صدای زحمتکشان در شعر معاصر فارسی
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، در دل دگرگونیهای اجتماعی ایرانِ اوایل قرن بیستم، صدای تازهای در شعر فارسی شکل میگیرد که صدای زندگی و رنج کارگران _این ستونهای نامرئی جوامع شهری_ است.
با آغاز جنبش مشروطه و شکلگیری تدریجی طبقهٔ کارگر شهری، نگاه شاعران کمکم از مدح دربار و تغزل صرف فاصله گرفت و به زندگی جاری در خیابانها، کارگاهها، معادن و مشکلات زندگی روزمره رسید. آشنایی روشنفکران ایرانی با اندیشههای سوسیالیستی، عدالت اجتماعی این درونمایه را تقویت کرد و بهتدریج جریان شعر کارگری را شکل داد.
در این نوع شعر، کارگر نه نیروی کار که انسانی است با امیدها، خستگیها و آرزوهای بسیار. در آغاز، این نگاه بیشتر در قالب شعرهای اجتماعی و انتقادیِ دورهٔ مشروطه نمود یافت؛ اما در دورههای بعد _بهویژه در شعر معاصر_ شکلهای متنوعتری به خود گرفت و به روایت زندگی روزمرهٔ کارگران نیز اختصاص یافت.
ابیاتی که در ادامه میخوانید، بخشی از این صداهای گوناگون در شعر فارسیاند؛ صداهایی که هریک از زاویهای متفاوت، زندگی و شأن انسانِ کارگر را بهتصویر کشیدهاند.
ایرجمیرزا از پیشگامان شعر انتقادی عصر مشروطه است که با زبانی صریح و بیپرده، مناسبات اجتماعی و طبقاتی زمانهاش را به نقد میکشد. او در شعرهایش اغلب با ساختار گفتوگو و لحنی طنزآمیز، اما گزنده، شکافهای طبقاتی را آشکار میکند. ایرجمیرزا در شعر پیشرو رابطهٔ کارگر و سرمایهدار را در قالب گفتوگویی انتقادی تصویر میکند و از خلال آن، به وابستگی متقابل کار و سرمایه میپردازد:
شنیدم کارفرمایی نظر کرد
ز رویِ کِبر و نخوتِ کارگر را
روانِ کارگر از وی بیازُرد
که بس کوتاه دانست آن نظر را
بگفت: ای گنجوَر! این نخوت از چیست؟
چو مزدِ رنج بخشی رنجبر را
من از آن رنجبر گشتم که دیگر
نبینم رویِ کِبرِ گنجوَر را
تو از من زور خواهی، من زِ تو زر
چه منت داشت باید یکدگر را؟
...
زنی یک بیل اگر چون من در این خاک
بگیری با دو دستِ خود کمر را
نهالِ سعی بنشانم در این باغ
که بیمنت از آن چینم ثمر را
...
فشانم از جبین گوهر در آن خاک
ستانم از تو پاداشِ هنر را
...
به کَس چون رایگان چیزی نبخشند
چه کِبر است این خداوندانِ زر را؟
فرخی یزدی شاعر مبارز و روزنامهنگار آزادیخواه دورهٔ مشروطه است که شعرش آمیخته با اعتراضات سیاسی و عدالتخواهی اجتماعی است. او که خود سالها طعم زندان و سرکوب را چشید، صدای صریح ستمدیدگان شد و سرانجام نیز جانش را بر سر همین آرمانها گذاشت.
آنچه را با کارگر سرمایهداری میکند
با کبوتر پنجهٔ بازِ شکاری میکند
میبَرَد از دسترنجش گنج اگر سرمایهدار
بهرِ قتلش از چه دیگر پافشاری میکند؟
ابوالقاسم لاهوتی از شاعران پیشگام شعر کارگری و اندیشههای سوسیالیستی در ادبیات فارسی است. او با زبانی ساده، مستقیم و شعارگونه هویت کارگری را برمیگزیند. در شعر لاهوتی، کارگری انتخابی خودآگاه و سربلندانه است. او کار و زحمت را دین و آیین خویش میداند و به آن افتخار میکند:
من کارگرم، کارگری دینِ من است
دنیا وطن است و زحمت آیینِ من است
گفتم به عروسِ فتح: کابینِ تو چیست؟
گفت: آگهیِ صنفِ تو کابینِ من است.
ملکالشعرای بهار؛ از چهرههای برجستهٔ ادبیات کلاسیکِ نوگراست که میان سنت و تجدد پلی استوار میزند. نگاه او به کار و تلاش، بیش از آنکه تقابلی و اعتراضی باشد، اخلاقی و تربیتی است. بهار کار را بهعنوان فضیلتی انسانی و سرچشمهٔ برکت، میستاید و ارزش رنج و کوشش را در ساختن سرنوشت فردی و جمعی برجسته میکند:
برو کار میکن، مگو چیست کار
که سرمایهٔ جاودانیست کار
نگر تا که دهقانِ دانا چه گفت
به فرزندگان چون همی خواست خُفت
که میراثِ خود را بدارید دوست
که گنجی زِ پیشینیان اندر اوست
...
چو شد مهرمه، کِشتگه برکنید
همهجایِ آن زیر و بالا کنید
نمانید ناکنده جایی زِ باغ
بگیرید از آن گنج هرجا سراغ
پدر مرد و پوران به امیدِ گنج
به کاویدنِ دشت بردند رنج
...
نشد گنج پیدا ولی رنجشان
چنان چون پدر گفت، شد گنجشان!
سیمین بهبهانی غزل را به عرصهٔ مسائل اجتماعی و روزمره کشاند و آن را با روایتهای انسانی و زنانه درآمیخت. او از روایت زندگی و جزئیات عاطفی بهره میگیرد تا فشارهای اجتماعی را ملموس کند. در این چارپاره، مصائب قشر زحمتکش جامعه از خلال نگاه یک مادر روایت میشود:
مزدِ کارِ سختِ طاقتسوز را
از پیِ یکماه آوردم به چنگ
با دلی از آرزو سرشار و گرم
سویِ منزل روی کردم بیدرنگ.
لیک - آوخ - کار، مزدِ اندکم
جملگی با دستِ بستانکار رفت!
تا گشودم دیده را، دیدم که آه!
آنچه بود از درهم و دینار رفت!
...
«آه، مادر! گفته بودی ماهِ پیش
جامهای بهرم فراهم آوری
وعده را تمدید کردی بیگمان،
باید اینک هرچه خواهم آوری
جامههایم پاره شد، آخر کجاست
جامههایِ نغز و دلخواهِ دِگر؟»
شرمگین، آهسته گفتم زیرِ لب:
«صبر کن فرزندِ من! ماهِ دِگر...»
موسی عصمتی از شاعران معاصر است که با زبانی تصویری و عاطفی، زیستجهان کارگران معادن را روایت میکند. در شعر او، کارگر شخصیتی اسطورهوار، اما فروتن دارد. او رنج کارگری را از سطح مسئلهای اجتماعی به خاطرهای نزدیک ارتقا میدهد؛ کارگر اینبار «پدر»؛ قهرمانی خاموش در زندگی شاعر است:
پدرم را خدا بیامرزد
مردِ سنگ و زغال و آهن بود
سالهایِ درازِ عمرش را
کارگر بود، اهلِ معدن بود
از میانِ زغالها در کوه
عصرها روسفید برمیگشت
سربلند از نبرد با صخره
او که خود قلهای فروتن بود
پابهپایِ زغالها میسوخت
سرخ میشد، دوباره کُک میشد
کورهای بود شعلهور در خود
کورهای که همیشه روشن بود
سابیر هاکا از شاعران کوتاهنویس معاصر است که با زبانی مینیمال و تصاویری جزئی، رنج کارگران را در قابهایی کوتاه و تکاندهنده ثبت میکند. شعر او بر جزئیات بصری و لحظههای برقآسا تکیه دارد.
۱
تابهحال
افتادنِ شاهتوت را دیدهای؟
که چگونه سرخیاش را
با خاک قسمت میکند؟
[هیچ چیز مثلِ افتادن دردآور نیست]
من کارگرهایِ زیادی را دیدم
از ساختمان که میافتادند
شاهتوت میشدند.
۲
همیشه دوست داشتم
ساعتها در ارتفاعی بالاتر از شهر بایستم
و در انبوهِ ساختمانها دنبالِ خانهٔ کسی بگردم
که دوستش دارم
برای همین کارگر شدم!