کد خبر:۵۹۷۷
به بهانهٔ روز ادبیات کودک و نوجوان؛

ادبیات نوجوان؛ از قصه تا مسئولیت

قصه پیش از آن‌که سرگرم‌کننده باشد، تمرینی برای انسان‌ترشدن است؛ نوجوان در آینهٔ داستان، خودش، دیگران و مسئولیت‌هایش را دوباره کشف می‌کند. به مناسبت روز ادبیات کودک و نوجوان، مرضیه علیشاهی؛ نویسندهٔ نوجوان و مؤلف کتاب «ریمنی» از مسیری سخن گفته که علاقه‌ای نوجوانانه را به خواندن، نوشتن و روایت دغدغه‌های نسل تازه رسانده است.
روز ادبیات کودک و نوجوان

 به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، ادبیات نوجوان، فقط روایت قصه‌هایی برای یک گروه سنی نیست؛ فرصتی است برای شناخت خود، تجربه جهان‌های تازه و شکل‌گیری نگاه انسانی به زندگی. در سال‌هایی که نوجوانان میان دنیای واقعی و فضای پرشتاب برخط در جست‌وجوی هویت خویش‌اند، داستان می‌تواند دوستی باشد برای فهم احساسات، انتخاب‌ها و مسئولیت‌های اجتماعی. در همین زمینه، با مرضیه علیشاهی، نویسنده نوجوان و مؤلف کتاب «ریمنی» درباره مسیر نویسندگی، اهمیت ادبیات نوجوان و نقش داستان در پرورش نسل همدل و آگاه گفت‌وگو کرده‌ایم.

 لطفاً از تجربهٔ همراهی‌ات با دنیای نویسندگی در نوجوانی بگو. چه شد که نوشتن را انتخاب کردی؟

 از کودکی به ادبیات علاقه داشتم؛ مادرم از همان زمان که تازه راه‌رفتن را یاد گرفته بودم، برایم کتاب‌های داستان می‌خواند؛ به همین خاطر، علاقه به ادبیات از همان سال‌های ابتدایی زندگی در من شکل گرفت.

 مثل خیلی از نوجوان‌های دیگر، حدود دوازده‌سالگی داستان‌ها و رمان‌های عاشقانه را در سایت‌های آنلاین و آفلاین مطالعه می‌کردم. امروز که به آن آثار نگاه می‌کنم، می‌بینم بسیاری از آن‌ها از نظر ساختار و شیوهٔ نگارش بر پایهٔ اصول داستان‌نویسی نوشته نشده بودند؛ اما در آن سن برای من جذاب بودند و با علاقه آن‌ها را می‌خواندم.

 یادم هست از روی یکی از داستان‌هایی که خیلی دوستش داشتم، رونویسی می‌کردم. نویسندهٔ آن اثر نسبت به بسیاری از نویسندگان آن فضا، قلم قوی‌تری داشت. من هم با اجازهٔ او، بخش‌هایی از آن را در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کردم. تا این‌که یک روز دخترعمه‌ام به من گفت: چرا فقط کاری را که دیگران نوشته‌اند تکرار می‌کنی؟

 همان جمله نقطهٔ آغاز نویسندگی‌ام شد. کم‌کم داستان‌های تخیلی خودم را نوشتم، بعد از آن در انجمن‌های نویسندگی شرکت کردم و آموزش‌های ابتدایی را آنجا یاد گرفتم. به‌مرور وارد محافل جدی‌تر نویسندگی شدم؛ برای مثال، در جلسات داستان‌خوانی و کارگاه‌های استاد باباخانی در تهران شرکت می‌کردم. هم‌زمان کتاب‌های آموزش نویسندگی را مطالعه کردم و تلاش کردم نوشتن را به شکل جدی‌تر و حرفه‌ای‌تر یاد بگیرم.

-با توجه به اینکه نویسندگی مسیر آسانی برای امرار معاش ندارد، یک نویسندهٔ نوجوان چگونه باید میان علاقه، دیده‌شدن و واقعیت‌های اقتصادی این مسیر تعادل برقرار کند؟

 بله، این چیزی است که آدم باید آن را بپذیرد. نویسندگی هنر است. هنر نمایاندن آنچه در سرمان است به دیگران، می‌شود در کنار داشتن شغل اصلی، نویسندگی کرد. متأسفانه برخی ناشرها هم پول می‌گیرند تا کتاب چاپ کنند، بدون‌ این‌که کتابت را پخش کنند و بفروشند. نویسنده چون هنرمند است می‌خواهد دیده و خوانده شود. اولش شاید برای نشر کتاب خوشحال باشد، اما بعداً دچار سرخوردگی می‌شود، این مسائل اقتصادی باعث می‌شود بسیاری از نویسندگان نتوانند تمامِ وقت خود را صرف نوشتن کنند و از سوی دیگر، مشکلات نشر، توزیع و فروش هم بر دیده‌شدن آثار تأثیر می‌گذارد.

 پس شاید اثر نویسندگی در دوران نوجوانی بیشتر بر رشد فردی، هویت‌یابی و آیندهٔ نوجوانان است؟

 نویسندگی نوجوانان را با مفاهیم، ارزش‌ها و نگاه‌های تازه‌ای آشنا می‌کند؛ مفاهیمی که می‌توانند بر جهان‌بینی، شیوهٔ فکرکردن و حتی تصمیم‌های آینده آن‌ها تأثیر بگذارند.

 از طرف دیگر، اگر خود نوجوان‌ها به نوشتن روی بیاورند و علاقه‌شان را در این مسیر دنبال کنند، دستاوردهای ارزشمند دیگری هم خواهند داشت. نویسنده به‌طور طبیعی با دقت و جزئی‌نگری بیشتری به دنیای اطرافش نگاه می‌کند. او به چیزهایی توجه می‌کند که شاید از نگاه بسیاری از افراد عادی

نوجوان دنبال چیزی می‌رود که نمی‌تواند زندگی‌اش کند؛ شاید به همین دلیل سراغ کتاب‌های ترسناک، فانتزی و... می‌رود؛ از این جهت خیلی مهم است که نویسنده کتاب نوجوان، آنچه را که نوجوان نمی‌تواند زندگی کند واقع‌بینانه به او نشان دهد.

پنهان بماند. همچنین چون مدام در حال خواندن کتاب‌های مختلف و زندگی‌کردن در جهان‌های متنوع داستانی است، ذهنش گسترده‌تر می‌شود و نگاه متفاوت‌تری به زندگی پیدا می‌کند.

 به همین دلیل، نویسندگی می‌تواند نوجوان‌ها را به مشاهده دقیق‌تر، تفکر عمیق‌تر و درک بهتر احساسات خود و دیگران تشویق کند. نویسنده‌های نوجوان شاید پخته‌تر و یا اجتماعی‌تر باشند و این حتی در منزلت اجتماعی‌شان اثرگذار است، مثلاً در بین دوستان راحت‌‌تر پذیرفته می‌شوند. از سوی دیگر، ادبیات این فرصت را فراهم می‌کند که بسیاری از مفاهیم مهم، بدون شعارزدگی و به شکلی طبیعی در قالب داستان به مخاطب منتقل شوند. البته فیلم‌ها و سریال‌ها هم می‌توانند چنین تأثیری داشته باشند، اما معمولاً جنبه سرگرم‌کنندگی در آن‌ها پررنگ‌تر است.

از طرفی دیگر، کتاب یک تجربه شخصی هم هست. آدم‌ها وقتی سال‌ها بعد به کتابی که در نوجوانی خوانده‌اند برمی‌گردند، فقط متن کتاب را نمی‌بینند؛ بلکه بخشی از خاطرات، احساسات و شیوهٔ فکرکردن آن دوران را هم دوباره تجربه می‌کنند؛ به همین دلیل، معتقدم ادبیات و نویسندگی می‌توانند نقش مهمی در شکل‌گیری هویت و رشد فکری نوجوانان داشته باشند.

 -گفتی کتاب، کتاب ادبی موفق برای نوجوانان باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد؟

 کتابی در زمینه نوجوانان موفق است که در مرحلهٔ اول ساده نوشته شده باشد، اما نه به اندازه ادبیات کودک. نوجوانی پلی میان این دو برهه است. نوجوانان حوصله مفاهیم بزرگسالی و حوصله آن همه خواندن و نوشتن را ندارند. سادگی هم باید حفظ شود که پای مطالعه نگهشان دارد؛ مخصوصا که نوجوان امروز درگیر مدرنیته است و کلمات سخت و ثقیل را ممکن است درنیابد.

 در مرحلهٔ دوم، مفاهیم جهان‌شمول مثل عشق، انسانیت، فداکاری، ایثار، کمک‌کردن و... می‌توانند در قالب هزاران داستان عرضه شود که موجب همذات‌پنداری نوجوانان و یادگیری آن‌ها می‌شود، شاید آن داستان یادشان برود، اما به قول سروش،صحت در پس ذهن و ناخودآگاهشان می‌ماند.

 از طرفی مفاهیم را نباید شعارگونه انتقال داد، شاید تکنولوژی یا بلوغ زودرس موجب شده است که شعارزدگی موجب دلزدگی نوجوان شود، به‌جای گفتن این‌که فلان کار بد است، باید تبعات آسیب به مرتکب یا دیگران در داستان دیده شود.

 از طرفی دیگر، چون بچه‌ها درگیر دنیای مجازی، سریع ردکردن و مقایسۀ خود با دیگران‌اند، شاید حوصله کتاب صدصفحه‌ای هم نداشته باشند، پس کتاب باید جذاب نوشته شده باشد، به قول ایرج طهماسب، داستان باید از همان جملهٔ اول اطلاعات جزئی بدهد و بعد گرهی در داستان بیندازد تا مخاطب ادامه‌اش را بخواند، این فرمول حتی در الگوریتم اینستاگرام هم هست.

-فکر می‌کنی ادبیات نوجوان توانسته هم‌گام با نیازها و دغدغه‌های نسل امروز حرکت کند؟ در چه بخش‌هایی هنوز خلأ وجود دارد؟

 نوجوان دنبال چیزی می‌رود که نمی‌تواند زندگی‌اش کند؛ شاید به همین دلیل کتاب‌های ترسناک، فانتزی و... دوست دارند؛ پس از این جهت خیلی مهم است که نویسنده کتاب نوجوان، آنچه را که نوجوان نمی‌تواند زندگی کند واقع‌بینانه به او نشان دهد.

 رمان‌های عاشقانه‌ای که در ۱۲ سالگی می‌خواندم، فانتزی بودند و اغلب خاصیتی نداشتند، شاید تفکراتی که الآن در بعضی از جوانان بیست‌ساله می‌بینیم، به‌خاطر همان کتاب‌هاست. از طرفی چون فضای مجازی هم بر ذهن اثر می‌گذارد، دوگانگی برای فرد به وجود می‌آید‌.

 در آن رمان‌های سطحی، عشق‌ها آبکی و زودگذر است؛ چون نویسندگان آن آثار یا ممکن است نوجوان باشند یا دربارهٔ ادبیات و هنر و آثار جدی چیزی نمی‌دانند و درگیر زندگی با

قضاوت‌شدن برای همه ترسناک است. بزرگ‌ترین درمان برای این دردها و ترس‌های اجتماعی مواجهه است، مواجهه حتی با نوشتن دربارهٔ چیزهایی است که از قضاوت‌شدن درباره‌اش می‌ترسیم، گاهی می‌فهمیم خوانندگان ممکن است آن نوشته‌ها را دوست داشته باشند.

مفهوم‌های مهم‌تر نشدند. هر آدمی که می‌نویسد الزاماً نویسنده نیست و لازم نیست هر اثری که نوشته می‌شود منتشر شود، سوای از این هویت اشتباه، در مرحله بعد، از دغدغه‌های امروز نسل جوان، سلامت روان است. نوجوان در اثر برخورد با فضای دیجیتال چیزهایی می‌بیند که در فضای خانواده تجربه‌اش نمی‌کند، این مقایسه‌ها روی هویت و سلامت روانش تأثیر می‌‌گذارد. نوجوان امروز تنگدستی پدرش را ساده نمی‌پذیرد. او کنشگر است. اما نه لزوماً کنشگر مثبت.

 ادبیات امروز نه تنها به این دغدغه‌ها نمی‌پردازد، بلکه به‌طور جدی به مسئلهٔ کسب هویت و نشان‌دادن هویت درست برای بچه‌ها ورود نمی‌کند، مثلاً ارتباط نوجوان با دیگران در ادبیات نشان داده نمی‌شود، احترام به حریم خصوصی مثل چت‌های گوشی مادر و... آموزش داده نمی‌شود و تجربه بچه‌ها محدود شده به گوشی چهارضلعی، و آن‌ها مثل نسل گذشته بازی نمی‌کنند. ما در ادبیات کودک و نوجوان به این مسائل کمتر برمی‌خوریم.

 -با این اوصاف، نوشتن برای نوجوانان ظرافت و آگاهی بالایی می‌طلبد، مهم‌ترین مسئولیت نویسنده در این حوزه چیست؟

 بزرگسال حتی اگر بخش‌هایی از کتاب را جذاب نبیند ممکن است ادامه دهد، اما نوجوان این‌گونه نیست، کتاب را رها می‌کند. آقای بابک خواجه‌پاشا؛ نویسندهٔ سرزمین فرشته‌ها در رونمایی فیلم‌شان گفتند: نوشتن، بازی‌کردن و بازی‌گرفتن از بچه‌ها متفاوت از بزرگسالان است، باید هم‌قد آن‌ها شویم؛ نمی‌شود به آن‌ها دستور داد یا سرشان داد کشيد، گاهی باید مثل خودشان با آن‌ها قهر کنیم.

 شناخت جهان نوجوانان خیلی مهم است، نوجوان هنوز جهانش شکل نگرفته و بیش از آن‌که بخواهد نقد شود دنبال تاییدشدن است. او اگر در داستانی که شعارزده نیست، پیامدهای اشتباه یک تصمیم را ببیند، تاثیرش بر زندگی او از هر نقدشدنی بیشتر است.

-دربارهٔ ایدهٔ شکل‌گیری کتابت بگو. این اثر چه مخاطبانی را هدف قرار داده و چه دغدغه‌ای را دنبال می‌کند؟

 من از دوازده‌سالگی شروع به نوشتن کردم، اما مفاهیمی که آن زمان به آن‌ها می‌پرداختم، خیلی ساده‌تر و ابتدایی‌تر از مفاهیمی بودند که امروز درباره‌شان می‌نویسم. این تفاوت، بیشتر به خاطر تجربه‌هایی است که انسان به‌مرور زمان و با افزایش سن به دست می‌آورد؛ تجربه‌هایی که در زندگی با آن‌ها مواجه می‌شود، آن‌ها را درک می‌کند، از اشتباهاتش درس می‌گیرد و نتیجهٔ انتخاب‌هایش را می‌بیند، مثلاً وقتی از نویسنده‌ای مثل همینگوی یا موراکامی صحبت می‌کنیم، می‌بینیم که بسیاری از تجربه‌های زندگی در داستان‌هایشان بازتاب پیدا کرده‌ است.

 خیلی از بچه‌هایی که می‌خواهند نویسندگی را شروع کنند، درگیر این هستند که «ایده ندارم» و زمان زیادی را صرف پیدا کردن موضوعی می‌کنند که بتوانند درباره‌اش بنویسند. گاهی هم به همین دلیل نوشتن را رها می‌کنند.

 در حالی که ایده‌پردازی برای داستان می‌تواند خیلی ساده و ابتدایی شروع شود. کافی است با یک اتفاق معمولی روبه‌رو شویم و از خودمان بپرسیم: «اگر این اتفاق طور دیگری رخ می‌داد چه می‌شد؟»

 مثلاً یک بار در کوچه‌ای منتظر بودم درِ خانه یکی از اقوام باز

شناخت جهان نوجوانان خیلی مهم است، نوجوان هنوز جهانش شکل نگرفته و بیش از آن‌که بخواهد نقد شود دنبال تاییدشدن است. او اگر در داستانی که شعارزده نیست، پیامدهای اشتباه یک تصمیم را ببیند، تاثیرش بر زندگی او از هر نقد و پندی بیشتر است.

شود. همان‌جا دو دختر دوقلو را دیدم که جلوی در خانه‌شان ایستاده بودند و هرچه در می‌زدند، کسی در را باز نمی‌کرد. در ذهنم شروع کردم به تصور کردن: اگر مادرشان اتفاقی برایش افتاده باشد چه؟ اگر کسی وارد خانه شده باشد؟ اگر مادرشان زمین خورده باشد و نتواند در را باز کند؟ اگر بچه‌ها در این کوچه خلوت تنها بمانند و کسی به کمکشان نرسد؟

 ممکن است هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها در واقعیت رخ نداده باشد، اما همین پرسش‌ها می‌تواند جرقه یک داستان باشد. هر چیزی که در زندگی با آن مواجه می‌شویم، می‌تواند با یک «اگر» تبدیل به یک ایده شود.

 من فعلاً بیشتر مشغول نوشتن داستان کوتاه هستم، نه داستان بلند. چون برای کسب تجربه، داستان کوتاه فرصت بیشتری برای آزمون و خطا به نویسنده می‌دهد، هر چند می‌گویند داستان کوتاه از رمان دشوارتر است.

-وضعیت آموزش داستان‌نویسی و نویسندگی به نوجوانان را در ایران چطور ارزیابی می‌کنی؟ برای پرورش نسل تازهٔ نویسندگان چه کمبودهایی وجود دارد؟

 خیلی‌ها توی تهران هم زندگی می‌کنند، اما از وجود کارگاه‌های ادبی و هنری باخبر نیستند. برگزارکنندگان باید به الگوریتم‌ها، تبلیغات و مسائل این‌چنینی بیشتر توجه کنند، وقتی این مسائل نادیده گرفته می‌شود، مخاطب ممکن است وقتی از یک رویداد مطلع شود که دوره به پایان رسیده باشد‌. البته حتی در تهران هم محافلی که بانی‌اش شهرداری و حوزه هنری است، زیاد نیست، چه برسد به شهرستان‌ها. برخی از گردهمایی‌ها هم خودگردان است، اما به‌نظرم چون مبتنی بر درک و تجربهٔ حاضرین است ممکن است اصولی مفاهیم را پیش نبرند، ولی از هیچ بهتر است.

 شهرهای کوچک از همین‌ها هم چندان بهره‌مند نیست و افراد باید مطالبه‌گر باشند و یا خودشان جمعی را بسازند و از نهادها کمک بگیرند. هر شهر کسی را دارد که از بقیه کمی بیشتر می‌داند، می‌شود آن فرد را پیدا کرد و با هدایت او از این کلاس‌ها بهره‌مند شد.

البته آکادمی‌هایی مختلفی هستند که با حضور نویسندگان برجسته و بزرگ به دو شکل حضوری و برخط برگزار می‌شوند، اما اطلاع از همان هم با جست‌وجوی بسیار ممکن است.

-اگر بخواهی به نوجوانانی که تازه نوشتن را آغاز کرده‌اند، توصیه‌ای بکنی، آن توصیه چیست؟

 برای من گذر از ادبیات سرگرم‌کننده به ادبیات جدی و کتب شخصیت‌محور سخت بود، اما با کمک افراد متخصص صورت پذیرفت.

 کتاب دود اثری بسیار خواندنی است.‌ در این‌کتاب با شخصیتی مواجهیم که در کلبه است و دارد برای بقا تلاش می‌کند و با بچه ای مواجه است که پدرومادر ندارد و تنهاست و باید او را هم سیر کند این کتاب پر از مفاهیم انسانی است. این برای نوجوانانی که کتب حادثه‌پردازانه می‌خوانند جالب نیست.

 توصیه من به نوجوانان این است که در کنار کتب پرفروش نیویورک‌تایمز کتاب‌های شاهکار و کلاسیک را هم بخوانند، البته شاید اولش خسته شوند؛ چون ممکن است خواندنش طول بکشد.

 توصیه دیگرم این است که از روی کتب رونویسی کنند، این کتب بهتر است یا ایرانی باشند یا اگر از نویسندگان بزرگ خارجی هستند، ترجمه خوبی داشته باشند.

کتاب‌های صادق چوبک، عباس معروفی، بزرگ علوی، صمد بهرنگی و ایرج پزشکزاد، جلال آل‌احمد، سیمین دانشور و هوشنگ مرادی کرمانی که کتب کوتاه و با مفاهیم انسانی دارد که برای بچه‌ها می‌تواند جالب باشد. از میان سفرنامه‌ها هم کتب آقای ضابطیان اصلا خسته‌کننده نیستند.

 -بسیاری معتقداند نسل امروز کمتر کتاب می‌خواند و بیشتر با شبکه‌های اجتماعی درگیر است. به‌عنوان عضوی از همین نسل، این نگاه را چقدر درست می‌دانی؟

 درست است، چون شبکه‌های اجتماعی برای بچه‌ها سرگرم‌کننده هستند. آن‌ها معمولاً ویدئوهایی می‌بینند که کوتاه و سریع هستند و زمان زیادی از آن‌ها نمی‌گیرد.

 من خودم هم در مواجهه با کتاب‌ها این تجربه را دارم که وقتی فصل‌های یک کتاب کوتاه‌تر باشند، راحت‌تر می‌توانم آن را بخوانم و گاهی ممکن است بدون این‌که متوجه شوم، در طول روز چندین صفحه مطالعه کرده باشم.

اما وقتی با فصلی طولانی، مثلاً پنجاه صفحه‌ای، روبه‌رو می‌شوم، ممکن است احساس سختی بیشتری کنم و شروع کردن آن برایم دشوارتر باشد.

 اگر سرگرم‌کننده بودن کتاب‌ها در کنار مفاهیم انسانی و ارزش‌هایی که لازم است به بچه‌ها آموزش داده شود قرار بگیرد، می‌تواند ترکیب مؤثری باشد.

 -پایگاه ما در حوزهٔ نیکوکاری فعالیت می‌کند، به‌نظرت ادبیات و داستان چگونه می‌توانند حس همدلی، مسئولیت‌پذیری و نیکوکاری را در مخاطبان _به‌ویژه نوجوانان و جوانان_ تقویت کنند؟

کتاب مربای شیرین از آقای مرادی کرمانی یک نمونهٔ موفق از مطالبه‌گری و مسئولیت‌پذیری را نشان مخاطب می‌دهد، مربایی که باز نمی‌شود و نوجوان سمجی که تلاش می‌کند درش را باز کند، او در همین ماجراجویی‌ها کارخانه مرباسازی را پیدا می‌کند و می فهمد کل مردم شهر نمی توانند شیشه را باز کنند. یک نوجوان تا ته ماجرا می‌رود و کاری را که بزرگسالان شروع نکرده‌اند، تمام می‌کند. منظورم از نشان‌دادن و شعارزده‌نبودن این است.

-می‌دانی مسئله فقط شعاری ننوشتن نیست، از طرفی نوشتن، خود را درمعرض قضاوت قراردادن است، از سمتی نویسنده دوست دارد خوانده و دیده شود، با ترس از ندیده‌شدن و قضاوت‌شدن چه باید کرد؟

 دیده‌نشدن طبیعی است. در شروع کار کسی دیده نمی‌شود، باید بنویسیم، بعد خودمان را در فضاهای مرتبط قرار دهیم یا بسیار کتاب بخوانیم و کارگاه برویم، بسیار برای پیداکردن مدرس ادبیات و داستان در شهرمان مطالبه‌گری کنیم و در مسابقات شرکت کنیم، به‌مرور هم قلم ما رشد می‌کند و هم خودمان.

 قضاوت‌شدن برای همه ترسناک است. بزرگ‌ترین درمان برای این دردها و ترس‌های اجتماعی مواجهه است، مواجهه حتی با نوشتن دربارهٔ چیزهایی است که از قضاوت‌شدن درباره‌اش می‌ترسیم، گاهی می‌فهمیم خوانندگان ممکن است آن نوشته‌ها را دوست داشته باشند.

-در پایان، ممکن است برشی از کتابت را برای مخاطبان خیر ایران بخوانی؟

گل زردرنگم هیچ اثری از زندگانی نداشت مامان که پشت سرم آمده و شاهد حادثه بود، سری تکان داد و گفت: بهت گفتم این‌قدر بهش آب نده، گوش نمی‌دی که، اشکال نداره، بیا دیر می‌شه، یکی دیگه برات می‌خریم.

 چانه‌ام لرزید. من گل دیگری نمی‌خواستم، همین گل را دوست داشتم و از مامان یاد گرفته بودم دوست‌داشتن یعنی حواست جمع چیزی باشد، مثل خودش که حواسش به من بود، روی پاهایم نشستم و گلبرگ‌های جمع‌شده‌اش را لای انگشتانم گرفتم، خسته و بی‌حال افتاده بود، نمی‌دانم نفس می‌کشید یا نه، اما انگاری همه چیز آب و خاک و نور نیست، کسی باید بگوید چقدر باشد تا زنده بماند.

 

 


ارسال دیدگاه
captcha