زنها از شناسنامههایشان بزرگترند
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، در ادبیات فارسی، چهرهٔ زن سالخورده گاهی چنان تصویر شده که گویی هنوز میخواهد شبیه جوانها باشد و زنبودنش بهتنهایی برای زیست زنانهاش و ادامهٔ زندگی باکیفیت کافی نیست.
حافظ گفته است:
مجو درستیِ عهد از جهانِ سستنهاد
که این عجوز، عروسِ هزاردامادست
محمدرضا شجریان هم این غزل معروف را خوانده و در شهرهشدن و ماناییاش نقشآفرین بوده است، پیری و خاصه زنی سالخوردهبودن در ادبیات ایران بهقدری نکوهشآمیز است که بیوفایی ایام و گردش روزگار هم به پیری زنانه شباهت پیدا میکند. چنان که در شعری دیگر از همین شاعر آمده است:
از رَه مَرو به عشوهٔ دنیا که این عجوز
مکّاره مینشیند و مُحتاله میرود
این غزلسرا کماکان اصرار میورزد دنیا همچون پیرزنی مکار حتی در سالخوردگی عشوه میکند و از کنار عاشق فریبخوردهاش با نیرنگ میگذرد. تصویر، هرچقدر هم که متعلق به دورهٔ تاریخی دیگری باشد، آدم را به فکر فرو میبرد.
مسئلهٔ من با یک بیت یا یک شاعر نیست، به این فکر میکنم چرا در بخش بزرگی از تخیل فرهنگی ما، زن با جوانی، زیبایی و خواستنیبودن تعریف میشود و با عبور از این سه، باید آرامآرام از صحنه زندگی کنار برود؟ بیایید حتی از کنار این سه هم با شتاب نگذریم. چرا فکر میکنیم کمسالی، زیبایی و محبوبیت همنشینانی جداییناپذیرند؟ مثلاً نمیشود زیبا ماند و سالمند بود و به زندگی و شادباشی چشم امید داشت؟
شناسنامه یا دروغی تکراری؟
خوشبختانه ادبیات معاصر گاهی از زاویهای دیگر به این مسئله نگاه کرده است؛ از چشماندازی که شناسنامه را سندی برای شناسایی میبیند و امکان بازمتولدشدن را در زمانی که هنوز از راه نرسیده است، به رسمیت میشناسد. در این باره محمدعلی بهمنی از خودش این بیت را به یادگار گذاشته است:
شناسنامه من یک دروغ تکراری است
هنوز تا متولدشدن مجالم هست
آدم گاهی فکر میکند دو بهعلاوهٔ دو پاسخ سرراستی دارد. سن هم در عرف ایران ظاهراً از همین الگو پیروی میکند؛ عددی است که در شناسنامه ثبت شده و تکلیف همهچیز را روشن کرده است. کسانی هم که تاریخ تولدشان در شناسنامه بزرگتر یا کوچکتر از خودشان است با آزمایش پزشکی قانونی تکلیفشان روشن میشود، اما مگر انسان فقط همان عدد است؟ خوشحالی، آرامش، ایدههای نو و کمککردن به دیگری با اعداد سنجیده نمیشوند.
شناسنامه نمیگوید چه روزی دوباره خودت را پیدا کردهای. نمیگوید چه زمانی برای اولین بار جرئت کردهای کاری را که همیشه دوستش داشتی انجام بدهی. نمیگوید چه وقت از یک شکست عبور کردهای یا چه زمانی فهمیدهای سالهایی را که فکر میکردی از دست رفتهاند، طور دیگری ادامه دادی. شناسنامه صفحهای ندارد برای ثبت اولین اقدام شهامتآمیز، اولین عبور از خودخواهی و دیدن دیگریهایی که عضو خانوادهات نیستند، اما از سر نوعدوستی و وظیفهشناسی در کنارشان بودی و یاریشان کردهای.
شناسنامهداشتن ابتکاری برای شناختهشدن و نظمداشتن جامعه است نه دربندکشیدن آدمها و خارجکردن زندگیشان از روال رشدکردن. اعداد معیاری برای سنجیدن ظرفیت زندگی نیستند.
ثمینه باغچهبان در مصاحبهای که کلیکبهکلیک در اینستاگرام چرخیده بود، میگفت ۹۶ ساله است، سعی میکند وا ندهد، اصلاً ۹۶ سالش شده که شده و بهخودش مربوط نیست!
این جمله از نظر او بسیار روشن است؛ سن آدمها به خودشان مربوط نیست، چه برسد به آدمهای دیگر. کمی که بیشتر فکر میکنم یعنی عمر ما به گردش خورشید، زمین و اجرام آسمانی ربط دارد و نه افکار خودمان، ادامهٔ زندگی باید با درخشش هرروزه خورشید پیش برود، نه کژخیالیها و باورهای نادرست. در این بین ممکن است صدایی توی سر آدمیزاد کرنومتربهدست سالهای عمر را بشمارد و سر تکان بدهد که دیر شده است.
چهکسی یا چه چیزی ساعت زندگی زنان را کوک کرده است؟
برای زنان، «دیر شدن» گاهی یک نظام کامل از انتظارهاست. در چه سنی ازدواج کنی، چه موقعی مادر شوی، چه وقتی شغل پیدا کنی و کی حرفهات را تغییر بدهی، در چه سنی هنوز زیبا باشی، چه زمانی لباس خاصی بپوشی. در چه هنگامی دیگر نباید دنبال آرزوهای تازه بروی. وقتی بچهدار شدی دیگر از دست رفتی و پیشرفتت تمام شد، اگر نمیخواهی الان بچهدار شوی سالانه مبلغی را کنار بگذار و تخمکها را فریز کن.
هر بار برای یادآوری از دست رفتن زمان، یک مسئولیت تازه بر دوش زن گذاشته میشود و دست آخر در سنی که دیگر مطلوب جامعه و عرف نیست هر شش ماه یک بار باید یادش باشد تا بوتاکسش را تمدید کند و به این ترتیب چهرهای تحملپذیر داشته باشد.
هیچکس تقویم بالا را یک روز صبح روی میز زن نمیگذارد و نمیگوید این قانون توست. از قضا، قدرت این القائات در همین نانوشتهبودن آن است و زن، گاهی پیش از آنکه بدنش از انجام کاری ناتوان شود یا واقعا به انجام یا انجامندادن کاری علاقه داشته باشد در ذهنش، خودش را از آن بایدونبایدها بازنشسته میکند.
عرف ماده قانونی ندارد، عرف میتواند چیزی را ممنوع نکند، اما آنقدر انجامش را عجیب جلوه دهد که فرد خودش کنار بکشد. ممکن است هیچ قانونی نگوید زن چهلساله نباید شغل تازهای شروع کند، اما نگاه اطرافیان بپرسد: «حالا چرا؟» ممکن است هیچ قانون مکتوبی زن پنجاهساله را از تحصیل بازندارد، اما خانواده بگویند: «این همه سال گذشت، حالا دیگر چه فایدهای دارد؟»
ممکن است هیچ مقررهای زن هفتادساله را از ورزش منع نکند، اما دیدن او در میدان مسابقه برای بسیاری چنان غیرمنتظره باشد که اول از سنش بپرسند و بعد از تواناییاش.
عرف، گاهی قانون نانوشتهای است که مجازاتش زندان نیست؛ شرم، تمسخر، نگاه سنگین دیگران و در نهایت، خودسانسوری زن است.
قانون چه میگوید؟
در قانون اساسی، حق انتخاب شغل و ایجاد شرایط برابر برای اشتغال در اصل ۲۸ آمده و اصل ۲۹ برخورداری از تأمین اجتماعی، از جمله در دوران پیری، را حقی همگانی دانسته است. در این سند، زن و مرد پابهپای هم زیر سایه حمایتهای مقنن قرار گرفتهاند، حتی مادهٔ ۶ قانون کار نیز تصریح میکند که زنان و مردان یکسان در حمایت این قانون قرار دارند و هر کس حق دارد شغلی را که به آن مایل است، در چارچوب محدودیتهای مقرر، برگزیند.
قانون، البته تمام زندگی نیست و این چند اصل هم بهمعنای نبودن همهٔ محدودیتهای حقوقی یا اجتماعی برای زنان نیست. اما همین اندازه کافی است تا یک سؤال شکل بگیرد: چرا گاهی چیزی که در متن قانون بهعنوان حق شناخته شده، در عرف اجتماعی به یک «کار عجیب» تبدیل میشود؟
شاید بخشی از مسئلهٔ زنان، فاصله میان حقداشتن و احساس حق داشتن باشد. ممکن است کسی سالها تربیت شده باشد تا خودش را شایستۀ انجام آن نداند و دیگران هم آن حق را به رسمیت نشناسند.
از طرفی دیگر گاهی قانون به همهٔ افراد جامعه _به ویژه زنان_ یادآوری میکند که دیگر وقت انجام کاری از تو گذشته است. این القائات را میتوان به اختصاص وام ازدواج خوبتر به جوانترها و وام ارزانتر برای ازدواج میانسالان دانست.
حمایتهای قانون از بارداری سوم و چهارم زنان بالای چهل سال و توأمان، نادیدهگرفتن زنان مجرد در همین سالها یکی از تبعیضهاست، به این ترتیب، در حالی که باروری زنان متأهل در این سنین پذیرفته و از آن حمایت شده، خط بطلانی بر تأهل و فرزندآوری مجردها کشیده شده است.
من هم سنگرا هستم
گاهی فکر میکنم ما زنها پیش از آنکه بدنمان پیر شود، خودمان را پیر میکنیم. نه به این معنا که تغییرات جسمی را انکار کنیم. مسئله این است که پیشاپیش برای خودمان فهرستی از ممنوعیتها را در دهههای مختلف زندگی مینویسیم و پس از گذر سالها بخش درخورتوجهی از عمرمان را صرف سوگواری برای سنی میکنیم که هنوز در آن به سر میبریم.
اعتراف به این قسمت برای خودم راحت نیست. من هم گاهی سنگرا هستم، نه از نوع آشکارش که سالمندی را بیارزش بداند؛ همان سنگرایی مؤدبانهای که خودش را در نگرانی نشان میدهد؛ اینکه به زنی نگاه کنیم و پیش از پرسیدن اینکه چه میخواهد، به این فکر کنیم که انجام کار «در این سن» دیگر دیر است یا چه زن عجیب و خاصی!
سنگرایی گاهی خودش را در همان جملات آغازین معرفی افراد نشان میدهد؛ آنجا که آدمها را با سنوسالشان به دیگران معرفی میکنیم یا در ذهن به آن توجه میکنیم.
سنگرایی گاهی هم خودش را با تشویق افراد مسن نشان میدهد و گفتن جملاتی نظیر اینکه آفرین در این سن دست به چنین کاری زدید. این جملات یعنی در ذهن خود برای انجام کارهای خوب و درست، سن تعیین کردهایم.
زبان تلخ هم زنان را پیر میکند
تکواژهها و اصطلاحاتی همچون «ترشیده»، «عمهتراپی»، «خالهزنک»، «دو کلام از مادر عروس»، «زن بیوه»، «دوستی خالهخرسه» و... فقط کنایاتی تمسخرآمیز نیستند. وقتی زنی را بهخاطر وضعیت تجردش کوچک میکنیم، وقتی به خاطر سال تولد یا جداشدنش از همسرش برای ساختن یک شوخی استفاده میکنیم، وقتی مهربانی و همدلیاش را سادهانگاری سادهلوحی میبینیم، یک تصویر فرهنگی را بازتولید میکنیم.
زبان، پیش از آنکه رفتار را تغییر دهد، تخیل را تغییر میدهد. اگر زنی از کودکی بشنود که فرصتهای مهم زندگیاش تاریخ انقضا دارند، ممکن است پیش از رسیدن آن تاریخ، خودش را از زندگی کنار بکشد. گاهی بیم این هست آنقدر شنیده باشد «دیگر دیر شده» که خودش دیگر امتحان نکند.
زنها دشمن یکدیگر نیستند
بارها شنیدهایم که زنان خودشان زنان دیگر را محدود میکنند. این حرف بخشی از واقعیت را میبیند، اما تمام آن نیست. زنی که به زن دیگری میگوید «دیگر برایت دیر شده»، ممکن است خودش سالها همین جمله را از دیگران شنیده و باور کرده باشد.
زنی که دربارهٔ لباس، شغل، تحصیل یا ازدواج مجدد زنی در سن بالاتر قضاوت میکند، ممکن است همان عینکی را بهچشم زده باشد که نسل قبل با آن او را میدیده و پرورش میداده است.
اینجا باید مراقب باشیم زنان را به خاطر بازتولید یک باور عمومی دشمنان خونی خودشان ندانیم. واقعیت این است که باورها هم به ارث میرسند.
کوه جایی برای محو شدن مرزها
برای من، کوه و سنگنوردی یکی از امکاناتی بود که این باورها شروع کردند به ترکبرداشتن. آنجا زنان و مردان را با سن شناسنامهایشان نمیبینیم. بدن راه میرود. نفس میکشد، نفس کم میآورد و دوباره راه میافتد.
در مسیر، زنی را میبینی که از چیزی که عرف برای سن او «مناسب» میداند، جلوتر رفته است.
برای من سنگ و کوه نوعی مرتب کردن ذهن است. دیدن آدمهایی که با بدن و سن واقعیشان زندگی میکنند، بخشی از باورهای ارثی را که سالها در ذهنم گذاشتهاند، جابهجا میکند.
آنجا میفهمی قدرت الزاماً مردانه نیست و جوانی هم تنها شکل توانایی نیست. آنجا میبینی مهمتر از جنسیت و سنوسال، آمادگی ذهنی، روانی و بدنی است که تو را به کوهنورد یا صخرهنورد موفق تبدیل میکند، چه مردان جوانی که ناکام از قلهها برگردانده شدند و چه زنان سالداری که یک نفس به قلهها رسیدند.
فاطمه حشمتی؛ یک شاهد مثال از زن جنوبی دیرشکوفا
تمام مسئلهٔ یادداشت من همینجاست: چرا فکر میکنیم از سنی به بعد دیگر نباید زیاد خواست و باید آرام گرفت؟ سن باید یکی از واقعیتهای زندگی باشد، نه قاضی زندگی. سن مربوط است به آنچه گذشته و دیگر کاریاش نمیشود کرد، اما آنچه پیش روی ماست دیگر شمردنی نیست؛ کیفیت زندگی و تصمیمهای ماست.
فاطمه حشمتی مادربزرگ هشتادواندیسالهای است که در شصتسالگی وقتی توی پارک برای دل خودش میدوید، از سوی یک خانم مربی ورزش کشف شد.
در آستانهٔ هشتادوچهارسالگی دلپذیرش، پسر از پشت تلفن به مادرش گفت: نرو! بس است هر چه مدال آوردی. هزینهبردار است. به جایش غذای مقوی بخور.
مادر که سالهای سال با یک ترکش توی سرش همزیستی مسالمتآمیز داشت، گفت: پسرجان، میخواهم هزار سال عمر کنم!
هجده ساعت در اتوبوس نشست، از شیراز رفت کرج. در مسابقهای انتخابی ویژهٔ اعزام ورزشکاران پیشکسوت به استرالیا شرکت کرد و سهمیه حضور گرفت.
کسی برای حشمتی دعوتنامه نفرستاده بود، فدراسیون دوومیدانی به خاطر سن زن، راضی به پذیرشش نمیشد. با این حال اصرارهای فاطمه افاقه کرد و به ناچار جواز حضور او در رقابت با زنان جوانتر از خودش صادر شد.
در اثنای دویدن در مسابقۀ انتخابی، وقتی مستندساز به او گفت: تو با همسنهایت رقابت نمیکنی از تو جوانترند. میخواهی انصراف بدهی؟
نفسنفسزنان و با لبخندی از سر ایمان گفت: من تنهام. کسی نیست.
و این پاسخ مؤکد، با آواز خوانیاش که «عید اومد، بهار اومد»، آن هم در وانفسای مبارزه که باید نَفَس را مثل آب در کویر قدر دانست و در ریه ذخیره کرد، ترجمان دل بستگیاش به زندگی بود.
حشمتی در این رقابت که حریفانش زنان زیر هفتادسال بودند، به مقام اول رسید.
من تنهام کسی نیست
این جمله یعنی ممکن است همسالانم زنده یا مرده آرزوهایشان را همینجا روی زمین یا زیر خاک گذاشته باشند، من زنی تنهایم که در آستانهٔ زمستان مرگ ننشسته، بلکه در کارزار رویاهای برآوردهنشدهاش، گل و بهار میبیند.
درست در شب تولد ۳۶ سالگیام، دکتر روانشناسی که سالها دنبالکنندهاش هستم پست میگذارد: طبق پژوهشها بدن از ۳۶ سالگی به بعد افت میکند. در خاطراتم زنان هفتادساله خندانی را مرور میکنم که از اروپا به دوازدهمین قله آتشفشانی جهان در مازندران؛ دماوند آمده بودند، پیرمردانی را به خاطر آوردم که جمعهها سرعتی میروند قله. بعد یاد ۲۰ سالگیام افتادم که در اردوی دانشگاهی چقدر برای بالارفتن از کوهسنگی که یک کوه تفریحی گلگشتی در مشهد است نفسم به شماره افتاده بود.
به ۲۹ سالگی دلپذیر فکر میکنم که میتوانستم پابهپای زنان هفتادساله و حتی پیشتر از آنان به دماوند صعود کنم.
فردای آن روز که ۳۶ سالگی جور دیگری معرفی شده بود، تصمیم گرفتم ده کیلومتر با پاهایم راه بروم، از شیطانکوه لاهیجان بالا بروم، زیر باران راه بروم، از لاهیجان بههر وسیله بروم رشت، پل جانبازان رشت را بگیرم تا جایی دوردست از مرکز شهر. آن روز فهمیدم خوشبختانه گزارههای علمی هم ابطالپذیرند.
یادداشت از مهدیه رشیدی