بنیانگذار انجمن خیریه «یاس» کرمان:

سموم کشاورزی و کار در معادن، پیشگیری از سرطان در کرمان را ضروری‌تر می‌کند / خیرین کرمان در حوزه سرطان کارهای بزرگی کرده‌اند

مینا مجدزاده؛ بنیانگذار و عضو هیئت‌مدیره انجمن خیریه یاس (فعال در استان کرمان)، در گفت‌وگو با خیر ایران ضمن بیان اهداف و دستاوردهای این انجمن اظهار کرد: سموم کشاورزی و کار در معادن به تشدید سرطان در استان کرمان منجر می‌شود لذا باید برای پیگشیری و کنترل سرطان در این استان توجه ویژه داشته باشیم. کرمان را «بهشت معادن» می‌نامند ولی این استان، برای کارگران معدن و خانواده‌هایشان بهشت نیست، چون بسیاری از این معدن‌کاران درگیر بیماری‌های مختلف هستند.
سموم کشاورزی و کار در معادن، پیشگیری از سرطان در کرمان را ضروری‌تر می‌کند / خیرین کرمان در حوزه سرطان کارهای بزرگی کرده‌اند

 به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، در سراسر ایران، جریان‌های پرتوان نیکوکاری و کمک‌رسانی مردمی همواره در حال شکل‌گیری است و هزاران نفر با روحیه همدلی و مسئولیت‌پذیری در جهت بهبود شرایط جامعه محلی خود گام برمی‌دارند. با این حال بخش مهمی از این فعالیت‌ها کمتر در رسانه‌ها بازتاب می‌یابد. این هفته و در راستای گفت‌وگو با فعالان استانی، سراغ کرمان رفتیم. 

وقتی نام کرمان به میان می‌آید، نخستین تصویر، معادن عظیم و ثروت‌های خفته در دل زمین است اما کمبود امکانات درمانی، دشواری دسترسی به خدمات سلامت و هزینه‌های سنگین درمان، واقعیتی است که بسیاری از خانواده‌های کرمانی با آن روبه‌رو هستند. بخصوص اینکه بیماران از استان‌های مجاور نیز برای درمان به آنجا مراجعه می‌کنند.

 انجمن خیریه یاس یکی از قدیمی‌ترین و فعال‌ترین نهادهای مردمی در حوزه حمایت از بیماران مبتلا به سرطان در استان کرمان است؛ انجمنی که فعالیت خود را با همت جمعی از زنان نیکوکار آغاز کرد و امروز دامنه‌ای گسترده از خدمات درمانی، حمایتی، اسکان و پیشگیری را در بر می‌گیرد. مینا مجدزاده، بنیانگذار و عضو هیئت‌مدیره این انجمن و وکیل پایه یک دادگستری، با حضور در خیر ایران و گفت‌وگو با این رسانه از شکل‌گیری یاس، تجربه‌های شخصی و جمعی اعضا، نقش مردم و خیرین، چالش‌های خاص استان کرمان و رؤیاهایی می‌گوید که هنوز برای سلامت بیماران سرطانی این استان در سر دارد.

-لطفاً از گذشته برای ما بگویید، ایده شکل‌گیری مؤسسه‌تان چطور به وجود آمد؟

 حدود ۱۶، ۱۷ سال قبل برای دیدن خواهرم به کانادا رفته بودم. شهر مونترال شهر فستیوال‌هاست؛ چون سرمای طولانی دارد، به محض این‌که هوا گرم می‌شود، فستیوال‌های مختلف شروع می‌شوند. تمام شهر در خدمت فستیوال قرار می‌گیرد تا مردم بیرون بیایند و کمی روحیه‌شان بهتر شود، چون مثلاً در زمستان‌ها حتی خودکشی زیاد می‌شود؛ هوا ابری است، سرد است و مردم، مخصوصاً کسانی که سنشان بالاتر است، کمتر می‌توانند بیرون بیایند. خلاصه من تازه که رسیده بودم، یکی از دوستان خواهرم آمد فرودگاه دنبال من. گفتند الان اختتامیه جشنواره رقص روستاست و مثلاً ما را ببریم آنجا. خواهرم گفت خسته است، ۳۲ ساعت در راه بوده و از این حرف‌ها. من با خودم فکر کردم و گفتم همچین مراسمی را من دیگر کی ممکن است ببینم؟ اصلاً شاید هیچ‌وقت. گفتم نه، اصلاً سرخپوست زنده جلوی خودم هیچ‌وقت ندیده بودم؛ گفتم نه، من می‌خواهم برویم.‌

باید به جنگل و بیرون از شهر می‌رفتیم. وقتی می‌رفتیم، دمِ ورودی جنگل که می‌خواستیم داخل برویم و این مراسم برگزار می‌شد، دیدم تعدادی از خانم‌ها سطل دستشان گرفته‌اند، رویش لباس زیر بسته‌اند و جلوی ماشین‌ها ایستاده‌اند که پول جمع کنند. می‌گفتند سرطان سینه دارم، پول جمع می‌کنم. یک اتفاق خیلی کوچکی بود، اما من اصلاً در یک لحظه دگرگون شدم. رفتیم و خود مراسم هم خیلی جالب و دیدنی بود؛ در سنین مختلف، سرخپوست‌ها مسابقه داشتند، از مکزیک و نمی‌دانم دیگر تمام کشور‌ها آمده بودند، به اضافه خود کانادا که سرخپوست دارد.

 به محض این‌که رسیدم کرمان، با «محک» تماس گرفتم و گفتم یک شعبه کرمان از مؤسسه شما بزنیم. گفتند نه، ما شعبه نمی‌دهیم، به هیچ‌وجه شعبه نمی‌دهیم. بعد دیگر پرس‌وجو کردیم که چکار کنیم. با دو نفر دیگر از دوستان بودیم که آنها هم خانم بودند، رفتیم استانداری. وقتی رفتیم استانداری، به ما گفتند چند نفر دیگر هم آمده‌اند و آنها هم دنبال یک همچین تشکیلاتی هستند. اتفاقاً وقتی رفتیم، برخورد کردیم و دیدیم آره، سه چهار نفر هستند که خانم دکتر کلانتری هم بودند؛ خانم دکتر از دوستان خودم بودند.

 دیگر رفتیم و همدیگر را پیدا کردیم و جمع شدیم و یک تعداد دیگر هم جمع کردیم. حدود بیست‌ودو، سه نفر، مؤسسان این انجمن شدیم. بعد کار‌های ثبتش را انجام دادیم و کارمان را شروع کردیم. قدم‌های اول، خب، همه هزینه‌ها و پول‌هایی که می‌خواستیم برای دارو و درمان بدهیم، خودمان می‌دادیم. بعد مثلاً از یک گروه، همین‌طور خیرین جمع کردیم و ما مثلاً هزینه دارویشان را می‌دادیم.

-این ارتباط با خیرین و آن بیمارانی که به شما مراجعه می‌کردند، چطور ایجاد شد؟

 خب، ما بیشتر از طریق بیمارستان‌ها اقدام کردیم؛ مخصوصاً دکتر‌های آنکولوژی که با ما بودند و کماکان هم هستند. آنها بیمارانشان را به ما معرفی می‌کردند. الان هم شیوه ما این است که هر بیماری را با معرفی پزشکش می‌پذیریم، یک تحقیق کوچک هم می‌کنیم و بعد می‌رود تحت پوشش انجمن. خلاصه به همین شکل، کم‌کم کار گسترش پیدا کرد. هر مناسبتی که در این شهر بود، ما می‌رفتیم و می‌ایستادیم؛ با همین خانم دکتری که الان هم مسئول بیماران هستند. بروشور انجمن می‌دادیم، در کنسرت‌ها شرکت می‌کردیم و بروشور می‌دادیم. مثلاً عید فطر چادر می‌کردیم، سبد می‌گرفتیم و می‌گفتیم به ما کمک کنند. بعضی‌ها می‌شناختند، بعضی‌ها نمی‌شناختند، اما بالاخره این‌طوری با ما همکاری می‌کردند. یعنی از همان قدم‌های اول، خودمان این مسیر را برداشتیم.

 یک‌بار من آمده بودم تهران؛ دخترم اینجا دانشجو بود. روز جمعه بود، گفتم مادر چه غذایی درست کنم؟ گفت بیا برویم امروز توی انجمن «تالاسمی» میدان زرتشت، اینجا بازارچه دارند، بیا ببینیم چی دارند از آنجا بخریم. گفتم باشد. خلاصه با هم آمدیم و رفتیم. دیدیم دو تا ظرف بیشتر نگذاشته بودند؛ یک آش بود، یک مقدار سوسیس سرخ می‌کردند و یک شیرینی هم می‌فروختند. دوباره برای من جرقه زد. برگشتم کرمان، چند تا از همین دوستان بچه‌ها، جوان‌ها را صدا کردم و گفتم بچه‌ها بیایید یک بازارچه هم به نفع بیماران راه بیندازیم. مرحوم آقای بهرامی یک تالاری در کرمان دارند؛ یعنی باغی هست به نام باغ بهرام، تالار پیوند. با آقای بهرامی صحبت کردم و گفتم می‌خواهیم یک همچین کاری بکنیم. تمام فضا و تمام امکانات این تالار و باغ را ایشان در اختیار ما گذاشتند. ما هم خودمان، مثلاً به مادر شما زنگ زدیم گفتیم آقا یک غذایی، چیزی درست کنید، شیرینی؛ هر کس هر چی می‌تواند بیاورد اینجا به نفع بیماران بفروشیم. وقتی این کار را کردیم، استقبال خیلی خوب بود، خیلی خوب. ما همین‌طوری کار را ادامه دادیم.

 یک‌دفعه دیدیم برند‌های شهر هم آمدند و گفتند ما می‌خواهیم اسپانسر بشویم. در قالب مسئولیت اجتماعی می‌آمدند. مثلاً کسی که می‌خواست خودرویی را معرفی کند، می‌گفت من ۵۰ میلیون هزینه این بازارچه را می‌دهم، اسپانسر طلایی می‌شوم. ما تبلیغش را می‌کردیم، مثلاً روی ژتون‌ها اسمش را می‌نوشتیم، تبلیغ می‌شد، او هم می‌آمد کارهایش را می‌گذاشت و پول می‌داد.

 اوایل خیلی درگیر بودیم، مشکلات زیاد داشتیم، استانداری مدام به ما گیر می‌داد. خلاصه به سختی، اما واقعاً با همراهی و کمک همه دوستان و پشتیبانی بی‌قید و شرط آقای بهرامی، ما این بازارچه‌ها را ادامه دادیم و در واقع این شد محل تأمین مخارج بیماران. محل اسکان هم همیشه یکی از دوستان به ما هدیه می‌داد؛ یعنی می‌رفتیم و در اختیارمان می‌گذاشتند که آنجا بمانیم. دو تا از اعضای انجمن، آقای دکتر مشکات و همسرشان که عضو انجمن هم هستند، مثلاً یک ملکی را در اختیار ما گذاشته بودند و ما آنجا بودیم و استفاده می‌کردیم. بعداً رفتیم یک جای دیگر که متعلق به یک جمعی از پزشکان بود، آنها هم به ما جا دادند.

 به همین شکل کم‌کم انجمن بزرگ شد. باغ بهرامی برایمان کوچک شد و مجبور شدیم جا‌های بزرگ‌تر بگیریم. شما فکر کنید در این مسیر، ما حدود ۲۵۰ تا داوطلب در کرمان داشتیم که پای کار بودند. جوان‌ها می‌آمدند، خودشان همه چیدمان، حساب‌وکتاب و برنامه‌ریزی را انجام می‌دادند. ما بلد نبودیم، ولی آنها دقیق مشخص می‌کردند فاصله میز‌ها چقدر باشد، هر مسیر کجا باشد، هر غرفه چطور واگذار شود.

 یک‌دفعه دیدیم برند‌های شهر هم آمدند و گفتند ما می‌خواهیم اسپانسر بشویم. در قالب مسئولیت اجتماعی می‌آمدند. مثلاً کسی که می‌خواست خودرویی را معرفی کند، می‌گفت من ۵۰ میلیون هزینه این بازارچه را می‌دهم، اسپانسر طلایی می‌شوم. ما تبلیغش را می‌کردیم، مثلاً روی ژتون‌ها اسمش را می‌نوشتیم، تبلیغ می‌شد، او هم می‌آمد کارهایش را می‌گذاشت و پول می‌داد. خلاصه این سازوکار را تمام بچه‌های داوطلب، بدون هیچ ادعا و بدون هیچ چشم‌داشتی، با عشق فراوان انجام می‌دادند. خودشان می‌آمدند سراغ ما و می‌گفتند ما می‌خواهیم بیاییم. این‌طوری شد که برند‌ها و بیزینس‌ها خودشان می‌آمدند پیش ما؛ مثلاً بیمه‌ها می‌آمدند. خلاصه ما تا ۱۵، ۱۶ تا بازارچه برگزار کردیم تا این‌که کرونا شد و با کرونا مجبور شدیم بازارچه‌ها را تعطیل کنیم.

 بازارچه‌های ما یک رویداد خیلی مفرح، خوب و واقعاً هیجان‌انگیز در شهر بود؛ یعنی در شهر یک هیجان خاصی ایجاد می‌کرد.

-از چه سالی دقیقاً فعالیت‌های نیکوکاری شما شروع شد؟

 حدود ۱۵ سال است. یعنی به‌صورت میانگین سالی یک جشنواره داشتیم، البته بیشتر هم داشتیم. سعی می‌کردیم مثلاً یکی را قبل از ماه رمضان بگذاریم، یکی را قبل از عید؛ یعنی آن زمانی که مردم بیشتر آماده هستند که کمک کنند. گاهی هم مثلاً برنامه‌های گردهمایی می‌گذاشتیم؛ در همین برنامه‌ها تعدادی را دعوت می‌کردیم، مثلاً یک شب در همان باغ بهرامی برای شام. خب، آنجا پول می‌دادند. آن وقت‌ها دغدغه‌مان فقط بیمارانمان بودند و این‌که باید هزینه‌هایشان را بدهیم. بعد در همان بازارچه‌ها مزایده هم داشتیم؛ یعنی یکی می‌آمد مثلاً یک انگشتر می‌داد و می‌گفت این انگشتر من، هدیه به شما، حالا مزایده. با چه شور و هیجانی یک کالای مثلاً ۵۰۰ تومانی، ۵ میلیون، ۱۰ میلیون فروش می‌رفت. خیلی مفرح بود، خیلی جالب بود. بچه‌ها هم خیلی هیجان داشتند. من فکر می‌کنم در رشدشان هم خیلی مؤثر بود؛ این برنامه‌ها واقعاً خیلی خوب بود.

 بعد از مدتی، در تمام این مدت ما می‌دیدیم که وضع بیمارستان افضلی‌پور، بخش آنکولوژی آنجا، خیلی خراب است. واقعاً یک خانم دکتر که عضو هیئت‌مدیره هستند، خانم دکتر کلانتری، همیشه با بغض و اشک می‌گفتند: بابا، مریض‌های ما اگر از سرطان نمی‌میرند، از قارچ می‌میرند. در آن بخش، مثلاً در یک اتاق چهار، پنج نفر با هم بودند؛ جلوی هم می‌مردند، استفراغ می‌کردند، حالشان بد می‌شد، هزار اتفاق می‌افتاد. خیلی بد بود.

ما می‌دیدیم که وضع بخش آنکولوژی بیمارستان افضلی‌پور، خیلی خراب است. ما رفتیم با این بیمارستان که بیمارستان دانشگاه هم هست صحبت کردیم، فضا به ما دادند. آنجا یک درمانگاه ساختیم که الان اگر شما بیایید ببینید، آن‌قدر شیک است که بیمار سرطانی بعد از حضور در آن دوباره روحیه می‌گیرد.

 ما تصمیم گرفتیم یک بخشی را برای سرطان بسازیم. گفتیم دیگر کاری نمی‌توانستیم بکنیم. رفتیم پرده‌ها را عوض کردیم، ویلچر بردیم، ظاهر کار را درست می‌کردیم، ولی نمی‌شد؛ چون هم جا خیلی تنگ بود و هم بیمارستان حاضر نبود برای بیماران مبتلا به سرطان هزینه بکند، علی‌رغم این‌که حتی بخش جدید ساخته بودند، ولی به این بیماران ندادند. ما رفتیم با بیمارستان افضلی‌پور که بیمارستان دانشگاه هم هست صحبت کردیم، فضا به ما دادند. آنجا یک درمانگاه ساختیم که الان اگر شما بیایید ببینید، آن‌قدر شیک است که بیمار سرطانی بعد از حضور در آن دوباره روحیه می‌گیرد.

 بعد از آن دوباره یک دغدغه دیگر هم داشتیم؛ مسئله اسکان مریض‌ها. اصلاً اینها در روی شهر چادر می‌زدند، در بیمارستان می‌خوابیدند؛ چه مریض‌هایی که درمانی بودند، چه مریض‌هایی که بستری داشتند. خلاصه خیلی وضعیت بدی بود. آقای بهرامی یک مهمانسرا داشتند به نام «بهار» که با شریک و مثلاً از ارث خانواده‌شان بود، ولی خوب، بعضی از مریض‌ها را می‌فرستادیم آنجا. کم‌کم یک زمینی خریدیم؛ خودمان، اعضای انجمن، در واقع اعضای هیئت‌مدیره. در همان فاصله، یک ساختمان سه‌طبقه خیلی بزرگ و خوب را یکی از خیرین کرمان به ما داد؛ نه مالکیتش، بلکه در اختیارمان گذاشت که به‌عنوان دفترمان باشد. کنار همان، یک زمین خریدیم و شروع کردیم به ساختن. باز یکی از به‌ اصطلاح متمولین، برج‌ساز‌های شهر، گفت من برایتان می‌سازم. ایشان یک مقداری که شروع کرد، با این نوسانات ارز و قیمت آهن و اینها گفت دیگر نمی‌توانم، در توانم نیست بسازم.

 آقای بهرامی گفتند من خودم می‌سازم، خودم هم اداره‌اش می‌کنم، بگذارید به عهده من. از آن روز، آقای بهرامی ساختمان را از روی فونداسیون خودشان ساختند. چهار طبقه است، هر اتاق دو نفر جا دارد، دو تخت دارد، یک نفر همراه، هر اتاق حمام جداگانه دارد، دستشویی و سرویس، با کل خدمات هتل. شما فکر کنید یک هتل سه‌ستاره خیلی مرتب. این را هم ساختیم که ۶۲ نفر ظرفیت دارد. بعد روزانه دو وعده غذای گرم به آنها می‌دهیم. آقای بهرامی با شور و شوق و پاک‌باختگی‌شان هر جا که گیر می‌کردیم می‌گفتند: پول هست، نگران نباشید، پول می‌آید. پای هر کاری با عشق زیاد بودند؛ نعمتی بودند که حالا فکر می‌کنم جایشان واقعاً خالی است. حالا همگی تلاش می‌کنیم مجموعه کار‌هایی را که آنجا انجام می‌دهیم ادامه بدهیم.

کرمان؛ بهشت معادن و رنج سلامت

-غیر از این‌که اسکان، چه خدمات دیگری ارائه می‌دهید؟

 ببینید، بیمارانی که نیازمند باشند و به ما مراجعه کنند، با معرفی پزشکشان، هزینه‌های دارو و درمانشان، در صورت امکان، پرداخت می‌شود. بعد تفاهم‌نامه داریم با یک مؤسسه که دندان‌هایشان را می‌فرستیم؛ چون شیمی‌درمانی می‌کنند و دندان‌هایشان خیلی خراب می‌شود. اینها را می‌فرستیم برای دندان‌پزشکی که مثلاً با ۵۰ درصد قیمت دولتی و ۵۰ درصد تخفیف از طرف ما می‌روند. ما بعد از این‌که چند تا واحد در بیمارستان ساختیم و الان دارند کار می‌کنند، یک مرکز رادیوتراپی هم داریم. یک مرکز رادیوتراپی بسیار مجهز، شیک و خیلی خیلی خوب که این را دیگر خودمان اداره می‌کنیم. از هیچ بیماری پول نمی‌گیریم؛ چه پول داشته باشد چه نداشته باشد، همه رایگان هستند. فقط از بیمه‌هایشان استفاده می‌کنیم.

 حالا من در این مسئله سازندگی یک جریان دیگر هم بگویم. ما یک محل خیلی خوب و خیلی وسیع داریم، با وسعت زیاد، که الان داریم آن را برای شیمی‌درمانی می‌سازیم؛ طوری که دیگر آن تجمع و مشکلاتی که در شیمی‌درمانیِ بیمارستان‌ها یا مراکز دیگر هست، وجود نداشته باشد. یعنی ۷۰ تا مریض آنجا جا دارد که هر کدام در کابین جداگانه هستند. این هم در حال ساخت است و نزدیک به اتمام. این هم برای شیمی‌درمانی است.

ما بعد از این‌که چند تا واحد در بیمارستان ساختیم و الان دارند کار می‌کنند، یک مرکز رادیوتراپی هم داریم. یک مرکز رادیوتراپی بسیار مجهز، شیک و خیلی خیلی خوب که این را دیگر خودمان اداره می‌کنیم. از هیچ بیماری پول نمی‌گیریم؛ چه پول داشته باشد چه نداشته باشد، همه رایگان هستند. فقط از بیمه‌هایشان استفاده می‌کنیم.

 همه این کار‌ها را هم با کمک‌های مردم و کمک‌های مالی مردم انجام دادیم. ما یک کاری کردیم برای مراسم؛ ما می‌گوییم هم ایرانی است و هم قشنگ. برای مراسم، یک‌سری تابلو‌های نقره درست کردیم؛ همان تابلو‌های نقره‌ای که برای همدیگر هدیه می‌برند. اینها را روی استند می‌گذاریم و می‌بریم در مراسم. خب طرف مثلاً متنی برای تسلیت می‌گوید و بعد پولش را به انجمن می‌دهد. ما اینها را می‌بریم در مراسم می‌گذاریم و دوباره برمی‌گردانیم.

 خب ما مبدعش بودیم؛ آوردیم و اولین کاری که در کرمان انجام شد، متعلق به انجمن یاس بود. بعد دیگر خیلی‌های دیگر هم دارند انجام می‌دهند. ولی خب از این جهت هم پول خوبی نصیب انجمن می‌شود؛ در حدی که بخشی از هزینه‌هایمان را پوشش می‌دهد. صرف‌نظر از این‌که ما خیرینی داریم که کمک‌های کلان می‌کنند، ملک می‌دهند، پول می‌دهند یا بعضی‌ها ماهیانه کمک می‌کنند، این درآمد تابلو‌ها هم به هر صورت برای مخارج بیماران‌مان خیلی مناسب و خوب است.

-آیا در بحث پیشگیری از سرطان هم ورود کردید؟

 بله. ببینید، در بحث پیشگیری، به این جهت که پزشکانمان که با انجمن هستند حدود پنج نفر هستند، بروشور‌های زیادی تهیه کردیم و در بخش پیشگیری پخش کردیم. ولی خب در واقع یک مقدار دیگر هم هست؛ بحث اطلاع‌رسانی را داریم، اما یک سری کار‌ها هست که باید با یک تشکیلاتی جلو برویم که الان درصدد انجام این امور هم هستیم. فقط باید مطمئن باشیم داده‌هایی که به دست می‌آوریم به نتایج قابل اتکا می‌رسد.

 در بحث تحقیقات، مثلاً این‌که سمومی که استفاده می‌شود چقدر تأثیر دارد، یا بحث معادن که در کرمان هست؛ فرضاً گاز‌هایی که متصاعد می‌شود، اینها همه در حوزه تحقیقات واقعاً در دست انجام است. هم نیروهایش را داریم و هم امکاناتش را. یک مؤسسه تحقیقاتی هم راه‌اندازی کرده‌ایم. بله، در این زمینه حتماً داریم کار می‌کنیم.

-همکاری با محک چگونه شکل گرفت؟

 ببینید، سال چهارم یا پنجم تشکیل انجمن بود که از محک آمدند کرمان و گشتند و مثلاً من را پیدا کردند. شنیده بودند که ما هستیم. ما دو سال با محک همکاری کردیم. انجمن به ما گفت تمام بیماران زیر ۱۸ سال را بسپارید به ما و ما به عهده آن‌ها گذاشتیم. 

-از نظر شما اولویت‌های کار خیر در استان کرمان چیست؟

 حقیقت این است که من در این زمینه خیلی تبحر ندارم و تحقیق هم نکرده‌ام که ببینم دقیقاً چه چیزی اولویت دارد. خب قطعاً مسائل مالی برای افراد مهم‌تر است، مخصوصاً افراد کم‌درآمد با بچه‌هایشان؛ امکانات زندگی و اینها حتماً اهمیت بیشتری دارد. ما حتی مثلاً وسایل مدرسه، کیف و کفش، این چیز‌ها را برای مریض‌هایمان آماده می‌کنیم، برای بچه‌هایشان سبد کالا می‌دهیم. حتی بعضی وقت‌ها شده کسی را فرستاده‌ایم خانه‌شان را تعمیر کرده است.

 در کنار اینها، ما از روز اول، چون یک تعدادی از خانم‌ها به ما کمک می‌کردند و خانم‌های خیر بودند، هر وقت گیر می‌کردیم زنگ می‌زدیم و آنها می‌آمدند، پول می‌آوردند، امکانات می‌آوردند. به‌تدریج آن جمع خانم‌ها بزرگ‌تر شد و خودش تبدیل شد به یک خیریه با نام «خیریه گشایش». واقعاً گشایش است؛ یک بازوی خیلی قوی و خوب برای انجمن یاس. از یک طرف، یک مبلغ پول خوب ماهیانه به‌عنوان حق عضویت می‌دهند. از پولی که جمع می‌شود، یک‌سوم را به انجمن یاس می‌دهند و مابقی‌اش را صرف کار‌های دیگر می‌کنند.

 من همیشه می‌گویم واقعاً این خیریه کوچک و جمع‌وجور چقدر برکت دارد. مثلاً از همین پول، فکر کنید چند تا کلیه خریدیم، دست و پای مصنوعی درست کردیم، هزینه جراحی قلب دادیم، خانه‌ها را تعمیر کردیم، اقساط وام‌هایی که مانده بود و طرف نمی‌توانست بدهد را پرداخت کردیم، دفترچه‌های درمانی‌شان را گرفتیم. خلاصه خیلی، خیلی خوب کار کرده این خیریه گشایش. همه اعضایش هم خانم هستند. این هم یکی از افتخارات ماست. من خیلی دوست دارم از این خیریه اسم ببرم، چون واقعاً گشایشگر خیلی از مسائل است.

 حالا این‌که شما می‌گویید اولویت مثلاً در کرمان چیست؛ آن چیزی که شاید بیشتر فراگیر باشد، فقر است، قبل از این‌که برسیم به بیماری‌ها و مسائل دیگر. در حوزه بیماری هم واقعاً سرطان پیشرو است؛ نسبت به بیماری‌های دیگر درصد بیشتری دارد.

-نوع سرطانی که بیشترین درگیری و ابتلا را در خود کرمان دارد کدام است؟ در میان کسانی که به شما مراجعه می‌کنند، بیشترین نوع سرطان مربوط به کدام است؟

 سرطان سینه زیاد است. حتی صحبت شده بود که سرطان سینه را از لیست سرطان‌ها حذف کنند؛ چون واقعاً به آن ترتیب، هم شیوعش زیاد است و هم درمانش اگر در مراحل اولیه متوجه شوند، خیلی راحت‌تر است. ولی خب در کرمان متأسفانه سرطان مثانه مثلاً زیاد است. این بر اساس شواهد میدانی است، نه تحقیق علمی؛ این‌که علتش چیست دقیقاً مشخص نیست. به همین دلیل پرسیدم. مثلاً الان من با گروه درمان سرطان صحبت می‌کردم، مربوط به اراک بود. گفتم آنجا چه چیز‌هایی بیشتر است؟ گفتند سرطان‌های خون و سرطان‌هایی که بیشتر در حوزه آقایان است، آنجا خیلی زیاد است. به نظرم آمد این جغرافیا حتماً می‌تواند این قضیه را متفاوت بکند.

 ما خیلی تلاش کردیم و خیلی کار کردیم، چون چالش‌های زیادی داشتیم. همین‌طور که به شما می‌گویم، مثلاً برای گرفتن مجوز یک بازار، تا وقتی کارمان تمام می‌شد، واقعاً جونمان هم همراهش تمام می‌شد. خیلی سختی بود. ولی الان، در واقع، یاس شناخته شده است در استان؛ افرادی که هستند، آدم‌هایی هستند که مورد تأیید و شناخت جامعه‌اند.

 از رئیس هیئت‌مدیره ما که همیشه مثال می‌زنم، دکتر هستند، واقعاً پروفسور و انسان بزرگواری هستند، اهل تحقیق و دانش. دیگر اعضا هم کسانی هستند که در یاس همیشه صحبت این است که در یاس فقط عشق موج می‌زند؛ یعنی واقعاً هیچ چیز دیگر نمی‌تواند این‌طور کار کند و این‌طور باشد. کسانی داریم که واقعاً حتی خونشان را هم فروخته‌اند، برای این بحث رادیوتراپی هزینه کرده‌اند. این را برای شما می‌گویم، نمی‌خواهم گفته شود بدهکاریم. شب عید بود، مقداری پول بدهکار بودم به همین کسانی که در رادیوتراپی مشارکت کرده بودند، مصالح خریده بودند و… دیدم آقای دارش، که خودش می‌گویم، خونش را هم فروخته و همه وقت و زندگیش را گذاشته روی این تأسیسات و ساخت اینها. خیلی ناراحت بود. رفتم گاوصندوق را باز کردم، دیدم سه تا دستبند دارم؛ سه تا دستبند بردم دادم. یعنی از دل و جان دادم. وقتی به بچه‌هایم گفتم، دخترم، دلم سوخت پول نداشتی، رفتی دست بقیه، گفتند آفرین، چه کار خوبی کردید، دستت درد نکند.

 منظورم این است که همه از دل و جان حاضرند. بچه‌هایمان هم خوشبختانه همین‌طور شدند. با یاس این‌طور شد، چون سعی کردیم جوان‌گرایی کنیم و با جوان‌ها پیش بیاییم. ولی واقعاً مسئله مالی خیلی مهم است. شما فکر کنید، الان چند سال است که ما دستگاه براک‌تراپی گرفته‌ایم و آنجا گذاشته‌ایم، ولی هنوز توی جعبه است. مرتب استاندار، وزیر، هر کس که می‌آید، نشان می‌دهد دستگاه چقدر مهم است. ما ۷۰ میلیارد نیاز داریم که دستگاه را راه‌اندازی کنیم؛ چون کسانی که داده‌اند، یک مقدار پول گرفته‌اند و الان دولت چیزی نمی‌دهد و ارز آزاد هم نیست.

 استان کرمان با آن همه ثروت، معادن و درآمدهایش، در تأمین دستگاه ما مانده است. آن شرکت باید بیاید و یک مقداری از پولش را بدهد که ما بتوانیم این دستگاه را راه‌اندازی کنیم و بیماران‌مان بتوانند استفاده کنند. چون براک‌تراپی آن نقطه سرطانی را هدف می‌گیرد و بافت‌های سالم آسیب نمی‌بینند. دقیقاً این مسائل مالی که می‌گوییم، برای ما چالش روز است.

-در سطح استان کرمان، چه چالش‌هایی وجود دارد که مختص همین استان است؟

ما یک سری مشکلات داریم که ممکن است به این دلیل باشد که بیماران زیادی از شهر‌های اطراف به ما مراجعه می‌کنند و شاید اگر فقط بیماران خود کرمان بودند، امکان رسیدگی راحت‌تر بود. برای مثال، شهر‌هایی هستند که به خاطر آب و هوا و کشاورزی‌شان، مثل جیرفت، کهنوج و عنبرآباد، سبزیجات و صیفی‌جات خارج از فصل می‌کارند، زیر گلخانه‌ها و با استفاده از سموم مختلف. هنوز آمار دقیق از این مناطق به دست نیامده، ولی ما می‌بینیم که بیماران زیادی از آن محدوده مراجعه می‌کنند.

 بخش دیگری از استان، مناطق معدن‌خیز کرمان است؛ کرمان را «بهشت معادن» می‌نامند. ولی این بهشت، برای کارگران معدن و خانواده‌هایشان بهشتی نیست، چون بسیاری از این معدن‌کاران درگیر بیماری‌های مختلف هستند. به عنوان مثال، پویشی به نام «کرمان، سرچشمه سلامتی» راه افتاده و ما هم به دلیل علاقه و دغدغه‌ای که داریم، عضو این پویش شدیم و تلاش می‌کنیم بررسی کنیم که در معادن چه اقداماتی باید انجام شود تا کارگران کمتر درگیر بیماری شوند؛ مثلاً بیماری‌های تنفسی، مشکلات ریه، یا میزان گاز‌های متصاعد شده که محیط را آلوده و خطر ابتلا به سرطان، مثل سرطان ریه، را افزایش می‌دهد.

 تحقیقات اولیه انجام شده و نتایجی هم حاصل شده، ولی هنوز نمی‌توانم یک نتیجه قطعی و محکم اعلام کنم، چون بررسی‌ها کامل نشده است. استان کرمان دو مسئله اصلی دارد: مناطق کشاورزی که از سموم استفاده می‌کنند و مناطق معدن‌خیز. پزشکان ما می‌گویند، مثلاً در شهداد که سموم و معادن نیست، بیماران کمتر هستند، ولی در زرند یا جیرفت و کهنوج، بیماران بیشترند.

-یکی از خاطرات خوبی که در ذهنتان ماندگار شده را برای ما تعریف می‌کنید؟

 بله، خاطرات زیادی دارم. یکی از قشنگ‌ترین خاطرات ما این است که هر روز صبح ساعت ۶:۳۰ صبح می‌رفتیم جلسه هیئت مدیره. چون اکثر دوستان باید می‌رفتند دانشگاه یا تو بیمارستان کار داشتند، جلسه ساعت ۶:۳۰ صبح در باغ بهرامی برگزار می‌شد. آقای بهرامی هم دست و دل‌باز بود و اصلاً صبحانه مفصلی چیده بود. هر چه می‌گفتیم: «آقای بهرام، ما صبحانه را هر بار یک نفر بیاره»، در پاسخ می‌گفتند: «نه، تو رو خدا، افتخار از من نگیرید.»

 یک روز صبح ساعت ۶:۳۰ که من رفتم آنجا، دیدم فواره‌ها در باغ روشن شده‌اند و همه درخت‌ها و فضای باغ … اصلاً هیچ وقت آن لحظه را یادم نمی‌رود. ایستادم در باغ و گفتم: «وای، خدایا شکرت! خدایا شکرت! تو چه نظری به ما داشتی و چه لطفی کردی؟!» فکر کنید، من صبح زود تو این هوای پرطراوت پا شدم بیام بیرون و این همه زیبایی را ببینم. چند نفر آدم تا این حد خوب هستند که حاضر باشند فداکاری کنند، وقت و زندگی‌شان را بگذارند، و من با آنها همراه باشم و بدهی خودمان را با کار خیر جبران کنیم. واقعاً دلم خوش بود. چنین سعادتی واقعاً کم‌یاب است. آن روز زانو زدم و از خدا تشکر کردم. این را هیچ وقت یادم نمی‌رود.

 یک اتفاق دیگر هم افتاد؛ پسر من پنج تا سکه کامل و یک نیم‌سکه داشت. سکه ارزان بود، حالا برای تولد یا هر چیز دیگر، کسی به او داده بود. گم شد. بعد گفت: «اگر پیدا شد، پنج تا و یک ربع سکه را می‌دهم به انجمن.» گفتیم: «باشه.» بعد از مدتی، یک دفعه از بالا داد زد: «آره، پیدا شد! چقدر خوب!»

- برای ورود فرزندانتان به عرصۀ نیکوکاری تلاشی کرده اید؟ 

 من واقعیتش هیچ وقت بچه‌هایم را نصیحت نکردم؛ حتی برای درس خواندن هم نصیحت نکردم. همیشه می‌گفتم پدر و مادر خودشان بهترین الگو هستند برای بچه‌ها. اگر به بچه‌ها دروغ گفتی، آنها هم به تو دروغ می‌گویند. اگر نارو زدی، بچه‌ها هم تقلید می‌کنند. باید پیش بچه صادق باشید تا بچه هم با شما صادق باشد.

 من واقعاً تلاش نکردم، ولی در همان کار‌های انجمن، بچه‌ها را همراه کردم. در نتیجه، هر چهار نفرشان نسبت به انجمن خیلی وفادار هستند و علاقه دارند که حضور داشته باشند و کار کنند. مثلاً دختر من، از دوستانش هم پول جمع می‌کند؛ ۱۰۰ یورو، ۵۰ یورو، ۲۰ یورو برای انجمن جمع می‌کند. این‌طور است که بچه‌ها با کار خیر بزرگ می‌شوند. تربیت بچه کار راحتی نیست، کار سخت است، اما اگر تجربه شود و با شوق همراه شود، نتیجه می‌دهد.

 

گفت‌وگو از صبا غلامی و مهشید رضائی

ارسال دیدگاه
captcha