کد خبر:۴۹۵۵
داستان‌های توانمندی/ ۷

«چون دختر بودم، پدرم برایم شناسنامه نگرفت» / قصۀ «دلبر»، دختری که بعد از سال‌ها کارتن‌خوابی به روشنایی رسید

«دلبر» اهل زاهدان است. در این شهر به دنیا آمده و تا ۱۳-۱۴ سالگی در همین‌جا زندگی کرده. او پدرش را هرگز ندیده، چون وقتی او فهمیده فرزندش دختر است، بچه را بدون اینکه برایش شناسنامه بگیرد رها کرده و رفته است. دلبر از ۱۵ سالگی معتاد و مدت‌ها کارتن‌خواب بوده تا اینکه در ۳۰ سالگی و با ورود به یک «خانۀ نیمه‌راهی» (جایی برای سکونت بهبودیافتگان اعتیاد که خانواده پذیرای آنها نیست) معنای زندگی‌ برایش دگرگون می‌شود. 
اعتیاد

 به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، نام مستعار او «دلبر» است. امروز ۳۱ سال دارد و از ۱۵ سالگی معتاد و کارتن‌خواب بوده. خوش‌صحبت و باهوش است. شاید شبیه به کاراکتر اصلی فیلم «میلیونر زاغه‌نشین». او که از دل زندگی سخت و پرفراز و نشیبش توانست پاسخ سوالات یک مسابقه مشهور تلویزیونی را بیرون بکشد و میلیونر شود. دلبر هم مانند او، برای حل مسائل زندگیش بار‌ها از دانسته‌های به ظاهر بی‌اهمیت کمک گرفته و مسیر زندگیش را تغییر داده؛ مثلا آنجا که کسی به شوخی به او گفته بود اگر می‌خواهد اعتیادش را ترک کند، باید سر چهارراه اسپند دود کند تا بیایند و با ون او را به کمپ ببرند یا آنجا که در زاهدان از کسی شنیده بود در ساری کار خوب پیدا می‌شود و وقتی صاحب‌خانه می‌خواست از خانه بیرونش کند، با یادآوری این حرف، روانه سفر شمال شده بود یا آن وقت که کسی شماره یک خانه نیمه‌راهی را در اختیارش قرار داده و گفته بود اگر می‌خواهد زندگی جدیدی را آغاز کند با آن تماس بگیرد. توجه به همین سرنخ‌های مهم در میان صحبت‌های ساده و روزمره بودند که مسیر زندگی دلبر را تغییر دادند. گفت‌و‌گوی خیر ایران را با او که این روز‌ها با کار در موسسه‌ «نور سپید هدایت» آرامش بعد از طوفان را تجربه می‌کند، بخوانید.

-چه شد که نام مستعار «دلبر» را برای خودت انتخاب کردی؟ 

 این نام را یکی از پرسنل کمپ ترک اعتیاد یاورشهر رویم گذاشت. می‌گفت تو خیلی دوست‌داشتنی هستی (می‌خندد)، برای همین اسمت را می‌گذاریم دلبر. این اسم از آن موقع رویم مانده. 

-چرا پایت به آنجا باز شد؟ از کی اعتیاد داشتی؟

 از زمانی که ازدواج کردم؛ یعنی از ۱۴-۱۵ سالگی گرفتار اعتیاد شدم. شوهرم من را معتاد کرد. هر چه می‌شد مثلا اگر دندانم یا شکمم درد می‌گرفت من را به دکتر نمی‌برد و به جایش وافور را می‌داد دستم. می‌گفت بکش خوب می‌شود. اوایل مقاومت می‌کردم، اما کم‌کم برای اینکه دردم کم شود می‌کشیدم. نمی‌دانستم با همین کشیدن‌ها معتاد می‌شوم.

 آن موقع شوهرم دائم با من دعوا می‌کرد که چرا تا صبح نمی‌نشینی با من بکشی. چرا تو می‌خوابی و من بیدارم. می‌زدم تو سر و کله‌ام می‌گفتم آخر تو مصرف می‌کنی و من یک آدم عادیم. چرا باید تا صبح کنار تو بیدار بنشینم. به گوشش نمی‌رفت. آن موقع من سر کار می‌رفتم. وقتی می‌آمدم خانه آنقدر خسته بودم که تا سرم را می‌گذاشتم زمین، خوابم می‌برد اما کم‌کم ماجرا به سمت دیگری رفت و شوهرم من را کامل معتاد کرد. طوری که هر روز تا بعدازظهر خواب بودم و و بعد از بیدار شدن تازه به سر کار می‌رفتم.

 -شغلت چه بود؟ چه کار می‌کردی؟

 روی زمین کار می‌کردم. خانواده شوهرم یک زمین اجازه کرده بودند و همه باهم در آن کار می‌کردیم. هندوانه و خربزه می‌کاشتیم یا میوه‌های دیگر و

نقطه‌ضعفم را می‌دانست. اینکه تا فشار بیاید رویم دست به خودکشی می‌زنم. قرص‌ها را داد و گفت زن‌داداش این را برایم نگه دار. من هم وقتی دعوا شد همه قرص‌ها را کشیدم بالا. آن موقع یک دختر ۵ ماهه در شکمم بود که سقط شد

سبزیجات. بعد با فروش این‌ها اجاره صاحب زمین را می‌دادیم و بقیه‌اش را خودمان برمی‌داشتیم. 

-خانواده شوهرت هم معتاد بودند؟ چه واکنشی به اعتیاد تو داشتند؟

 بعضی از آنها اعتیاد داشتند اما مخالف اعتیاد من بودند. وقتی من کامل گرفتار شدم برادر شوهرم به شوهرم گفت این زن را باید طلاق بدهی. چون معتاد است و دیگر به درد تو نمی‌خورد. من به شوهرم می‌گفتم خب تو من را معتاد کردی. من که از خانه مادرم معتاد نیامده‌ام. الان که آلوده‌ام کردی من را نگه دار، اما به خاطر حرف خانواده‌اش قبول نکرد و عاقبت یک روز وقتی سر زمین بودم، به من زنگ زد و گفت بیا وسیله‌هایت را جمع کن. مادرت می‌آید دنبالت. من دیگر پذیرای تو نیستم. یکی دو روز قبلش برادر شوهرم یک بسته قرص خواب‌آور داده بود که برایش نگه دارم. نقطه‌ضعفم را می‌دانست. اینکه مثلاً تا فشار بیاید رویم دست به خودکشی می‌زنم؛ قرص‌ها را داد و گفت زن‌داداش این را برایم نگه دار. من هم وقتی دعوا شد همه قرص‌ها را کشیدم بالا. بعد من را بردند بیمارستان. آن موقع یک دختر ۵ ماهه در شکمم بود که سقط شد.

-بچه دیگری هم داشتی؟

 بله. یک پسر ۱.۵ ساله هم داشتم که سر این جریانات او را از من گرفتند و از آن موقع تا حالا من او را ندیده‌ام.

-از بیمارستان رفتی خانه مادرت؟

 بله مادرم در بیمارستان آمد دنبالم. وقتی من را در آن حال دید خیلی سروصدا کرد و به خانواده شوهرم بدوبیراه گفت. می‌گفت من دخترم را این‌طور به شما تحویل نداده بودم. بعد از چند روز که مرخص شدم باهم برگشتیم زاهدان. من بعد از ازدواج در زابل زندگی می‌کردم اما در خانه مادرم هم اوضاع خوب نبود. من بابام را که اصلا ندیدم. شرایط پدری را هم نمی‌دانم. همان موقع که به دنیا آمدم پدرم ما را رها کرد و رفت. می‌گفتند پسر می‌خواست برای همین وقتی دید من دخترم، خانه را ترک کرد. حتی برای من شناسنامه هم نگرفت. مادرم دوباره ازدواج کرد و چند خواهر و برادر ناتنی دارم. وقتی برگشتم آنها من را قبول نمی‌کردند و دائم در خانه دعوا بود. حتی برادرم من را با آهن کتک می‌زد و همه‌اش سر و صورتم کبود بود.

-با آن شرایط چه کار کردی؟ خانه را ترک کردی؟

 بله. از خانه زدم بیرون. پاتوق‌های معتادان را پیدا کردم و جزوشان شدم. اینجا بود که زدم به مسیر شیشه و کراک و نمی‌دانم حشیش و مشروب. آن روز که برادرم با آهن من را زد آنقدر حالم بد بود که رفتم تو پاتوق گفتم خدایا یک دردی به من بده که بمیرم و دیگر زنده نباشم. از سینه‌هایم شیر می‌ریخت. تازه سقط کرده بودم. یک خانومی نشسته بود آنجا. هنوز یادم است که یک پایپ و شیشه دستش بود و هروئین. گفت بیا یک دود از این بزن غم و غصه‌هایت برطرف می‌شود. دیگر فکر هیچی را نمی‌کنی. گفتم معتادی که ندارد؟ گفت نه بابا مگر ما می‌کشیم معتاد شدیم؟ انکار کرد. بعدش من رفتم نشستم با او مصرف کردم و دیدم نه بابا حال داد. سری دومم رفتم نشستم دیدم باز هم حال داد. سری سوم هم رفتم نشستم. اوایل مثلا یک شب می‌کشیدم، سه، چهار شب نمی‌کشیدم ولی بعد قشنگ افتادم در مواد. کم‌کم به یک جایی رسید که خودم مواد تهیه می‌کردم.

-هزینه‌اش را از کجا می‌آوردی؟

من بابام را که اصلا ندیدم. شرایط پدری را هم نمی‌دانم. همان موقع که به دنیا آمدم پدرم ما را رها کرد و رفت. می‌گفتند پسر می‌خواست برای همین وقتی دید من دخترم، خانه را ترک کرد. حتی برای من شناسنامه هم نگرفت. 

 صادقانه بگویم با چند نفر دیگر دزدی می‌کردیم. یک وانت داشتیم. با آن می‌رفتیم مغازه‌هایی که دوربین نداشت یا مثلاً قفلش الکی باز می‌شد را شناسایی و مغازه‌ها را خالی می‌کردیم.

-مادرت می‌دانست چه کار می‌کنی؟ 

وقتی مادرم مواد کشیدنم را دید و متوجه شد که بدجور گرفتارشده‌ام، دستم را گرفت و برد به شهر‌های دیگر. به یزد، کرمان، شیراز، مشهد، زابل، سراوان، خاش و... می‌برد که دور باشم و دیگر به مواد فکر نکنم ولی من در همان شهر‌ها هم مواد گیر می‌آوردم. یک بار در یکی از این شهرها، در مسافرخانه آنقدر حالم بد شد که آن لحظه سه تومان پول داشتم، همه‌اش را دو دستی دادم به رئیس مسافرخانه که فهمیده بودم مصرف کننده است تا بهم یک ذره شیشه بدهد. او هم داد ولی بعد از من درخواستی کرد که چون نپذیرفتم ما را از مسافرخانه بیرون کرد. بعد تا چند روز به من مواد نرسید و حالم به شدت بد شد. تا اینکه مادرم من را به یک کلینیک برد و آنجا به من یک سوزنی زدند که تا ۱۰ روز سر حال بودم و مصرف نکردم. بعد از ۱۰ روز که دوباره آمدیم زاهدان، من از مسیر ترمینال زدم بیرون. یعنی مادرم را گذاشتم در ترمینال و د برو. رفتم پاتوق و دیدم بچه‌محل‌هایم نشسته‌اند. گفتم به من هم بدهید بکشم. گفتند تو ۱۰ روز مصرف نکرده‌ای، قیافه‌ات آمده سر جایش؛ دیگر ول کن. گفتم نه بابا. ما مال مصرفیم. ما باید مصرف کنیم که زنده بمانیم و زندگی کنیم. نفهمیده بودم که مثلاً پاکی انقدر حال می‌دهد.

-در این سال‌ها هیچ وقت به فکر ترک نیفتادی؟

 چرا. یک بار قبل از اینکه طلاقم را بگیرم، رفتم تو پاتوق نشستم. نعشه بودم. به کسانی که آنجا بودند گفتم من چطور ترک کنم؟ به من راهکار بدهید. یکی از بچه‌ها شوخی شوخی گفت اسفند بردار برو سر چهارراه وایسا گدایی کن. ون می‌آید تو را می‌برد کمپ. او به شوخی این حرف را انداخت، اما من جدی‌جدی جمله‌اش را گرفتم و همان کار را کردم و رفتم کمپ. چهار ماه کمپ بودم و بعد از آن ترخیص شدم و آمدم خانه برادرم. مادرم آن موقع از دنیا رفته بود. بعد از ترخیص، نه ماه پاکی داشتم، اما بعد دوباره لغزش کردم.

-چند ساله بودی که رسما طلاق گرفتی؟

 نمی‌توانم دروغ بگویم. آنقدر در مصرف بودم که اصلاً یادم نمیاد چند سالم بود که جدا شدم. اما سه سال یا کمی بیشتر با شوهرم زندگی کردم و بعد از اینکه از بیمارستان به زاهدان آمدم، تا یک سال هنوز روی کاغذ طلاق نگرفته بودم. بعد از یک سال رفتم و مهریه‌ام را که بیست میلیون تومان بود گرفتم و طلاقم هم ثبت شد.

-پس حدودا ۱۹ ساله بودی که جدا شدی. با مهریه ات چه کردی؟

 دیگر جیبم پر پول شده بود برای همین بیشتر از قبل مصرف می‌کردم. اینجا دیگر واقعا افتضاح افتاده بودم در مواد. یعنی چنان می‌کشیدم که چهره‌ام خراب شده بود. هیکلم خراب شده بود. ساعت‌ها می‌نشستم آرایش می‌کردم تا کسی نفهمد من معتادم. در این زمان اصلا به خانه نمی‌رفتم و کلا کارتن‌خواب شده بودم. ماهی یک بار یا دو ماهی یک بار به خانه مادرم می‌رفتم و حمامی می‌کردم و دوباره می‌زدم بیرون.

-وقتی خانه داشتی چرا کارتن‌خوابی می‌کردی؟

 یک چیزی به شما بگویم. آدم مصرف‌کننده وقتی در مصرف می‌افتد به فکر هیچ شخصی و هیچ جایی نیست و آن خانه‌ای هم که دارد رویش نمی‌شود در آن مصرف کند. فقط دلش می‌خواهد با آدم‌های مصرف‌کننده روز را سر کند. من تا نمی‌نشستم در پاتوق و وسط مرد‌ها، نعشه نمی‌شدم. حاضر بودم یک مسیر طولانی را راه بروم تا برسم به پاتوق و آنجا مصرف کنم. برای همین کلا کارتن‌خوابی می‌کردم. 

-از کی به تهران آمدی؟

 الان حدود سه سال است که تهرانم. وقتی خانه برادرم بودم، زن داداشم رو مخم بود. می‌گفت تا کی می‌خواهی سربار ما باشی. تا کی می‌خواهی لقمه نان ما را بخوری. بلند شو برو برای خودت فلان کن، بهمان کن. به خاطر حرف‌های او تصمیم گرفتم آنجا را ترک کنم و بروم ساری برای کارگری. وقتی در کمپ بودم از یکی از بچه‌ها شنیده بودم که در ساری کار کارگری، باغبانی، پرتقال‌چینی و ... راحت پیدا می‌شود و پول خوبی هم می‌دهند. این حرف در ذهن من مانده بود. ماه مبارک رمضان بود. برادرم که رفت مسجد، لباس‌ها و چادرم را برداشتم و از خانه یواشکی زدم بیرون؛ اما یک هفته طول کشید تا بتوانم با اتوبوس راهی سفر شوم. چون مدارک و شناسنامه نداشتم. اما آخر یک نفر در همان ترمینال دلش برایم سوخت و من را راهی کرد. 

-در تهران چه کار کردی، دوباره سمت مواد رفتی؟ 

وقتی رسیدم تهران رفتم به دره فرحزاد و آنجا دوباره مصرف کردم. در آنجا انباردار یک پخش‌کننده مواد شدم. جنس‌هایش را نگه می‌داشتم. قرار بود آن شخص هر موقع جنسش تمام شد، بیاید از انبار جنس بردارد و ببرد بفروشد. همان روز‌های اول بود که آن شخص مقدار زیادی مواد با پایپ و فندک و ... آورد داد دستم، اما درست همان لحظه مامور‌ها ریختند و من و بقیه خانم‌ها را گرفتند و بردند به یک کمپ. وقتی به آنجا رفتم به مسئول غربالگری گفتم خانم ببین دو تا چیز غیرقانونی با من هست که نه می‌توانم ببرم داخل نه می‌توانم بیندازم دور. یک نفر کنار من بود گفت خانم بگذار بازی آخرش را هم بکند. من این جمله را شنیدم و سریع آن را از دهانش دزدیدم و به آن زن گفتم خانم بگذار بازی آخرم را هم بکنم که حداقل از اینجا آمدم بیرون دیگر پی مواد نباشم. گفت باشد مشکلی نیست. الان با خودت چی داری؟ گفتم همه‌چی. آنقدر دارم که می‌توانم به بقیه هم بدهم. بعد نشستم آنجا و هم خودم مصرف کردم و هم هرکس از در می‌آمد، می‌گفت چه موادی مصرف می‌کند و من همان را بهش می‌دادم! آخر همین افرادی که از من مواد گرفتند در کمپ با من رفیق جینگ شدند. من ۵ ماه در کمپ بودم و آنجا ترک کردم. بعد از ترخیص هم چون خانواده‌ای نداشتم به خوابگاه ایران خودرو منتقل شدم.

-چه مدت آنجا بودی؟

 بیشتر از یک سال در این خوابگاه بودم و آنجا دوستان خوبی پیدا کردم. اما وقتی یکی از همین دوستانم در خوابگاه فوت کرد من دوباره لغزش کردم. این بار به سمت مشروب. وقتی از خوابگاه بیرون می‌آمدم یکسره مشروب می‌خوردم. نه خواب داشتم، نه خوراک داشتم، فقط گریه می‌کردم و به خودم می‌گفتم دلبر تا کی می‌خواهی مصرف کنی؟ بگذار کنار. حالت بد بوده، درست. غم داشتی، درست. داغ دلت تازه بوده، درست. ولی دیگر سعی کن مصرف نکنی.

-چطور موفق شدی کلا ترک کنی؟

یک بار یکی از بچه‌های خانه نیمه‌راهی (زیر نظر موسسه سیمای سبز رهایی) آمد به خوابگاه ما. یک شب آنجا ماند. آنجا شماره‌اش را به یکی از دوستانم به اسم سحر داده بود. به او گفته بود که اگر کسی میل دارد از اینجا برود، می‌تواند به موسسه ما بیاید. سحر بعد از دو روز به من گفت ببین دلبر می‌خواهی پیشرفت کنی؟ می‌خواهی خانه‌دار شوی؟ می‌خواهی ماشین بخری و زندگی‌ات را دوباره بسازی؟ گفتم آره. گفت یک شماره‌ای به من دادند و گفتند به آن زنگ بزنید ما می‌آییم دنبال شما. یک جایی هست که در کار توانمندسازی افرادی مثل ماست و ... احساس کردم این راه نجات من است. چون من در خوابگاه به معنای واقعی «زندگی» نمی‌کردم؛ فقط می‌خوردم و می‌خوابیدم و سیگار می‌کشیدم. برای همین به آن شماره زنگ زدم و بعد از آن تماس زندگی‌ام عوض شد. با ورود به خانه نیمه‌راهی بود که دیگر سراغ مواد نرفتم.

-در خانۀ نیمه‌راه چه اتفاقی برایت افتاد؟

 خانه نیمه‌راهی جایی بین کمپ و پاتوق است. من الان یک سال و دو ماه است که دارم اینجا به معنای واقعی «زندگی» می‌کنم. اینجا تازه فهمیده‌ام زندگی

من همان کسی بودم که اصلاً یک لیوان آب را به زور برمی‌داشتم و از اینجا تا آنجا می‌بردمش ولی الان دارم با زندگی واقعاً حال می‌کنم. الان عابر بانکم پر از پول است. پر پر که نیست ولی خب در حد خودم دارم. الان تو دفتر کار می‌کنم. غذا درست می‌کنم و آشپز موسسه هستم...

چه طعمی دارد، چه لذتی دارد. اینجا واقعاً پیشرفت کردم. الان دارم با زندگی حال می‌کنم، به خودم می‌رسم، آرایشگاه می‌روم، مژه می‌گذارم، اصلاح می‌کنم، مسافرت می‌روم و... در خانه نیمه‌راه با خانم سپیده علیزاده، مدیر موسسه نور سپید هدایت آشنا شدم. به او می‌گوییم «مادر». مادر با خانه نیمه‌راهی کارهای مشترک زیادی انجام می‌دهد. خدا او را خیر بدهد. واقعا که مادر کارتن‌خواب‌هاست. هر چه می‌خواستم برایم کرده اما بزرگترین کاری که دارد برایم انجام می‌دهد گرفتن مدارکم است. انشالله به زودی شناسنامه‌ام را می‌گیرم.

-در این مدت اینجا چه کار‌هایی یاد گرفته‌ای؟ چه مشغولیتی داری؟

 اوایل که آمده بودم اینجا می‌رفتم کلاس خیاطی. وسط‌کار بودم. البته خیلی به خیاطی علاقه نداشتم برای همین در کنارش کار‌های دیگری هم انجام می‌دادم. مثلاً جیب‌ها را می‌بردم اتو می‌کردم و در کنار آن تی می‌زدم. جارو می‌کردم. صبحانه بچه‌ها را می‌دادم و ... ماهیانه یک حقوقی هم می‌گرفتم. بعد از آن من رفتم سراغ یادگرفتن پرستاری. یادم است اولین بیماری هم که بهم خورد زایمانی بود. آن موقع بلد کار نبودم ولی تمام توانم را برای کار گذاشتم و کاری کردم که صاحبکارم از من راضی شد. در این بیمارستان مثلاً شبی ۷۰۰ تومان می‌گرفتم. بعد که رفتم خوابگاه «توانمندسازی» نیمه‌راه، شبی یک تومان می‌دادند. الان شده یک و دویست. وقتی آموزش پرستاری می‌دیدم بعد از یک مدت بیمار واقعی را می‌سپردند به ما تا از او مراقبت کنیم. مثلا بیمار‌های اعصاب و روان را. من این کار را چندین ماه انجام دادم ولی برایم لذت نداشت. چون خیلی خسته و بی‌خواب شده بودم. یک جوری کار زیاد بود که مثلاً دو هفته یا سه هفته یک بار می‌توانستم حمام بروم. ۲۴ ساعته باید بالای سر مریض می‌بودیم. یک لحظه نباید از کنارش جم می‌خوردیم. شرمنده این حرف را می‌زنم، اما در آن مدت من حتی وقتی به سرویس بهداشتی می‌رفتم بیمار را با خودم می‌بردم. نمی‌شد تنهایش گذاشت.

-الان چه می‌کنی؟

 

من خودم نمی‌خواهم فعلاً با خانواده‌ام ارتباطی پیدا کنم. چون من از فرهنگی هستم که اگر دختر از خانه فرار کند و دوباره بخواهد برگردد دیگر زنده بودنش با خداست.

خدا به مادر خیر بدهد. خدا مجموعه نور سپید هدایت را نگه دارد. برای امثال ما که هیچ‌چیزی یاد نداریم و بلدی کار نیستیم اینجا واقعا به درد می‌خورد و به ما چیزی یاد می‌دهد. من الان در دفتر موسسه کار می‌کنم. غذا درست می‌کنم. آشپز موسسه هستم. نظافت هم می‌کنم. شب‌ها هم با چند نفر می‌رویم گشت‌زنی و به کارتن‌خواب‌ها غذا می‌دهیم. الان عابربانکم پر از پول است. البته پر پر که نه ولی خب در حد خودم دارم. من قبل از اینکه بیایم اینجا از همه جا مانده بودم. اما در اینجا مادر واقعا منت بر سرم گذاشته و زحمت من را کشیده. خدا خیرش بدهد.

-در این سال‌ها با خانواده‌ات ارتباطی داشته‌ای؟ از پسرت خبر داری؟

 یک چیزی به شما بگویم. من خودم نمی‌خواهم فعلاً با خانواده‌ام ارتباطی پیدا کنم. چون من از فرهنگی هستم که اگر دختر از خانه فرار کند و دوباره بخواهد برگردد دیگر زنده بودنش با خداست. از پسرم هم خبر ندارم. اما از او خبر خواهم گرفت.

-برنامه‌ات برای آینده چی است؟ چه آرزویی داری؟

آرزویم این است که یک خانه برای خودم بگیرم. یک ماشین داشته باشم. یه کار درست‌و‌حسابی داشته باشم و بعد بروم دنبال بچه‌ام. می‌خواهم وقتی رفتم سراغ او همه‌چیز داشته باشم که اگر پسرم پرسید این سال‌ها کجا بودی؟ چرا اینطوری شد؟ من بتوانم جواب درستی به او بدهم. بتوانم به او بگویم که دور از تو بودم تا این زندگی را برایت بسازم.

گفت‌و‌گو: زهرا صالحی‌زاده

 

ارسال دیدگاه
captcha