کد خبر:۵۴۴۰
به‌بهانهٔ روز جهانی زمین پاک؛

معرفی «آوای زمین»؛ رمانی برای پاسداشت شالیزارهای شمال ایران

«آوای زمین» یک رمان زیست‌محیطی_حقوقی و عاشقانه است که از تغییر کاربری غیرمجاز اراضی زراعی و باغ‌ها در شمال ایران (مازندران) پرده برمی‌دارد. در اثنای کتاب، به دلایل این مسأله و راهکارهایی برای عبور از آن اشاره می‌شود. «آوای زمین» ۱۴ فصل دارد و هر فصل آن با شعر یا نثری از متون کهن و مدرن آغاز می‌شود.
معرفی «آوای زمین»؛ رمانی برای پاسداشت شالیزارهای شمال ایران

 «ما مادران و پدران خوبی نبوده‌ایم و آن‌قدر زمین را مادر صدا زدیم که باورش شد مادرمان است. تمام آداب‌نادانی‌ ما بچه‌هایش را هم به پای مادرخوبی‌نبودنِ خودش نوشت. سکوت و صبوری کرد و شد آنچه که شد؛ به‌تحلیل‌رفتن و سرزنش‌کردن خودش برای تربیت فرزندانی... که ماییم. کاش سرنوشت مادرها این نبود.»

 به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، ۲۲ و ۲۳ آوریل به‌ترتیب روزهای جهانی زمین پاک و روز کرهٔ زمین‌اند. روز جهانی زمین پاک هرساله در تمام دنیا برگزار می‌شود و با گرامی‌داشت این روز به همهٔ مردم روی زمین یادآوری می‌شود که نباید سیارهٔ خود؛ زمین را فراموش کنند.

 این مناسبت جلوه‌های بسیاری داشته باشد، از پاک‌سازی زمین از زباله‌ها گرفته تا پاکی کوهستان و اماکن عمومی و حفظ کاربری زراعی و باغی و جلوگیری از تغییر بی‌رویه کاربری زمین.

 به‌مناسبت این روز، رمان «آوای زمین» به قلم مهدیه رشیدی مهلبانی معرفی می‌شود. این رمان که نامزد نهایی چهارمین جشنوارهٔ ملی «ذهن زرین» و برگزیدهٔ جشنواره‌های بین‌المللی «آریا» و «کلنل» است در ۱۴ فصل و ۲۳۲ صفحه به کوشش نشر «صاد» روانهٔ بازار کتاب شده است. 

وجه تسمیهٔ  «آوای زمین» 

 می‌گویند طبیعت وقتی زنده است که صدایش را بشنویم: صدای جیرجیرک‌ها، صدای پرندگان مختلف، صدای دارکوب‌ها و موجودات شناخته و ناشناخته. اگر محیط‌زیست ساکت شود، یعنی چیزی تا مرگ حیات باقی نمانده است.

 آوای زمین کتابی است برای خاموش‌نشدن صدای طبیعت، از سویی با نام شخصیت محوری رمان؛ «آوا» ایهام شاعرانه می‌سازد، به‌ویژه آن‌که آوا شخصیت چندان ابرازگری ندارد و همین کم‌آوایی او را با دشواری‌هایی در زیست حرفه‌ای و شخصی‌اش مواجه می‌کند.

اقلیم‌ها و آدم‌ها در «آوای زمین» 

 داستان در دو اقلیم مازندران و پایتخت شکل می‌گیرد، دختری به نام آوا از آمل وظیفه دارد، وکیل شالیزارهای شهرش باشد. او که دانشجوی حقوق دانشگاهی در پایتخت است، در شغل نمایندگی حقوقی جهاد کشاورزی آرام‌آرام درمی‌یابد آنچه در دانشگاه پایتخت می‌آموزد از آنچه در حین

چشم‌، عضو پرکار عجیبی است. برای همین پرجنب‌وجوش‌بودنش، به دیدن سکون بیشتر میل دارد تا چرخهٔ طبیعت. ساختمان هرز را از دشت‌ لگدمال‌شده‌‌ زیباتر می‌بیند.»

وظایف حرفه‌ای‌ در شهر مادری‌اش رخ می‌دهد، شکاف عمیقی دارد. او متوجه می‌شود خارج‌شدن مزرعه‌ها و باغ‌ها از گردونه کشت، محصول ناآگاهی مدیران شهری، مقامات قضایی، مردم و ناکارآمدی قوانین است. او همچنین پی می‌برد که ضعف‌های شخصیتی او و _در وهله بعد_ همکارانش در از دست‌رفتن مزارع بی‌تأثیر نیستند.

خلاصهٔ کتاب

 در شهر آوا و شهرهای دیگر مازندران، مردم در شالیزار و باغ، خانه و برج می‌سازند، وقتی بناهای غیرمجاز در دشت‌ودمن ساخته می‌شوند، دیگر حتی با قلع‌وقمع، هیچ‌چیز به حالت اول برنمی‌گردد، با دستور مقامات قضایی به توقف عملیات و قلع‌وقمع بنا، اگر برج‌ها و خانه‌ها تخریب شوند، عملاً کشت و زرعی هم دیگر در آن رخ نمی‌دهد. گویی صاحبان آن زمین‌های سبز، کماکان درنظر دارند تا به رؤیای مسکونی‌وتجاری‌سازی مقرون‌به‌صرفه در مزرعه، جامهٔ عمل بپوشانند. در این بین، آوا و همکارانش تلاش می‌کنند از لابه‌لای قوانینی که متروکه شده‌اند، به راه‌حلی قانونی دست پیدا کنند یا با اصلاح رفتار و جهان‌بینی نادرست خود و سازندگان بناهای غرمجاز، چاره‌ای برای حفظ زمین‌های کشاورزی بیابند.

 این‌ مشکلات و راه‌حل‌ها در قالب چند پروندهٔ دولتی و خصوصی در کتاب نمایش داده می‌شود.

طنز در آوای زمین

 طبیعت سبز، همسایگی با دریاچه و آب‌وهوای مطبوع در نوار شمالی ایران، زمینه‌ساز فراوانی، سخاوت، آرامش، شوخ‌طبعی و خوش‌باشی در زندگی مردم این اهالی است. دوای بسیاری از دردها در طبیعت است؛ زندگی شهری و مدرن باعث شده بازگشت به طبیعت، بعضاً به کاری دشوار و پربها تبدیل شود، با این همه، روستایی‌ها و ساکنان شمال ایران، این درمان طبیعی را در دسترس دارند، یک باغچهٔ کوچک در حیاط خانه، همسایگی با دریا و صدای موج و نزدیکی با جنگل، چشم‌انداز شالیزار و دریا در خیابان و پنجره خانه، خوی انسان را متعادل می‌کند.

 در آوای زمین رگه‌هایی ملایم از شوخ‌طبعی در دشوارترین شرایط کاری میان شالیزارهای مخروبه و متروکه ترسیم می‌شود. در بخشی از کتاب آمده است:

 «صدای نخراشیدهٔ لودر، کم‌کم اهالی را از خواب‌ناز پراند و آورد پای عملیاتِ آزادسازی ما. «اندک‌اندک جمع مستان رسیدند.»... شیرمحمدی؛ همکارم، با آن موهای آب‌وشانه‌شده، دشت اول را از دست لرزان صاحب ملکی که سال‌دارمردی لاغرمردنی است، نوشِ‌جان می‌کند، سیلی دوم را از جوانِ سیاه‌تویِ چاق و کچل. در خواب هم نمی‌دیدم کتک‌خورِ همکارم که خیرِ سرش کشتی‌گیر است تا این اندازه ملس باشد. خط سرخی روی گونه‌اش می‌نشیند، درست مثل خط اتو روی آستین کتش. اگر گوش‌شکسته باشی، کت‌ و شلوارت آنکارد باشد، کفشت هم بر‌ق‌انداخته و در صبح یک روز کاری که می‌توانست جور دل‌انگیزی شروع شود، در دل طبیعت یک جفت سیلی نروماده نوش کرده باشی، آب نشوی، گاو پیشانی سفید که می‌شوی. مرد خواب‌آلودهٔ جوانی روبه‌روی شیرمحمدی می‌ایستد و با دهان بی‌آسترش فریاد می‌زند: «... بنازم‌ شرف شما ره.»

 منتظرم دستش را پرتاب کند به سمت بینی شیرمحمدی. مرد از قدرتی خدا گویا خواب‌آلوده‌تر از این حرف‌هاست که سیستم بزن‌بزنش حالاحالاها بالا بیاید... اگر می‌زد، شیرمحمدی اهل جاخالی‌دادن نبود. نه که نتواند، مؤدب‌تر از این حرف‌هاست که به ذهنش چنین خبطی خطور کند. مرد میدان است از هر دو نوعِ مبارز و کتک‌خورش. من هم بدتر از شیرمحمدی، در همان‌نقطه‌ای که ایستاده‌ام...میخکوب شده‌ام.»

خرابی یک‌شبه ساخته نمی‌شود

 یکی از حربه‌های سازندگان باغ‌ها و شالیزارها رهاکردن باغ‌ودشت به‌حال خود است تا با بهانه‌هایی چون به‌صرفه‌نبودن کشت، ضعیف‌بودن خاک و نیز پاک‌کردن حافظهٔ مردم از کاربری سبز زمین به اهداف خود دست یابند. این اتفاق هم مثل همهٔ تغییرات زندگی غالباً تدریجی رخ می‌دهد و برای جلوگیری از آن باید حافظه و وجدان مسئول‌تری داشت.

 در بخش‌هایی از کتاب در این باره آمده است: «چقدر باید با طبیعت یکی شده باشیم، دست کشیده باشیم بر سرش که یادمان مانده باشد پای رودخانه، درخت انجیر سمجی درآمده بود یا پشت مزرعه در عصر روزی دل‌انگیز، کشاورزِ عاشقی درخت اناری کاشته، روی تپه‌، بوته‌زار خودرویی قد کشیده بود و درست از حوالی آخرین خانهٔ کوچه‌‌‌‌ای که به قهروآشتی شهره بود، مزرعه شروع می‌شد... چشم‌، عضو پرکار عجیبی است. برای همین پرجنب‌وجوش‌بودنش، به دیدن سکون بیشتر میل دارد تا چرخهٔ طبیعت. ساختمان هرز را از دشت‌ لگدمال‌شده‌‌ زیباتر می‌بیند.»

تغییر کاربری غیرمجاز از غفلت آدم‌ها شروع می‌شود

 هنرِ کارشناسان حقوقی، مقامات قضایی، کنشگران محیط‌ِزیست و مردم آگاه، پی‌بردن به وقفه‌ایست که به آن اشاره شد و متأثرنشدن از بازی‌های روانی ساخت‌وسازکاران و توجیهات متصرفان، نویسنده معتقد است تغییر کاربری غیرمجاز نتیجهٔ تغییر کاربری بزرگتری در زیست شهروندانه است، زمین‌خواران ممکن است جایگاه اجتماعی و اقتصادی 

«عابرهای زیادی از پشت شیشهٔ پنجره کافه رد می‌شوند‌. حالا که در چشم مردی زن زیبای مقبولی‌ام، احساس می‌کنم همهٔ مردم شهر مشغول جابه‌جایی زیبایی از یک نقطهٔ شهر به نقطه‌ای دیگر هستند،  حتی آن‌ها که سرمایه‌گذاران بزرگ تغییر کاربری غیرمجاز اراضی زراعی‌اند. در این زمان و مکان همهٔ مردم دنیا و حتی روان‌شادان هیتلر و موسولینی و سلاطین زمین‌خواری شمال ایران را دوست دارم.»

بالایی داشته باشند و همین کار را برای دولت، قضات و صاحبان اختیار دشوار می‌کند، درواقع هشیاری ما وابسته به این است که از اصل خود دور نشویم و مادری‌کردن برای زمین را از یاد نبریم: در بخش‌هایی از کتاب این مساله طرح شده است: «ما آدم‌ها هم تغییر کاربری می‌دهیم... ما می‌میریم. دشت می‌میرد. جنازۀ ما را تحویل می‌گیرد. سنگ و آهن و آجر از مُردهٔ ما متولد می‌شوند. به آسمان می‌رسند. بعد نبیره‌ها و ندیدگانمان می‌افتند به جان هم و‌ درحالی سر چند پاره‌سنگ و آهن، توی سروکله‌ هم می‌زنند که از خیلی پیش‌تر از آن هم، از هوای آلوده و بی‌آبی و بیابانی‌شدن دشت‌ها جانشان بالا آمده بود. تغییر کاربری آدم‌ها غم‌انگیزترین تغییر کاربری ممکن است.»

بقای باغ و دشت‌ با قاطعیت رابطهٔ مستقیم دارد

 آوا در یک رابطهٔ عاشقانه نامتوازن درمی‌یابد برای جسارت و قاطعیت در وظایف شغلی جای بهبود دارد، گفت‌وگوی سالم و اقناع‌کردن را بلد نیست و گاهی احساساتش بر عقل چیره می‌شود. تجربهٔ او در پیشبرد رابطهٔ عاشقانه‌اش به او می‌فهماند تا در خود تغییر ایجاد نکند، آن بیرون هم اتفاقی نمی‌افتد، همچنین در روابط حرفه‌ای این نقایص به محک آزمون گذاشته می‌شود و درس‌هایی به آوا می‌دهد. در این رابطه یکی از همکاران آوا به او پیشنهاد می‌کند که در دادگاه یا دربرابر متهم‌ها و متصرفان غیرقانونی زمین که به اداره می‌آیند از قیود تحکمی استفاده کند و دست از قیودی که در عرف ایران نشانگر عدم اطمینان‌اند، بردارد. شک و نرمش در کلمات آوا بیانگر آن چیزی است که تا از بین نرود، زمین شهرش هم از ساخت‌وساز پاک نمی‌شود 

ضرورت راهنما و مرشد در انجام کارهای بزرگ

 آوا از استاد خود در دانشکدهٔ حقوق و چند مشاور و روانشناس برای بهبود زندگی شغلی و حرفه‌ای خود مدد می‌گیرد. ذهن او خطی است، اما در همین ذهن خطی هم اشکالاتی وجود دارد؛ آوا برای درآمدن از آوای خالی و آوای زمین‌شدن راهی دشوار در پیش دارد که درس‌های جبری زندگی و بهره‌گیری از خرد دیگران چراغ راه او می‌شوند.

ضرورت صبوری برای زمین مثل مادری‌کردن

 درگیرودار کارها، آوا در نقاطی سرنوشت‌ساز قرار می‌گیرد که آرزو می‌کند شرایطی به‌وجود بیاید تا فرصت بازسازی خود را به‌دست بیاورد، تجربهٔ توأمان رودرشدن و همکاری با مافوقش که خود متهم اصلی پرونده‌ای مهم است، آشنایان و اقوامی که دستشان به جرم آلوده شده، در کنار شرم ذاتی‌اش موجب می‌شود تا رسالت کاری، وظیفهٔ دشواری بر دوش او باشد. علاوه‌براین گاهی پیچیدگی و ناکارآمدی قوانین موانعی برای او ایجاد می‌کنند. نویسنده این لحظات سخت را با تشبیهات و زبان شاعرانه به مخاطب نشان داده است.

 «به حال ناصر در وسط قله فکر می‌کنم. به بزرگ‌شدن هر دوی‌مان... از قله پایین می‌آید و به فرود زندگی‌اش فکر می‌کند؟...از راه‌‌پله‌ ساختمان بخشداری بالا می‌روم که از فرورفتنم فرار کنم. کوهنوردها می‌روند آن بالاها که افتادنشان را فراموش کنند. می‌خواهم صورت‌مسئله را پاک کنم. می‌خواهم این اراضی کشاورزی مظلوم را مثل یک بچهٔ سرراهی بگذارم در شهر مجاورمان و برگردم به ادارهٔ خودم... بروم خانه و خودم را زیر پتو؛ این سنگر واپسین جا بگذارم و تمام کنم.»

 آوا در ملاقات‌هایش با دادستان می‌فهمد مادری‌کردن برای زمین به صبوری نیاز دارد. او این را از نوع رفتار یک خانم وکیل با دادستان درمی‌یابد و امیدوار می‌شود به تغییر، وکیل برای خروج یک زن ورزشکار متأهل (موکل) به دستور دادستان نیاز دارد و دادستان _که خود در جوانی ورزشکار بوده_ فی‌الفور مجوز خروج زن قهرمان را (بدون اجازهٔ شوهر) صادر می‌کند، درحالی که این اقناع و وظیفه‌شناسی را نسبت به اراضی کشاورزی ندارد.

 آوا متوجه می‌شود برای بهبود اوضاع باید میان کارهای بزرگ، تجربیات و خاطرات افراد پیوند برقرار کرد و در کنار قوانین، قانون‌های نانوشته افراد را هم خواند و درک کرد.

 در این باره آمده است: «برای بار اول است که متوجه می‌شوم هر دو گوش‌ دادستان شکسته است. بعد می‌بینم چند بخیهٔ قدیمی هم در زیروزبر جفت‌ابروهایش جا خوش کرده‌اند... خانم وکیل، آقای دادستان را برده به خاطرات جوانی و عکس گرفتن با لباس ورزشی... خوشحالم که در این لحظه حضور دارم، لحظه‌ای که مثل دیدنِ اولین راه‌افتادن یک نوزاد، شیرین است، مجوز اعزام یک زن مازندرانی به مسابقات آسیایی با دست‌های مبارکش دارد صادر می‌شود. دست‌های مبارک چه‌کسی؟ همین دادستان که دل

 «ما آدم‌ها هم تغییر کاربری می‌دهیم... ما می‌میریم. دشت می‌میرد. جنازۀ ما را تحویل می‌گیرد. سنگ و آهن و آجر از مُرده‌ ما متولد می‌شوند. به آسمان می‌رسند. بعد نبیره‌ها و ندیدگانمان می‌افتند به جان هم و‌ درحالی سر چند پاره‌سنگ و آهن، توی سروکله‌ هم می‌زنند که از خیلی پیش‌تر از آن هم، از هوای آلوده و بی‌آبی و بیابانی‌شدن دشت‌ها جانشان بالا آمده بود. تغییر کاربری آدم‌ها غم‌انگیزترین تغییر کاربری ممکن است.»

محاکمه‌‌‌کردن کارمندان زیرمجموعه‌ قوهٔ خودش را ندارد... ناگهان مثل آهویی که شیری دنبالش کرده و دنبال راه گریزی باشد، پنجره را باز می‌کند. خنکای باران وارد اتاق می‌شود... باد پنجره را می‌بندد، بوی خیسی و کاغذ به هم می‌رسد. انگار این سندهای کاغذی به اصالتشان؛ آرامش درخت‌ها، برمی‌گردند.»

گوش‌دادن به صدای خویشتن یعنی شنیدن زمین

 بازگشت به خود در همهٔ ادیان، مکاتب، عرفان و اخلاق توصیه شده است، ریشهٔ همه چیز در باورها و افکاری است که از آن بی‌خبریم. بی‌توجهی به زمین و محیط‌زیست ناشی از خطاهای شناختی است. آوا بارها در مواجهه با افراد و در کنار نقدهایش به وضع موجود با چهرهٔ عریان، نادان و نابه‌سامان خود مواجه می‌شود: «دوست نداشتم با در و همسایه و فامیل گلاویز شوم‌... اگر این رو‌به‌روشدن‌ها تصویر خودم باشد در چهرهٔ دیگری چطور؟ اگر هر آنچه که این روزها آزارم می‌دهد آینه من باشد چه؟ ...اگر همین عطاءالله که دوست دارد با رشوه به من و شیرمحمدی کارش را پیش ببرد چهرهٔ حقیقی خودم باشد وقتی با آدم‌هایی مواجه می‌شوم که از هم دوریم چه؟ ... این‌ها را در دل می‌گویم و فکر می‌کنم آدمیزاد گاهی برای دیدن خودش به آینه‌قدی نیاز ندارد و باز فکر می‌کنم و می‌بینم که‌ نمی‌توانم بگویم «قطعاً» و «فکرکردن» از دهانم نمی‌افتد.»

فرازهای عاشقانه با چشم‌انداز کشاورزی

 آوای زمین فقط یک رمان دربارهٔ زمین نیست. یک داستان عاشقانه دوشادوش قصه‌های تغییر کاربری در کتاب شکل می‌گیرد که بی‌ارتباط با فرآیند ساخت‌وساز غیرمجاز و قلع‌وقمع ساختمان‌ها نیست، ماجرایی که تغییرات بسیار عمیقی بر شخصیت، رفتار آوا و شاید آیندهٔ زمین می‌گذارد.

«عابرهای زیادی از پشت شیشهٔ پنجره کافه رد می‌شوند‌. حالا که در چشم مردی زن زیبای مقبولی‌ام، احساس می‌کنم همهٔ مردم شهر مشغول جابه‌جایی زیبایی از یک نقطهٔ شهر به نقطه‌ای دیگر هستند،  حتی آن‌ها که سرمایه‌گذاران بزرگ تغییر کاربری غیرمجاز اراضی زراعی‌اند. در این زمان و مکان همهٔ مردم دنیا و حتی روان‌شادان هیتلر و موسولینی و سلاطین زمین‌خواری شمال ایران را دوست دارم.»

 آوای زمین در فروشگاه‌های اینترنتی سامانهٔ فروش پخش چشمه،  کتابچی و سی‌بوک عرضه شده است. تهیه نسخهٔ الکترونیک آن برعهده نشر صاد است.

 

معرفی «آوای زمین»؛ رمانی برای پاسداشت شالیزارهای شمال ایران


ارسال دیدگاه
captcha
دیدگاه‌ها
شکوفه
بسیار زیبا و جذاب نوشته شده 🌸
۱۷:۱۱ - ۱۴۰۵/۰۲/۰۲