جای خالی خیران در نمایشگاه «هنر فرشتهها»؛ امید به حمایت از «مدرسه بینقابها»
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، برای انسگرفتن با آدمهای متفاوت با خودمان، لازم نیست راه دوری برویم؛ کافی است چند ساعت از روزمرگی فاصله بگیریم تا به تماشای حضور بینقاب آنها بنشینیم. در روزهای پایانی مهر و ابتدای آبان، فرصتی دست داد تا در نگارخانه و سالن نمایش فرهنگسرای ابنسینا مهمان دو رویداد هنری خاص باشم؛ اول، سومین نمایشگاه هنرهای تجسمی و بازارچه صنایعدستی «هنر فرشتهها» و دوم، نمایش «مدرسه بینقابها». این دو برنامه به همت «کانون توانگران امروز» برگزار شده بود تا فرصتی برای دیدهشدن تواناییهای بچههای دارای معلولیت، افراد اوتیستیک، بچههای سندروم داون و کمتوان ذهنی فراهم گردد.

هنر فرشتهها؛ پلی به جهان رنگ و دستسازههای خلاق
رویداد اول، سومین دوره نمایشگاه «هنر فرشتهها» بود که از دوم تا هشتم آبانماه در نگارخانه فرهنگسرای ابنسینا برگزار میشد و روز پنجشنبه، هفتم آبانماه، درست همزمان با اختتامیه این رویداد، بازارچه ویژهای از صنایع دستی نیز در کنار آن برپا شد. وقتی وارد فرهنگسرا شدم، اول از همه نگاهم روی تنوع دستسازهها چرخید؛ از عروسکسازی، شمعسازی و زیورآلات ظریف گرفته تا محصولات چرمی مثل کیف و جاکارتی، گلدوزی، میناکاری، آینهکاری، کاشیکاری، انواع بافتنی، سازههای چوبی و دستدوزهای کاربردی آشپزخانه. شنیده بودم افتتاحیه پرانرژی این نمایشگاه روز شنبه، دوم آبانماه آغاز شده و هفت روز مداوم، از ساعت ۱۰ تا ۱۸، درهایش به روی عموم باز بوده است تا گامی برای حضور فعال این بچهها در جامعه بردارد.

وارد بخش نگارخانه که شدم، چشمم به چهرههای شاد و لباسهای رنگارنگ زنان و مردان جوانی خورد که در فضای نمایشگاه آزادانه رفتوآمد میکردند، با هیجان حرف میزدند و از لحظه لذت میبردند. جلوتر که رفتم، عمو پورنگ را دیدم که مثل همیشه در میان بچهها خندان بود و با هیجان تابلوهایشان را تحسین میکرد؛ بچهها هم با اشتیاق کنارش عکس میگرفتند و بعضی دیگر، سراغ او و بازدیدکنندگان میآمدند تا حاصل کارشان را نشان دهند. حتی وقتی در جستوجوی مدیر این رویداد؛ خانم مهردانا بودم، خود بچهها با مهربانی دست به کار شدند تا پیدایشان کنم.
وقتی از مدیر اجرایی نمایشگاه از بازخورد عمومی در این هفت روز پرسیدم، در لحنش خستگی و دلخوری موج میزد.آنچه میشنیدم با انتظارم جور درنمیآمد. خانم قبادی گفت: بچهها برای این نمایشگاه خیلی زحمت کشیدند، اما حمایتی را که شایستهشان بود، دریافت نکردند.
سپس در میان نقاشیها مکث کردم و رنگهایی را دیدم که گویای عواطفی خاموش بودند. بیشتر این آثار به هنرمندان ۱۶ تا ۲۴ ساله دارای اوتیسم، معلولیت ذهنی یا سندرم داون تعلق داشت. در کارها، صمیمیتی بیتکلف و حسی جاری بود که بیواسطه به تصویر درآمده بود. عاطفه، کودکانگی و ردپای آموزش و تلاش در کنار هم دیده میشد و پیدا بود که برای تکتک آثار زمان گذاشتهاند.

وقتی کنار میزهای دستسازهها میایستادم و با دقت نگاه میکردم، بچهها با خوشحالی آدرس صفحههای اینستاگرامشان را دستم میدادند؛ انگار میخواستند راهی برای ورود به جهان کارهایشان نشانم دهند. پیدا بود که دلشان میخواهد کارشان دیده شود و به واسطه هنرشان، تحسین و حمایت شوند. سپس فرصتی دست داد تا با نسرین قبادی؛ مدیر نمایشگاه دقایقی همصحبت شوم. او درباره بچههای حاضر در این رویداد برایم گفت: «بچههایی که ما پوشش میدهیم، از گروههای مختلف دارای اوتیسم، سندروم داون و... هستند و توانمندیهای بالایی دارند.»
خانم قبادی تأکید داشت که هدف از این نمایشگاه، اشتغالزایی و ایجاد انگیزه برای استقلال اقتصادی این بچهها بوده است. بااین، حال، وقتی از بازخورد عمومی در این هفت روز پرسیدم، در لحنش خستگی و دلخوری موج میزد. آنچه میشنیدم با انتظارم جور درنمیآمد. خانم قبادی گفت بچهها برای این نمایشگاه خیلی زحمت کشیدند، اما حمایتی را که شایستهشان بود، دریافت نکردند.

او توضیح داد بعضی از بچهها همراه با کارهایشان از شهرهای دور آمده بودند و با امید فراوان چشمبهراه دیدهشدن هنرشان بودند و این اتفاق موجب دلسردیشان خواهد بود. با خودم فکر میکردم چرا با وجود اطلاعرسانی به خیّرین، از چنین رویدادی حمایت نشده است؟ البته مدیر نمایشگاه اشاره کرد که در بخش نمایش، به دلیل همراهی خانوادهها، سالن پرشورتر بوده و مخاطبان بیشتری جذب شدهاند؛ اتفاقی که جای خوشحالی داشت. در پایان نیز با گرمی از همراهی و حمایتهای تمامعیار داریوش فرضیایی در تمام طول این مسیر قدردانی کرد.
مدرسهٔ بینقابها و آرزوهایی که روی صحنه جان گرفت
بعد از نگارخانه، کنجکاو بودم اجرای بچهها را هم از نزدیک تجربه کنم. «مدرسهٔ بینقابها» نمایش دیگری از کانون توانگران امروز بود که به نویسندگی و کارگردانی تهمینه شکونا و با بازی نوجوانان هنرمند این کانون به صحنه میرفت؛ نمایشی ویژه مخاطبان بالای ۱۵ سال که مطلع شدم از ۲۳ مهر تا ۲۳ آبان ۱۴۰۵، هر شب ساعت ۱۹:۳۰ اجرا میشود تا فضایی برابر برای تعامل این بچهها با دیگران و دیدهشدنشان در متن زندگی فراهم کند.

پیش از آغاز نمایش، دقایقی با تهمینه شکونا؛ کارگردان و نویسنده نمایش، همصحبت شدم تا از چگونگی شکلگیری این کار برایم بگوید. او گفت پیش از این پروژه هیچ تجربهای در زمینه کار تئاتر با این بچهها نداشته، اما ورود به دنیای آنها نگاهش را دگرگون کرده است، سپس با سبکبالی توضیح داد: وقتی شروع کردیم، دیدیم اینها واقعاً یک معجزهاند. این بچهها انرژی عجیبی دارند. متوجه میشوند که دوستشان داری و این محبت را بهخوبی دریافت میکنند. من پیش از این هیچ ارتباط و تجربهای با آنها نداشتم، اما همکاریمان در این نمایش فوقالعاده بود.

به گفتهٔ او جامعه نباید این بچهها را به حاشیه براند و هرکس با هر تخصصی میتواند گوشهای از کار را بگیرد. خانم شکونا معتقد بود: این بچهها مهارتهای زیادی دارند؛ پیانو میزنند، نقاشی و طراحی میکنند و در زمینههای مختلف توانایی دارند. ما فقط باید این تواناییها را ببینیم و به اندازه تخصص خودمان کمکشان کنیم. در ادامه نیز از تنهایی انسان امروز برایم گفت و گلایه کرد:
ما به جایی رسیدهایم که خیلی تنها شدهایم و گاهی برای محبتکردن به حیوانات پناه میبریم؛ اما به خودمان زحمت نمیدهیم به مراکزی برویم که این بچهها در آنجا هستند... چرا وقتی از دوست داشتن حرف میزنیم، کمتر از دوستداشتن انسانها میگوییم؟ سپس توضیح داد که خیلی از خانوادهها به خاطر محدودیت امکانات ناچار میشوند فرزندانشان را به مراکز نگهداری بسپارند، درحالیکه حضور فعال جامعه میتواند مانع از انزوای این بچههای مستعد شود. میدانستم نیاز دارم در خلوت عمیقاً به حرفهایش فکر کنم...

نمایش داشت شروع میشد؛ بنابراین خودم را به سالن آمفیتئاتر فرهنگسرا رساندم. در ابتدا، تماشای اجرای پرشور بچهها برایم با لحظاتی پر از بغض همراه شد. در بخشهایی از نمایش، بیاختیار اشک در چشمانم جمع میشد، اما مدام در ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که مبادا در پس،زمینه ذهنم ذرهای ترحم یا دلسوزی نهفته باشد. میدانستم این بچهها به واسطه هنر، جسارت و قلبهای زلالشان کاملاً توانمند هستند و آنچه نیاز دارند، تنها باور و همراهی مخاطب بود. من انجا بودم تا با تمام وجود بشنوم، ببینم و اندکی جهان بیفریبشان را درک کنم.
آنها حتی روی صحنه هم کاملاً خودشان بودند. هرکدام جملهای میگفتند، از آرزوهایشان پرده برمیداشتند و دنیای درونشان را با تماشاگر قسمت میکردند. به مرور در ذهنم تصاویری بینقاب از آرزوها و امیدها کنار هم چیده میشد و حس میکردم تفاوت لحن و صدای هرکدام از بچهها به اجرایشان جان میبخشد.
در نهایت «مدرسهٔ بینقابها» با هنرنمایی جمعی از همین نوجوانان بااستعداد روی صحنه رفت؛ روی پوستر برنامه این نامها به عنوان بازیگران اثر میدرخشیدند: علیرضا امینی، بردیا باقری، رامتین بیات، تبسم پاچا، ساینا حضوری، مبینا حسنزاده، غزاله خدابنده، پارسا رادفر، آیدا رحمانی، هستی زمانیها، راوش شهبازیان، سارینا قربانی، بهار قلینیا، سهراب مرادی یزدی، بهناز مرتضوی، تهمینه شکونا، نرگس ناصریان، بنیامین نیکپور و بهار یکتا.

تجربه من از حضور در این دو برنامه در فرهنگسرای ابنسینا، دو پنجره متفاوت به دنیای افراد دارای معلولیت و شرایط خاص بود که در قالب نقش و رنگ و امضای حضور آنها رقم خورد. هنگامی که اجرا تمام شد، به محوطه بیرون سالن آمدم و در میان همهمه جمعیت، صدای گفتوگوی بچهها را شنیدم. یکی از بازیگران با شیطنت به دیگری گفت: «بابا خیلی عالی بودی!» و دیگری با شوق بسیار پاسخ داد: «آره، صحنه رو ترکوندم!» و بلافاصله با لحنی معصومانه اضافه کرد: «امیدوارم سالن پر بشه. گاهی پر میشه، گاهی خلوتتره.»
خوشبختانه نمایش «مدرسهٔ بینقابها» تا ۲۳ آبانماه ادامه دارد و هنوز این فرصت ارزشمند باقی است تا با حضور و حمایت از این بچهها، سالن اجرایشان را گرمتر و پرشورتر کنیم.بااینهمه، دیدن کمرمقی استقبال از بازارچه و شنیدن دغدغههای عوامل، این واقعیت را برایم پررنگ میکرد که برگزاری یک رویداد به تنهایی معجزه نمیکند؛ ما نیازمند همراهی و درک مداوم جامعه هستیم؛ حمایتی که پایهاش باور و فرصتبرابر دادن به چنین رویدادهایی است.

شاید توشهٔ این چند ساعت، تمرین دیدن آدمهایی بود که ساده و بیپیرایه حضور خود را اعلام کردند؛ که صدای آرزوهایشان را بشنویم و بگذاریم بیهیچ واسطهای، خودِ واقعیشان را روایت کنند.
گزارش از نیلوفر بختیاری