کد خبر:۶۵۴۸
در گفت‌وگو با یک کنشگر کودا؛

نیوشا امیری: زبان مادری‌ام، دست‌های مامان بود

نیوشا امیری از کودکی میان خانواده و جامعه در رفت‌وآمد بوده است؛ دختری شنوا و بینا که زبان اشاره را زبان اول خود می‌داند و بارها برای ارتباط والدین ناشنوایش با جهان بیرون نقش واسطه را بر عهده گرفته است. او سال‌ها بعد، همین تجربه را به دغدغه‌ای اجتماعی تبدیل کرد؛ از آموزش زبان اشاره و دسترس‌پذیری خدمات درمانی و اضطراری تا حق انتخاب و استقلال افراد ناشنوا. امیری از مسئولیت‌هایی که زودتر از موعد پذیرفت و مسیری گفت که او را از یک «واسطهٔ خانوادگی» به کنشگری برای دسترس‌پذیری امکانات برای افراد دارای معلولیت رساند.
نیوشا امیری: زبان مادری‌ام، دست‌های مادرم بود

 به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، در سال گذشته با دو وکیل و ادیب که هر دو نابینا و نام‌آشنایند، مصاحبه کرده‌ام، در همان تماس اول که صرفاً برای تنظیم وقت گفت‌وگو ترتیب داده شده بود، آمادگی تام و مطلقشان را برای گفت‌وگو اعلام کردند، پذیرشی که در بینایان کمتر سراغ دارم، تا جایی که آرزو کردم کاش مجال اندیشیدن به پرسش‌ها و چینشش را داشتم و با پذیرش ناگهانی غافلگیر نمی‌شدم.

 نیوشا امیری؛ دختر شنوای یک خانواده ناشنوا، گرما و پذیرایی آن دو مصاحبه‌شونده عزیز را داشت، میان سرشلوغی بسیار در هفتهٔ ناشنوایان، طوری که انگار صد سال است همدیگر را می‌شناسیم گفت حاضر است به هر شیوه با ما گفت‌وگو کند.

 اولین بار با یک کنش داوطلبانه در مؤسسهٔ نیکوکاری رعد توجهم را به خود جلب کرد؛ چون مترجم رویداد، یک ساعت دیر از راه می‌رسید، نیوشا از سر مسئولیت اجتماعی برای هنرمندان ناشنوای جمع روی سن رفت و به کار ترجمهٔ هم‌زمان مشغول شد.

نیوشا امیری: زبان مادری‌ام، دست‌های مامان بود

او از کودکی با زبان اشاره بزرگ شده است؛ زبانی که زبان اول و مادری اوست و اولین درخواست او از مادرش در ۶ ماهگی با همین زبان اتفاق افتاده است. او در سال‌های کودکی و نوجوانی، بارهاوبارها میان خانواده و جامعه واسطه‌گری کرده است. خودش فکر می‌کند آنچه از سر گذرانده بخشی از برند شخصی او را ساخته است،  با این حال نمی‌خواهد زندگی‌اش از دریچهٔ «دختر والدین ناشنوا» دیده شود.

 امیری که سال‌هاست مترجم زبان اشاره است، تجربه‌هایی در عکاسی، مستندسازی، منابع انسانی، کافه‌داری، فروشندگی و فعالیت‌های محتوایی دارد. او در سال‌های اخیر تلاش کرده است رویدادهای علمی و تجربه‌محور را برای افراد ناشنوا دسترس‌پذیر کند و در کنار آن، دربارهٔ دسترس‌پذیری خدمات اضطراری برای افراد دارای معلولیت، آموزش زبان اشاره و حق انتخاب افراد ناشنوا دست به کنشگری زده است.

 در ادامه گفت‌وگوی تفصیلی خیر ایران را با این فعال جوان فرهنگی و مترجم زبان اشاره می‌خوانید.

 -کودکی شما در خانواده‌ای با دو والد ناشنوا، خیلی زود با مفهوم مسئولیت گره خورد. اگر به آن سال‌ها برگردیم، فکر می‌کنید چه چیزهایی در زندگی شما از دست رفت؟

 وقتی تفاوت ترحم و دلسوزی را فهمیدم تصمیم گرفتم دیگر اجازه ندهم کسی به من ترحم کند؛ برای همین سال‌های سال برای محافظت از خانواده‌ام، رفتارها و کارهایی که دوست داشتم تجربه‌شان کنم، انجام ندادم، دو بار به خاطر مراقبت از اعضای خانواده از کارم استعفا دادم، در کودکی به‌خاطر این‌که زبان خانواده‌ام بودم، به دادگاه می‌رفتم یا در دوران کرونا چون پدرم با یک مشکل در امور بیمه مواجه شده بود، نزدیک بود ۵ واحد دانشگاهی را از دست بدهم، خوش‌شانس بودم که استادانم مرا می‌شناختند، یکی از آن‌ها راهنمایی‌ام کرد چطور در آن لحظات بحرانی واحدها را با موفقیت از سر بگذرانم. 

 البته باید اضافه کنم، پیش از تولدم  به‌خاطر اشتباه پزشکی، برادرم را از دست دادم. ازدست‌دادنی که شاید با وضعیت سلامتی و شنوایی مادرم گره خورده بود، یا مثلاً در بیمارستانی همراه پدرم بودم اما عده‌ای از کادر درمان نمی‌توانستند بپذیرند که همراه بیمار مرد، یک خانم باشد، من هم در پاسخ گفتم اگر یک مترجم بالای سر بیمار بیاورند بدم نمی‌آید در ساعت اداری سرکارم باشم یا بروم خانه و مراقب مادرم باشم که مبتلا به کرونا شده بود.

حقیقتش فقدان مترجم زبان اشاره در کنار بیمار، گاهی می‌تواند به مرگ بیمار ناشنوا منتهی شود، قصه‌هایی هستند که شاید کمتر روایت شده باشند.

 -و آنچه به‌خاطر ناشنوایی والدین‌تان به زندگی‌تان اضافه شد؟

 بیشتر بچه‌ها _چه در ایران و جهان_ از زبان اشاره شرم دارند، اما من چنین نبودم و مشکلی با آن نداشتم.

 ضمن این‌که پدرومادرم مثل پدرومادر بقیهٔ بچه‌ها در اردو یا مدرسه کنارم بودند. این همراهی دیرینه باعث شد حالا هم هر جا شرایطش پیش باشد و دسترس‌پذیر باشد آن‌ها را با خودم ببرم.

 سوم این‌که من قصد برندسازی از خودم را نداشتم، اما این پیشینهٔ خانوادگی به‌طور ناخواسته بخشی از سبک زندگی من و برند من را ساخته است.

 پیش آمده در مدرسه که بچه‌ها فکر می‌کردند فردی، فرزند والدینی است که از هم طلاق گرفته‌اند، فقط به این دلیل که چیزی از خانواده‌اش نمی‌گفت، البته که جدایی پدرومادر مسئله‌ نیست، اما دانش‌آموز بالأخره ناچار شد واقعیت را بگوید؛ این‌که کوداست (فرزند شنوای والدین ناشنوا) و پدرومادرش اتفاقا در کنار هم زندگی می‌کنند.

 من چون مشکلی با ناشنوایی والدینم نداشتم چنین برخوردهایی را ندیده یا بسیار کم دیده‌ام، ممکن است گاهی کسانی که من را نمی‌شناسند بگویند: «آخی» یا رفتارهای مشابه ازشان سر بزند، اما من آن‌ حرف‌ها را معمولاً بدون انتقال ترحم‌ به والدینم منتقل می‌کنم.

 گاهی می‌‌پرسند دوست داری برگردی عقب و ببینی والدینت می‌شنوند و حرف می‌زنند؟ راستش نمی‌خواهم چیزی در گذشتهٔ من تغییر کند، مسیر‌ِ آمده‌ام را دوست دارم.

-داشتم فکر می‌‌کردم با این همه دشواری، کاش در مدارس، یادگیری زبان اشاره در زمرۀ آموزش‌های همگانی و الزامی قرار می‌گرفت؟

 گاهی به شوخی به دوستانم می‌گویم این را جایی بگوییم به ما پناهندگی می‌دهند؛ مددکاری که پشت میز بهزیستی نشسته است، زبان اشاره بلد نیست، تا جایی که بابا مدتی به خاطر این وضعیت و موضوعات دیگر به بهزیستی مراجعه نمی‌کرد.

 من دغدغهٔ این را داشته‌ام که به پزشکان و شغل‌های مرتبط زبان اشاره آموزش داده شود، اما یک دست صدا ندارد.

نیوشا امیری: زبان مادری‌ام، دست‌های مامان بود

 _به کجا مراجعه کرده‌اید و چقدر تلاش‌هایتان موفقیت‌آمیز بوده است؟

 یک دوره در دانشگاه علوم پزشکی ایران برگزار کرده‌ام، یکی دو جلسه بیشتر نبود، با آن‌که خیلی از آن استقبال شد، اما متأسفانه متوقف شد، می‌دانم الان صرفاً در مراکز توان‌بخشی و مشاغلی که موضوعاً با ناشنوایان در ارتباط‌‌اند، این آموزش‌ها هست.

 یک نکته وجود دارد، آموزش‌ زبان اشاره گاهی مبتنی بر زبان استاندارد است و نه زبان اشارهٔ اصلی. زبان اشارهٔ استاندارد بر پایه زبان فارسی است، اما فارسی زبان دوم فرد ناشنواست، با این تفاصیل زبان اشارهٔ استاندارد،  افراد ناشنوا را محدود می‌کند. خیلی‌ها این جزئیات و ظرایفی چون اول آموزش فرهنگ ناشنوایان و سپس آموزش زبان اشاره را نمی‌دانند.

 -با پیشینهٔ حرفه‌‌ای و تحصیلی شما همچون فعالیت رسانه‌ای، معماری، کار محتوایی، بازاریابی و تمرکزتان روی ترجمهٔ زبان اشاره، حسابی چند پتانسیلی هستید.

 بله، تراپیستم را دیوانه کرده‌ام، از وقتی با ترجمهٔ زبان اشاره آشنا شدم _از ۱۸ سالگی_ در این فضاها بودم، راستش، پدرم چون آدم بی‌حاشیه‌ای بود، فقط سالی یکی دو بار دوستانش را می‌دید. از بازه‌ای هم این دیدارها کم‌رنگ شد، مثلاً سالی یک بار در روز جهانی. این ماجراها برمی‌گردد به دوره مدرسهٔ من تا دانشگاه. من اصرار کردم گوشی بخرند تا وقتی خانه نیستم از وضعیتشان مطلع شوم. خدا را شکر حالا به دوستانشان که ساکن تهران نیستند زنگ می‌زنند و تصویری صحبت می‌کنند. 

 راستش آن‌ها چون می‌خواستند تمرکزشان روی رشد و تربیت من باشد و درگیر روابط‌شان نباشم خودشان و من را از حاشیه ارتباطات دور کرده بودند، خوشحالم که وقتی من به طور جدی‌تر وارد عرصهٔ ترجمه شدم و آموزش بیشتری از استادان حاذق و مدرسان رشته‌های مرتبط با زبان‌شناسی دریافت کردم، روابط من و خانواده‌ام با جهان بیرون گسترده‌تر شد. به واسطهٔ زبان اشاره تلاش می‌کنم بسیاری از رویدادهای تجربه‌محور یا علم‌محور را دسترس‌پذیر کنم. آخری‌اش هم مربوط است به روز جمعه که مترجم یک رویداد در بحث نورولوژی و هوش مصنوعی بودم. البته خیلی‌وقت‌ها بار اول از باب مسئولیت اجتماعی کار را پیش می‌‌بریم‌

 - مشتاقم بدانم کسی که امروز مترجم و کنشگر زبان اشاره است، روند تکلم و زبان‌آموزی اش در دوره‌ای که بچه‌ها کم‌کم زبان باز می‌کنند، چگونه بوده است؟

 چون ما دائم حرکت دست والدین را می‌دیدیم دست‌هایمان زودتر راه افتادند، کشورهایی هستند که زبان اشاره را به رسمیت می‌شناسند و آن را به بچه‌ها تعلیم می‌دهند. زبان اشاره زبان اول و زبان مادری من است. مادرم‌ می‌گوید وقتی شش ماهم بود با زبان اشاره به او فهماندم آب می‌خواهم، البته مادربزرگم تا حوالی دو سالگی‌ام حیات داشتند و از این نظر مؤثر بودند. بیشتر اقوام نزدیک من ایران نیستند. پدربزرگم تا حوالی هشت سالگی‌ام و عموی کوچکم تا وقتی ازدواج نکرده بود، در زندگی من اثربخش بودند. عمه‌ام که ساکن ایران نیست خیلی به پدرم تأکید می‌کرد از سن کم مهد کودک بروم، من از دو سه‌سالگی مهدکودکی شدم.

نیوشا امیری: زبان مادری‌ام، دست‌های مامان بود

 -گاهی جامعه به‌جای آنکه موانع را از سر راه یک فرد بردارد، از خود او انتظار دارد توانمندتر، صبورتر و سازگارتر شود. به نظر شما در زندگی افراد ناشنوا و خانواده‌هایشان، کدام مسئولیت‌ها بیش از آنکه باید، بر دوش خود افراد گذاشته شده است؟

 عموی بزرگم وقتی می‌آمد ایران، مرا تنها می‌برد بیرون و به شخصیت خودم توجه می‌کرد، بعدها فهمیدم چرا به او بیشتر علاقه‌مندم؛ راستش احساس می‌کنم چون همیشه من را با والدینم دیده‌اند، اما این فرصت اختصاصی برای من جذاب بود.

 همه می‌گفتند مراقب پدرومادرت باش. کسی نمی‌گفت مراقب خودت باش، این باعث شد احساساتم را پنهان کنم، وقتی فیلم کودا اسکار گرفت رفتار اقوام نزدیکم با من تغییر کرد، آن‌ها فهمیدند جوری دیگر باید به قضیه نگاه کنند، با این که سال‌ها خارج از کشور زندگی می‌کردند.

 من هم یاد گرفتم احساساتم را بروز بدهم، حدوداً یک سال است که بیشتر از بقیه کمک می‌گیرم. با این‌که هنوز هم تنهایی دکتر می‌روم و برعکس، والدینم معمولاً با همراهی من دکتر می‌روند.

-مرز میان «بزرگ‌شدن» و «محروم‌شدن از کودکی» کجاست؟ شما این مرز را در زندگی خودتان تجربه کرده‌اید؟

 من واقعاً کودکی بدی نداشتم، اما بخشی از خاطراتم یادم نیست، گاهی ناچار بودم از بازی‌کردن با هم‌سالانم دست بکشم، برای این‌که مترجم والدینم باشم، البته در آن سن درواقع رابط آن‌ها بودم؛ یعنی کسی که با آن افراد آشناست، فرقش این است که مترجم تماماً منتقل‌کنندهٔ خواسته ناشنوایان است.

 بزرگترین آسیب زندگی‌ام را از معلم اول دبستانم دیدم. او بیش از حد به من توجه می‌کرد و خارج از ساعات مدرسه با خانواده‌اش به من نکاتی را آموزش می‌داد، آن‌ها وقت زیادی برای من صرف می‌کردند. این داستان تا دوران راهنمایی من ادامه داشت. وقتی ایران را برای همیشه ترک کردند، بسیار آسیب دیدم، دبیرستان سختی را گذراندم؛ چون عادت کرده بودم کسی بالای سرم باشد، خلاصه که فقدانی در زندگی‌ام رخ داد.

 یک بار اردو رفتیم، مامان هم با ما بود، به او گفته بودم می‌رویم سرویس بهداشتی، اما ظاهرا‌ً کسی از میان اهالی مدرسه متوجه این ماجرا نشد، من و دوستم را جا گذاشتند، وقتی رسیدند مدرسه فهمیدند که ما نیستیم.

 توی راه به دوستم غر می‌زدم، وقتی برگشتیم مدرسه غرزدنم به زارزدن تبدیل شد؛ چون دوست نداشتم مادرم مقصر انگاشته شود. 

 من در مدرسه همیشه سوگلی معلم‌ها و ناظم بودم و اگر اشتباهی می‌کردم می‌گفتند تو چرا چنین اشتباهی مرتکب شدی، یعنی آنچه دریافت می‌کردم و ارائه می‌کردم، احترام بسیاردیدن و بالغانه‌رفتار‌کردنِ توأمان در سن پایین بود.

 یک بار هم توی دانشگاه استادم خواست زنگ بزنم خانه وسیله‌ای را برایم بفرستند، گفتم پدرم سرکار است و گوشی ندارد، مادرم هم ناشنواست. او چند سال بعد از من عذرخواهی کرد و گفت آن روز فکر می‌کردم دروغ گفته‌ای، احتمالا من را در برنامهٔ تئاتر دانشگاه دیده بود که ترجمهٔ هم‌زمان برای ناشنوایان را برعهده گرفته و مادرم را هم با خودم برده بودم. شاید در برنامه ماه عسل ما را دید و بالأخره باورش شد.

نیوشا امیری: زبان مادری‌ام، دست‌های مامان بود

-اگر زبان اشاره از زندگی‌تان حذف شود، چه بخشی از «نیوشا» تغییر می‌کند؟

 زبان اشاره زبان مادری‌ من است؛ دوستش دارم. در بچگی با موسیقی و آواز خیلی آرام می‌شدم. اوقات بسیاری هست که نمی‌شود بیرون از خانه آواز خواند، من با زبان اشاره این کار را می‌کنم. این زبان ۴ پایه دارد؛ تکنیک‌های اشاره، لب‌خوانی، حالات چهره و بدن، من حتی از راه دور می‌توانم با ناشنوایی حرف بزنم. مثل این است به شمای فازسی‌زبان بگویند دیگر فارسی حرف نزن، در دههٔ ۶۰ بازه‌ای زبان اشاره را از آموزش حذف کرده بودند، اما جالب است بدانید که بچه‌ها در مواجهه با خودشان از این زبان استفاده می‌کردند.

 -شما از سال‌های کودکی در موقعیت حمایت از دیگران قرار داشته‌اید. آیا کمک‌کردن به دیگران برای شما از سر اجبار است یا گاهی آن‌قدر با هویتتان درآمیخته شده که واقعا‌ً خودتان انتخاب می‌کنید کمک کنید؟

 چون از بچگی حامی بوده‌ام، با «نه‌نگفتن»، «پول‌نگرفتن»، «کارکردن بی‌مزد» یا « کار با هزینهٔ کم» باعث می‌شدم برای برخی از آدم‌ها سوءتفاهم‌هایی پیش بیاید، از زمانی که یاد گرفتم باید اولویت زندگی خودم باشم، گاهی نه گفتم و درعوض نه هم شنیدم. هنوز هم حامی‌ام و به دیگران کمک می‌کنم، ولی به اولویت زمانی و چیزهای دیگر در زندگی‌ام فکر می‌کنم. شاید اگر روان‌شناسی نبود به این دریافت نمی‌رسیدم.

 -پیش آمده که به‌جای مترجم‌بودن یا رابط‌بودن به‌جای والدین‌تان تصمیم بگیرید؟

 بله، در کم‌سالی، علم و آگاهی کمتری داشتم و گاهی خودم تصمیم می‌گرفتم، البته پدرم بیشتر وقت‌ها در زندگی تصمیم گرفته است. آن‌ها باید خودشان تصمیم بگیرند. فرد ناشنوا حتی اگر می‌خواهد چیزی سفارش بدهد، خودش باید تصمیم بگیرد، خودش باید راه ارتباطی _مثلاً با فروشنده_ را پیدا کند. شما زمانی باید وارد میدان شوید که از شما کمک بخواهد، این مطلب را اخیراً در صفحهٔ شخصی‌ام منتشر کرده‌ام.

 -اگر موضوع ناشنوایی را مسئله‌ای مربوط به حق دسترسی، مشارکت و شهروندی برابر بدانیم و از باب ترحم و توانمندی وارد نشویم، بزرگ‌ترین خلأ جامعهٔ امروز را کجا می‌بینید؟

 شهر ما معلول است؛ همه چیز در دسترس‌ نیست؛ شما حتی اگر بخواهید یک کالسکه ساده بیرون ببرید به مشکل می خوردید چه برسد به ویلچر. پیش آمده در مسیر عبور نابینایان تیر چراغ برق بوده است یا شیب و اندازه رمپ رعایت نمی‌شود، این چهرهٔ یک شهرِ معلول است. برخی از دوستانم که مبتلا به بیماری سخت یا خاص‌اند. این روزها دارو پیدا نمی‌کنند.

 -خلأ مترجم زبان اشاره چطور؟

 مترجم خوب است، ولی همه زبان اشاره بلد نیستند؛ چون به عده‌ای از بچه‌ها زبان اشاره یاد نمی‌دهند، برخی از والدین فکر می‌کنند با عمل کاشت، بچه‌هایشان جدا از جامعهٔ ناشنوایان می شوند،  درحالی که اگر کاشت را از فرزند بگیرند، او ناشنواست. مسئلهٔ آگاهی‌بخشی خانواده‌ای که فرزند ناشنوا دارد، هم هست.

-در فعالیت‌های اجتماعی، یک اقدام کوچک گاهی می‌تواند زندگی یک نفر را تغییر دهد. گاهی هم هزینه و انرژی زیادی صرف کاری می‌شود که اثر پایداری ندارد. چطور متوجه شویم کاری که با نیت خیر انجام می‌دهیم، واقعاً مسئله‌ای را حل کرده، نه اینکه فقط برای مدتی احساس مفیدبودن به ما داده است؟

 من اگر کاری کنم که یک نفر مسیرش تغییر کند، به رسالت خود رسیده‌ام، شاید همان یک نفر راهی بسازد که برای هزار نفر تاثیرگذار است.

 مسئلهٔ دیگر اعتمادکردن به افراد دارای معلولیت برای کاریابی و استخدام است؛ یا آن‌ها را نمی‌پذیرند، بلد نیستند چطور با آن‌ها رفتار کنند و امکانات را دسترس‌پذیر کنند یا می‌خواهند حق‌وحقوقشان را کامل ندهند؛ بیمه و قرارداد نداشته باشند، گویا بهزیستی کل مبلغ بیمه این افراد را پرداخت می‌کند و عده‌ای هم برای هزینهٔ بیمه‌ندادن استخدام‌شان می‌کنند. البته گاهی هم توجه به ناشنوایان خلاصه می‌شود به روز جهانی ناشنوایان.

 -جامعه‌ای که واقعاً به آدم‌ها فرصت رشد می‌دهد چه ویژگی‌هایی دارد که جامعهٔ امروز ما هنوز به اندازهٔ کافی ندارد؟

 هر کسی از ما معلولیتی دارد؛ یکی چاق است و دیگری لاغر، یکی عینکی است و... . خیلی از واژه‌های مورد استفاده برای افراد دارای معلولیت مثل توان‌یاب، روشندل، کرولال یا مادرزاد درست نیستند، چه مادرها که از استعمال واژهٔ مادرزاد ناراحت‌اند؛ واقعاً برخی از بیماری‌ها از پدر به فرزند منتقل می‌شوند. خوب است یاد بگیریم با تمام تفاوت‌ها همدیگر را قضاوت نکنیم و به هم فرصت بدهیم. حالا می‌خواهد فرد نابینا یا دارای معلولیت جسمی با همیار باشد یا ناشنوا با مترجم، نوع رفتارمان را تغییر بدهیم تا آن‌ها دچار انزوا نشوند. البته گاهی هم خانواده آن‌ها را نمی‌پذیرد و شخص از بچگی دوست ندارد وارد جامعه شود. شاید حتی یادگیری پایهٔ زبان اشاره کافی باشد و نیازی به تسلط و آشنایی با ظرایف این زبان نباشد. گاهی آدم‌ها ساده‌ترین مسائل را سخت می‌کنند تا انجامش ندهند، درحالی که مغز ما دنبال ساده‌سازی است‌.

 -در زندگی لحظاتی هست که آدم نمی‌داند باید ادامه بدهد یا خیر، در زیست شما کدام بخش کمتردیده‌شده مثل ترس، شرم و... وجود دارد که عبور از آن برای شناختن خودتان مهم‌تر بوده است؟

 بزرگترین درس زندگی‌ام را از استادم؛ زنده‌یاد ارشا اقدسی یاد گرفته‌ام. او به من یاد داد به دل ترس‌هایم بروم.

 اولین بار که می‌خواستم از بانجی بپرم، پدرم گفت: بپر، دنیایت عوض می‌شود، ولی اطرافیانم این گونه فکر نمی‌کردند‌. ارشا اقدسی خیلی غیرمستقیم به من یاد داد چطور رفتار کنم.

 راستش دوست ندارم به من برچسب برنند، به من نگویید: «مقاوم»؛ چون باید مدام بجنگم تا این تصور را از بین ببرم. علاوه‌براین، یکی از عمیق‌ترین ترس‌هایم از‌دست‌دادن والدین است.

 شاید دیگران تعجب کنند؛ چون فکر می‌کنند اکثر زندگی را من پیش برده‌ام، در حالی که آن‌ها بودند که زندگی را بنا کردند و ساختند و من به واسطه‌اش حالا اینجا هستم. امکانات برای پدرومادرم دسترس‌پذیر نبود، اما با این حال، من را خوب بار آوردند و دوم این‌که من را با والدینم نبینید.

این که من خودم را «کودا» معرفی می‌کنم دلیل بر این نیست بخواهم هویتم را به والدینم گره بزنم؛ این کار رابرای آگاهی‌بخشی انجام می‌دهم.

 من از ۱۸ سالگی تنهایی سفر رفتم و رفت‌وآمد برایم آزاد بوده است هنوز هم والدینم از من نمی‌پرسند کجا رفته‌ام؛ به من اعتماد می‌کنند، می‌دانند خودم را به دردسر نمی‌اندازم و رفتار مخرب و آسیب‌زا از من سر نمی‌زند، با این‌که عاشق تجربه‌کردنم. البته تجربه‌کردن‌هایی بوده که به رشدکردنم کمک کرده است، من تقریباً تنها بزرگ شده‌ام، حالا هم تنها هستم و برایم مهم است فرد مقابلم چقدر بلوغ عاطفی، حمایتی و درک متقابل دارد. طبیعتاً کسی که همیشه حامی بوده است به نقطهٔ قابل اتکا نیاز دارد.

نیوشا امیری: زبان مادری‌ام، دست‌های مامان بود

 دوستانم به من اعتماد دارند و گاهی پول می سپارند که خرج مشکلی برای افراد نیازمند کنم. در دوران جنگ برای اولین بار ناچار شدم به‌خاطر بیماری پدرم استوری بگذارم و بنویسم که مبلغی قرض می‌خواهم. این هم یکی از آن ترس‌ها و کمک خواستن‌ها بود‌.

 من خیلی وقت‌ها موقع ورزش شانه‌هایم را خیلی بالا می‌آوردم، نمی‌دانستم دلیلش چیست. مربی‌ام توضیح داد به‌خاطر بار مشکلاتی است که همیشه تنهایی خودم بلندشان می‌کردم.

-این روزها به چه کاری مشغولید؟

 یکی از مسائلی که باعث شد سر کارم نروم، بلاتکلیفی جنگ است. دورهٔ جنگ، پدرومادر را بردم شمال به خانهٔ خویشاوندی مهربان، اما خودم سرکار می‌رفتم و مدام هم در شمال برای کارهای درمانی ایشان در رفت‌وآمد بودم. آدم مسئولیت‌پذیری‌ام و استرس جنگ دارم که نکند دوباره شرایط قبلی پیش بیاید و از کارم بزنم، به همین دلایل ترجیح می‌دهم فعلاً پروژه‌ای کار کنم.

 -شما اهل کارزار هستید، عاقبت اخرین کارزارتان چه شد؟

 در جنگ لحظاتی بود که حتی نمی‌شد به کسی زنگ زد،  من کارزار درخواست ایجاد زیرساخت‌های اضطراری برای افراد دارای معلولیت کرده بودم، در جنگ شرایط عجیب و غریبی را از سر گذرانده‌ام. خانهٔ ما نزدیک وزارت کشور است، پدرم می‌رفت لب پنجره می‌نشست، چیزی نمی‌شنید، من سرکار می‌رفتم و مدام نگرانش می‌شدم، همان روزهای اول آن‌ها را از تهران خارج کردم. از خویشاوندی یک تلفن داشتم: وسایل پدرومادرت را جمع کن و بیاورشان پیش ما.

 عید امسال یک تجربهٔ متفاوت داشتیم، اقوام پذیرای ما شدند، کنار هم زندگی کردیم و بسیار حمایت شدیم. من همراهان و دوستان خوبی دارم که اگر نبودند زندگی برای من دشوار می‌شد.

 البته کارزار دیگری هم قبلا از سوی یکی از دوستانم راه‌اندازی شد؛ این اقدام برای دسترس‌پذیرشدن اورژانس، آتش‌نشانی و آمبولانس بود.

هر جا شد رفتیم: وزارت بهداشت، معاونت ریاست‌جمهوری و... . فعلاً نتیجه‌ای نداده است. البته یک سازمان در پاسخ به ما گفت اجرایش کردیم، نتیجه نداشت.

 گفتم مسئلهٔ شما چه بوده است؟ گفتند: مترجم.

 از آن‌ها پرسیدم چندمترجم می‌خواهند، این افراد را پیدا می‌کنم، زبان اشاره را به آن‌ها می‌آموزم و تحویل سازمان‌شان می‌دهم، اما شما تأمین مالی کنید. کارزار اورژانس و آتش‌نشانی را دوستم مهرنوش راه انداخته است، او اگر در یک روز دشوار خانه نبود، ممکن بود برای مادرش اتفاق بدی رخ بدهد.

 اینترنت در جنگ، توی مدرسه، وقت خرید اینترنتی و... مسئله بوده است. به‌خصوص برای آن‌هایی که تنها زندگی می‌کردند. ما برای افراد دارای معلولیت سیم کارت مخصوص می‌خواهیم، پیگیری می‌کنیم یا نتیجه‌ای نمی‌دهد یا مسئولین عوض می‌شوند.

 سخنی ناگفته مانده که دوست داشته باشید با خیر ایران در میان بگذارید؟

هر کدام از ما ممکن بود جای این عزیزان بودیم، اگر ما شهروندان و همین‌طور مسئولین این‌گونه فکر کنیم وضعیت افراد دارای معلولیت بهبود می‌یابد، ان‌شاءالله آگاهی ما بالا برود تا ناچار نباشیم برای بدیهیات دوندگی کنیم.

گفت‌وگو از مهدیه رشیدی

 


ارسال دیدگاه
captcha