مهرورزی مادرانه در تلاطم جنگ
یک نویسنده و هنرمند ساکن تهران در ایام پرتلاطم جنگ چهلروزه، مسیر مهرورزی را برگزید، یک نوزاد را از شیرخوارگاه به سرپرستی موقت گرفت و اسم «آهو» را برای او برگزید. اینک روایت و عکسهای او در فضای مجازی، پربازدید شده است.
یک نویسنده و هنرمند ساکن تهران در ایام پرتلاطم جنگ چهلروزه، مسیر مهرورزی را برگزید، یک نوزاد را از شیرخوارگاه به سرپرستی موقت گرفت و اسم «آهو» را برای او برگزید. اینک روایت و عکسهای او در فضای مجازی، پربازدید شده است.
سال ۱۳۹۳ بود؛ یک جمع چندنفره همدل، چند بسته تغذیهای و دغدغه بخش خون بیمارستان که تمام فکر و ذکر چند جوان شده بود. کسی فکرش را هم نمیکرد که قرار است ۱۲ سال بعد چه اتفاقهایی در اراک بیفتد! فقط میدانستند بچههایی هستند که نباید در بیمارستان تنها بمانند. نباید هیچ روزی، حتی یک روز، حس کنند کسی کنارشان نیست.
روایت لیلی، دختر نابینا از توانمندیاش در پرتوِ اُنس با شعر و شاهنامه، شنیدنی و خواندنی است. او که از دوران راهنمایی با مشکل حاد بینایی مواجه شد، شعر و شاهنامه را به شکل صوتی و با گوش و جان شنید و امروز از مدرسان توانمند در «انجمن مردمنهاد حمایت از بیماران چشمی آر پی» است. او فردوسی را معلم خود میداند که از او، درس زندگی و میهندوستی آموخته است و میگوید: شاهنامه به من میآموزد که شرط همراهشدن با جریان زندگی، سازگاری با شرایط آن است. گاهی لازم است بجنگیم و گاهی لازم است صبور باشیم و مقاومت کنیم. شاهنامه در واقع، خودِ زندگی در قالب کتابی جاودانه است.
مادری که فرزند نوجوانش در ۱۳سالگی با نوعی سرطان خون درگیر شده بود، در گفتوگو با خیر ایران، از مسیر پرچالش درمان فرزند میگوید؛ مسیری که از تشخیص دشوار، بستریهای طولانیمدت و یک شوک دارویی خطرناک آغاز شد و با پیگیری خانواده، همراهی پزشکان و کمک گرفتن از نهاد خیریه به سرانجامِ مطلوب رسید.
او ۳۷ ساله و ساکن کاشان است؛ نابیناست اما نوری در مسیر زندگیاش همیشه روشن مانده است. از همان سالهای نوجوانی، وقتی متوجه شد بیماری ژنتیکی آرپی بیناییاش را به تدریج از او خواهد گرفت، با چالشهای بزرگی روبهرو شد: کنکور، تحصیل، مواجهه با محدودیتها و ناپایداری بینایی. اما با انگیزه، پشتکار و حمایت خانواده و جامعه نابینایان، توانست نهتنها زندگی مستقل خود را ادامه دهد، بلکه در مسیر موسیقی و آموزش به دیگران نیز خدمت میکند. او امروز نمونهای است از مقاومت، خلاقیت و امید؛ کسی که نشان میدهد حتی در تاریکی هم میتوان مسیر روشن ساخت.
چهار خواهر، پس از فقدان پدر و جدایی از مادر، سالهایی از کودکی و نوجوانی خود را در بهزیستی گذراندند؛ اما آنچه سرنوشتشان را رقم زد، تسلیم نبودن و دستی بود که از دل مهربانی دراز شد؛ دستی از سوی مؤسسهی «روشنای امید». یکی از آنها در گفتوگو با خیر ایران میگوید، همراهی و اعتماد زهرا یاوری؛ مدیرعامل موسسه روشنای امید، نهتنها به رفع نیازهای مالی، بلکه به شکلگیری امنیت و آرامش واقعی در زندگیشان انجامیده است.
نوید محجوبی، ورزشکار و مدیر رسانهای انجمن اماس ایران، در گفتوگوی صادقانهای با خیر ایران از زندگی خود میگوید؛ از کودکی پرهیجان و رؤیای قهرمانبودن، تا مواجهه دشوار با بیماری اماس و ایستادن دوباره روی پاهای امید. او با تأکید بر اینکه اماس ناتوانی نیست، گفت: این بیماری اگرچه مسیر زندگی را سختتر میکند، اما نمیتواند آن را متوقف کند؛ بهشرط آنکه روحیه، ورزش، خانواده و ایمان کنار هم بمانند.
امدادگری که «حلما» را نجات داد از سیل و زلزله تا جنگ، دستانش، به جانهای زیادی را به زندگی بازگردانده است. او مردم ایران را پایِ کار دانست و گفت: آنها اولین نفراتی هستند که به ما کمک میکنند.
«مراقب قلب فرزندتان هستم»؛ روایت دختر ۱۸سالهای است که با پیوند قلب دوباره زندگی کرد. دختری که سالهای کودکیاش را نه با بازی و شیطنت، بلکه با تپشهای نامنظم قلب، انتظارهای طولانی و روزهای سخت آیسییو گذرانده است. او امروز با قلبی که از یک اهداکننده ۱۹ساله به او رسیده، دوباره زندگی را از نو آغاز کرده و باور دارد نیکوکاری میتواند مرز میان مرگ و زندگی باشد. روایت ملیکا، روایت صبر، امید و بخششی است که زندگی را به جریان انداخت.
سیدرضا فیروزآبادی، از نامدارترین واقفان شهر ری، با خرید باغی ۴۲ هزار مترمربعی در جاده قدیم ری، پایههای بیمارستان فیروزآبادی را در سال ۱۳۱۳ بنا گذاشت؛ بیمارستانی که از یک مرکز ۱۰۰ تختخوابی آغاز شد و به مجموعهای ۶۴۰ تختی بدل گشت. او با ساخت مسجد جامع فیروزآبادی و ایجاد شبکهای از مراکز خیریه شامل دارالایتام، پرورشگاه، دبستان، دبیرستان و مدرسه علمیه رضاییه، نقشی ماندگار در توسعه اجتماعی منطقه بر جای گذاشت و از چهرههای مؤثر در بنیانگذاری جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران به شمار میرود.