کد خبر:۵۵۷۱
به‌مناسبت روز ملی اسناد و میراث مکتوب؛

روایت نسخهٔ خطی وقف‌نامهٔ بیمارستانی که در آن متولد شدم

بیمارستان نجمیه وقف ملک‌تاج فیروز (حاجیه نجم‌السلطنه) است؛ او مادر محمد مصدق و نوهٔ عباس‌میرزا بود، زنی که زیر سایهٔ نام اصیل و بخشنده خانواده‌اش نماند. ملک‌تاج فیروز با وجود سن‎‌وسالِ بالا بر تمام مراحل تکمیل‌‌شدن مریض‌خانه نظارت داشت. وقف میراث خانوادگی این زن بود؛ مادرش مسجد و مدرسه ساخت و زمین انستیتوی پاستور نیز وقف برادرش؛ عبدالحسین‌ميرزا فرمانفرما بود.
روایت نسخهٔ خطی وقف‌نامهٔ بیمارستانی که در آن متولد شدم

 در تاريخ تحرير اين ورقه، معزي‌‏اليها حاجيه نجم‏‌السلطنه در محضر شرع مطاع وقف مؤبد شرعي و حبس مخلد اسلامي نمود، قربة الي الله... 

هنوز وقتی بین ما آدرسی از حوالی آنجا رد و بدل می‌شود، فاصله‌ها را با بیمارستان می‌سنجیم: «نجمیه رو که پیدا کنی، چهارسو رو هم راحت می‌تونی پیدا کنی... . پاساژ علاءالدین دقیقا کنار بیمارستانه. لازم نیست زیاد خیابون رو پایین و بالا کنی.» گاهی حتی سنجش فاصلهٔ بعضی از آدرس‌های دور هم با مرکزیت بیمارستان نجمیه سنجیده می‌شد: «دو برابر فاصلهٔ اینجا تا بیمارستان نجمیه. خیلی هم مسیرِ پرترافیکیه.»

 نجمیه انگار برای ما، قلبِ شهر بود و همه‌چیز به واسطهٔ آن، صاحب آدرس می‌شد. من و برادرم در بیمارستان نجمیه به‌دنیا آمدیم و شاید، این، برای پدرومادرم که ازدواج فامیلی داشتند و با وجودِ مشکلات ژنتیکی موروثی، صاحب دو فرزند سالم شدند، نقطهٔ عطفی به حساب می‌آمد؛ نقطهٔ عطفی در زندگی، که آغازش از بیمارستان نجمیه بود.  

 مادرم چندباری، هر بار به بهانه‌های مختلف برایم تعریف کرده وقتی به دنیا آمدم، خانم‌دکتری که بالای سرِ مادرم بوده، بلافاصله بعد از شنیدن صدای گریه‌ام، از او می‌پرسد «اذان بگم براش؟» مادر با بی‌حالی سر تکان می‌دهد که یعنی «اذان بگو.»

 وقت‌های زیادی که کسی می‌گوید از ۴-۳ سالگی‌اش چیزی به یاد می‌آورد، باورش برایم کمی سخت است. من تقریبا تا پیش از ۷ سالگی‌ام را به یاد نمی‌آورم؛ جز یک چیز. طنین صدای پُرمهری که کنار گوشم اذان خوانده است. احتمالاً بیش از به‌خاطرآوردن یا یادآوری، این لحظه را برای خودم ساخته‌ام. نوعی خیال‌پردازی برای عینیت‌بخشیدن به خاطره‌ای که مادرم چندبار برایم روایت کرده و من حتی تکه‌ای از آن را توی ذهنم ندارم.

 تا پیش از این‌که بیفتم دنبال پیدا کردن وقف‌نامهٔ زنان تا نسخه‌ای از آن‌ها را برای پژوهشم داشته باشم، نمی‌دانستم این بیمارستان را ملک‌تاج فیروز، ملقب به نجم‌السلطنه، ساخته است. فکر می‌کردم چون یک درمانگاه تخصصی زنان و زایمان دارد، خواسته‌اند اسم زنانه‌ای برای بیمارستان انتخاب کنند تا این‌که فهمیدم، زنی به نام نجم‌السلطنه، باغی را که از شوهر سومش برای او مانده بود، برای احداث این مریض‌خانه وقف کرده است.

 نجمیه را اولین بیمارستان خصوصی مدرن ایران دانسته‌اند که واقفش، نیمه از تخت‌های آن را وقفِ درمان بیمارانی کرد که از عهدهٔ پرداخت مخارج بیمارستان برنمی‌آمدند.

 نجم‌السطلنه شاهزاده قاجار بود و اگر بیمارستان نجمیه در جنب خیابان یوسف‌آباد -کمی پایین‌تر از تقاطع خیابان‌های حافظ و جمهوری اسلامی- را هم وقف نمی‌کرد، نامِ او به‌واسطهٔ پدرش، فیروزمیرزا (پسر عباس‌میرزا نایب‌السلطنه) یا برادرش عبدالحسین فرمانفرما یا هر کدام از شوهرانش که صاحب‌منصب بودند و ثمره ازدواج با آن‌ها دو پسر صاحب‌نام به‌ نام‌های دیبا و محمد مصدق بود، در لابه‌لای سطرهای تاریخ می‌ماند، اما نجم‌السطلنه از سایه‌بودن بیرون می‌آید، خودش را از این‌که نامش ذیلِ نامِ دیگری به خاطر آورده شود، رها می‌کند و در تاریخ، جز مادر و دختر و همسرِ کسی بودن، طور دیگری هم شناخته می‌شود: «ساخت بیمارستان نجمیه یک ایده بزرگ بود که مادرم به آن ایمان داشت. با وجود سختی‌های بسیار، این بیمارستان را وقف مردم کرد و آرزویش این بود که نیازمندان در آن درمان شوند.»

 نام نجم‌السطلنه می‌توانست لابه‌لای همان صفحات تاریخی بماند که تا پایانِ کار سلسلهٔ پادشاهی قاجار را روایت می‌کند، اما نامِ او ادامه‌دار می‌شود و به زمانِ معاصر هم می‌رسد. او به‌عنوان یک شاهزاده قاجاری که تمام‌شدن سلسله‌اش می‌توانست بهانهٔ خوبی برای به حاشیه‌رفتن باشد، عقب نمی‌نشیند و در دوره تازه، وقتی پهلوی، زمام امور را به دست گرفته، به صرافت این می‌افتد تا بیمارستانش را با وجود تمام سختی‌ها به ثمر برساند.

در گزارش‌ها آمده است که وقتی ساخت بیمارستان شروع شد، او با وجود سن‎‌وسالِ بالا که انجام هر کاری را پرمشقت می‌کند، در خانهٔ کوچکی در همان باغِ وقفی روزگار می‌گذراند تا بتواند بدون واسطه، خودش بر تمام مراحل تکمیل‌‌شدن مریض‌خانه نظارت داشته باشد.

 نجم‌السطنه، هر عصر، خودش اجرت کارگران ساختمان را می‌داد تا سرانجام بنای بیمارستان که به سبک معماری دورهٔ قاجار ساخته‌ شده بود، در ۱۵ آذر ۱۳۰۸ افتتاح شد، وقتی کار بیمارستان هم رسماً شروع شد، خودش وظیفهٔ تولیت را تا پایان حیات برعهده گرفت.

 نجم‌السطلنه از آذرماه ۱۳۰۸ تا مهرماه ۱۳۱۱ برای مخارج نگهداری ده مریض شبانه‌روزی و دادن نسخهٔ رایگان به بیماران غیردائم، ماهی ۴۵۰ تومان به دکتر میر می‌پرداخت.

 زیاد به آن لحظه‌ای فکر می‌کنم که نجم‌السلطنه یکهو یا بعد از ساعت‌ها و روزها کلنجاررفتن با خود، به این نتیجه رسید که باید کاری انجام دهد که جنسش با بقیهٔ کارهایی که تا آن روز انجام داده، فرق داشته باشد. زیاد به لحظه تصمیم برای ساخت بیمارستان نجمیه فکر می‌کنم. با این حال، زندگی خانوادگی آن‌ها، فکرکردن به این‌که نجم‌السلطنه چنین تصمیم بزرگی را در زمانی کوتاهی گرفته، در ذهنم منتفی می‌کند.

 «وقف» میراث معنوی خانوادگی آن‌هاست. وقتی مادر و برادری پیشِ چشمانِ او باشد که بخشی از دارایی‌شان را برای خیر جمعی و مصلحتی اجتماعی در شهری که در آن اقامت دارند، بخشیده‌اند، هیچ بعید نیست که او هم چنین تصمیمی بگیرد.

 مادر نجم‌السلطنه؛ همایون‌سلطان (ملقب به شاهزاده خانم) واقف مسجد و مدرسهٔ شاهزاده‌خانم در دورهٔ ناصرالدین شاه است که امروز به نام مسجد‌الزهرا شناخته می‌شود؛ مسجدی در خیابان وحدت اسلامی یا همان خیابان شاپور قدیم.

 او نذر کرده بود تا در تهران، مسجد و مدرسه‌ای بسازد و از یکی از علمای نجف دعوت کند تا برای امامت مسجد، از نجف به تهران بیاید. او پیش از ساخت مسجد، اول از همه، ملاعلی محمد، یکی از علمای نجف را دعوت کرد تا به تهران بیاید. بعد، در نزدیکی باغ پسرش، زمینی برای احداث مسجد خرید. روزی که قبله را در زمین مسجد پیدا کردند و ملاعلی محمد، اولین نمازِ جماعت را در آنجا خواند، خودِ هماخانم کلنگ احداث مسجد و مدرسه را زد. تا زمانی که احداث مسجد به پایان نرسیده بود، در زیرِ چادر، هر روزه، نمازِ جماعت به امامت ملاعلی محمد برگزار می‌شد تا دست‌آخر، کار ساخت مسجد به سرانجام رسید.

 برادرش؛ عبدالحسین‌میرزا فرمانفرما، هم نامش را با اختصاص زمینی با مساحت چشمگیر برای ساخت انستیتوی پاستور در فهرست واقفان تهران و خانواده ثبت کرد. در بخشی از سند وقف‌نامهٔ این مؤسسهٔ تحقیقاتی آمده است: «عبدالحسین میرزا فرمانفرما محض رفع احتیاج اهالی این آب و خاک و تسهیل امر آن‌ها در فراهم‌شدن وسایل علاجیه، نخستین کسی بود که تصمیم فرمود و همت گماشت که طبعاً لمرضات‌الله‌ تا یک درجه اسباب آسایش عمومی و وسایل علاجیه آنان را در همین پایتخت فراهم نماید که با قرب الوسائل معالجه شوند.»

 با داشتنِ چنین تجربهٔ وقفی، پربی‌راه نیست که نجم‌السلطنه، برادر را امینِ خودش بداند در یاری‌‌خواستن و مشورت‌گرفتن در امور مختلفی مثل وقفِ زمینش برای احداث بیمارستان.

 در آرشیو نامه‌های سایت «زنان در عصر قاجار» تعدادی نامه به چشم می‌خورد که نجم‌السلطنه برای برادرش نوشته تا او را در جریان برخی امور مهم و حتی غیرِ مهم قرار بدهد یا با او مشورتی کند.

 در یکی از این نامه‌ها، او از برادرش دربارهٔ قنات رستم‌آباد مشورت خواسته است: «خود چاکر هم دیروز خواستم شرفیاب شوم، به جهت این روضه‌خوانی‌ها نشد. دو سه روز قبل، خبر آوردند که قنات پلایین قریب ده پشته خوابید، چاکر خودم رفتم دیدم دیگر چاره ندارد. استاد حسین استاد حفر را فرستادم که چاه نو دارند می‌کنند. خرابی امسال خیلی شده از قنات و حمام هم خراب شده و خانه رعیت خیلی خراب شده. بنا و غیره نگذاشتیم ولی قنات را دارند شب و روز کار می‌کنند، شاید آب در بیاید و اگر میل حضرت علیه باشد بفرستید ببینند خبر بیاورند، اگر هم لازم نباشد، کار نکنند. به جهت اطلاع عرض شد.»

 نامه‌ها و سندهای وقفی که از نجم‌السلطنه به یادگار مانده، بخشی از دغدغه‌ها، کارهایی که در زمانِ زندگی‌اش انجام داده، جزئیات روابط خانوادگی و مناسبات اقتصادی و سیاسی او را برای مخاطب روشن می‌کند. زنی که در نامه به برادرش از شیوع بیماری در تهران می‌گوید یا دل‌نگرانِ خرابی خانه رعیت است، روزگارش را محدود به خود و خانواده نمی‌گذراند. او شعاعِ بیشتری را می‌بیند و هم‌وغمش را علاوه‌ بر امور خانوادگی، مصروفِ امور اجتماعی و مشکلات عدیدهٔ آن روزگار هم می‌کند.

 علاوه بر نامه‌های خانوادگی که بین او و یکی از اعضای خانواده ردوبدل شده، در آرشیو سایت «زنان در عصر قاجار» بخش کوچکی از روزنامهٔ «ایرانِ نو» نیز به چشم می‌خورد که دربردارندهٔ نامه اوست.

 نجم‌السلطنه این عریضه را به نمایندگی از دختران و عروسش نوشته است. این نامه را که با تیترِ «باز حمیت زنانه» منتشر شده، می‌توان نوعی بیانیه دانست که بخشی از دغدغه‌مندی‌های سیاسی و اجتماعی نویسنده را برای ما بازگو می‌کند.

 در این نامه، نجم‌السلطنه به این موضوع اشاره کرده که مدتی است «روزنامه‌های ملی و ناطقین غیور وطنی» از ضرر بدهکاری دولت به خارج گفته و نوشته‌اند و انتظارِ کمک از «داخله» دارند. او در ادامه، با تعابیر خاص خودش، از آسیب‌های بدهکاری مالی به دولت‌های خارجی می‌گوید و آن را «متضمن اضمحلال مملکت و اسارت ابنای مملکت» می‌داند. در آخر هم راه‌حل را در مشارکت جمعی می‌داند و از خودش شروع می‌کند: «این جانبه شب و روز از خواندن و شنیدن گفت‌وگوی استقراض جدید راحت و آسوده نیستم. با این‌که نهایت سختی را دارم، محض حفظ استقلال دولت و استقرار قومیت، مبلغ سیصدوپنجاه تومان خودم و دخترهایم با سرکار علیه عالیه ضیاءالسلطنه عیال جناب مصدق‌السلطنه به اسم استقراض داخلی در بانک شاهنشاهی سپرده، قبض دریافت داشتیم.»

------

 جست‌وجوها برای پیدا کردن وقف‌نامهٔ بیمارستان من را به سه وقف‌نامه رساند؛ وقف‌نامهٔ اولی را می‌توان سند اصلی وقف بیمارستان دانست و دوتایِ دیگر را رونوشتی از دو سند وقفی مربوط دیگر. یکی از این رونوشت‌ها در حاشیه سمت راست وقف‌نامهٔ اول آمده که در آن، بار دیگر، نجم‌السلطنه عواید دو باب قهوه‌خانه در منطقهٔ سنگلج و خیابان ماشین را برای بیماران مریض‌خانهٔ نجمیه، تعزیه‌داری حضرت سیدالشهدا (ع)، پرداخت هزینه به امام جماعت مسجد مادرش و روشنایی مقبرهٔ او وقف می‌کند.

  رونوشت دوم هم به سندی وقفی تعلق دارد که از وقفِ محمد مصدق در سال ۱۳۱۵ خبر می‌دهد. طبق این وقف‌نامه، او سهامی از قریهٔ مال‌میر اراک را به خواهر و خیرات مادرش و نیز بیمارستان نجمیه اختصاص داده است.

وقف‌نامه‌ها، متن‌های بخشنده‌ای هستند. درست مثل موضوع‌شان. این را به این خاطر می‌گویم که هر وقف‌نامه، جزئیاتِ مخصوص به خود و نکاتِ جالب توجهی دارد که با کمی دقت و دوباره‌خوانی به چشمِ مخاطبانی می‌آید که به‌قصد پژوهش به سراغ آن‌ها رفته‌اند یا مورد توجه مخاطبانی قرار می‌گیرد که صرفا از سر کنجکاوی سطر به سطر یک وقف‌نامه را دنبال می‌کنند. وقف‌نامه نجم‌السلطنه هم از این قاعده مستثنی نیست. این وقف‌نامه ساده است؛ پیچیدگی‌های کلامی ندارد و در آن از لفاظی، اطناب یا استفاده افراطی از عبارت‌ها و اصطلاح‌های عربی خبری نیست و بدون مقدمه‌چینی‌ طولانی، دستِ خواننده را می‌گیرد و بلافاصله از واقف و ملک وقفی می‌گوید: «بعد الحمد لوليه و الصلوة و السلام علي نبيه، مقصود از تحرير اين ورقه‏ي شرعيه آن است که حاجيه ملک‏تاج خانم نجم‏السلطنه صبيه‏ي مرحوم مبرور، شاه‏زاده فيروز ميرزا نصرت‏الدوله - طاب ثراه - تصميم نمود که در يک قطعه باغچه ملکي اختصاصي متصرفي خود واقعه در جنب خيابان يوسف‏آباد که....»

جز این‌ها، مفاد وقف‌نامه نجم‌السطلنه جنبه‌های دیگری هم دارد که هم آن را از وقف‌های دیگر متمایز می‌کند و هم جالب‌توجه است.

اول این‌که، شیوه ثبت آدرس مکان وقفی و موقوفه‌های آن در هر سند، نشان‌دهنده وضعیت شهری در آن روزگار است. در تهران، فرآیند پلاک‌گذاری منازل و اماکن در تاریخ ۱۰ دی ۱۳۳۷ آغاز شد. تا پیش از آن، آدرس‌دهی به شیوه‌های سنتی و توصیفی انجام می‌شد. یعنی عموم افراد برای آدرس دادن، از شیوه‌های مختلفی مثل استفاده از نام محله‌ها یا بازارهای معروف، مکان‌‌های خاص یک منطقه نظیر حمام عمومی، مسجد یا حتی درخت کهنسال قدیمی، توصیف خانه و ملک، مسافت و جهت یا ذکر نام صاحب‌خانه یا صاحبِ ملک و... استفاده می‌کردند. در این وقف‌نامه هم می‌توان شیوه آدرس‌دهی توصیفی سنتی را که در آن، بیشتر از هر روش دیگری، از نام صاحب‌خانه استفاده شده، به‌وضوح دید:

 «حدود محيطه بر آن هم، جنوباً خانه‌‏ي موسي کليمي و شمالاً خانه‌‏ي زوجه‏‌ي ميرزا يوسف‏‌خان حکيم و عمارت امير اعلم و غرباً اراضي حاج ميرزا سيدعلي خان يمين‌‏الملک تفرشي و شرقاً خيابان دروازه‏‌ي يوسف‏‌آباد... .»

 «مجموع آن‌ها از طرف شرق محدود به بازار محمديه است و از طرف غرب به خانه‏‌ي خرابه‌‏ي شيخ رزاز و از سمت شمال به کوچه‏‌ي معروفه به کوچه‏‌ي دهباشي و از طرف جنوب به دکان مرحوم حاج سيد ‌هاشم قندي و به بازارچه‏‌ي شيرواني که به طرف ميدان محمديه مي‏‌رود و ملک عذرا خانم است، با کافه‏‌ي ملحقات شرعيه و عرفيه‏‌ي هر يک از آن‌ها... .»

 حتی اگر از نسبت‌های خانوادگی واقف هم اطلاعاتی نداشتیم، شیوهٔ آدرسی به‌کمک نام افراد و القاب‌شان که عموماً جزو اهالی متمول و شناخته‌شدهٔ تهران هستند، ما را از نسبت‌های خانوادگی و جایگاه اجتماعی فرد آگاه می‌کند. منطقی است که دایره تعاملات شاهزاده‌های قاجاری یا افراد سرشناس نسبت به بقیهٔ اهالی شهر، بیشتر و گسترده‌تر باشد. برای همین هم تعداد افرادی که می‌شناسند و در آدرس‌دهی به خانه و ملک آن‌ها اشاره می‌کنند، پرشمارتر می‌شود. از طرفی، وقتی در وقف‌نامه می‌خوانیم که ملک وقفی در نزدیکی عمارت اعلم است، شکی باقی نمی‌ماند که واقف، ملکی خوب در بهترین منطقهٔ تهران را برای وقف درنظر گرفته است. درواقع، انگار او یکی از بهترین دارایی‌هایش را برای بخشیدن، کنار گذاشته است.

 جز این نکتهٔ جالب دربارهٔ شیوهٔ آدرس‌دهی که اطلاعات مختصری دربارهٔ شیوهٔ شهرنشینی و مناسبات اقتصادی و اجتماعی و حتی سیاسی واقف در اختیار ما می‌گذارد، نکتهٔ تازهٔ دیگر در این وقف‌نامه، مربوط به امر «تولیت» و «نظارت» است.

 در عموم وقف‌نامه‌ها، دو وظیفهٔ تولیت موقوفه و نظارت بر اجرای وقف‌نامه، اموری مردانه‌اند که تمام و کمال به مردان سپرده می‌شود؛ یعنی ترجیح واقف این بوده که تمام امور مدیریتی و نظارتیِ مربوط به وقفش را به «اولاد ذکور» یا مردی که مورد اعتماد اهالی شهر یا محله است، بسپارد. گاهی نیز وظیفه تولیت و نظارت به روحانی یا فرد صاحب‌نامی در آن روزگار، سپرده شده است.

 «اولاد ذکور» اصطلاحِ پرتکرارِ وقف‌نامه‌هایی است که پیش از وقف‌نامهٔ نجم‌السلطنه ثبت شده‌اند؛ اما چیزی که این وقف‌نامه از پیشنیانِ خود متمایز می‌کند، ترجیحِ متفاوت نجم‌السطلنه است: «نظارت بر موقوفه را دخترانم عهده‌دار می‌شوند».

 در متن وقف‌نامه چنین آمده است: «... و نظارت را در هر يک از اين دو مرتبه توليت با زرين‏‌تاج خانم حاجيه شوکت‌‏الدوله، صبيه‌‏ي خود که از صلب مرحوم وکيل‏‌الملک کرماني است و بعد از او با ملوک خانم عشرت‌‏الدوله، صبيه‏‌ي ديگر خود که همشيره‏‌ي ابويني حاجيه شوکت‌‏الدوله است. و بعد از او با خانم دفترالملوک که همشيره‏‌ي ابويني دکتر مصدق است و بعد از دو متولي معزي‌‏اليهما، امر توليت مفوض است با اولاد اکبر دکتر مصدق نسلاً بعد نسل و...»

 نکتهٔ جالب توجه و غیرمعمول این است که واقف، نظارت را برعهده دخترانش که دو نفر از یک ازدواج و نفر سوم از ازدواجِ دیگری، سپرده است؛ همان‌طور که تولیت موقوفه نیز بعد از خود، به دو پسر از دو ازدواج مختلف واگذار کرده است: «... و توليت تمام موقوفات را واقفه معزي اليها با شخص شخيص خود قرار داد که مادامت حيات امورات مريض‏خانه و موقوفه‌‏ي مزبوره را به کف کفايت خود اداره و انجام خواهد فرمود و بعد از خود با دکتر محمدخان مصدق، فرزند خود که از صلب مرحوم مبرور آقا ميرزا هدايت‏‌الله وزير دفتر -طاب ثراه- است، قرار داد و بعد از او با ميرزا ابوالحسن خان‌ديبا ملقب به ثقةالدوله که از صلب مرحوم وکيل‏‌الملک طباطبايي و فرزند ديگر خانم معزي‌اليهاست.»

 بیمارستان نجمیه، جزو موقوفه‌های مهمی است که از آن سندها، صورت‌حساب‌ها، نامه‌ها و گزارش‌های مختلفی مانده است. در نگاه اول، به‌نظر می‌رسد که به‌دلیل اهمیت مریض‌خانه، منطقی است که تعداد اسناد مربوط به آن چشمگیر باشد، اما در طول تاریخ وقف، موقوفه‌های مهم دیگری هم بوده‌اند که از آن‌ها جز یک سند وقفی، اطلاعات دیگری در دست نیست. بخشی از این ثبت‌شدن امور مربوط به مریضخانه را باید نتیجهٔ تلاش‌ها و حواس‌جمعی‌های دکتر مصدق دانست که در طول سال‌هایی که تولیت را برعهده داشته، همهٔ اطلاعات و گزارش‌ها را برای حساب‌رسی دقیق و اطلاع سازمان اوقاف، ثبت و ضبط کرده است. در ابتدای گزارش مفصلی که دکتر مصدق برای سازمان اوقاف (وزارت معارف و اوقاف آن روزگار) نوشته، این‌طور آمده است:

«از دهم دی ماه ۱۳۱۱ که مرحومه ملک‌تاج خانم فیروز (نجم‌السلطنه) به رحمت ایزدی پیوسته، این‌جانب بر طبق وقف‌نامه، در امور مریض‌خانه و موقوفات آن به‌عنوان تولیت مداخله نموده‌ام و قبل از شروع عملیات خود لازم می‌دانم که مختصری از تاریخ بنای مریض‌خانه و مقررات وقف‌نامه به عرض رسانیده، سپس محاسبات دوره تصدی خود را به استحضار آن وزارت جلیله برسانم.»

 یا در جایِ دیگری هم این‌طور برای اداره کل اوقاف می‌نویسد: «اداره کل اوقاف؛ بسیار متأسفم که به‌واسطه گرفتاری‌های این دو سال اخیر در مجلس شورای ملی نتوانستم، حساب موقوفات و اداره بیمارستان نجمیه را از این زودتر تقدیم کنم...»

 در بین این نامه‌ها و گزارش‌ها، بخشی از نامهٔ مسئول رسیدگی به حساب‌های بیمارستان نجمیه که خطاب به اداره کل نوشته، خواندنی است: «محترماً به عرض می‌رساند در موقع بررسی به حسابی که جناب آقای دکتر مصدق، متصدی موقوفات بیمارستان نجمیه، به ادارهٔ اوقاف تسلیم فرموده‌اند و برای رسیدگی به ادارهٔ تحقیق ارسال شده، معلوم گردید که جناب معزی‌الیه علاوه بر درآمد موقوفات، مبالغی نیز از خود صرف بیمارستان می‌فرمایند و در واقع، امور موقوفاتی که تحت تصدی ایشان می‌باشد، به بهترین وجه اداره می‌شود... .»

 بیماری متولیِ وفادارِ بیمارستان نجمیه، وقتی خودش را نشان داد که او حدود ۱۳ سال از عمرش را در تبعید و در روستای احمدآباد گذرانده بود. بالأخره حکومت وقت این اجازه را صادر کرد تا او را برای معالجه و مداوا به بیمارستان نجمیه که یادگار مادرش بود و حالا فرزندش در آن طبابت می‌کرد، ببرند. سرانجام او، صبحِ یکی از روزهای اقامتش در مریضخانه مادر (۱۴ اسفند ۱۳۴۵) از دنیا رفت.

-------

 در پایان سند وقفی بیمارستان نجمیه، یک مهر بیضی نسعلیق با نام نجم‌السلطنه به چشم می‌خورد که به‌نظر می‌رسد جوهر آن، بعد از همهٔ این سال‌هایی که گذشته، تازهٔ تازه است: «مريض‏خانه‌‏ي نجميه (وقف شد) بر کافه و عامه‌‏ي مرضاي مملکت محروسه‏‌ي ايران که در آنجا معالجه شوند.»

 متن وقف‌نامهٔ اصلی بیمارستان نجمیه: بعد الحمد لوليه و الصلوة و السلام علي نبيه، مقصود از تحرير اين ورقه‌‏ي شرعيه آن است که حاجيه ملک‏‌تاج خانم نجم‌‏السلطنه صبيه‌‏ي مرحوم مبرور، شاه‏زاده فيروز ميرزا نصرت‏‌الدوله -طاب ثراه- تصميم نمود که در يک قطعه باغچه ملکي اختصاصي متصرفي خود، واقعه در جنب خيابان يوسف‌‏آباد که مساحتش هفت‌هزار ذرع مضروب است و حدود محيطه بر آن هم جنوباً خانه‏‌ي موسي کليمي و شمالاً خانه‏‌ي زوجه‏‌ي ميرزايوسف‏‌خان حکيم و عمارت امير اعلم و غرباً اراضي حاج ميرزا سيدعلي خان يمين‏‌الملک تفرشي و شرقاً خيابان دروازه‌‏ي يوسف‏‌آباد است؛ بناي يک باب مريض‌‏خانه و آشپزخانه و رخت‏شوي‌خانه و يک دستگاه عمارت بزرگ و يک باب خلوتي که براي اجاره ساخته شده و فعلاً هم مشغول تتميم و تکميل لوازم مريض‏خانه‌‏ي مزبوره هستند که اين اساس مقدس ابدي باقي و افراد ناس از آن بهره‌‏مند گردند. بنابراين در تاريخ تحرير اين ورقه، معزي‌‏اليها حاجيه نجم‏السلطنه در مَحضَر شرع مُطاع وقف مُؤبد شرعي و حبس مخلد اسلامي نمود، قربة الي الله، تمامي شش دانگ باغچه‏‌ي محدود فوق و تمام ابنيه‏‌ي قديمه و حديثه‏‌ي آن را که ابنيه‏‌ي قديمه عبارت است از يک کاروان‏سرا و يک قهوه‏‌خانه، و ابنيه‏‌ي جديده عبارت است از مريض‏خانه‏‌ي مزبوره و آشپزخانه و رخت‏شوي‌خانه و يک دستگاه عمارت بزرگ و يک باب حياط خلوت فوق‌‏الذکر که مساحت تمام آن‌ها چنان که مرقوم شد، هفت‌هزار ذرع مضروب است و مسمي فرمود مريض‏خانه‏‌ي مزبوره را به مريض‏خانه‏‌ي نجميه بر کافه و عامه‏‌ي مرضاي مملکت محروسه‏‌ي ايران که در آنجا معالجه شوند. و نيز وقف مؤبد و حبس مخلد نمود حاجيه نجم‏‌السلطنه معزي‏‌اليها، تمامي شش دانگ هر يک از / سيزده باب دکاکين ملکي اختصاصي متصرفي خود واقعات در بازار صندوق‏دار را که در جنب گذر گلوبندک تهران است و حدود اربعه‏‌ي محيطه بر مجموع آنها جنوبا خانه‏‌ي لسان‏‌الدوله است که فعلا مشهدي مهدي چلويي در آن ساکن مي‏باشد و شمالا خيابان زير ارک موسوم به جبه‏‌خانه و غربا به دکاکين خانم حاجيه حضرت عليا، همشيره‏‌ي خود واقفه‏‌ي معظمه، و شرقا به چهارراهي که جنوبا از پشت تيمچه‌‏ي وزير نظام به بازارچه‏‌ي منوچهرخان مي‏رود و از طرف شمال به خيابان جبه‏‌خانه، سمت نقاره‌‏خانه، و از طرف شرق و غرب به دو طرف بازارچه‏‌ي صندوق‏دار و مقابل آن به توابع‏ها و لواحقها به انضمام تمامي و همگي کل شش دانگ هر يک از يک باب کاروان‏سرا و دوازده باب دکاکين جنب آن به اضافه‏‌ي يک انبار پشت قصابي واقعات در قرب دروازه‏‌ي قديمه‏‌ي محمديه‏‌ي تهران، ملکي اختصاصي متصرفي خود که مجموع آنها از طرف شرق محدود به بازار محمديه است و از طرف غرب به خانه‌‏ي خرابه‏‌ي شيخ رزاز و از سمت شمال به کوچه‏‌ي معروفه به کوچه‏‌ي دهباشي و از طرف جنوب به دکان مرحوم حاج سيد / هاشم قندي و به بازارچه‏‌ي شيرواني که به طرف ميدان محمديه مي‌‏رود و ملک عذرا خانم است، با کافه‏‌ي ملحقات شرعيه و عرفيه‏‌ي هر يک از آن‌ها، من دون‏‌الاستثناء، بر مصرف مرضاي مريض‏خانه‏‌ي مزبوره و لوازم آنها و تعميرات مريض‏خانه‌‏ي مزبوره و ابنيه‏‌ي واقعه در آن.

 و مقرر داشت که متولي هر عصري عوايد و منافع تمام اين موقوفات را همه ماهه جمع‌‏آوري نموده، توماني يک قران آن را به بانک که متولي هر عصري عوايد و منافع تمام اين موقوفات را همه ماهه جمع‌‏آوري نموده، توماني يک قران آن را به بانک معتبري بدهد که براي مصرف تعميرات عمده‏‌ي اساسي مريض‏خانه‏ي مزبوره که به طور فوق‏العاده رخ مي‏‌دهد محفوظ باشد که عندالحاجة هيچ معطلي براي تعميرات اساسي مزبوره نباشد و اين توماني يک قران به غير مصرف تعميرات عمده‏‌ي مريض‏خانه نبايد به مصرف ديگر برسد. و از بقيه‏‌ي مال‏‌الاجاره هم بدوا توماني دو عشر براي حق‏‌التوليه‏‌ي خود برداشت کرده و هم‏چنين مخارج لازمه‏‌ي تعميرات خود موقوفه و ماليات و عوارضات آن و تعميرات عاديه‏‌ي ابنيه‌‏ي مريض‏خانه، از قبيل رنگ و روغن آهن‌‏ها و غيره را موضوع نموده بقيه را هر قدر هست به مصارف مرضاي مريض‏خانه و لوازم آنها برساند.

و توليت تمام موقوفات را واقفه معزي‌اليها با شخص شخيص خود قرار داد که مادامت حيات امورات مريض‏خانه و موقوفه‏‌ي مزبوره را به کف کفايت خود اداره و انجام خواهد فرمود و بعد از خود با دکتر محمدخان مصدق فرزند خود که از صُلب مرحوم مبرور آقا ميرزا هدايت‌‏الله وزير دفتر -طاب ثراه- است، قرار داد. و بعد از او با ميرزاابوالحسن‌خان ديبا ملقب به ثقةالدوله که از صلب مرحوم وکيل‏‌الملک طباطبايي و فرزند ديگر خانم معزي‌اليهاست. و نظارت را در هر يک از اين دو مرتبه توليت با زرين‏‌تاج خانم حاجيه شوکت‏‌الدوله، صبيه‏‌ي خود که از صلب مرحوم وکيل‏‌الملک کرماني است و بعد از او با ملوک خانم عشرت‌‏الدوله، صبيه‏‌ي ديگر خود که همشيره‏‌ي ابويني حاجيه شوکت‌‏الدوله است. و بعد از او با خانم دفترالملوک که همشيره‌‏ي ابويني دکتر مصدق است و بعد از دو متولي معزي‏‌اليهما، امر توليت مفوض است با اولاد اکبر دکتر مصدق نسلا بعد نسل و در صورت انقراض و انقطاع با اکبر از اولاد آقا ميرزا ابوالحسن خان ديبا، ثقةالدوله، نسلا بعد نسل. و نظارت هم بعد از نظار مرقومات با اکبر اولاد حاجيه شوکت‏‌الدوله نسلا بعد نسل و بعد از انقطاع اولاد او با اکبر اولاد عشرت‏‌الدوله، نسلا بعد نسل. و بعد از انقراض اولاد او با اکبر اولاد دفترالملوک است، نسلا بعد نسل.

و توضيحا مرقوم مي‏‌شود که از امروز به بعد هر بنا و تعميري که خانم واقفه معزي‌‏اليها در مريض‏خانه‌‏ي مزبوره و ابنيه‏‌ي واقعه در آن مي‏نمايند و به تصرف وقف مي‏دهند از بابت ثلث مال خود خرج مي‏کنند بنابراين توهم ملکيت و مملوکيت در آن راه ندارد و بي‏مورد است. و بعد از واقفه‏‌ي معظمه هم متولي هر عصري هر بنا و تعميري در آن بنمايد، اگر از عوايد موقوفات مزبوره باشد قهرا جزو وقف خواهد بود و اگر از مال خود بخواهد بنا و تعميري نمايد در صورتي که به عنوان وقفيت و جزئيت موقوفه باشد، يعني به ترتيب همين موقوفه، مصرفا و تولية و نظارتا وقف نمايند مجاز در چنين بنا و تعمير خواهند بود و الا حق ندارند که ديناري از مال خود به عنوان ملکيت خرج نمايند و به ملکيت گذارند و بايد خداي متعال -جل شأنه- را در هر حال حاضر و ناظر دانند و برخلاف مقررات واقفه رفتار ننمايند.

 و صيغه‏‌ي موقوفات مزبوره جامعة للشرايط و الارکان ايجابا من الواقفه و قبولا من اهله، جاري؛ و قبض و اقباض به عمل آمد. و نيز قلمي مي‏شود که سابقا شش دانگ قريه‏‌ي پلاتين به انضمام شش دانگ از هر يک از مزرعتين رستم‏‌آباد و عباس‌‏آباد تابعه‏‌ي قريه‌‏ي پلائين بالمناصفه مشاعا مملوکه‌‏ي خانم واقفه و همشيره‏‌ي معززه‏‌ي ايشان، خانم حضرت عليا، بوده است.

 ثم معزي‏الي‌ها درصدد تقسيم و افراز ملک مشترکه‌‏ي مرقومه‏‌ي خودشان برآمده و مطابق دو نقشه نسختان مرتسمه به قلم ميرزا عبدالرزاق خان مهندس مورخه‏‌ي سوم شهر جمادي‏‌الاخره‏‌ي ۱۳۲۵ کمه به طبق تقسيم مرتسم و مرقوم در دو نقشه‏‌ي مذکوره در محضر حضرت آقاي حاج ميرزا ابوالقاسم امام جمعه‏‌ي سابق تهران، اجراي صيغه‏‌ي شرعي به عمل آمده و تقسيم شده است که به مقتضاي تقسيم مذکور شش دانگ مزرعه‏‌ي رستم‌‏آباد به انضمام شش دانگ‌قنات رستم‏‌آباد و شش دانگ طاحونه‏‌ي رستم‏‌آباد و شش دانگ مزرعه‏‌ي عباس‌‏آباد و سه دانگ از قنات عباس‌‏آباد، به ضميمه‌‏ي يک سنگ آب از قنات خود پلائين و به ضميمه‌‏ي شش دانگ باغ اندرون با يک قطعه از باغ پلائين به انضمام يک صد و سي و پنج جريب زمين از ملک پلائين از قرار شرح مشروح در دو نسخه‌‏ي نقشه تخصيص به نواب واقفه يافته و معزي‌‏اليها دو قطعه نيز در آن احداث نموده‌‏اند و معلوم باشد که به مقتضاي معامله‏‌ي ديگري، قبلا خانم واقفه سدس مشاع از کل مملوکات خود در محل مرقوم را به فرزند خودشان آقاي دکتر محمدخان مصدق انتقال داده بودند که رقبات مفروزه‌‏ي فوق‌‏الذکر پنج سدس آن ملک عليه معزي‌‏اليها «واقفه» و يک سدس آن ملک آقاي دکتر مصدق معظم بوده و هست در حال تحرير خانم واقفه‌‏ي معظمه نسبت به پنج سدس خودشان و آقاي دکتر مصدق نسبت به يک سدس خودشان تمامي و همگي شش دانگ هر يک از رستم‌‏آباد و قنات و طاحونه‌‏ي آن و شش دانگ مزرعه‏‌ي عباس‌‏آباد به انضمام تمام باغ اندرون و به ضميمه‏‌ي کل دو قلعه‌‏ي جديدالاحداث و کل يک قطعه از باغ پلائين و ۱۳۵ جريب زمين به انضمام سه دانگ از قنات عباس‏‌آباد و يک سنگ آب از مجراي قنات پلائين و بالجمله آنچه را که مطابق دو نقشه‏ي مؤمي اليها، متعلق حق اختصاصي عليه واقفه و فرزند ايشان مي‏باشد، با کليه‏‌ي حدود و حقوق مقرره در نقشه‌‏ها بدون خروج شيئي از آن وقف مؤبد شرعي و حبس مخلد اسلامي نمودند، قربة الي الله و طلبا لمرضاته. و مصرف و توليت و نظارت و باقي مقررات اين موقوفه تماما عينا و حرفا بحرف مطابق است با موقوفات فوق‏‌الذکر از دکاکين و کاروان‏سرا و باغچه به شرح محرر و مرقوم. و صيغه‌‏ي وقف علي ما قرر في الشرع جاري؛ و قبض و اقباض حاصل شد. فصار بحمدالله وقفا صحيحا شرعيا بحيث لايباع و لايورث و لايرهن و لايبدل (فمن بدله [بعد] ما سمعه فانما ائمه علي الذين يبدلونه) فعليهم لعنة الله و الملائکة و الناس اجمعين.

و کان ذالک في تاريخ ۱۲جمادي الاول ۱۳۴۷، مطابق ۵ آبان ماه ۱۳۰۷

نجم‌‏السلطنه. [امضا]

دکتر محمد مصدق. [امضا]

مهر بيضي نستعليق: (نجم‌‏السلطنه)، مهر بيضي نستعليق: (مصدق‌‏السلطنه)

 

وقف

یادداشت از فاطمه بهروزفخر

 


ارسال دیدگاه
captcha