کد خبر:۴۸۳۲

از بهزیستی تا «روشنای امید»؛ روایت حمایتی مادرانه و انسانی از ۴ خواهر

چهار خواهر، پس از فقدان پدر و جدایی از مادر، سال‌هایی از کودکی و نوجوانی خود را در بهزیستی گذراندند؛ اما آنچه سرنوشتشان را رقم زد، تسلیم نبودن و دستی بود که از دل مهربانی دراز شد؛ دستی از سوی مؤسسه‌ی «روشنای امید». یکی از آن‌ها در گفت‌وگو با خیر ایران می‌گوید، همراهی و اعتماد زهرا یاوری؛ مدیرعامل موسسه روشنای امید، نه‌تنها به رفع نیازهای مالی، بلکه به شکل‌گیری امنیت و آرامش واقعی در زندگی‌شان انجامیده است.
از بهزیستی تا «روشنای امید»؛ روایت حمایتی مادرانه و انسانی از ۴ خواهر

 به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، این مصاحبه روایتی است از زندگی یکی از چهار خواهری که همراه هم روزهای تلخ و روشن بسیاری را پشت سر گذاشته‌اند؛ از دوران بهزیستی تا ورود به دانشگاه و یافتن جایگاهی مستقل در اجتماع.

 در میانه‌ این مسیر، حضور مؤسسه‌ «روشنای امید» نقطه‌ عطفی شد؛ حمایتی که تنها کمک مالی نبود، بلکه احاطه‌ای انسانی و مادرانه در سخت‌ترین برهه‌های زندگی‌شان بود. از تأمین سرپناه گرفته تا همراهی در تحصیل، اشتغال و حتی لحظه‌های شخصی بحران‌ و امید. آنچه در ادامه می‌خوانید، ماحصل این گفت‌وگوست:

-روایت و داستان زندگی‌تان را برای ما تعریف کنید؛ این‌که از کجا شروع کردید و مسیر زندگی‌تان چگونه بوده است؟

 ما چهار خواهر هستیم. سال ۸۴ پدرمان به رحمت خدا رفت و مادرمان هم شرایط نگهداری از ما را نداشت و رفت. بعد از این اتفاق، مدتی را در بهزیستی شهرستان گذراندیم. یکی از شروط ازدواج خواهرم این بود که من و دو تا از خواهرانم پیش او زندگی کنیم و بعد با همسرش زندگی کردیم. وقتی خواهرم ازدواج کرد و همان موقع خواستگاری آمده بود، با خانم یاوری و خانواده‌شان آشنا شدیم. قبل از آن، وقتی خواهرم می‌خواستیم در ساختمان زندگی کنیم، پول پیش‌مان کم بود و وسایل خانه‌مان ناقص بود، آنها به ما کمک کردند و برخی وسایل مورد نیازمان را فراهم کردند.

-آن موقع چند سال داشتید؟

 آن زمان من ۱۲ ساله و خواهر بزرگم ۱۴ ساله بود و خواهران کوچکترم یکی ۴ ساله و دیگری ۵ ساله بود.

-در آن دوره برای رفتن به مدرسه و تحصیل مشکلی نداشتید؟

 نه، مشکلی نداشتیم. مرکز بهزیستی ما خصوصی بود و کلاً حدود ۱۵ نفر بودیم، اما در مدارس عادی تحصیل می‌کردیم. از نظر واکنش اولیای مدرسه هم مشکلی پیش نیامد و هیچ‌کس ما را اذیت نکرد. گاهی با همکلاسی‌ها دعوا می‌شد و آنها چیزی می‌گفتند، اما خانواده‌ها دخالتی نداشتند و مشکلی هم نداشتند.

 -کمی هم از حال و هوای بچگی‌تان بگویید. چیز‌هایی که دوست داشتید تجربه کنید ولی شرایطش نبود، یا شرایط سختی که داشتید.

 واقعیت این است که شرایط سخت بود، مخصوصاً، چون ما چهار خواهر بودیم. مسئولیت بیشتر بر دوش خواهر بزرگم بود، اما ما هم احساس مسئولیت می‌کردیم. وقتی در چنین شرایطی تنها باشی، راحت‌تر است. مسئولیت مراقبت از خواهران کوچکتر هم بر دوش ما بود.

 سختی اصلی این بود که آرامش نداشتیم و هیچ وقت آنجا را واقعاً خانه خود نمی‌دانستیم؛ آنقدر با محیط اخت نشده بودیم. ما با مربیان مشکل داشتیم و آنها را اعضای خانواده خود نمی‌داتستیم. البته ما در یکی از شهرستان‌های مشهد بودیم و آن زمان مربی‌های ما تحصیل‌کرده نبودند.

 آن‌ها خیلی درک نمی‌کردند که ما بچه‌ها کسی را نداریم و این مرکز آخرین امید ماست. طرز تفکرشان این نبود که برای مثال سر مسائل کوچک با بچه‌ها درگیر نشویم. اما با بچه‌ها و فضای خانه مشکلی نداشتیم.

-وقتی می‌خواستید از آنجا خارج شوید، خواهران شما چه سنی داشتند و شرایط ازدواج یا دانشگاه و کارشان چگونه بود؟ آن موقع برای شما که از بهزیستی ترخیص می‌شدید، سخت بود یا خوشحال بودید؟

 آره، خیلی خوشحال بودیم. بالاخره هر کسی دوست دارد خانه‌ای برای خودش داشته باشد، جایی که حداقل آزادی برای ورود و خروج داشته باشد. آن موقع ورود و خروج‌مان را سخت می‌گرفتند. بدون هماهنگی نمی‌توانستیم بیرون برویم؛ نمی‌توانستیم به خیابان یا پاساژ برویم. حتی برای مدرسه یا خرید مناسبتی، باید با مربی می‌رفتیم.

-در مدتی که در بهزیستی بودید، آیا خانواده‌ای آمدند که شما را ملاقات کنند یا بخواهند یکی از شما را به فرزندخواندگی بگیرند؟

 بله، چنین خانواده‌ای آمدند و خواستند خواهر کوچکترم را انتخاب کنند، اما ما اجازه ندادیم. البته از نظر قانونی نمی‌توانستیم جلویشان را بگیریم، چون هنوز قیم ما مادرم بود.

-واکنش آن خانواده چه بود؟

 قبول کردند. احتمالاً فکر کردند وقتی بزرگ‌تر شویم، دردسر برایشان ایجاد می‌شود. ما هم محکم گفتیم که اصلاً نمی‌خواهیم چنین چیزی اتفاق بیفتد. بعد به مسئول مرکز هم گفتیم که اگر کسی می‌خواهد بیاید، هیچ‌کدام از ما چهار خواهر جزو انتخاب نباشیم و فقط سایر بچه‌ها را نشان دهند.

-بعد از ترخیص از بهزیستی، شما با خواهر بزرگتان زندگی می‌کردید یا جدا بودید؟

 نه، ما در یک ساختمان دو طبقه زندگی می‌کردیم. درست است که پول پیش ما کم بود، اما خانم یاوری به ما کمک کرد. 
-از تحصیلات و شغل خودتان بگویید.

 لیسانسم را در دانشگاه آزاد در رشته میکروبیولوژی گرفتم. بعد از آن فروشندگی کار کردم، در داروخانه به مدت ۴ یا ۵ سال. سپس یک سال سر کار نرفتم و ازدواج کردم. الان هم کارمند رسمی دولت هستم.

-آن زمان که دانشجو بودید، برخورد بچه‌ها چطور بود؟ خودتان حساس بودید که چیزی از زندگی شخصی‌تان را بدانند یا نه؟

 چون سرکار می‌رفتم، زیاد با بچه‌های دانشگاه مراوده نداشتم، اما دوستان صمیمی‌ام، سه یا چهار نفر، می‌دانستند. به همه گفته بودیم که هر دو والدینمان فوت کرده‌اند. با دوستان صمیمی‌ام مشکلی نداشتیم؛ آنها پذیرفته بودند و زندگی‌ام، خدا را شکر، رو به راه بود. خانم یاوری کمک کرده بود، پس اوضاع روی روال افتاده بود و چیزی برای خجالت وجود نداشت.

-کی ازدواج کردید و واکنش همسرتان چطور بود؟

 من سال ۹۸ ازدواج کردم. همسرم با این قضیه هیچ مشکلی نداشت و زیاد سوال نمی‌پرسید. حتی در مراحل آشنایی هم در مورد بهزیستی چیزی نپرسید؛ خودم به او گفتم که مادرم فوت نکرده، چون قبلاً شنیده بود مادرم فوت کرده است. خانواده او هم مشکلی نداشتند؛ پدرش پزشک و مادرش دکتر است و از نظر مالی در سطح بالاتری هستند، ولی با این قضیه کاملاً اوکی بودند.‌

می‌خواهم درباره «روشنای امید» بدانم؛ چطور با آن‌ها آشنا شدید و چه کمکی به شما کردند؟

 خیلی جا‌ها به داد ما رسیدند. بهزیستی باید ماهیانه به ما کمک مالی می‌کرد. وقتی خواهرم ازدواج کرد، به ما سه خواهر باید ماهیانه می‌دادند، چون زیر سن قانونی بودیم. آن زمان خواهر بزرگم ۱۹ ساله و من ۱۷ ساله بودم. بعد در تهران اقدام کردیم تا ماهیانه را دریافت کنیم.

 یکی از مددکاران به من زنگ زد و گفت شنبه هفته بعد، در یوسف‌آباد یک همایش برای بچه‌های ترخیصی برگزار می‌شود و اگر دوست دارم، حتماً شرکت کنم. من هم رفتم و در آنجا خانم یاوری و تیم‌شان را دیدم و با آنها آشنا شدم. بعد از آن، آنها به خانه ما آمدند. آن موقع اوضاع ما اصلاً خوب نبود؛ وسایل کافی نداشتیم و شرایط سخت بود. فقط زمزمه‌هایی بود که همسر خواهرم می‌خواست برای خواستگاری بیاید.

 بعد آن‌ها گفتند که اینجا مناسب نیست و کمک کردند تا در ساختمانی که همسر خواهرم خانه داشت، یک واحد برای ما اختصاص داده شود. نصف هزینه رهن را آنها دادند و در فراهم‌کردن وسایل نیز کمک کردند. من و خواهرم هم مشغول کار شدیم. در آن زمان، دو خواهر کوچکترم دبستان و راهنمایی می‌رفتند.

-الان هنوز با شما زندگی می‌کنند یا جدا شده‌اند؟

 آن زمان در ساختمانی که همسر خواهرم خانه داشت، یک واحد به ما اختصاص داده شد. اما الان من با همسرم و خواهر بزرگم با همسرش و دو خواهر کوچکتر هم با هم زندگی می‌کنند.

-روشنای امید در چه زمینه‌هایی به شما کمک کردند؟

 خیلی کمک کردند؛ برای جهیزیه، مدرسه‌رفتن خواهر کوچکتر‌ها و حل مشکلاتشان. حتی تمام‌شدن تحصیل خواهر کوچکتر‌ها با کمک روشنای امید انجام شد. همیشه کنارمان بودند و هنوز هم خدا را شکر حواسشان به ما هست. الان من و دو خواهر کوچکترم کار می‌کنیم؛ خواهر بزرگم دیگر کار نمی‌کند، اما ما دو خواهر کوچکتر همچنان فعالیت داریم. در گذشته کمک مالی مستقیم هم داشتیم مثل ماجرای پول پیش خانه، اما الان به صورت مستقیم کمک مالی نمی‌کنند؛ مثلاً وام جور می‌کنند و البته هر کمکی از دستشان برمی‌آید، انجام می‌دهند.

 کمک‌های روشنای امید باعث شد من و خواهر کوچکترم (سومی) کارمند رسمی شویم و خواهر چهارم هم کارمند شرکتی شود. هر سه ما در یک ارگان مشغول به کار هستیم. ورودمان به این ارگان‌ها نیز با کمک روشنای امید بود. بعداً اعلام کردند که هر کسی که پدرش به جبهه رفته باشد، می‌تواند کارمند رسمی شود؛ ما هم از شرکتی به رسمی تبدیل شدیم. اما چون آن زمان کوچک‌ترین خواهرم مشغول به کار نبود، همچنان کارمند شرکتی است.

-پدرتان در آن زمان جبهه رفته بود؟

 بله، حدود ۶ ماه رفته بود.

-آیا در روشنای امید شخصی بوده که فارغ از سیستم موسسه، به شکل ویژه‌ای هوای شما را داشته باشد؟

 بله، خانم یاوری واقعاً مثل مادر برای ماست و حس ما به او متفاوت است. خیلی حس نزدیکی داریم و خانواده‌اش را هم می‌شناسیم. ما وقتی با آنها آشنا شدیم، کاملاً غریبه بودیم، اما آن‌ها به ما اعتماد کردند. بچه‌ها، همسرش، خواهرش و حتی مادرشان که فوت کرده، همه را می‌شناسیم.

 خیلی خانم خوبی است و مخصوصاً در شرایط بحرانی کنار ما بوده، به ویژه وقتی دو خواهر کوچکتر در سن بلوغ بودند و ما خودمان هم تجربه‌ای نداشتیم. همیشه به دادمان رسید.

-این بحران‌ها چه بود؟

 مثلاً خواهر آخر ما نمی‌خواست درسش را ادامه دهد؛ می‌گفت می‌خواهم سر کار بروم، پول نیاز دارم و دیپلم نمی‌خواهم. اما آنها آمدند، صحبت کردند و کمک کردند رشته و مدرسه‌ای که دوست داشت را ادامه دهد و دیپلمش را بگیرد. من خودم هم با سختی لیسانسم را گرفتم، چون سر کار می‌رفتم، اما همیشه تشویقم می‌کردند و پیگیر بودند که حتماً درس بخوانم.

 کمک‌هایشان یک حمایت همه‌جانبه بود، نه فقط مالی، بلکه در همه ابعاد زندگی ما. با دیگران در مجموعه هم ارتباط داشتیم، اما رابطه عمیق ما با خانم یاوری بود. واقعاً مثل مادر برای ما بود؛ از تمام جزئیات زندگی ما باخبر بود. هنوز هم هفته‌ای یک بار تلفنی صحبت می‌کنیم. از همه لحاظ به ما لطف کردند و حضورشان خیلی برای ما ارزشمند بود.

-الان خودتان فرزند دارید؟

 نه، من فرزند ندارم.

-خواهر بزرگتان فرزند دارد؟ او مسئله بهزیستی را برای بچه‌هایش تعریف کرده؟

 بله دو فرزند دارد. نه، لازم نمی‌بینیم که بدانند. حتی الان که برای خواستگاری دو خواهر کوچکترم کسی می‌آید، دیگر نمی‌گوییم مگر آنکه خودشان بپرسند. خانواده همسر من هیچ‌وقت در این‌باره نپرسیده‌اند و واقعاً نیازی هم نمی‌بینیم.

 برخورد همه واقعاً یکسان نیست و نمی‌توان توقع داشت. من اگر زندگی یک نفر دیگر را ببینم، نمی‌توانم خودم را جای او بگذارم و ممکن است قضاوت نابه‌جایی داشته باشم. همسرم هم گاهی اوقات وقتی خاطراتم را تعریف می‌کنم، می‌شنود که خانه بچه‌ها اینطوری بود، آنطوری بود، اما اصلاً کنجکاوی نمی‌کند و نمی‌خواهد جزئیات بیشتری بداند. واقعاً بستگی به فرد دارد.

-در آن مدت، فامیل، مخصوصاً خاله، عمه، عمو یا دایی، کسی به شما سر می‌زد یا می‌خواست شما را نزد خود ببرد؟

 مادرم تک فرزند بود و مادربزرگ و پدربزرگ‌هایم هم از هر دو طرف فوت کرده بود. دو عمه و یک عمو داشتم. عمه بزرگم خیلی اصرار کرد که ما را پیش خودش ببرد و قیومیت ما را بگیرد، اما ما قبول نکردیم.

-این اتفاق قبل از رفتن شما به بهزیستی بود؟

 بله، درست قبل از رفتن به بهزیستی. حتی روز‌های اول که هنوز بهزیستی نرفته بودیم، او می‌خواست ما را پیش خودش ببرد، اما ما قبول نکردیم.

-چرا نمی‌خواستید؟

 پدرم رابطه خوبی با او نداشت. آن زمان، ما خیلی کوچک بودیم؛ من ۹ ساله بودم و چهار خواهر دیگر هم هیچ کس را نداشتند، نه پدر، نه مادر و نه خواهر یا برادر دیگر؛ بنابراین اصلاً توقعی نبود که کسی شرایط نگهداری ما را داشته باشد و بتواند کنارمان بماند. وقتی پدرمان فوت کرد، ما هفته بعد به بهزیستی رفتیم. در مدتی که در بهزیستی بودیم، مادرم یکی دو بار آمد و ما را دید، ولی بعد از آن از او خبری نداشتیم.

 او سنش پایین بود، ۲۹ ساله بود و چهار بچه داشت. هیچ کسی دیگری نداشت، نه پدر و نه مادر و نه خواهر و برادری. مجبور بود و شرایط نگهداری ما را نداشت، بنابراین اصلاً توقعی نبود که کنار ما بماند.

-شما سعی می‌کنید با او ارتباط بگیرید؟

 من مشکلی ندارم و کامل شرایطش را پذیرفته‌ام؛ او هم شرایط نگهداری ما را نداشت، اما دو خواهر کوچک‌ترم موافق نیستند. خودش هم اقدامی نکرده که بخواهد با ما ارتباط بگیرد.

-در حال حاضر با فامیل ارتباط دارید؟

 الان با عمه بزرگ ارتباط نداریم، ولی با آن عمه دیگر و عمویم ارتباط داریم و خیلی خوب است. واقعاً همیشه به ما کمک کرده‌اند.

 

ارسال دیدگاه
captcha