بخش دوم خاطرات دکتر دلشاد / ماجرای تأسیس بیمارستان‌ها و درمانگاه‌های خیریه در دوران جنگ
دکتر صلاح‌الدین دلشاد، پزشک خیّر که در دهه ۶۰ خورشیدی، ریاست بهداری استان تهران را عهده‌دار بوده است، می‌گوید با ابتکار او، در اوج جنگ و ترور، بیش از 700 درمانگاه و بیمارستان خیریه تأسیس شده است.

 به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، دکتر صلاح‌الدین دلشاد، پزشک خیّر و مدیرعامل مؤسسه خیریه محکم از پنجاه  سال پیش تاکنون به انواع فعالیت‌های داوطلبانه فرهنگی، اجتماعی و درمانی رایگان برای نیازمندان اهتمام داشته است. ایشان در دهه ۶۰ خورشیدی، مسئولیت‌هایی همچون ریاست بهداری استان تهران و ریاست دانشگاه علوم‌پزشکی  ایران را عهده‌دار بوده و در تأسیس بیش از ۷۰۰ بیمارستان و درمانگاه خیریه در کشور اثرگذار بوده است. 

 دکتر دلشاد در سال‌های اخیر با تأسیس مؤسسه خیریه محکم به جراحی رایگان کودکان با  ناهنجاری‌های مادرزادی در سراسر ایران اقدام کرده است.  

 گفت‌وگوی اختصاصی خیر ایران با دکتر دلشاد، از جمعه اول فروردین ماه تا دوشنبه  چهارم فروردین ماه ۱۴۰۴، در قالب چهاربخش، هرشب از کانال یوتیوب خیر ایران پخش می‌شود. آنچه در ادامه می‌آید، حاصل بخش دوم این گفت‌وگوست:

... جنگ که شروع شد، امام فرمود همه باید کمک کنید. به خانه همه گروه‌هایی که در کنسولگری استانبول باهم بودیم رفتم و از آن‌ها درخواست کردم به جبهه برویم. حدود 20 نفر داوطلب شدند. گفتیم هفته دیگر می‌خواهیم برویم و باید آماده باشید. زمانی که خواستیم حرکت کنیم، این‌ها که از احزاب سیاسی مختلف مانند جبهه ملی، چریک‌ها، فدائیون و ... بودند بهانه آوردند و گفتند نمی‌توانیم بیاییم و فقط دو نفر آماده شدیم؛ من و یکی از انترن‌ها. هواپیما هم نبود و با اتوبوس آمدیم و در اتوبوس دیدیم چه خبر است؛ همه جوانانی که در اروپا مخالف شاه بودند داشتند به ایران می‌رفتند. آن‌ها ما را مسخره می‌کردند و می‌گفتند شما با چه کسی می‌خواهید حکومت کنید؟ بعد نفراتشان را به زبان می‌آوردند و می‌گفتند حکومت مال ماست. ما این سه روز سفر را با این تمسخرها تحمل کردیم و خودمان را به تهران رساندیم.

 شب به تهران رسیدیم و خلاصه یک تاکسی یافتیم و او ما را به هتل برد. آنجا نیز همه پنجره‌ها را پتو زده بودند تا نور به بیرون منعکس نشود. فردای آن روز می‌خواستیم به جبهه برویم. تصمیم گرفتیم به هلال احمر برویم. گفتند ما کسی را به جبهه نمی‌فرستیم. سپس به وزارت بهداشت رفتیم و گفتند کسی را نمی‌فرستیم. گفتند بروید به میدان توپخانه، آنجا برای جبهه کمک جمع می‌کنند. به آنجا رفتیم و دیدیم یک صف طولانی وجود دارد. هر کسی چیزی آورده بود تا اهدا کند. تا اینکه نوبت ما رسید و گفتند شما چه چیزی آورده‌اید؟ گفتیم خودمان را آورده‌ایم. من جراحم و می‌خواهم اعزام شوم. گفتند کسی را نمی‌فرستیم. تا اینکه یاد آقای اسلامی افتادم که در انجمن با ما همکاری می‌کرد و دارالنشری به نام بنیاد بعثت داشتند. به ایشان زنگ زدم و گفتم کسی ما را به جبهه نمی‌برد. گفت پدر من دارد می‌رود که از واعظان مشهور زمان شاه بود و وقتی می‌خواستند او را دستگیر کنند به کشورهای آسیایی فرار کرده بود و بعد با پیروزی انقلاب به ایران برگشته بود. خلاصه به آنجا رفتیم و ظهر آنجا بودیم. به ما گفتند صبر کنید و خلاصه شب ما را نگه داشتند و اول صبح ما را به سمت اهواز بردند. در طول مسیر بمباران بود. هواپیمای عراقی می‌آمد میزد و می‌رفت و از هر طرف انفجار و آتش بود. تا اینکه به اهواز رسیدیم.

 وقتی که به اهواز رسیدیم آقای اسلامی گفتند که به منزل امام جمعه برویم. امام جمعه نیز دوست ایشان بود. وقتی که به دفتر امام جمعه نزدیک شدیم، دیدیم سربازان پراکنده و جمعیت زیادی آنجا هستند. وارد شدیم و سلام و احوالپرسی کردیم. امام جمعه آقای خرم‌‌آبادی بودند که بعدا نماینده مجلس شدند. ایشان من را معرفی کرد. امام جمعه گفت خدا شما را رساند؛ زیرا یک نفر را برای هماهنگی مسائل پزشکی شهر می‌خواهیم. من گفتم آمده‌ام جراحی کنم. ولی خب برای من حکم هم زدند که عنوانش مسئول امور هماهنگی مسائل پزشکی اهواز بود. ما را به بیمارستان گلستان بردند و آنجا مشغول جراحی شدیم و 20 روز ماندیم و چندبار هم آنجا بمباران شد. پس از آن به تهران برگشتیم. 

-عزیمت شما از ترکیه به ایران برایتان مشکل تحصیلی یا کاری ایجاد نکرد؟

 زمانی که می‌خواستم به جبهه بروم، امتحان هم داشتم. یعنی هیئت ممتحنه مشخص شده بودند و گفتند هفته دیگر امتحانتان است. من رفتم و از اساتید خواهش کردم که امتحان ما را عقب بیندازند. تصور می‌کردیم جنگ چند روز دیگر تمام می‌شود. به همین دلیل یک ماه اجازه خواستم که به ایران بروم و برگردم. گفتند ما موافقت می‌کنیم، اما باید بقیه اساتید هم موافقت کنند. یک استاد داخلی با شرط و شروط قبول کرد و گفت یک بیماری دارم و اگر توانستی بیماری‌اش را تشخیص بدهی موافقت می‌کنم. بیماری را تشخیص دادم و درمانش هم کردم. امضاهای اساتید را گرفتم و به همین دلیل برای یک ماه از ترکیه به ایران آمدم و بعد از 20 روز حضور در جبهه برگشتم تا به امتحان برسم.

 وقتی که برگشتم دیدم یک جو بدی علیه من در بیمارستان دانشگاه شکل گرفته است و می‌گفتند این طرفدار خمینی است. گفتند این فرد را حتما باید رد کنیم؛ چون می‌خواهد به خمینی کمک کند. بنابراین جو طوری بود که می‌خواستند من را رد کنند. ما دو نفر بودیم. یک نفر اهل قبرس بود و دو نفری کیس‌هایی برای امتحان آماده کردیم و در هیئت ممتحنه اول او را داخل بردند. وقتی امتحانش تمام شد نوبت من رسید. کیس‌هایی که معرفی کردم را قبول نکردند و می‌خواستند من را به نحوی اذیت بکنند. بعد گفتند 10 دقیقه وقت داری؛ یا کیس انتخاب کن یا ما انتخاب می‌کنیم. بخش جراحی آنجا 400 تخت خواب داشت و همه رشته‌های جراحی را نیز دارا بود. رئیس این بخش مادرش و همسرش انگلیسی بودند. بچه‌هایش نیز انگلیس درس می‌خواندند و سالی چندبار هم به انگلیس رفت‌و‌آمد می‌کرد و با دین هم دشمنی داشت. همین بود که چندبار می‌خواست من را اخراج کند. در اینجا هم فرصت یافته بود تا من را رد کند. این شخص نفر اول جراحی پستان بود و رفت و یک کیس پستان انتخاب کرد. بیماری‌های مربوط به پستان بسیار دشوار است. گفتند پنج دقیقه وقت داری تا با بیمار صحبت کنی و بیماری‌اش را تشخیص بدهی. رفتم و با بیمار صحبت کردم و برگشتم.

 همه رزیدنت‌ها آمده بودند که بی‌سابقه هم بود و از سر و کول هم بالا می‌رفتند و تماشاگر صحنه بودند. هیچ‌کس نبود که آنجا نباشد؛ چون می‌خواستند من را رد کنند. خلاصه اولین نفر این آقا به سؤال پرسیدن آغاز کرد. سؤال می‌کرد و من جواب می‌دادم و چندبار این اتفاق رخ داد. گاهی اوقات در پاسخش می‌گفتم کریستوفر این را می‌گوید یا هگنسن این را می‌گوید و ... . به قدری سؤال کرد تا اینکه خسته شد و گفت من دیگر سؤالی ندارم. سراغ متخصص داخلی رفتند و گفتند سؤال کن. او گفت سؤالم را قبلا مطرح کرده‌ام. گفت من کیس خیلی مشکلی داشتم و 9 روز گرفتارش بودم. ایشان که برای گرفتن مرخصی آمد شرط موافقت با مرخصی‌اش، تشخیص این بیماری بود که انجام داد و سؤالی ندارم. در نهایت من بالاترین نمره را گرفتم و همه واماندند. سپس امتحان عملی داشتیم که بدترین کیس را برای من گذاشتند؛ یعنی کیسه صفرای پر التهاب. بالا سرم ایستاده بودند و در هنگام عمل سؤال می‌کردند و آنجا نیز نمره خوبی گرفتم.

 فردای آن روز پیش استادم رفتم که امضا را بگیرم. تا وارد شدم به احترام من بلند شد و ایستاد. آدم بسیار متکبری بود و همه رزیدنت‌ها که می‌خواستند به اتاقش بروند می‌لرزیدند. یک صندلی کنار صندلی خودش گذاشت و گفت بیا اینجا بنشین. گفت تو در چشم من خیلی بزرگ شدی و فکر نمی‌کردم انقدر معلومات داشته باشی و می‌خواهم یک پیشنهاد به تو بدهم که تاکنون به کسی نداده‌ام. یعنی نه به ترک‌ها و نه به خارجی‌ها این پیشنهاد را نداده‌ام. گفت می‌خواهم دستیار ویژه من و استادیار دانشگاه بشوی. گفتم خیلی متشکر از محبت شما ولی من باید برگردم به وطنم. گفت می‌خواهی به ایران بروی؟ جنگ است و همه پزشکان دارند فرار می‌کنند و می‌آیند پیش من و می‌گویند می‌خواهیم پیش شما کار کنیم. گفتم به همین دلیل من باید زودتر برگردم و جای این‌ها را پر کنم. این همینطور با وحشت با من نگاه ‌کرد و این جمله را گفت: در چشمم بزرگ بودی و الان بزرگ‌تر شدی که انقدر به وطنت علاقه داری. بعد امضا کرد و برای بدرقه هم تا دم در اتاق بزرگش آمد، حال آنکه بسیار متکبر بود و می‌خواست من را اخراج کند. آمد تا دم در و من را بدرقه کرد و گفت بدان که اینجا دکتر صعلب شوقلو را داری و هر کاری داشته باشی من اینجا در خدمتم.

 من شب‌ها در بیمارستان خصوصی کار می‌کردم. یک روزی رئیس بیمارستان که خیلی آدم هوشمندی بود و مدام بیمارستان و امکاناتش را توسعه می‌داد، به من گفت ایده بده. من هم استقبال کردم و گفتم در بیمارستانت کلینیک پستان راه بینداز. این ماجرا برای قبل از متخصص شدن و دوران رزیدنتی است. گفتم یک فضا ایجاد کن و یک ماموگرافی بیاور. ماموگرافی را از آلمان آورد و اولین کلینیک پستان ترکیه را در این بیمارستان راه‌اندازی کردیم و من پزشک این کلینیک بودم. از سراسر ترکیه می‌آمدند و خیلی هم برای من درآمد داشت. بیمارانی که نیاز به عمل داشتند را نیز عمل می‌کردم. 

 فارغ‌التحصیل که شدم این رئیس بیمارستان به من گفت باید فردا با هم جایی برویم. یک ماشینی داشت که مخصوص خودش بود. نگاه کردم و دیدم دو نفر از اساتید معروف ترکیه نیز در ماشین هستند. برای افتتاح یک بیمارستان رفتیم و بعد از مراسم گفت میدانی چرا تو را آورده‌ام؟ چون می‌خواهم رئیس این بیمارستان شوی. تمام جراحی‌های آن و فلان‌قدر از سودش هم برای تو. گفتم خیلی ممنون، ولی من باید برگردم به وطن. گفت می‌خواهی به ایران بروی؟ جنگ است. گفتم بله. گفت روزی نیست که این پزشکان و متخصصین ایرانی نیایند و نگویند حاضریم پزشک عمومی باشیم و پولی دربیاوریم. حالا تو چطور می‌خواهی بروی؟ گفتم با آمدن این‌ها مسئولیت من بیشتر شده است. در این شرایط به ایران برگشتم. البته چهار ماه در ایران معطل بودم تا توانستم طرحم را آغاز کنم، اما یک ماه بعد از اینکه کار را در بیمارستان امیرالمؤمنین که الان رسول اکرم است شروع کردیم، با هیئت پزشکی حج به مکه مکرمه اعزام شدم.

 - چه مدتی در اهواز ماندید؟

 در اهواز 20 روز ماندم و برگشتم ترکیه و امتحان را پاس کردم و به ایران آمدم. وقتی مدارک و مقالات من را دیدند، گفتند حیف است تو بروی بندرعباس که طرحت را در آنجا بگذرانی و گفتند تو باید در تهران بمانی. بنابراین وزارتخانه اینگونه تصمیم را گرفت.

 - چرا باید در ایران طرح می‌گذراندید؟

 باید دو سال طرح می‌گذراندیم. اگر در تهران می‌ماندم باید چهار سال طول می‌کشید. اما در نهایت قبول کردم. مشغول شدیم و آن زمان بچه من یک سالش بود. وقتی به جبهه آمدم بچه یکساله داشتم. به همسرم گفتم دو روز این بچه را از من دور نگه دار تا شیطان من را فریب ندهد؛ چون خیلی وابستگی داشتم. دو روز بچه را در خانه همسایه نگه داشتیم. لحظه آخری که می‌خواستم سوار ماشین بشوم و به سمت ایران بیایم، این همسایه من را صدا زد و بچه را به من نشان داد. گفت حسین تو را می‌خواهد. گفتم حسین را ببر داخل. سوار شدم و به تاکسی گفتم سریع حرکت کن و برو.

 به همین دلیل در بیمارستان امیرالمؤمنین که مشغول شدیم، یک ماه بعد قسمت شد و با درخواست رفتن به مکه با هیئت پزشکی موافقت شود و به عنوان جراح اعزام شدم. آن سال اولین سال هیئت پزشکی حج بعد از انقلاب بود و کارها نیز بسیار پراکنده بود. قبل از انقلاب، پزشکی حج اینطور بود که سه گروه به مکه می‌رفتند؛ گروه بهداشت از طرف وزارت بهداشت می‌رفتند و مثلاً به ضدعفونی آب‌ها می‌پرداختند و ... ، چون آن زمان آب‌ها اینطور نبود. این‌ها غذاها را نیز چک می‌کردند. گروهی بودند از سوی شیر و خورشید سابق که در مکه، مدینه، جده، عرفات و منا بیمارستان ایجاد می‌کردند. 

 کاروان‌های سازمان اوقاف نیز هرکدام یک پزشک داشتند؛ یعنی هر کاروان 100 نفری، یک پزشک داشتند. سه نفر از بزرگان حج مانند دکتر فیاض‌بخش گفتند انقدر پزشک نداریم که به حج بفرستیم و همه به جبهه رفته‌اند و نصف آن‌ها نیز فرار کرده بودند. با کمبود پزشک مواجه بودیم. بنابراین گفتند طرحی ایجاد کنیم و بعد گفتند هیئت پزشکی حج ایجاد شود که در آن، پزشک و بهداشت هست و همچنین بیمارستان را نیز باید دایر کند. چون سال اول بود تجربه نداشتند. شیر و خورشیدی‌ها نیز همه ضدانقلاب بودند و کارشکنی می‌کردند و به همین دلیل خیلی اذیت شدیم. پزشکان را خودم در رأس کار گذاشته بودم اما بلد نبودند که باید چه کاری انجام بدهند.

 من خیلی کمک می‌کردم، چون زبان عربی هم بلد بودم، ارتباطم با بیمارستان‌ها خیلی خوب بود. کار خیلی سخت بود و در تأمین دارو هم مشکل داشتیم. تا اینکه از مدینه به مکه رفتیم و به عرفات رسیدیم. در عرفات همه می‌گفتند تو باید رئیس شوی. من می‌گفتم سال اولم است و نمی‌توانم. اما رؤسای بیمارستان‌ها و ... آمدند و مرحوم دکتر سیدحسن فیروزآبادی و دکتر شیبانی هم بودند و حدود 10 نفر به من گفتند باید رئیس شوی. دکتر مرندی هم اتفاقا آمده بود. من در عرفات با لباس احرام رئیس بیمارستان و رئیس هیئت پزشکی حج شدم. جمع و جور کردیم و دیدیم هیچ برنامه‌ای نداریم. من گفتم لیست بدهید، گفتند نداریم. من خودم لیست تهیه کردم، یعنی یک خانم را به قسمت خانم‌ها فرستادم و لیست را تهیه کردیم. بر این اساس، گروه‌بندی کردیم و کار آغاز شد. درمان نظم پیدا کرد و من شیفت سه‌ساعته گذاشتم؛ یعنی سه ساعت کار و شش ساعت استراحت. 

 یادم هست که آن‌وقت امدادگران هلال احمر توالت می‌کندند و دور یک کاسه توالت، یک چادر می‌زدند و می‌شد توالت. روز عرفه مشغول دعا بودیم و اشک‌ها جاری بود که دیدیم آمدند و گفتند آقای دکتر، توالت‌ها پُر شده است. نگاه کردم و دیدم همه امدادگران در حال دعا هستند و دلم نیامد به آن‌ها بگویم. خودم رفتم و شروع کردم به کندن توالت. اولی را کندم و آماده کردم و توالت دوم را که شروع کرده بودم، دکتر شیبانی فهمید و او هم آمد و کمک کرد. خلاصه بعد از آن امدادگران فهمیدند و به کمک آمدند. 

 وقتی بعد از منا به مکه رفتیم، کارها نظمی پیدا کرد. همه کسانی که به درد بخور نبودند را به ایران برگرداندم، چون کار نمی‌کردند. بعد از بازگشت از حج ریختند سر من که بیا و مسئولیت بگیرد. آقای فیروزآبادی گفت بیا و معاون من در هلال احمر بشو. از جاهای دیگر نیز پیشنهاد رسید. تا اینکه دانشگاهی که بیمارستان به آن وابسته بود کسی را نداشت و به زور مسئولیتش بر من تحمیل کردند؛ چون کار اجرایی را دوست نداشتم. من در سال 1360 رئیس دانشگاه علوم پزشکی شدم که الان دانشگاه علوم پزشکی ایران شده است و همچنین رئیس بیمارستان وابسته به آن نیز شدم. از آنجا کار اجرایی ما آغاز شد و کارهای خیرمان نیز گسترش پیدا کرد.

-در جریان انقلاب فرهنگی چه رویکردی داشتید و چه اقداماتی کردید؟

 ایام انقلاب فرهنگی بود و 70 درصد دانشجویان باید معلق یا اخراج می‌شدند. همه آنها نیز در گروهک‌ها بودند و از انقلاب فرهنگی نامه می‌آمد که باید این‌ها اخراج و معلق بشوند و فقط 20 درصد از دانشجویان باقی مانده بودند. هرچه فکر کردم دیدم این‌ها جوانان ما هستند، ولو که فریب خورده باشند. خلاصه به منشی‌ام گفتم برای همه این اخراجی‌ها و تعلیقی‌ها وقت بگذار تا با آن‌ها صحبت کنم. از 10 صبح تا 10 شب با این‌ها صحبت می‌کردم. آن‌ها نیز اظهار پشیمانی می‌کردند و به کلاس می‌رفتند. بنابراین دانشجویان را به کلاس بازمی‌گرداندم. این باعث شد که این‌ها نمازخوان بشوند. یک‌ مرتبه دیدم که جمع کثیری دارند برای نماز می‌آیند و من نیز امام جماعتشان بودم. در ادامه دیدیم جا برای اقامه نماز نداریم. یک سالن ورزشی داشتیم و آن را فرش و موکت انداختیم. جمعیت عظیمی ظهرها در آنجا نماز می‌خواندند. عده‌ای آمده بودند تا به من برای بازگشت این‌ها به تحصیل اعتراض کنند اما به آن‌ها گفتم نماز خواندن این‌ها را نگاه کنید تا ببینید بازگشت آن‌ها به تحصیل صحیح بوده است. گفتند کار خوبی کردی و رفتند.

 همینطور که در تدریس پیش رفتیم، به مدت چهار سال کتاب و مجله نداشتیم و به دست ما نمی‌رسید که دلیلش تحریم بود. یک دارالنشر در سوئیس دیدیم که وارد تحریم نشده است. با آن‌ها مکاتبه کردم و 20 نوع مجله را آبونمان شدم که 11 مورد آن‌ها برای آمریکا بودند. کتابخانه را پر از مجله و کتاب کردم و یک بودجه 500 هزار دلاری برای این کار گرفتم. اولین دانشگاه ایران بودیم که صاحب مجلات جدید شدیم. هنوز هم غنی‌ترین کتابخانه دانشگاهی ایران برای علوم پزشکی ایران است که دلیلش حرکتی بود که در آن سال‌های سخت صورت گرفت. ما همینطور که پیش می‌رفتیم، خبردار شدیم که خوابگاه‌ها تعطیل است. یعنی دانشجویان می‌گفتند ما باید چه کار کنیم؟ خانم‌ها هم می‌آمدند و همین موضوع را مطرح می‌کردند.

 - چرا تعطیل شده بود؟

 به دلیل اینکه گروهک‌ها در خوابگاه‌ها مستقر بودند و هرروز خرابکاری می‌کردند. دانشگاه‌ها که آغاز شد، گفتند خوابگاه تعطیل است. به همین دلیل دانشجویان شهرستانی با مشکل مواجه شده بودند و می‌گفتند در فلان‌جا یک اتاق اجاره کرده‌ایم، ولی جوان‌ها ما را اذیت می‌کنند. من ناراحت شدم و رفتم پیش معاون وزیر و گفتم مجوز خوابگاه بدهید. گفت نه، این کار خطرناک است و ... ، زیرا همه گروهک‌ها به آنجا می‌ریزند، چون هنوز فعال بودند. اما من گفتم با مسئولیت خودم این کار را می‌کنم. مجوز را گرفتم و به شهر رفتم و ساختمان‌های مختلفی را پیدا کردم و تبدیل به خوابگاه کردم و توانستم هشت خوابگاه راه‌اندازی کنم. یک سال بعد بقیه خوابگاه‌ها راه افتاد. برنامه‌های مذهبی هم می‌گذاشتم و مشکلی هم نبود.

 اختلاف سنی من با دانشجویان نیز کم بود. برای بازدید از خوابگاه‌ها که می‌رفتم وقتی سوار ماشین می‌شدیم، دانشجویان در اطراف من می‌نشستند تا اگر گلوله آمد به من نخورد. خودشان هم اینطور می‌گفتند و می‌خواستند. در این شرایط ما این کار را انجام می‌دادیم؛ آن هم با حقوق یک پزشک معمولی. در همین شرایط ما را مسئول منطقه غرب تهران کردند، چون کسی آن‌وقت‌ها برای قبول مسئولیت نبود. مسئولیت نیز نه پول داشت و نه آرامش و از طرفی مسئول در معرض ترور هم قرار داشت. در این شرایط کسی مسئول نمی‌شد و تازه باید یک مسئول هم پیدا می‌شد که با انقلاب سازگار باشد؛ لذا هر کجا که خالی می‌شد به من پیشنهاد می‌دادند. منطقه غرب تهران، تا کرج و طالقان را شامل می‌شد. بنابراین با حفظ سمت و با زور، من را مسئول این منطقه کردند.

 در کنار کار اداری، کارهای فرهنگی زیادی هم می‌کردیم. یک نمونه‌اش که ممکن است الگو بشود این بود که بیمارستان رسول اکرم فعلی را که داشتیم، ده‌ها کلینیک قلب در آن وجود داشت. من یک مقدار فکر کردم و دیدم بیماران برای نوبت معاینه، یکی دو ساعت منتظر می‌مانند. به آقای دکتر حاجوی گفتم روی شماره‌هایی که می‌خواهیم به بیماران بدهیم، چند نوشته، مانند آیه و حدیث یا سفارش بهداشتی بنویسیم و به دست آن‌ها بدهیم تا بخوانند و سرگرم شوند. برای هر کلینیکی یکسری احادیث متناسب با آن رشته یا آیات قرآن انتخاب کردیم. همه شماره‌ها نیز یک‌شکل نبود. این‌ها می‌خواندند و برایشان جالب به نظر می‌رسید و این یک ساعت با کار فرهنگی می‌گذشت. خوابگاه نیز راه‌اندازی شد و در آنجا نیز کارهای فرهنگی زیادی صورت گرفت. 

 بنابراین با حفظ سمت مسئول منطقه غرب هم شدم و باید به کرج و ... نیز می‌رفتم و بازدید می‌کردم. صبح ها از ساعت 7 تا 9 دانشگاه بودم و بعد تا ساعت 13 به منطقه غرب می‌رفتم و بعد به دانشگاه برمی‌گشتم و تا شب کارهای دانشگاه را انجام می‌دادم. کلی اتفاقات در این جریانات رخ داد که اشاره نمی‌کنم. خیلی از پزشکانی که اخراج شدند را برگرداندم. من از بچگی در فرهنگ امام خمینی بزرگ شده‌ام و شما تعجب می‌کنید که بگویم رئیس گروه داخلی را یک پزشک کراواتی گذاشتم که البته سابقاً پزشک خاندان شاه هم بود، ولی خیلی خدمت کرد و آدم دانشمندی بود. 

 بعد از مدتی او را معاون کردم که خیلی به دانشجویان کمک کرد. او پدر دکتر فرخ سعیدی، کاردار شاه در آمریکا بود. نصف عمرش در آمریکا گذشته است و کتبش را به انگلیسی می‌نوشت. نفر اول جراحی در ایران بود. این شخص را مدیر گروه جراحی کردم. دکتر سیادتی یک پزشک ارتشی بود که در مرکز ما کراواتی بود و او را مدیر گروه اطفال کردم. آن‌وقت کراوات جایز نبود و آقای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه به کراوات می‌گفت دم الاغ. در چنین شرایطی به این‌ها مسئولت می‌دادم. دلیلش حدیث پیامبر اکرم (ص) است که می‌فرمایند: اگر علم در چین هم باشد به دنبالش بروید. مگر چینی‌ها مسلمان و حزب‌اللهی بودند؟ همین الان هم بت‌پرست هستند ولی پیامبر (ص) می‌گوید بروید و پیش این بت‌پرست‌ها علم را یاد بگیرید. بنابراین اگر هم‌وطن من دانشمند باشد، اما تفکراتش با من تفاوت کند چرا نباید از او استفاده کنم؟ خیلی از دانشگاه‌ها نیز درست عکس من عمل می‌کردند و همه این‌ها را اخراج می‌کردند. من هرکسی را که می‌توانستم جذب می‌کردم. من باید دانشگاه خوبی می‌داشتم و اساتیدم باید نفر اول می‌بودند که این کار را نیز انجام دادم.

 منطقه غرب که دستم افتاد، دیدم که ما بودجه کم داریم و در اینجا حرکت خیریه آغاز می‌شود که مربوط به سال 1362 است. در آن زمان دیدم بیمارستان‌های ما خیلی مشکلات و کمبودها دارند و من هم پول ندارم. از آن طرف دیدم که مردم ما واقعا مردم خوب و پای کاری هستند. جبهه‌ها را حمایت و هر نیازی را تأمین می‌کنند. من در تهران و کرج از افرادی دعوت کردم و گفتم هیئت‌امنای این بیمارستان باشید و برای هر بیمارستان یک گروه هیئت‌امنا از خیرین درست کردم و عمداً یک نفر هم از مسئولین در این‌ها قرار دادم. در بیمارستان مدنی، هیئت‌امنایی درست کردم که دادستان شهر نیز در آن عضو بود. ایشان آشناهای زیادی داشت و توانستند کل خانه‌های اطراف را بخرند و به بیمارستان اضافه کنند. در بیمارستان شهید رجایی مرحوم آقای حسینی که امام جماعت مسجد حصارک بود را در رأس قرار دادم. به اینصورت بیمارستان‌های کرج را توسعه دادیم.

 ما در کرج دیالیز نداشتیم و همه باید به تهران می‌رفتند و با کمک خیرین دیالیز و سی‌سی‌یو درست کردیم. در بیمارستان شریعتی ماهدشت نیز بخش سی‌سی‌یو و دیالیز، با کمک خیرین ایجاد شد. همچنین بیمارستان شهید باهنر که بیمارستان امام علی (ع) شده است، 20 تخت خواب داشت و بعد به 120 تخت خواب رساندیم. در تهران نیز به همین صورت کار کردیم. بعد از مدتی گفتند تو باید به وزارتخانه بیایی و من را قائم‌مقام معاون آموزشی وزارتخانه کردند.

 - در زمان کدام وزیر؟

 دکتر مرندی. البته در وزارتخانه در شورای عالی آموزش پزشکی عضو بودم و با اینکه سنم پایین بود، دبیرش هم بودم. خیلی هم تحولات در آموزش ایجاد کردیم. اولین رزیدنت‌ها را بعد از انقلاب ما گرفتیم. همه مصاحبه‌ها را ما انجام می‌دادیم و بعد متخصصین را به بیمارستان‌ها می‌دادیم. از سال 1361 گرفتن رزیدنتی آغاز شد که مصاحبه‌ها را ما می‌گرفتیم. در سال 1363 قائم‌مقام معاون آموزشی شدم و سال 1364 دکتر مرندی می‌خواست دکتر نوحی را معاون درمان کند و او هم شرطش این بود که من باید مدیرعامل کل استان تهران بشوم. از آن طرف معاون جدید می‌گفت نه، تو باید با من باشی. خلاصه میان این دو کشاکش ایجاد شد و در نهایت وزیر وساطت کرد و از من خواهش کرد که به تهران بیایم. 

 من دنبال فرار از کار اجرایی بودم و مسئولیت را به سختی بر من تحمیل می‌کردند. در این سال مدیرعامل بهداری استان تهران شدم. وقتی که به آنجا رفتم موجب تحولات عظیمی شد. یکی از آن‌ها اینکه دیدم پول ندارم و حتی نمی‌توانستم یک صندلی بخرم. از آن طرف بیمارستان‌ها نیز نیازهایی داشتند. بنابراین یک شورایی به نام همکاری مردم و بهداری تشکیل دادم که در رأس این شورا مرحوم آیت‌الله سیدعلی غیوری بود. دو هفته یکبار جلسه داشتیم و حدود 25 نفر شرکت می‌کردند و مشکلات را می‌گفتند و ما نیز قول پیگیری می‌دادیم. همه خریدهای بیمارستان‌های من را انجام می‌دادند و حرکت از اینجا آغاز شد، یعنی بعد از آن حرکت کرج این حرکت آغاز گردید. بعد دیدم چرا از مردمی که هستند بهتر استفاده نکنم. بنابراین، برای هر بیمارستانی یک هیئت‌امنای مردمی پنج‌نفره تشکیل دادم. آیت‌الله غیوری در سه بیمارستان عضو هیئت‌امنا بود. 

 رئیس بیمارستان قلب شهید رجایی، زمان شاه در وزارتخانه مدیرکل بود و بعد از انقلاب نیز مدتی مشاور وزیر بود و بعد او را رئیس بیمارستان کردند. یک روز زنگ زد و گفت آقای دکتر من پول ندارم برای بیماران گوشت بخرم. چه کار کنم؟ من هم که خیلی جوان بودم، گفتم هفته دیگر ان‌شاءالله مشکل را حل می‌کنیم. گفت آقای دکتر چطور می‌خواهی مشکل را حل بکنی؟ بودجه را هم بخواهی بنویسی، شش‌ماه طول می‌کشد تا تصویب شود. گفتم هفته آینده مشکل شما را حل می‌کنم. هفته آینده پنج‌نفر را به آنجا بردم؛ آیت‌الله رسولی؛ رئیس دفتر امام، آیت‌الله غیوری، موسوی، میرعماد و رئیس شرکت فاراتل. 

 رئیس بیمارستان که صحبت کرد، بعد اولین نفر دسته چک را بیرون آورد و دو سه ماهی هزینه بیمارستان تأمین شد. بعد آقای موسوی نیز یک چک داد و گفت بعدا باز هم پول می‌آوریم. آقای غیوری نیز همین کار را کرد. بعد آیت‌الله رسولی گفت به خدمت امام می‌روم و از ایشان اجازه می‌گیرم و از وجوهات، پول می‌فرستم. رفت و همین کار را کرد. آقای میرعماد نیز رفت و هرچه اموال مجهول‌المالک در انبارهای دادستانی بود را حراج کرد و فروخت و پولش را برای بیمارستان فرستاد. آقایی که نگران گوشتش بود، چندماه دیگر زنگ زد و گفت این همه پول را نمی‌دانم چه کار بکنم. گفتم مگر نمی‌گفتی آنژیوگرافی و سی‌سی‌یو و آی‌سی‌یو کم داری؟ برو و این‌ها را با این پول درست کن. بنابراین با پول اضافی رفت و این کارها را کرد و این هم یکی از حرکات مردمی بود که در آنجا اتفاق افتاد. 

 داستان‌ها در این زمینه زیاد است. تا اینکه دیدم مردم خیلی به کار خیر علاقه‌مند هستند و می‌خواهند درمانگاه راه بیندازند، اما امکانات و قانونی وجود نداشت. این موضوع برای حین جنگ و سال 1364 یا 1365 است. من یک طرحی در ذهنم آماده کردم و رفتم پیش وزیر که آقای دکتر مرندی بود. برای این کارها باید اول صبح می‌رفتیم. رفتم و گفتم شما نوشته‌اید برای استان انقدر باید درمانگاه درست شود، اما چرا درست نمی‌شود؟ گفت پول نداریم. گفتم نوشته‌اید این تعداد بیمارستان باید داشته باشیم اما کجا است؟ گفت پول نداریم. گفتم اگر مردم حاضر باشند این کار را انجام بدهند شما چه چیزی می‌گویید؟ گفت اشکالی ندارد. گفتم مردم حاضرند که درمانگاه بسازند و تجهیز کنند و خودشان هم مدیریت کنند. گفت خوب است. گفتم بنویس. گفت نمی‌توانم و این قانون می‌خواهد و اگر برود به مجلس، معلوم نیست چه بشود، ولی تو برو و انجامش بده. این کار البته ریسک بود، ولی من رفتم و اعلام کردم که هرکه می‌خواهد درمانگاه خیریه بسازد، ما مجوز می‌دهیم. خودم آیین‌نامه نوشتم و خیلی از مردم هم استقبال کردند. فضا را آماده می‌کردند و ما نیز از نظر امکانات پزشکی نظارت می‌کردیم.

 - این ایده را از کجا گرفته بودید؟

 خدا ملهم کرد و جای دیگر هیچ الگویی نداشتیم. ساخت اولین درمانگاه‌های خیریه کشور آغاز شد و بعد از اینکه آغاز شد، آقای دکتر زالی که وزیر جهاد کشاورزی بود، در آن زمان مسئول آمار کشور شده بود. رفتم پیش ایشان و گفتم شما بیمارستان‌های دولتی و خصوصی و ... را نوشته‌اید، یا اینکه درمانگاه‌های دولتی و خصوصی را نوشته‌اید و آمار داده‌اید اما گروه دیگری هم هستند به نام خیریه‌ها و این‌ها را نیز در آمار وارد کنید. گفتند این را باید مجلس مصوب کنید و ما هم قبول کردیم. ما یک لایحه‌ای را آماده کردیم که این خیریه‌ها را مردم درست کرده‌اند و مجلس هم آن را تصویب کرد. آثار این کار بسیار زیاد بود.

 - مثلا کدام درمانگاه‌ها؟

 درمانگاه الغدیر که بعد تبدیل به بیمارستان شد را خیرین تأسیس کردند. یک آقایی تاجر بود و به همراه چند نفر دیگر این درمانگاه را ساختند.

 - منظور از بیمارستان و درمانگاه خیریه این بود که اگر کسی پول نداشت، هزینه‌ای برای درمان پرداخت نمی‌کرد؟

 برای درمانگاه مقرراتی را وضع کردیم؛ اول اینکه هیئت‌امنا، هیئت‌مدیره منتخب و یک مسئول فنی داشته باشد و خودشان خودکفا باشند. تعرفه‌اش نیز نصف دولتی باشد. همچنین از خیلی از نیازمندان نیز پول نمی‌گرفتند. به درمانگاه سیدالشهداء (ع) چهارراه گلوبندک، ما مجوز دادیم که بعداً بیمارستان شد. برای راه‌اندازی بیمارستانش نیز خودم جراح اطفال شده بودم و از لندن تازه برگشته بودم و خودم همه کارها را کردم.

 البته دنبال این بودم که از کار اجرایی خلاص شوم. در آن دوره تحول عظیمی صورت گرفت. بیمارستان‌های تهران را توسعه دادیم، بدون اینکه بودجه دولتی داشته باشیم. ولی مدام دنبال آزاد شدن از کار اجرایی بودم. زندگی من خیلی سخت می‌گذشت، چون نمی‌توانستم به دلیل کار زیاد مطب بروم. من تا 10 شب کار داشتم و تا به خانه برمی‌گشتم، ساعت 11 شب می‌شد. صبح‌ها دماوند و عصرها نیز قم بودم. یا مثلا صبح‌ها ورامین و عصرها کرج بودم و کار اینطور سنگین بود. حقوق من چقدر بود؟ حقوق یک پزشک. 

 بنابراین زندگی‌ام بسیار سخت می‌گذشت. جلوی خیلی از فسادها را هم می‌گرفتیم. همسرم پزشک اطفال بود و ایشان به زندگی ما کمک می‌کرد. یعنی در خانه ما هیچ چیزی در ابتدا وجود نداشت و اول موکت بود و بعد فرش ماشینی خریدیم و این در شرایطی بود که رئیس دانشگاه بودم. این وضع زندگی بسیار سخت من بود. در ادامه هم مجبور شدیم به کرج بیاییم؛ زیرا همسرم یک بیماری تنفسی پیدا کرد و مدام عطسه می‌کرد و پزشکان گفتند باید به جای مرطوب برود. می‌خواستم به مازندران بروم، اما وزیر نگذاشت و اینجا آمدیم. دایی من اینجا زندگی می‌کرد و پدر شهید بود. همسرم قبول کرد که به کرج برویم. به خاطر همین حال ایشان هم خوب شد و سال 1365 ساکن کرج شدیم.

 در این شرایط دنبال این بودم که از مسئولیت‌های اجرایی آزاد شوم. ما برای خرید خانه، خانه تهران و طلاهای خانم و حتی حلقه عروسی را فروختیم که بتوانیم پول این خانه را جور کنیم. با حقوقی که می‌گرفتم پول چک‌های بدهی را می‌دادم. از طرفی، سختی کار هم مطرح بود. در این زمان جنگ تمام شده بود و به سال 1368 رسیده بودیم و من هنوز مدیرعامل بهداری استان تهران بودم. پیش دکتر مرندی وزیر بهداشت رفتم. گفت به شرط تعیین جانشین می‌توانی بروی. شش‌ماه بعد آقای فاضل آمد و ایشان را راضی کردم که کار اجرایی نکنم. او هم می‌خواست یک نفر را انتخاب کنم و در این زمینه با سختی مواجه بود. بعد از این بود که یک نفس راحت کشیدم. دکتر محمدحسین بدخش مدیرعامل بهداری استان تهران شد. در اینجا مسئولیت اجرایی من به اتمام رسید.

 این در شرایطی بود که بیش از 700 خیریه را در شهرهای مختلف راه اندازی کرده بودیم و بیمارستان‌های خیریه استان‌ها را نیز ما راه‌اندازی کردیم. دفتر خدمات خیریه نیز در تهران تأسیس کردیم که در رأس آن دکتر جابری یک منشی و یک خدمتگذار حضور داشتند. با این سه نفر کل کار خیریه‌ها را انجام می‌دادیم. هر کسی می‌خواست خیریه تأسیس کند آنجا می‌رفت و نصف کارهایشان را خودشان می‌کردند و کارهای وزارتخانه را یک دفتر انجام می‌داد. بنابراین مجوز را صادر می‌کردیم و مقرراتش نیز براساس مقررات وزارت بهداشت بود.

 بیمارستان الغدیر، سیدالشهداء (ع)، بیمارستان قلب و عروق امام جواد (ع) مشهد، بیمارستان کوثر شیراز و ... مواردی‌اند که از تهران کارهایشان را انجام دادیم. یک حرکت عظیم خیریه درست شد و هم دولت چون پول نداشت یک نفسی کشید و هم خدمات ارائه شد. یک حرکت دیگری هم انجام دایم و آن اینکه در آن زمان پزشک کم داشتیم. کل استان البرز یک ارتوپد داشت که هفته‌ای دو روز اینجا بود. ما دو حرکت انجام دادیم که ایران را دگرگون کرد؛ یکی راه‌اندازی وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی بود که قبلا وزارت بهداشت زیرنظر وزارت علوم قرار داشت. ظرفیت دانشجویان پزشکی نیز محدود بود و به تعداد پزشکان ایرانی، پزشک خارجی هم داشتیم. 10 برابر پزشک ایرانی به خارجی حقوق می‌دادیم و این در حالی بود که سواد درست‌و‌حسابی هم نداشتند و باید برای آن‌ها خانه هم می‌گرفتیم. بنابراین هزینه‌های این بخش زیاد بود.

 از آن طرف نیز به قدری وضعیت پزشکی داخل خراب بود که بیماران برای درمان به خارج از کشور می‌رفتند. من ماهی 500 پرونده برای بیمارانی  امضا می‌کردم که باید به خارج از کشور بروند و دلار هفت تومانی به آن‌ها می‌دادیم که تقریبا مجانی محسوب می‌شد و با هزینه دولت می‌رفتند و درمان می‌شدند. با تشکیل وزارت بهداشت که ما هم یک عنصر در آن بودیم، ظرفیت را بالا بردیم. دانشجو زیاد شد و اوایل سال 1370 پزشکان ایرانی‌مان زیاد شدند و پزشکان خارجی رفتند. در این میان فقط موضوع بیماران باقی ماند. در این زمینه ظرفیت رزیدنتی را بالا بردیم و دوره فوق تخصص را راه‌اندازی کردیم و یک پیشنهادی هم من دادم که اینهایی که نخبه‌اند را به خارج بفرستند و دوره ببینند. این اتفاق نیز افتاد و هرچه علم در خارج بود را به ایران آوردند. بنابراین تحول عظیمی را تجربه کردیم و از دهه 1380 دیگر اعزام به خارج از کشور نداشتیم.

 یک کار زیبایی که صورت گرفت این بود که در دورانی که در بهداری استان تهران مسئول بودم، کمبود پزشک داشتیم. در آن زمان درمانگاه‌ها خالی بود و اگر در آن‌ها پزشک می‌گذاشتیم، کمبود پزشکان تأمین می‌شد. ما نمی‌توانستیم استخدام جدید کنیم و این طرح به ذهنم رسید که به همه متخصصین بگوییم هر کس حاضر است، بیاید در این درمانگاه‌ها بنشیند و طبق تعرفه خصوصی به او حقوق بدهیم. منظور من هم درمانگاه‌های بهداری استان تهران است. طرح را نوشتم و با استاندار صحبت کردم و گفت خیلی خوب است. با رئیس تأمین اجتماعی نیز صحبت کردم و گفت خیلی خوب است. سپس رفتم پیش وزیر و گفتم این طرح را داریم و گفت این طرح خیلی خوب است. معاون اداری مالی را صدا کرد و گفت دکتر دلشاد طرح خوبی آورده است. نگاه کرد و گفت نمی‌شود، چون مجوز مجلس را می‌خواهد و راه دیگرش این است که برای راه‌اندازی می‌شود آن را هیئت‌امنایی کرد و حداقل سه نفر نیاز است. من سه نفر را داشتم. دکتر که مرندی به راحتی مجوز نمی‌داد و به معاونش گفت همین الان مجوز را بدهید. مجوز را گرفتم و پیش استاندار و مرحوم غرضی رفتم و با کمیته سه نفره کار را آغاز کردیم. 12 درمانگاه در تهران راه‌اندازی کردیم و به پزشکان می‌گفتیم این 100 تومان که پول تعرفه خصوصی است، 70 تومانش را به شما می‌دهیم و 30 تومان را برای پرسنلی که کار می‌کنند  اختصاص می‌دهیم.

 به وزیر گفتم این درمانگاهی که داده‌اید و بعد از ظهرها خالی است، اگر بخواهید اجاره بدهید چقدر درآمد دارد؟ گفت خیلی زیاد. طرح را ارائه کردم و گفتم درمانگاه خالی افتاده است و باید فعال شود. خلاصه درمانگاه را باز کردیم و به هر پزشکی سه تخت بیمارستانی در بیمارستان‌های دولتی دادیم و گفتیم بعد از ظهر اینجا عمل کنید و بیمارستان‌های دولتی بعد از ظهرها فعال شد و یک حرکت جدیدی آغاز شد که کمبود پزشکان را تأمین کرد. خداوند این تفکر را الهام کرد و با همین پزشکان مشکل حل شد.

 یکی از عمده‌ترین مشکلات ما در قم بود که آقای خلیلی فرماندارش بود. ایشان خیلی آدم فعال و خوش‌فکری بود. حرکت فرهنگی قم را ایشان شروع کرد و شب‌ها به وزیر زنگ می‌زد و فحش می‌داد و می‌گفت اینجا پزشک نداریم و مردم دارند می‌میرند. هر شب این کار را می‌کرد. ما در آنجا نیز یک درمانگاه راه‌اندازی کردیم. تا نیمه‌های شب این درمانگاه باز بود و بیمارستان نیز بعد از ظهرها فعال شد. ایشان که مدام فحش می‌داد، زنگ زد به وزیر و تشکر کرد. این حرکت زیبایی بود که انجام شد و خدا را شکر در هرکجا که قرار گرفتیم حرکتی جدید در سیستم دولتی ایجاد شد. برای نمونه دست‌های فساد را بریدیم، اما خیلی هم سخت بود؛ زیرا در اوج جنگ و ترور با عنایت خداوند بهترین مدیریت را داشتیم.

ادامه دارد ...


لطفا به این مطلب امتیاز دهید
Copied!

دیدگاه خود را بنویسید

  • {{value}}
این دیدگاه به عنوان پاسخ شما به دیدگاهی دیگر ارسال خواهد شد. برای صرف نظر از ارسال این پاسخ، بر روی گزینه‌ی انصراف کلیک کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...