کد خبر:۵۳۹۲
داستان‌های توانمندی/ 6

«آخر تو را می‌کشم»؛ روایتی از ۱۷ سال خشونت و رهایی ثریا

ثریا ۱۷ ساله بود که بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌اش را مرتکب شد؛ فرار از خانه. این شروع بی‌پناهی‌های دختر جوانی بود که فکر می‌کرد عاشق شده است. اعتیاد به شیشه، بیکاری و بی‌مسئولیتی همسر او سبب شد ثریا چیزی نزدیک به دو دهه را در خشونت‌خانگی و تهدید زندگی کند. اما از آنجایی که نور امید از سخت‌ترین دیوارها هم نفوذ خواهد کرد، او با موسسه «مهر شمس‌آفرید» آشنا شد و ورق زندگی‌اش برگشت.
خشونت خانگی

 به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، ثریا یک زن جوان خشونت‌دیده است. همسرش بارها او را به قتل تهدید کرده و حتی با چاقو به گردنش زده و با تبر سراغش رفته بود تا جانش را بگیرد اما یک نیرویی قوی‌تر از تبر، که شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد، او را هر بار از تیغ حادثه در امان نگه داشت. این تهدیدات چیزی حدود ۱۷ سال ادامه داشت تا اینکه موسسه «مهر شمس‌آفرید» به مدیریت «فاطمه باباخانی» به ثریا کمک کرد تا زندگی‌اش را برای همیشه تغییر دهد. با ثریا درباره روزهای تلخ زندگی‌اش و نور امیدی که امروز بر آن تابیده به گفت‌و‌گو نشستیم. 

از خودتان بگویید. اهل کجا هستید و در چه خانواده‌ای به دنیا آمده‌اید؟

 اسم من ثریا است. ۳۷ ساله‌ام. در یکی از روستا‌های آذربایجان غربی به دنیا آمده‌ام. یک خواهر و سه برادر دارم. پدرم کشاورز است. از بچگی یک زمین داشتیم که پدرم روی آن کار می‌کرد. مادرم ناشنوا بود، اما او هم دوشادوش پدرم در زمین کار می‌کرد. گندم می‌کاشتند و محصولات دیگر. گوسفند هم داشتیم. آن‌ها را به صحرا می‌بردند و روزهایمان می‌گذشت. 

شما هم کمکشان می‌کردید یا به مدرسه می‌رفتید؟

 هر دو. خواهر بزرگترم کار‌های خانه را انجام می‌داد و من در کار‌های زمین و گوسفندان به پدر و مادرم کمک می‌کردم. در کنارش به مدرسه هم می‌رفتیم. تا کلاس پنجم درس خوانده‌ام. چون روستای ما فقط دبستان داشت. اما برادرهایم به روستا‌های اطراف رفتند و درسشان را تا سوم راهنمایی ادامه دادند.

چطور شد که ازدواج کردید؟ ماجرایش را تعریف می‌کنید؟

 ۱۸-۱۷ ساله بودم. آن موقع پسر جوانی دائم به خانه ما زنگ می‌زد و من هم با او حرف می‌زدم. یکی دو سالی که از آشنایی ما گذشت او از من خواستگاری کرد. به هم علاقمند شده بودیم اما خانواده‌ام با ازدواج ما مخالفت می‌کردند. برای همین ما باهم فرار کردیم و این اشتباه بزرگ زندگی من بود.

چرا مخالف بودند؟ آن پسر از اهالی روستای خودتان بود؟

 نه. اهل دو، سه روستا آن‌طرف‌تر بود. شانسی شماره ما را گرفته بود. ما قبل از آن تلفن‌ها هم را ندیده بودیم و نمی‌شناختیم. اما خانواده‌هایمان هم را می‌شناختند. خانواده من خانواده او را مناسب ازدواج نمی‌دانستند.

بعد از فرار به کجا رفتید؟ چطور زندگی را ادامه دادید؟

 به روستای آنها رفتیم و کم‌کم رضایت خانواده‌ها را گرفتیم. خانواده همسرم اول من را نمی‌پذیرفتند، اما مدتی که گذشت قبولم کردند. خانواده خودم هم کم‌کم مجبور به رضایت شدند، اما رضایت قلبی نداشتند. برای همین به من جهاز ندادند و گفتند حق نداری به خانه ما بیایی. با این حال ما زندگی‌مان را در خانه والدین همسرم شروع کردیم، اما خیلی سخت می‌گذشت. خیلی طول کشید تا پدر و برادرانم راضی شوند بیایند خانه ما و رفت‌وآمد کنند.

زندگی‌تان چطور اداره می‌شد؟ شغل همسرت چه بود؟

شوهرم بیکار بود. گاهی اگر کار کارگری پیدا می‌شد، می‌رفت سر کار وگرنه در خانه می‌ماند و مواد می‌کشید. از سن کم به تریاک اعتیاد داشت ولی بعد‌ها سراغ مواد دیگر هم رفت. حشیش، شیشه و چیز‌های دیگر. یادش که می افتم حالم بد می‌شود. وقتی مواد می‌کشید دائم من را کتک می‌زد و تهدید می‌کرد.

خانواده‌اش در جریان بودند؟ کمکی نمی‌کردند؟ 

 موقع کتک‌کاری خانواده‌اش پشتم بودند، اما کمک خاصی از دستشان بر نمی‌آمد. خودشان هم وضع خوبی نداشتند که به ما کمک مالی کنند. پدر و برادر بزرگش هم معتاد بودند و کار نمی‌کردند. بعد‌ها هم که پدر و مادرش زمین‌گیر شدند، پسر کوچکشان با کارگری و مسافرکشی خرجشان را در می‌آورد.

شما چطور خرج زندگی‌تان را در می‌آوردید؟

 اوایل که دو نفر بودیم‌، یک جوری می‌گذراندیم. راستش را بخواهم بگویم با بدبختی زندگی می‌کردیم. تحمل می‌کردیم. 

چند فرزند دارید؟ وقتی بچه‌ها به دنیا آمدند زندگی‌تان چطور می‌گذشت؟ 

 من سه فرزند دارم. بچه‌هایم ۱۴، ۱۵ و ۶ ساله‌اند. راستش بعد از تولد بچه‌ها شرایط ما بدتر شد. چون شوهرم شیشه می‌کشید و هذیان می‌گفت و سر این هذیان‌ها من و بچه‌ها را به باد کتک می‌گرفت. آن موقع زندگی ما فقط با پول یارانه می‌گذشت. وقتی بچه‌های بزرگم ۹-۸ ساله بودند، ما از روستا آمدیم بیرون و رفتیم به ارومیه که آنجا شوهرم کار پیدا کند. اما به جای کار، شوهرم آنجا چند رفیق بدتر از خودش پیدا کرد که آنها را به خانه می‌آورد و تا صبح باهم مواد می‌کشیدند. من هم آن موقع پسر کوچکم را باردار بودم و واقعا اعصابم به صدای فندک‌ها نمی‌کشید. اعتراض هم که می‌کردم کتک درست‌و‌حسابی‌ای می‌خوردم. برای همین بعد از مدتی به خانواده‌اش اصرار کردم که ما را به روستا برگردانند و آنها کمک کردند ما برگردیم.

بعد از برگشت چه اتفاقی افتاد؟

 آنجا هم زندگی خوبی نداشتیم. در یک خانه زندگی می‌کردیم که همه جایش ریخته بود، اما من به خاطر بچه‌ها مجبور بودم تحمل کنم. زمستان بود که به روستا رسیدیم. پنجره‌ها شیشه نداشت و نمی‌شد یک لحظه در خانه بند شد. با نایلون پنجره‌ها را پوشاندیم که سرما نیاید. در آن شرایط شوهرم هی می‌گفت تو نگذاشتی من ارومیه بمانم و زندگی کنم و تهدیدم می‌کرد. می‌گفت آخر تو را می‌کشم. زنده زنده می‌سوزانمت. این تهدید‌ها من را به لرزه می‌انداخت. از ترس می‌لرزیدم. می‌ترسیدم یک روز تهدیدهایش را عملی بکند اما کاری از دستم برنمی‌آمد.

در آن اوضاع بچه‌ها چه حالی داشتند؟ چه کار می‌کردند؟

 آنها هم می‌ترسیدند. یک بار پسر بزرگم سعی کرد جلوی کتک پدرش را بگیرد، اما شوهرم چنان بهش لگد زد که تا چند وقت بعد جایش کبود بود. کوچک بودند بچه‌ها، نمی‌توانستند کاری کنند.

تلاش نکردید شوهرتان را ترک بدهید؟

 چرا. یک بار از برادر شوهرم خواستم ببریمش کمپ. پول یارانه خودم را دادم که ترک کند ولی فایده‌ای نداشت. ماموران کمپ آمدند بردندش و یک ماهی هم آنجا بود. اما وقتی برگشت دوباره همان آش و کاسه بود. ترک نکرده بود و ولع بیشتری برای مصرف داشت. بعد از برگشتش دائم من را تهدید می‌کرد و الکی می‌گفت تو دوست‌پسر داری و او را می‌آوری خانه. جالب این بود که خودش همه‌اش خانه بود. اصلا بیرون نمی‌رفت، اما باز هم توهماتش باعث شده بود این فکر‌ها را بکند. یک بار سر این موضوع بحثمان شد و او چاقویی که دستش بود را چند دفعه به گردنم زد. اما خوشبختانه چاقو گردنم را نبرید. اما وقتی به پایم زد. پایم زخمی شد و دیگر همه‌مان ترسیدیم. بچه‌ها ترسیدند و ... همان موقع‌ها در خانه نفت ریخته بود و تهدید می‌کرد که خانه را آتش می‌زنم. آخر هم به خانواده‌اش گفت بگویید این زن از اینجا برود. وگرنه من با آب جوش می‌سوزانمش...

رفتید؟

 اولش نه. چون خانواده‌ام پشتم نبودند، چندین بار سر همین دعوا‌ها به خانه پدری‌ام رفته بودم ولی بعد آشتی کرده بودم. آنها می‌خواستند من جدا شوم، اما من همیشه به خاطر بچه‌ها برمی‌گشتم. برای همین دفعه آخر که از خانه خانواده‌ام به خانه شوهرم برگشتم آنها گفتند اگر این دفعه مردی هم ما دیگر نمی‌آییم طرف تو. خودت می‌دانی. برای همین من نمی‌توانستم به آنجا بروم.

پس چه کار کردید؟

 دوباره تلاش کردم برود کمپ. مدتی هم با بچه‌ها در خانه پدر شوهرم بودم. اما آخرش دیدم نمی‌شود. به خواهر بزرگم زنگ زدم که بروم پیش آنها. او هم با شوهرش صحبت کرد و گفت بیا. وقتی خواستم بروم آنجا شوهرم گفت اجازه نداری بچه‌ها را ببری. خودت گمشو برو. من هم قبول کردم. گفتم من که از خانه پدرم بچه نیاوردم. باشد بچه‌ها را می‌گذارم و می‌روم. فقط پسر کوچکم که ۱.۵ - ۲ ساله بود را با خودم بردم.

چند ماهی آنجا بودم تا اینکه شوهرم گفت بیا توافقی طلاقت بدهم. اما بعدش که رفتیم دادگاه پشیمان شد. گفت طلاق نمی‌دهم. اما در نهایت راضی شد و گفت اگر پسر کوچکم را تحویل بدهم طلاقم را می‌دهد. همان‌موقع یکی از خواهرانش به من زنگ زد و گفت اگر بچه را به او بدهی، او بچه را به کسی می‌فروشد تا پول بگیرد. برای همین من بچه را تحویلش ندادم و طلاق نگرفتیم. 

آخر چطور جدا شدید؟

 در خانه خواهرم با خانم دکتر باباخانی آشنا شدم. یک نفر برای من تعریف کرد که خانم دکتر به زنان خشونت‌دیده کمک می‌کند و من را ترغیب کرد که بروم پیش ایشان. چند دفعه دیگر هم بهم گفته بود، اما شرایطم جور نشده بود که بروم موسسه‌شان. این بار که بهم گفت آدرس را گرفتم و رفتم موسسه «مهر شمس‌آفرید». آنجا خانم دکتر کمکم کرد که هم طلاقم را بگیرم و هم دو بچه دیگرم را بیاورم پیش خودم.

شوهرت با این ماجرا چطور مواجه شد؟ وقتی رفتی دنبال بچه‌ها چه عکس‌العملی داشت؟

 شوهرم با تبر به من هجوم آورد تا بچه‌ها را نبرم. اما من با مامور رفته بودم و از دادگاه نامه گرفته بودم. کاری نمی‌توانست بکند. اما به هر حال می‌خواست من را بترساند که مامور‌ها جلویش را گرفتند و نگذاشتند کاری انجام دهد. بعد که بچه‌ها را برداشتم بهم گفت برگرد دوباره زندگی کنیم. زندگی خوبی برایت جور می‌کنم. اما من بهش گفتم چندین سال از دستت کشیدم دیگر بس است.

الان کجا زندگی می‌کنید؟ چند وقت است که طلاق گرفته‌اید؟

 الان ۲ سال است که طلاق گرفته‌ام و با بچه‌هایم در یک خانه اجاره‌ای زندگی می‌کنیم. خانم دکتر برایم کار پیدا کرده و حقوق می‌گیرم و خدا را شکر از پس زندگی‌ام برمی‌آیم. هر جا هم مشکلی داشته باشم خانم دکتر کمکم می‌کند.

بچه‌هایتان به مدرسه می‌روند؟

 دخترم بله. مدرسه می‌رود و درسش هم فکر می‌کنم خوب است. البته من سر کارم. خیلی خبر از درس و مشقش ندارم، اما در کل درس‌خوان است. خانم دکتر خیلی برای مخارج درس و مشقش کمک می‌کند. گاهی هم برای او و بچه‌های دیگر در موسسه کلاس درسی برگزار می‌کنند و یا گاهی معلم خصوصی می‌گیرند.

پسرتان چطور؟

 پسرم مدرسه نمی‌رود. علاقه ندارد. خانم دکتر خیلی تلاش کرد که او را هم به مدرسه بفرستد، اما راضی نشد. حالا دارد در یک صافکاری کار یاد می‌گیرد. می‌خواهد برود سر کار.

از پدر بچه‌ها خبری دارید؟ سراغ بچه‌ها را می‌گیرد؟

 اوایل هی می‌آمد مزاحم می‌شد و تهدید می‌کرد. دیگر شماره تلفنم را عوض کردم و از آن به بعد خبری از او ندارم. بچه‌ها از او متنفرند. دخترم می‌گوید اوایل به او حس عاطفی داشتم اما الان دیگر از او نفرت دارم.

وقتی در خانه همسرتان بودید، چیزی بود که شما را امیدوار کند تا خودتان  را از آن شرایط بیرون بکشید؟ چیزی بود که به شما انگیزه بدهد؟
من هیچ امیدی به زندگی دوباره نداشتم. فکر می‌کردم آخر شوهرم یک روز من را می‌کشد. ما به یک نان خشک هم محتاج بودیم. واقعیتش آن موقع‌ها حتی نمی‌گذاشت من تنهایی بروم بیرون که مثلا زندگی کسی را ببینم و حسرتش را بکشم و بگویم خوب است و می‌خواهم من هم زندگی‌ام مثل این باشد. فقط با خودش می‌رفتیم بیرون و می‌آمدیم. آن هم به ندرت. برای همین من اصلا به جز زندگی خودمان چیز زیادی نمی‌دیدم که حسرتش را بخورم. فقط یک معجزه می‌توانست من را از آن شرایط بیرون بکشد و به زندگی امروزم برساند.

اگر یک موسسه خیریه بخواهد برای زنان خشونت‌دیده کاری انجام دهد و در زندگی‌شان معجزه کند پیشنهاد شما چیست؟

 اگر بتوانند کسی را مستقل کنند، عالی است. طوری که طرف روی پای خودش بایستد و نیاز به هیچ‌کسی نداشته باشد. من زندگی امروزم را به خواب هم نمی‌دیدم. الان آرامش خودم و بچه‌هایم را مدیون موسسه «مهر شمس‌آفرین» و شخص دکتر باباخانی هستم و پیشنهاد می‌کنم خیرین دیگر هم به همین سمت بروند تا زنان بیشتری طعم این آرامش را بچشند.

ارسال دیدگاه
captcha