دختر ملکالشعرای بهار: وطن همهٔ زندگی بهار بود
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، اول اردیبهشتماه، سالمرگ ملکالشعرای بهار (محمدتقی بهار، ۱۸ آذر ۱۲۶۵–۱ اردیبهشت ۱۳۳۰)؛ شاعر و اندیشمند نامدار معاصر و از فعالان برجستۀ عرصۀ مشروطهخواهی و وطندوستی است. به این مناسبت فرصتی پیش آمد تا مهمان منزل بانو چهرزاد؛ دخترِ ملکالشعرا شویم و با او دربارۀ وجوه انسانی و وطندوستی پدر به گفتوگو بنشینیم.
بانو چهرزاد بهار، زادهٔ چهاردهم دیماه ۱۳۱۵ است. او خود را «فرزند دوران آرامش پدر» مینامد؛ آرامشی کوتاه که پس از سالهای سخت زندان و تبعید، نصیب ملکالشعرای بهار شد. چهرزاد در سالهای واپسین عمر پدر، همنشین او بوده و گهگاهی با خواندن روزنامه برای پدر بیمار خود، او را از رویدادهای روز باخبر میکرده است.
او امروز در خانهای آراسته به یادگاریهای ملکالشعرا در تهران زندگی میکند. در عصر بارانی و به لطف وقفهای که در جنگ افتاده است، به بهانه به دیدار آخرین فرزند زندهٔ ملکالشعرای بهار رفتیم؛ زنی که در آستانه نود سالگی، همچنان از خاطرات پدر با اشتیاق و زندهدلی یاد میکند. در این گفتوگو، افشین معاصر؛ فرزند چهرزاد بهار در تکمیل برخی نکات، مادر را همراهی کرده است.

-از برجستهترین ویژگیهای شعر ملکالشعرای بهار، دغدغهٔ وطندوستی و آزادگی اوست، کمی دربارهٔ مضمون «وطن» در شعر بهار و سابقهٔ تاریخی آن بفرمایید.
چهرزاد بهار: عشق به وطن، از جوانی در ذاتِ بهار بود. از همان زمان که در هجدهسالگی _در دورهٔ مظفرالدینشاه_ «ملکالشعرای آستانقدس امام رضا» شد.
اجداد ما محمدکاظم صبوری و خاندان صبور کاشان هستند. آنها به مشهد آمده بودند و کارگاه «خارابافی» داشتند؛ خارا نوعی ابریشم است. پدربزرگ من در مشهد ماند. او دانشمند و شاعر بود و به مقام ملکالشعرایی رسید. پس از فوت او و با آمدن مظفرالدینشاه، پدرم لقب ملکالشعرایی را دریافت کرد.
افشین معاصر: پیش از کودتای ۱۲۹۹، پدربزرگ بهخاطر درگیریهایی که حزب دموکرات با روسها داشت، به بیرجند تبعید شد. او عضو حزب دموکرات بود و در آن دوران این حزب علاوهبر روسها با انگلیسیها نیز درگیری داشت. پدربزرگ روزنامهٔ «نوبهار» را در این دوره اداره میکرد. هجدهسالگی او مصادف با انقلاب مشروطه بود. ابتدا تصمیم داشت به سفر اروپا برود، اما پس از مرگ پدرش ماند تا خانواده را اداره کند. در همین دوران است که ملکالشعرا میشود. انقلاب مشروطه وسیلهای است که او از آستان قدس به مردم بپیوندد.
چهرزاد بهار: وطن، همهٔ زندگی بهار بود؛ حتی وقتی برای درمان بیماری به اروپا رفت، تماموقت فکر ایران بود و اشعار معروفی را آنجا سرود. مکافات زیادی هم بابت این عشق بزرگ کشید.
-بهار در دورهٔ رضاشاه، اشعاری در انتقاد از شیوهٔ حکومتداری او سروده، درست است؟
چهرزاد بهار: بله، یکی از مکافاتهایش همین بود. پدرم به دربار رفتوآمد داشت، اما تفکرش با رضاشاه متفاوت بود. او از نظر فکری به میرزادهٔ عشقی نزدیک بود.
افشین معاصر: بهار و عشقی در انتقاد به «جمهوری سردارسپه»، شعری به نام «جمهورینامه» را در روزنامهٔ «قرن بیستم» چاپ میکنند که به اسم عشقی است و بهخاطر همین او را میکشند، ولی درواقع این شعر مشترک با بهار بوده. تئوری جمهوری سردارسپه برخلاف هدف واقعی او بود؛ برای همین پدربزرگ و عشقی به این موضوع انتقاد داشتند. سپس، در سال ۱۳۰۴ _بعد از به سلطنت رسیدن رضاشاه_ بهار شعر «چهار خطابه» را میسراید. این شعر درواقع نصیحتنامهای به رضاشاه است که با مردم چطور رفتار کند و از مهمترین اشعار بهار نیز هست.
چهرزاد بهار: پدرم بعد از کودتای ۱۲۹۹ (کودتای سید ضیاء) به شمیران تبعید میشوند. مادرم میگفت صبح که آقا پا میشد، سوار یک درشکه میشد و میرفت تهران. در دوران تبعید هم نمیتوانست از کارهای تهران و فعالیتهای سیاسی دور باشد.

شعر دماوندیه هم در همین دورهٔ اقامت ایشان در تهران سروده شده است؟
چهرزاد بهار: بله، ۱۳۰۱ «دماوندیه» را سروده که یکی از شاهکارهای اوست، ولی من خودم شاهد یکی دیگر از اشعار بزرگ او هستم و آن قصیدهٔ «جغد جنگ» است. وقتی پدرم از سوئیس برمیگردد، به او میگویند باید برود به ییلاق و نباید در شهر و هوای آلوده باشد. مادرم باغچهای را در خیابان نیاوران کرایه میکند.
«جغد جنگ» را در نیاوران سرود. آن زمان دوستانِ پدرم صبحها روزنامهٔ اطلاعات را برای او میفرستادند. در ایوان خانه، پدرم _که بیمار بود_ مینشست و به من میگفت: «اخبار را برای من بخوان، من حوصله ندارم بخوانم.» من مینشستم و میخواندم. یادم است آن زمان اخبار همهاش دربارهٔ جنگ کره (۱۳۲۸ تا ۱۳۳۰) بود. پدرم خیلی از وقوع این جنگ ناراحت بود.
یک روز یزدانبخش قهرمان؛ شوهر خواهر بزرگم با آقای لنکرانی و هرمز آمدند پدرم را ببینند. گفتند میخواهند یک «انجمن صلح» در ایران تأسیس کنند و میخواستند او رئیس این انجمن باشد. پدرم گفت: «من مریضم، نمیتوانم.» گفتند: «فقط نامت هم روی این جمعیت باشد، کافی است.» حدود سال ۱۳۲۹ بود و پدرم پذیرفت. در همان نیاوران بود که شعر «جغد جنگ»اش را سرود.
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته و شکسته پرّوپای او
گویا این شعر جزو آخرین اشعار ایشان است؟
افشین معاصر: بله، آخرین شعر اوست.
چهرزاد بهار: «جغد جنگ» از بینظیرترین شعرهای بهار است. او دشمن جنگ بود. صلح و آشتی و مهربانی را میخواست. وقتی برگشتیم تهران، عدهٔ زیادی از جوانان به خانهٔ ما آمدند. ما باغچهٔ خوبی داشتیم. گفتند: «ما میآییم خودِ بهار را ببینیم.» تمام خیابان پر از جمعیت بود تا او شعر «جغد جنگ» را خود بخواند. پدرم باز گفت: «من نمیتوانم، مریضم.»

اصرار کردند و بلندگو گذاشتند و پدرم ایستاد و قشنگترین «جغد جنگ» را خواند. آنقدر زیبا خواند که دیگران باور نمیکردند فردی که بیمار است بتواند اینطور شعر بخواند. بعدها از اینسو و آنسوی دنیا، برای تشکر، یادگاریهایی مثل نشان «کبوتر آشتی» را برای پدرم فرستادند و این شعر در روزنامهها انعکاس یافت.
سپس پدرم برای مداوای بیماری سل به لزنِ سوئیس رفت و شعر لَزنیه را سرود؛ شعری به یاد وطن که بسیار مفصل است و یکی از زیباترین سرودههای اوست.
افشین معاصر: مناسبتش این است که او در درمانگاهی در سوئیس بود که رو به کوه آلپ قرار داشت. یک روز، آنجا در هوای مهآلوده لزن بهار شروع میکند به ساختن شعر لزنیه:
مه کرد مسخر دره و کوه لَزَن را
پر کرد ز سیماب روان دشت و دمن را...
بعد از تشریح فضای جغرافیایی، تمام تاریخ و گذشتهٔ ایران را بهصورت فشرده مرور میکند؛ از جنگهای گوناگون ایران تا زمان نادرشاه؛ بعد به دورهٔ انحطاط میرسد و آرزو میکند دوباره بتوانیم ایران را احیا کنیم و به دورهٔ اوج جلال و شکوه ایرانزمین برگردیم.
-کمی هم دربارهٔ حالوهوای تصنیف «مرغ سحر» و زمان سرایش آن بفرمایید. این اثر از جمله تصنیفهای وطنی بهار است که گویا از زمان حیات او مشهور بوده.
چهرزاد بهار: قمر اولین کسی بود که این ترانه را ساخت.
افشین معاصر: ما صفحهای را هم که «مرغ سحر» با اجرای قمرالملوک وزیری است، داشتیم. البته برخی میگویند ایرانالدوله نخستین فردی بوده که تصنیف را اجرا کرده است.
چهرزاد بهار: ان صفحه را کسی از خواهرم امانت گرفت و دیگر پس نداد. پدرم تصنیف «مرغ سحر» را ۱۳۰۱ یا ۱۳۰۲ ساخته. یکی از مشکلات زندگی ما این بود که او کارهای پهلویها را قبول نداشت.
افشین معاصر: در «مرغ سحر» منطق، گفتوگوی بهار با این پرنده است؛ درواقع بهار از آزادی و رهایی سخن میگوید.
-این تصنیف و دیگر ترانههای بهار در کتاب مستقلی هم منتشر شده، درست است؟
چهرزاد بهار: همسرم کتاب تصنیفهای بهار را تدوین و منتشر کردهاند که نایاب است و دیگر تجدید چاپ نشده.
افشین معاصر: تعداد زیادی، نزدیک به چهل تصنیف در این کتاب هست که محور اصلیِ حدود ده تای آن «ایران» است. خالهٔ مادرم؛ منیژه صفدری قاجار هم چند تصنیف پدربزرگم را ساخته بودند. ایشان با معتصمالسلطنهٔ فرخ؛ دوست صمیمی پدرم، ازدواج کرده بود و خودش موسیقیدان و شاگرد درویشخان بود.

جایی خواندم که فرموده بودید آشنایی بهار با همسرش از طریق شوهرخالهتان شکل گرفته، درست است؟
چهرزاد بهار: بله. پدرم به معتصمالسلطنه میگوید: «من میخواهم با یک شخصیت بااصلونسب ازدواج کنم.» و او خواهرزنش _یعنی مادرِ من سودابه صفدری قاجار_ را معرفی میکند. پدر و مادرم بعدها پنهانی و از راه دور نامهنگاری میکنند و آشنا میشوند. پدرم به دوستش میگوید میخواهم او را ببینم، اما مادربزرگم؛ گوهرتاج صفدری قاجار خیلی متعصب بوده و نمیگذارد.
در نهایت، یک روز خالهام مادربزرگم را میبرد خانهٔ خودش و به پدرم میگوید بیاید. پدرم میآید منزل مادرم، همدیگر را میبینند و عاشق هم میشوند. نامههای پدرم به مادرم برای همین دوران است که آن هم تنها یکبار چاپ شده است. تا آخرهای عمر پدرم چه صحنههایی از دوستی و عشق اینها که ندیدم. مادرم همهچیزش پدرم بود.
-در کودکی، از پدرتان خاطرهای دارید که در ذهنتان مانده باشد؟
چهرزاد بهار: پدرم به من میگفت «چهری». مرا اینطور صدا میکرد. در شاهنامه لقب «هما» چهرزاد است و این اسم را فقط پدرم روی من گذاشته. در کودکی به مدرسهٔ زرتشتیان ایرج میرفتم که نزدیک سفارت شوروی بود. از خانهمان در امجدیه، پیاده با مستخدممان «مَمَّدحسن» به مدرسه میرفتم. آنجا که میرسیدم خیلی خسته میشدم. هرروز او مرا میرساند. تااینکه یک روز سرایدار مدرسه گفت آمدهاند دنبالت. گفتم که؟ گفت آقا آمده دنبالت. تعجب کردم. آن زمان پدرم یک دورهٔ کوتاه وزیر بود.
-گویا دورهٔ این وزارت چند ماه بیشتر طول نکشید؟
چهرزاد بهار: بله. پدرم نمیخواست وزیر شود. به زورِ قوامالسلطنه _دوست قدیمیاش_ مجبور شد. در این دوران عکس معروفی هم دارد. به او گفتند باید پیش شاه لباس وزارت بپوشی. پدرم میگوید من که پول ندارم، این لباس کلی قیمتش است. فردی به نام منصور که لباس وزارت داشته به پدرم قرض میدهد. این عکس را او به من تقدیم کرده. شش ماه بیشتر در وزارت نماند و بعدش آمد خانه و بیمار شد. اهل این کارها نبود.
درواقع، پدرم سرِ جنگهای آذربایجان و زمزمههای بخشیدن آن به روسها قوامالسلطنه را نصیحت میکرد و اصلاً برای همین استعفا کرد. خیلی بلاها سر او آوردند و خیلی در دورهٔ پهلوی زندانی کشید. یک روز عید که همه میخواستند دور هم جمع شوند، پلیسها یکدفعه ریختند در خانه. خواهرم پروانه در کتابش این داستانها را میگوید.
خاطرهٔ دیگرم این است که شبها با همدیگر شام میخوردیم. ما شش بچه بودیم. یادم است همیشه سر سفره سبزیخوردن مفصل با پنیر بود. من پنیر دوست نداشتم و آن بخش سفره که پنیر بود، نمینشستم. پدرم سربهسرم میگذاشت و میگفت: «آنقدر شیطونی بکن تا من یک پنیر بگذارم دهنت.»
- دربارهٔ روحیهٔ دیگردوستی و بخشندگی بهار خاطرهای برایمان بگویید.
چهرزاد بهار: یک دیوار بین خانهٔ ما و بیمارستان شمارهٔ ۲ ارتش بود. دزدها زیاد از اینجا میآمدند خانهٔ ما. روزی دزدی آمده بود، ننهجانِ ما _که ما را بزرگ کرده بود_ پای این دزد را کشیده بود پایین. سرانجام او را دست پلیس دادند. پلیس به پدرم گفته بود «دزد را چه کار کنیم؟» پدرم گفته بود: «برود زندگیاش را بکند، حالا که چیزی نبرده، بگذارید برود.»
او کمکهای زیادی به آدمهایی که احتیاج داشتند، میکرد. انسانیت چیزی است که در ذات او بود. به قول همسرم دکتر معاصر: «هر که احسان نکند، انسان نیست.»
در کتاب «یادگار بهار»؛ بهسعی خانم مریم پورثانی خیلی از خاطراتم را کامل گفتهام. من فقط چهارده ساله بود که پدرم را از دست دادم و با او تماس چندانی نداشتم؛ جز آن دو تابستان که به نیاوران رفتیم و خوشبختانه من پهلویش بودم. آن زمان به اصفهان تبعید شده بود.
یادم میآید باغبانمان مشداصغر نامی بود که انسان بسیار شریفی بود. ما در خانه کبوترهای بسیاری داشتیم. اتاقی در باغ بود که کبوترها _که همه سفید بودند_ آنجا نگهداری میشدند. وقتی همه رفتند اصفهان برای تبعید، کسی نبود. مادرم همهٔ وسایل زندگی را در یک اتاق جمع کرده بود و کلیدش را داده بود به مشداصغر. او دو اتاق داشت در باغ ما. مادرم، پیش از رفتن، در لانهٔ کبوترها را باز کرد تا بروند، چون میگفت ما نیستیم که غذا بدهیم و مراقبشان باشیم. بعدها که برگشته بودند خانه، دیده بودند صدای جیکجیک کبوتر میآید. پدرم از مشداصغر پرسیده بود: «صدای کبوتر از کجا میآید؟»
او گفت: «کبوترها همه برگشتند.»
پدرم گفت: «تو از کجا اینها را غذا میدادی؟ تو که پولدار نیستی؟»
مشد اصغر جواب داد: «از مال خودم با کبوترها با هم میخوریم.»
شعر «کبوترهای بهار» در وصف همین کبوترها سروده شده است:
بیایید ای کبوترهای دلخواه
بدن کافورگون، پاها چو شنگرف
بپرید از فراز بام و ناگاه
به گرد من فرو آیید چون برف
بعد پدرم آنقدر که مشداصغر را دوست داشت، او را در آغوش گرفت. انسانیتداشتن ویژگی بسیار مهمی است. در اشعار پدرم اینگونه مضامین فراوان است.

گفتوگو از نیلوفر بختیاری
و زهرا صالحیزاده
بسیار از گفتگوی شما لذت بردم. یاد خاطرات شما را در باغ موزه نگارستان برایم تداعی شد.
خداوند شما را حفظ کند. دوستدار و ارادتمند شما: پلاسی.