع پایه را حفظ میکند؛ آب، خاک و تنوع زیستی را تضعیف نمیکند. یا اگر قرار است وقف کنند-زمین، ساختمان یا سرمایهای برای یک کار عمومی-به جای اینکه صرفاً یک هدف کوتاهمدت داشته باشد، آن را در مسیر آگاهیرسانی، بهبود وضعیت موجود و تقویت منابع طبیعی وقف کنند.
ورود خیریهها به حوزه محیط زیست ممکن است تضادهایی بسازد؛ نه از سر بدخواهی، بلکه به خاطر نبودن دانش و نگاه محیطزیستیِ تخصصی در طراحی پروژهها. زیرا دانش محیط زیستی کافی برای طراحی درست همیشه در اختیارشان نیست. اگر نگاه پایداری از همان ابتدا در کارشان نباشد، ممکن است پروژههایشان در کوتاهمدت اثر مثبت بدهد، اما در بلندمدت باعث آسیب یا تشدید مسئله شود
یک مثال مشخص یادم است: یکی از خیرین با من صحبت کرد؛ گفته بود ثروت قابل توجهی نصیبش شده و در وصیت هم آمده بود که این پول باید در مسیر خیر جمعی استفاده شود. وقتی پرسید دقیقاً یعنی چی و چطور باید تصمیم بگیرد، به او گفتم خیر جمعی یعنی کاری که تو انجام میدهی به منابع طبیعی و محیط زیست کمک کند و خیرِ آن فقط به یک نقطه ختم نشود. اگر تو میگویی میخواهم بروم روستا و برای آبشان کاری کنم، آب فقط مربوط به همان روستا نیست. بالادست دارد، پاییندست دارد. اگر تو در یک نقطه تصمیم بگیری ولی بالادست و پاییندست را نبینی، ممکن است کاری که انجام میدهی ناخواسته به تعادل آسیب بزند.
اتفاقی که امروز در کشور ما هم کم نیست همین است: بالادست رودخانه کشاورزی میکند، زندگی کشاورزی و دامداری آن منطقه به راه است، اما پاییندست با خشکسالی روبهروست. یعنی نگاه مدیریت آب، «نقطهای» مانده و پروژههای خیر جمعی، گاهی بدون برنامه برای کل سامانه طراحی شدهاند. بنابراین برای اینکه خیریهها واقعاً مؤثر باشند، باید نگاه سیستماتیک و پایداری داشته باشند. ما نباید خیریه را از ماهیت کارش جدا کنیم. خیریه میتواند بسیار مفید باشد، فقط باید با ساختار درست وارد شود.
به نظرم بهترین راه این است که خیریهها با یک انجمن محیط زیستی ارتباط بگیرند یا از ابتدا کار را با همکاری متخصصان محیط زیست و پایداری پیش ببرند. حتی میتواند یک مدل ساده باشد: دو طرف کنار هم بنشینند و پروژه را از منظر محیط زیستی چک کنند تا اثر کار به سمت مثبت برود، نه اینکه فقط هزینه یا مداخلهای انجام شود که نتیجهاش مبهم یا مخرب باشد. پس جمعبندی من برای خیریهها این است: اگر قرار است کاری شروع کنند، بروند سراغ محیطزیستیها؛ از آنها بخواهند در طراحی و اجرا همراه شوند و مطمئن شوند پروژه واقعاً پایداری ایجاد میکند.