بابا به استواری فعل امر «آ»
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، زوایا و خفایای پدرانگی و مردانگی بهخاطر باورهایی که از دیرباز در ذهن و ضمیر مردها خوش یا سخت نشسته، به رازی سربهمهر تبدیل شده است.
آنهای پدرانه پشت دیوارهای بلند پنهان است. مردها کمتر از دردها و شادیهایشان برای دیگران میگویند، اشارهوار از کنار رنجهایشان میگذرند و پای بروز احساسات که میان میآید، بیشتر از همیشه ساکت میشوند و کمتر از حالت تنظیمات کارخانهشان ابرازگری میکنند.
ضربالمثلها و کنایههایی مثل مرد که گریه نمیکند یا مرد آن است که در کشاکش درد سنگ زیرین آسیاب شود و حتی جدیگرفتن باورهای کودکانهای چون پسرها شیراند، مثل شمشیراند در این رمزآمیزی بیاثر نبودهاند.
ما بیشتر از همه، با مادرانمان وقت صرف کردهایم؛ پیش از تولد در جان مادر سکونت داشتیم. دانشمندها میگویند نوزاد تا مدتها میان خود و مادرش فرق نمیگذارد و او را بخشی از وجود خویش میداند؛ برای همین ادراک خردسالانه است که با دورشدن مادر به گریه میافتد، اما چاره چیست وقتی زیست، روانشناسی، عرف و فرهنگ دستبهدست هم دادهاند تا درک پدر دیریاب باشد؟ چگونه ظرایف پدرانگی را باید شناخت؟
یک مدرس هوش هیجانی در آکادمی خیر ایران میگفت: چهره مردها موقع گرسنگی، خشم و خستگی با وقتی که خوشحال، سیر و آراماند همانند است. این کنترل بیرویه هیجانات، درک شخصیت مردان و خاصه پدرانگی را با دشواریهای بسیار و پیچیده مواجه کرده است.
خوشبختانه در سالهای اخیر، نویسندگانی از میان زنومرد آستین همت بالازده و از تجربههای غنی و عمیق پدروفرزندیشان نوشتهاند؛ گاه نویسندهپدرها احساسات لطیفشان را روی کاغذ آورده و آنچه را در سایه سختکوشی، معیشت و تربیت سرکوب کرده بودند به نمایش درآورده و گاه فرزندان از پدر نوشتهاند.
«یک بار با یکی از دوستانم داشتیم درباره زبان فارسی حرف میزدیم. مثل همه حرفهای بیسروته یکدفعه از اینجا سردرآورد که: «میدانی کوتاهترین فعل فارسی چیست؟» و خودش جواب داد: «آ، فعل امر آمدن. مثل خدا، ترکیب خود و آ است. یعنی خودبرآمده... .»«آ» تمام مفهوم برآمدن و بالندگی را در خودش جا داده است... . آنها که سالهاست حسرت زنگخوردن گوشی موبایل و نمایانشدن کلمه «بابا» روی صفحه گوشی را دارند، خوب میفهمند که «آ مثل بابا» است... .»
به بهانه میلاد امام علی (ع) و پاسداشت مقام مرد و پدر در این نوشتار سراغ کتابی تازهازتنوردرآمده رفتهایم بهنام «آ مثل بابا.» این کتاب را انتشارات «مدرسه نوشتن»، به کوشش مهدی قزلی، پاییز ۱۴۰۴ در ۱۰۰۰ نسخه منتشر کرده است.
شان نزول نام «آ مثل بابا»
قزلی در مقدمه کتاب از شان نزول نام این کتابِ روایت پرده برداشته است: «یک بار با یکی از دوستانم داشتیم درباره زبان فارسی حرف میزدیم. مثل همه حرفهای بیسروته یکدفعه از اینجا سردرآورد که: «میدانی کوتاهترین فعل فارسی چیست؟» و خودش جواب داد: «آ، فعل امر آمدن. مثل خدا، ترکیب خود و آ است. یعنی خودبرآمده... .»«آ» تمام مفهوم برآمدن و بالندگی را در خودش جا داده است... . آنها که سالهاست حسرت زنگخوردن گوشی موبایل و نمایانشدن کلمه «بابا» روی صفحه گوشی را دارند، خوب میفهمند که «آ مثل بابا» است... .»
بازآفرینی نقش پدر برای بچه مردم
گاهی پدریکردن، پدریکردن برای کودکی خودمان است. از میان مردهای قدیم، کم نبودند کسانی که با بانویی فرزنددار ازدواج میکردند و تن میدادند به ایفای نقش پدرخواندگی. این نقش، مردها را از رفتارهای والدگونه پرتاب میکند به دوران کودکی و سپس آنها را هل میدهد بهسوی رفتار حمایتگرانه و دوستانه. پدرخواندگی سالم شاید از پدرانگی خونی هم شریفتر و دشوارتر باشد؛ چون هم پدری است و هم پدری نیست؛ ایستادگی روی مرز باریک احترام، صمیمیت و جلب اعتماد فرزندخوانده است برای مراقبت از کانون خانواده.
شهرام کرمی در روایت «ب و الف» ضمن توصیف حسبرانگیزِ فقدان پدری، پدرخواندگیکردن را نشان خواننده کتاب داده است و بهخوبی از پسش برآمده که بخش کوچکی از آن در این یادداشت آمده است: «عصبانیت خودم را سر تابلوی دیوار خالی کردم... . مادر امید، شب که به خانه برگشت متوجه اتفاق و شکستن تابلو شد. برای رفعورجوع موضوع گفتم: «دستم خورد و تابلو زمین افتاد و شکست.» امید بدون اینکه بخواهد مرا پیش همسرم خجالتزده کند گفت: «من شکستم.» این اتفاق و حرفهای امید رابطه بعدی ما را دگرگون کرد. بعد از آن روز احساس کردم باید آدم دیگری بشوم. در زندگی گاهی میخواهیم نقش دیگری را بازی کنیم که بیشتر مواقع آنچه میخواهیم اتفاق نمیافتد. وقتی که سعی کردم نقش خودم و پدرشدن را فراموش کنم، همه چیز یکباره در زندگی ما عوض شد.»
پدر و مهربانیهایش؛ مراقبتهای یواشکی
پدرها در «آ مثل بابا»، بیش و پیش از هر چیزی نماینده پدرانی سنتیاند، حالا فرقی نمیکند دیپلمات باشند یا کیسهکش حمام یا از این پدرهای ماموریتبرو. بعضی اوقات، با سکوت و گاه با عملیات سری از فرزندانشان مراقبت میکنند. خوشبختانه بیشترشان دستبزن ندارند و گاهی حاضراند چند روز در سوز سرمای منطقهجنگی تاب بیاورند تا ردی از فرزند خود پیدا کنند و البته از طول راه، سرما و آنچه بر آنها گذشت، گلگی نکنند.
در زندگی چند نویسنده در کتاب آ مثل بابا، مراقبتهای پنهانی دلپذیری وجود دارد از جنسِ تلخنکردن اوقات دختر نوجوان، هویتبخشی به پسر بالغ، احترام به خواست فرزند و... .
احمد دهقان؛ نویسنده برجسته ایرانی در روایتش (آمیرزا) نوشته است: «بزرگترین درس زندگی این مرد بیسواد و کور و گنگ، مدارا بود (میگفت آدم بیسواد، کور و گنگ است). منِ بچه ۱۵ ساله میخواستم بروم جنگ و او مخالف بود و میتوانست با دو تا پسگردنی نگذارد بروم و یاد بگیرم که من بچه ۱۵ ساله میتوانم به حرفش گوش ندهم و راه درست را برای خودم انتخاب کنم... . او به من آموخت که همهمان حق داریم.»
فاطمهسادات موسوی نویسنده دیگر کتاب نوشته است: «دستهایش را گذاشت روی شانهام و تاکید کرد: «خیالتون بابت فاطمه راحت باشه. دختر حرف گوشکنیه» و ازش قول گرفت دست روی من بلند نکند. کتکزدن خط قرمز بابا بود. خانم معلم با چشمهایی که معلوم نبود به من نگاه میکند یا دیوار، اشاره کرد بروم توی کلاس.»
فاطمهسادات مظلومی هم در روایت مخصوص خودش درباره پدرش نوشته است: «پدر آرام جواب داد: «هنوز چیزی نشده که دخترم با این حال بخواد زندگیشو شروع کنه. میخوام زنگ بزنم بگم ما پشیمون شدیم.»
این نرمشِ پدر همیشهقاطع، قند را توی دلم آب کرد. مطمئن بودم این تغییر تصمیم انتخاب پدر نیست. اما او همه چیز را به من سپرده بود. انتخابی که بابا آن را برایم سیال و خمیری ترسیم میکرد، ولی من میدانستم که باید نظر نهایی را اعلام کنم. چند ثانیه تا پیداکردن شماره داماد آینده پدر فرصت داشتم که به انتخابم فکر کنم.»
حبیبه آقاییپور در روایتش با نام «زبانِ مخصوص بابا» نوشته است: «خوششانس بودم که همه بچهها توی کلاس بودند و راهرو خالی بود. سرم را جلو بردم و پشت در گوش ایستادم. بابا داشت از حساسیت سن نوجوانی میگفت، از نکتههای ریز روابط دختروپسر در این سن. از کارهایی که لازم بود مدرسه بسترسازش باشد. باورم نمیشد بابای من این حرفها را بزند. از این همه ریزبینی و دقتش ترسیدم. روی نوک پا دویدم سمت کلاس... .
همان سال قرار بود تئاتر لیلی و مجنون توی پاریس اجرا شود، ولی بابا حتی موزیک هم گوش نمیداد و من تنهافرد هنردوست و عاشق ادبیات خانواده بودم. میدانستم رفتن به آن تئاتر عاشقانه پر از موسیقی توی خانه ما قفل قفل است، اما بابا وقتی خبر را از من شنید، یک جمله تاریخی گفت: «چطوره اجرای فرداشبشون رو با هم بریم؟» و ما واقعا رفتیم؛ من و بابا، دوتایی.»
«پسر با ناامیدی میگوید: «من گفتم نمیشکنه چون مطمئن بودم تو میگیریش و نمیذاری که بشکنه.» و پدر جواب میدهد: «چون تو گفتی نمیشکنه، من نگرفتمش.»... . خواستم به پدرم توضیح بدهم که این بشقاب شکسته خطای دید است. چیزی میان ما شکل گرفته که این بشقاب شکسته کمترین بهای آن است. بعد خواستم به او توضیح بدهم که توی کمتر از یک گوسفند فاصله میان من و او چه چیزهایی جا گرفته است. برای او بگویم داستاننویسها توصیه میکنند نگو نشان بده و احتمالا این توصیه را از روابط پدروپسری برداشتهاند، جایی که پر است از نشاندادن و نگفتن.»
پدر؛ ستون استواری برای تکیهکردن
اعتماد به پدر گفتن ندارد؛ یعنی گفتنی نیست، بهتر است گفته شود در سخن نمیگنجد، پدر کسی است که سپر هر ناگواری و دشواری در زندگی است؛ کسی که بچهها با وجودش از باد، طوفان، شبیخون، گرسنگی و خلاصه تهدیدهای ریزودرشت روزگار نمیترسند و یا کمتر میترسند. این ستون تا بزرگسالیِ فرزندان پایدار است، ولو پدر کمتوان و شکننده شده باشد. برای بعضیها پدر حتی وقتی میمیرد، یادش پشتوانه زندگی است.
رامبد خانلری؛ نویسنده نامآشنا در روایت «فاصلهای کمتر از یک گوسفند» نوشته است: «پسر با ناامیدی میگوید: «من گفتم نمیشکنه چون مطمئن بودم تو میگیریش و نمیذاری که بشکنه.» و پدر جواب میدهد: «چون تو گفتی نمیشکنه، من نگرفتمش.»... . خواستم به پدرم توضیح بدهم که این بشقابِ شکسته خطای دید است. چیزی میان ما شکل گرفته که این بشقاب شکسته کمترین بهای آن است. بعد خواستم به او توضیح بدهم که توی کمتر از یک گوسفند فاصله میان من و او چه چیزهایی جا گرفته است. برای او بگویم داستاننویسها توصیه میکنند نگو نشان بده و احتمالا این توصیه را از روابط پدروپسری برداشتهاند، جایی که پر است از نشاندادن و نگفتن.»
مرتضی درخشان؛ نویسنده، طنزنویس و روزنامهنگار هم در بخش هایی از روایت طنزآمیزش با نام «نشست خبری رستم با حضور سهراب»، دست از سر پدرش برداشته و نوشته است: «تا همین اواخر نمیفهمیدم که کارهای مهمتر از خانواده هم در دنیا وجود دارد، تا اینکه خودم دیدم و فهمیدم که بعضی وقتها برای اثبات دوستداشتن خانواده باید آن را رها کنی. پدرم و دوستانش از یک سیاره دیگر آمده بودند... . اگر خبر مفقودالاثری برادر کوچکترم را برای مادرم میبردم؛ اگر خبر شهادت پسرداییام را به پدرش میدادم؛ اگر این همه پیروزی و شکست را کنار هم میدیدم؛ اگر آن همه رفیق را توی یک روز در خاک دشمن جا میگذاشتم و هزار اتفاق دیگر از این دست را تجربه میکردم؛ شاید من هم شبیه به او میشدم.»
این کتاب مشتمل بر ۱۸ روایت از نویسندگانی چون غلامرضا طریقی، احمد دهقان، مهدی یزدانیخرم، مرتضی برزگر، رامبد خانلری، مرتضی درخشان، علیرضا رافتی و نویسندگان دیگر است.
