کد خبر:۴۸۲۵

«اصفهان، شهر کودکان لهستانی» بهشتِ نور و طعم و آرامش

اگر دری باز بود پنهانی نگاهی به داخل می‌انداختیم، تا از فاصله دور ببینیم که زندگی عادی یک خانواده ایرانی _همان مردمی که با مهمان‌نوازی پذیرای حضور ما در کشورشان شده بودند_ چگونه بود.
«اصفهان، شهر کودکان لهستانی» بهشتِ نور و طعم و آرامش

 به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران به نقل از مهر، این اثر، کتاب کوچکی است پر از تجربه‌های عجیب و تلخ و شیرین. خاطراتی از کودکان و معلمان و پرستاران که بیان می‌کند چگونه ایران، برای کودکان آواره که در طول دو سال در سراسر شوروی تا سیبری و داغستان آوارگی سرما و گرسنگی و بیماری را تجربه کرده و مرگ عزیزانشان را دیده بودند، پناهگاهی بود که تبدیل به خانه شد؛ کشوری با مردمی مهربان که به تازه‌واردهای گرسنه و سختی‌کشیده‌ رنجور و بیمار با لباس‌های مندرس _بدون این‌که زبان هم را بفهمند_ کلوچه و آب‌نبات می‌دادند و همراه‌شان اشک می‌ریختند.

 

«اصفهان، شهر کودکان لهستانی» بهشتِ نور و طعم و آرامش

 عده‌ای را از مرز عشق‌آباد آورده بودند به مشهد و بقیه را با کشتی به بندر پهلوی (انزلی)، از آنجا با اتوبوس به تهران و بعدتر بچه‌های بیمار را به اصفهان فرستادند. کودکانی که عادت کرده بودند به مرگ، آنجا از سرما و گرسنگی اغلب و اینجا _از همان روزهای اول در انزلی_ عده‌ای از شدت پرخوری بیمار شدند و با اسهال خونی مردند. در انزلی و تهران و اصفهان گورستان‌هایی هست که آرامگاه ابدی مهاجران بیمار و خسته لهستانی شده است.

 

«اصفهان، شهر کودکان لهستانی» بهشتِ نور و طعم و آرامش

 

 هر کدام از افرادی که خاطراتشان را تعریف کرده یا نوشته‌اند، این دوره را بخشی کوتاه اما شیرین و تأثیرگذار در زندگی‌شان دانسته‌اند؛ بخش‌هایی از آن را می‌خوانیم:

 «از لحظه‌ای که قدم به اصفهان گذاشتیم، اصلی‌ترین خواسته ما دسترسی به نیازهای اولیه بود: داشتن غذا و سقفی در بالای سرمان و این‌که با مهربانی پذیرفته شویم و به وضعیت‌مان رسیدگی شود. پس از پشت‌سرگذاشتن تمام تجربیات سخت و زندگی در روسیه، وقتی کودکان لهستانی به اصفهان رسیدند، همه چیز را بی‌چون‌وچرا پذیرفتند. سرپرستان، مشکل چندانی با بچه‌ها نداشتند؛ زیرا داشتن یک زندگی بدون وجود دغدغه تهیه و دسترسی وعده بعدی غذا باعث شده بود که نوعی حس قدردانی در بچه‌ها ایجاد شود و همه با میل و رغبت آماده همکاری بودند. آن‌ها از همه چیز راضی بودند، حتی از چیزهایی که اغلب بدیهی به حساب می‌آمد. همه چیز خوشمزه بود، همه چیز خوب بود؛ و امروز ما با علاقه و دلبستگی فراوان از مدرسه‌هایمان یاد می‌کنیم، هنوز گرم و صمیمی و ابدی باقی مانده است.»

 پرستاران یا معلمان این کودکان نیز خاطرات جالبی دارند، به‌خصوص که هرکدام نسبت به وضعیت جنگ و شرایط آوارگان بیشتر از کودکان یتیم یا دورمانده از خانواده آگاهی داشتند: «من شب‌های گرم اصفهان و عطر خوش گل‌ها را همیشه به خاطر دارم. من و ایرکا بعد از یک روز کاری سخت با هم تا حوض سنگی بزرگ خالی می‌دویدیم، داخلش می‌رفتیم و همان‌جا می‌نشستیم و از خاطرات و نگرانی‌هایی که در مورد برادران و خواهران کوچک‌ترمان داشتیم با هم گپ می‌زدیم (ما مادرمان را در روسیه از دست داده بودیم) هر دو پر از امید و نگرانی بودیم، چه آینده‌ای در انتظارمان بود؟»

 

«اصفهان، شهر کودکان لهستانی» بهشتِ نور و طعم و آرامش

 در اجتماع کوچک آن‌ها باشگاهی برای تبادل اخبار مربوط به جنگ و استراحت و گفت‌وگو وجود داشت: «خیلی از بزرگسالان و جوانان به باشگاه لهستانی می‌رفتند. جلسات سخنرانی، سرگرمی‌ها، بازی‌های کارتی و تخته‌ای در آنجا انجام می‌شد. یک رادیو نیز در باشگاه موجود بود تا هرکس مایل به گوش‌دادن بود از آن استفاده کند. سردبیر روزنامه اخبارِ زنده فردی بود به نام ادوارد رومون، که مسئول امور فرهنگی در اصفهان بود و ارتباط ما را با امور روزمره دنیای خارج از ایران حفظ می‌کرد. مارتا استلا همسر او نیز ستون‌های جالب و بامزه‌ای برای یک روزنامه می‌نوشت. خانه شماره ۴ فضای دلپذیری داشت و حس صمیمیت و همکاری بین اعضا موج می‌زد. این مرکز در بین لهستانی‌های اصفهان بسیار محبوب بود.»

 به‌هرحال سختی‌ها و نگرانی‌های دوربودن از وطن و خانواده‌ها برای بزرگترها بیشتر نگران‌کننده بود، اما دیدن رشد و بهبودی کودکان آن‌ها را به آینده امیدوار می‌کرد: «هر یک از ما لحظات ارزشمندی از تجربیاتمان در اصفهان را به یاد داریم، من در آن زمان به‌عنوان دستیار پرستار کار می‌کردم. به نظرم ما لحظات شادی در خانه شماره ۱ داشتیم، اما شادترین لحظه برای من بهبودی کودکانی بود که به شدت بیمار بودند.»

 با گذر زمان و بهبود بیمارها، زندگی این کودکان و بزرگترهایی که مسئول نگهداری آن‌ها در اجتماع کوچک لهستانی‌های مهاجر بودند، آرام‌آرام به‌حالت عادی بازمی‌گشت و شیطنت‌های کودکانه آغاز می‌شد: «روزی یک خدمتکار، فرشی کهنه و بسیار کثیف را از نمازخانه بیرون کشید و فرش لوله‌شده را در زیر یکی از درخت‌ها گذاشت. آن روز ایرکا کوکوشینسکا سرپرستی بچه‌ها را برعهده داشت، و پس از یک روز کاری طولانی و در هوای گرم بسیار خسته شده بود. او تازه بچه‌های مهدکودک را برای شب تروتمیز کرده و لباس‌هایشان را عوض کرده بود، اما بچه‌ها با دیدن فرشِ لوله‌شده تصمیم گرفتند سفری به داخل تونل ترتیب دهند. بچه‌ها دانه‌دانه سینه‌خیز از داخل تونل (فرش لوله‌شده) رد شدند و لباس‌هایشان را حسابی کثیف کردند!»

 اصفهان به‌عنوان شهری در مشرق‌زمین نه‌تنها برای بزرگترها که برای کودکان نیز جذابیت‌های خاص خود را داشته است: «اغلب اوقات، روی میز کنار آشپزخانه مقدار زیادی نان سفید، کره، مربا و انگور می‌گذاشتند تا بچه‌ها در هنگام بازی‌کردن مقداری میان‌وعده بخورند، اما بچه‌ها دوست نداشتند و بیشتر ترجیح می‌دادند به مغازه‌ای در همان اطراف بروند و میوه‌های عجیب و غریب بخرند، محبوب‌ترین آن میوه‌ها انار بود. بعد از آن حیاط تبدیل می‌شد به یک زباله‌دانی پر از هسته و پوست میوه!»

 اجتماع لهستانی‌ها در محیط بسته خانه‌هایی که به اسکان‌شان اختصاص داده شده بود محدود می‌شد، آشپز و خیاط و معلم و پدر روحانی و دکتر و بیمارستان خود را داشتند و چندان با جامعه اصفهان و مردم شهر -حتی ارامنه که بعضی از خانه‌ها در جلفا و محله آنان بود- مرتبط نبودند، اما گاهی برای گردش بیرون می‌آمدند و برخوردهای کوتاهی با زندگی عادی در شهر داشتند که در خاطر ماندگار شده: «هر وقت برای گردش بیرون می‌رفتیم، نگاهی به کارهای صنعتگران محلی می‌انداختیم. بعضی‌ها روی وسایل نقره مشغول به کار بودند و برخی دیگر روی چوب خاتم‌کاری می‌کردند؛ و مغازه‌های کوچک خرما و حلوا می‌فروختند.»

 گردش‌های گاه‌به‌گاه برای ساکنین این خانه‌ها (که با عدد مشخص می‌شوند) لذتی فراموش‌نشدنی داشته، به‌خصوص که فرصتی بوده برای خارج‌شدن از محیط بسته و ترک کارهای تکراری کسالت‌آور و کشف شهری شگفت‌انگیز و مردمانی متفاوت: «کارکنان و دانش‌آموزان از اقامت خود در خانه شماره ۹ راضی بودند، زیرا در آنجا هیاهو و جنب‌و‌جوش موجود در زندگی شهری برایشان ملموس بود. مغازه‌های خوب و به‌درد‌بخور و عتیقه‌فروشی و کافه در همان حوالی موجود بود و موقعی که ما دوتادوتا یا پشت‌سرهم و به صورت صفی در امتداد خیابان زیبای چهارباغ به بیرون می‌رفتیم، می‌توانستیم نگاهی به مغازه‌ها بیندازیم. یک سینمای روباز در همان نزدیکی قرار داشت و ما برای دیدن فیلم‌هایی از همه‌جای دنیا به آنجا می‌رفتیم، حتی خیلی راحت و ساده می‌توانستیم از پنجره صف‌هایی که برای انجام مراسم مذهبی تشکیل می‌شد یا افراد شیک‌پوشی که سوار مدرن‌ترین ماشین‌ها می‌شدند را ببینیم. ماجراهای زندگی ناشناخته و رمزآلود در مشرق زمین در کنار روزمرگی‌هایِ بدونِ هیجانِ ما در مدرسه شبانه‌روزی، آنقدر برایمان جذاب بود که وقتی شنیدیم باید از آنجا برویم، خیلی اوقاتمان تلخ شد.»

 هرچند عمر این اقامت چندان طولانی نبود، اما مهر راه خودش را پیدا می‌کند و آگاهی به مهربانی مردمانِ کشور پذیرنده آوارگان قدرشناسی و سپاس به همراه دارد، طوری که بعد از این همه سال ترشا رابینسکا می‌گوید: «گاهی اوقات اگر دری باز بود پنهانی نگاهی به داخل می‌انداختیم، تا حتی شده از فاصله دور ببینیم که زندگی عادی یک خانواده ایرانی _همان مردمی که با مهمان‌نوازی پذیرای حضور ما در کشورشان شده بودند_ چگونه بود. در آن زمان اصلاً نمی‌توانستم تصور کنم که روزی بتوانم به فرزندان همین مردم کمک کنم، تعدادی از ایرانی‌ها در بریتانیا به سر می‌برند و خیلی از آن‌ها برای حل مشکلات خود به دفتر من مراجعه می‌کنند. من برای آنها محل اقامت پیدا می‌کنم. به‌دنبال مدرسه برای فرزندان و جوانان‌شان می‌گردم و برایشان پزشک، دندانپزشک و متخصص قلب فراهم می‌کنم و گاهی اشک‌هایشان را پاک می‌کنم. من تا هر جایی که در توانم باشد به زندگی آن‌ها در غربت کمک می‌کنم.»

 در انتهای کتاب آلبوم تصاویر کودکان و دوزندگان و معلمان و خانه‌های مختلف که در کتاب نام برده شده قرار دارد، که با همکاری مؤسسه لهستانی و موزه شیکورسکی در لندن انتخاب و فراهم آمده است. کتاب «اصفهان، شهر کودکان لهستانی» که ترجمه‌ای است از Isfahan-Miasto Polskich dzieci (بهترین کتاب لهستانی چاپ‌شده در خارج از لهستان در سال ۱۹۸۷ و برنده جایزه اتحادیه نویسندگان لهستانی خارج از لهستان) در ۱۶۹ صفحه، با ترجمه هانیه مهر مطلق و توسط انتشارات نگارستان اندیشه با همکاری سفارت لهستان منتشر و عرضه شده است.

 


ارسال دیدگاه
captcha