کد خبر:۶۵۹۳
به مناسبت پانزده مهر، روز ملّی روستا و عشایر 

عشایر؛ پناه‌گاه‌های پناهنده‌به‌طبیعت

«اگه از اینجا بریم، دیگه کی با شکارچیان زنده‌گیر پرندگان شکاری مبارزه کنه؟» این پاسخ یک عشایر به پیشنهاد ترک مرتع، تنها یکی از روایت‌هایی است که نشان می‌دهد نقش عشایر به تولید دام محدود نمی‌شود؛ آنها در کنار تأمین امنیت غذایی، در حفاظت از محیط زیست، حیات‌وحش و سرمایه‌های طبیعی کشور نیز سهمی مهم دارند.
عشایر

 از سال ۱۳۸۷ در اداره‌کل امور عشایر استان خراسان شمالی و بعدش استان گلستان، مشغول‌به کار و زندگی با عشایر هستم. عشایری که کم‌تر از یک‌ونیم درصد جمعیت ایران هستند، اما ۲۵ درصد گوشت قرمز و ۳۵ درصد صنایع دستی کشور را تأمین می‌کنند. این عشایر غیور، بیش‌از دو جامعۀ شهری و روستایی، منطبق بر شعار سال هستند؛ با حدّاقل امکانات دارند تولید می‌کنند و اقتصادشان در مقابل تکانه‌های اقلیمی-اقتصادی، مقاومت دارد.

 عشایر ایران با قومیّت و مذاهب متفاوت، وحدت دارند و مرزبانان افتخاریِ ضامنِ امنیّت ملی هم هستند. این یادداشت‌ها، محصول حدود ۲۰ سال تجربه‌نگاری میدانی و علمی من در پست‌های کارشناسی و مدیریتی از تولید، فرهنگ، هم‌دلی و تعامل با طبیعت عشایر است که سعی کرده‌ام زیباشناسانه و آسیب‌شناسانه باشد. عشایری که بی‌سرزمین‌تر از باد بوده و با کوچ، کُوْچ می‌کنند طبیعت و زندگی‌شان را.

فرزندان عشایر؛ دانش‌آموزان مدرسه طبیعت

 به‌اتفاق همکارانم و در معیت نماینده مجلس رفته‌بودیم قشلاق مهمان‌تاپماز. «آقای تی‌تی» که پسرک وروجک «آپه‌داود» (عمو داود) است، موقع پذیرایی می‌گفت «من از صدای سگ گلّه می‌فهم‌م که واسه چی داره پارس می‌کنه؟؛ آدم؛ آشنا یا غریبه؟ گرگ، ماشین و .... حتّی اینو حالی می‌شم که اون آدم یا شیء چه‌قد فاصله داره از سگ!» آقای تی‌تی که در مکتب طبیعت تلمذ کرده، به غمزه مساله‌آموز صد مدرس است. این را در هلالین (پرانتز) بگویم که «مهمان‌تاپماز» به‌ترکمنی یعنی «جایی که مهمان پیدا نمی‌کنه!» بس‌که مرتع‌شان صعب‌العبور بوده، اما حالا به‌لطف خدمات زیربنایی اداره‌کل امور عشایر و احداث و مرمت ایل‌راه‌های عشایری، می‌توانند هر شب فیلم «مهمان مامان» داریوش مهرجویی را اکران کنند!

عشایر؛ پناه‌گاه‌های پناهنده‌به‌طبیعت

 «آقای تی‌تی» نه دوست داشت وقتی بزرگ شد، خلبان شود و نه دکتر و مهندس. دوست داشت توی همین مرتع و دم‌پر پدرش، چوپان شود. توی جمع با لب‌خند و زبان کودکانه به‌ش گفتم «خوبه! حقوق چوپان از حقوق کارمند امور عشایر هم بیش‌تره. حق‌شون هم هست؛ چون اونا باید علم گیاه‌شناسی بدونن، تا گوسفند علف مسموم نخوره. هواشناس باید باشن، تا دام، در دام سیل و رعدوبرق نیفته. ژنتیک و رفتارشناسی باید بلد باشن، تا برّه‌های تازه‌متولدشده رو «پا‌به‌مار» کنن، یعنی مادرشون رو شناسایی کنن تا برّه را تحویلش بدن موقع شیرخواره‌گی، وگرنه تلف می‌شن. طبعاً متخصّص زایمان هم باید باشن. مربّی‌گری هم باید یاد داشته‌باشن تا به گوسفند سی دستور صوتی رو آموزش بدن. دام‌پزشک باید باشن. پیرایش‌گری باید بدونن، اونم با اون قیچی‌های یغور و خفن پشم‌چینی.»

 «آقای تی‌تی» و بقیه، صمٌ‌بکم فقط نگاهم کردند. ادامه دادم که «خراسان شمالی که خاستگاه عشایری داره، مهد شکرپنیره، همون آب‌نبات. کارگاه‌هاشون قسم‌های مختلفی از آب‌نبات تولید می‌کنه؛ پسته‌ای، گل‌محمدی، نارگیلی و حتی آنّخی که درش آنّخ یا همون کاکوتی می‌زنن. اما سادۀ ساده‌ش رو می‌گن چوپانی! یعنی چوپان‌ها در وطن خویش هم غریبند.»

وقتی فرهنگ عشایر به جان همسایه‌ها می‌نشیند

‌ شاید به دلیل خاستگاه عشایری‌شان باشد که از این واژه استفاده می‌کنند. اهالی خراسان شمالی و رضوی را می‌گویم. از آشخانه تا بجنورد و شیروان و اسفراین و فاروج. سمت قوچان هم کاربرد دارد. حتی تا مناطق شرقی استان ما (گلستان) هم آنتن می‌دهد.

 وقتی خانه ابتیاع یا اجاره کرده‌اند، نمی‌گویند «اسباب‌کشی». می‌گویند «کوچ». اسباب‌کشی اعم از کوچ است. بی‌بازگشت است. کندن است. به‌جا نگذاشتن است. رجعت ندارد. هجرت هم. فیزیکی است. امّا کوچ فرق دارد. در کوچ می‌توانی با تغییر آب‌وهوا برگردی. به اصلت. به خاطره‌هایت. می‌توانی برگردی و از خاطره‌ها رؤیا بسازی. مثل اسباب‌کشی نیست که برایش شعر «رفتم / رفتی / ماند؛ خاطره‌ها» را بسرایی. اسباب‌کشی سبب‌ها را می‌کُشد! کوچ، اما مثال «هزار دلیل برای رفتن و یک دلیل برای برگشتن» را می‌ماند. بعضی‌ها از زندگی آدم نمی‌روند. کوچ می‌کنند.

فیلم تلویزیونی الله‌مزار راوی قصّه‌ای عاشقانه از ایل کرمانج خراسان شمالی است، دیالوگ‌های محشری دارد. اکثراً ضرب‌المثل هستند یا فولکلور خود کرمانج‌ها؛ «شکارچی وقتی صد تا شکار کرد، تفنگ‌ش رو چال می‌کنه تا خوی تفنگ نگیره». «وقتی دیدی شکاری از گلّه‌اش عقب افتاده، نزنش. یا آبستنه یا مجروح». 

تفنگت رو چال کن، مرد

 به‌ توصیه پسر نوجوان «پیرحسن کوچولو» که هیات‌مدیره شرکت تعاونی‌عشایری قهرمان است، فیلم تلویزیونی الله‌مزار را دیدم. راوی قصّه‌ای عاشقانه از ایل کرمانج خراسان شمالی است، دیالوگ‌های محشری دارد. دیالوگ‌هایی که اکثراً ضرب‌المثل هستند یا فولکلور خود کرمانج‌ها؛ «شکارچی وقتی صد تا شکار کرد، تفنگش رو چال می‌کنه تا خوی تفنگ نگیره». «وقتی دیدی شکاری از گلّه‌اش عقب افتاده، نزنش. یا آبستنه یا مجروح». تفنگت را زمین بگذار.

هم‌دلی و وفاق؛ از اقتصاد تا قومیت و مذهب

 یک اخلاق قشنگی دارند عشایر ترکمن استان گلستان. به شهر که می‌آیند برای خرید یا دوا و دکتر یا گذار و گشت، صبحانه یا ناهار را حتماً در کافه یا کبابی یا رستوران‌های نقلی و فکستنی شهر صرف می‌کنند. تا کمکی کرده‌باشند به رونق آنها، حتّی اگر ستون‌ فقرات‌شان زیر خط و رادیکال فقر، له‌ولورده شده‌باشد. این سبکِ فقر، مانع «فقره» می‌شود.

رفیق سوک و شادی

 عشایر کرد کرمانج هم که از خراسانات شمالی و رضوی، آبان تا اردی‌بهشت را در مراتع شهرستان‌های مراوه‌تپّه، گنبد کاووس و کلاله قشلاق‌گذرانی می‌کنند، آن‌قدر اقتصادشان گره خورده به ترکمن‌ها که علاوه‌بر نهاده و ستانده‌های دامی، مایحتاج و ارزاق‌شان را هم با آنها معامله می‌کنند و ارزیابی آن در حدّ یک پایان‌نامۀ فوق لیسانس است. آن‌ سوی اقتصاد و ایجاد شغل متقابل، زندگی اجتماعی‌شان هم به‌ قشنگی تاروپود صنایع‌دستی‌شان، تنیده درهم و در مجالس «سوک» (با تلفّظ ترانۀ پائیزی «شاهرخ») و شادی هم‌دیگر نیز شرکت می‌کنند.

عشایر؛ پناه‌گاه‌های پناهنده‌به‌طبیعت

وحدت؛ یک باور قلبی

 عکس‌های مشترک چند عشایربلاگر که تا ۸۵ هزار نفر هم فالوور دارند، از جام رمضان پارسال مراوه‌تپّه، یک جان به جانم افزود؛ تیم فوتسال مشترک کرمانج‌های شیعه و تراکمه سنّی که این جمله آیت‌الله نورمفیدی را که از ابتدای انقلاب تاکنون، نماینده ولی‌فقیه در استان گلستان هستند، متبادرم کرد؛ «وحدت شیعه و سنی برای ما یک باور قلبی است نه تاکتیک سیاسی.»

عشایر پای کارند

 دهه آخر اسفند ۹۸ بود. به‌اتّفاق همکارانم نشسته‌ بودیم توی همایش تشکیل بسیج عشایری استان و منتظر بودیم رونمایی بشود از رئیسش. به این فکر می‌کردم که «توقعّات جامعه عشایری چیه و بسیج چه کمکی می‌تونه به ماموریّت‌های ما بکنه.» که یکی در گوش‌م گفت «اینا همه‌ش کشکه مهندس. می‌خوان کار سیاسی کنن.» چند روز بعدش که سیل آمد، رئیسش که حدوداً هم‌سن من بود و سه تا قپّه روی هر دوشش داشت، کلّه صبح توی اتاق مدیر کل‌مان حاضر بود تا کمک کند؛ بدون درجه‌هاش.

پدافند غیر عامل و عامل!

 بهش گفتم: «آخه تو تک‌وتن‌هایی پشت اون تپّه‌ماهور‌ها و مسیرت هم تخته‌سنگه و ماشین‌آلات خاص می‌خواد واسه راه‌گشایی‌اش، کاش بیای کنار بقیّه. اوکیِ منابع‌طبیعی‌اش هم با من.» گفت «مهندس من و خونواده‌ام به این تنهایی خو گرفتیم. ضمناً فاصلۀ ما با بقیۀ عشایر زیاده و اگه از این‌جا بریم، دیگه کی با این شکارچیان زنده‌گیر پرندگان شکاری مبارزه کنه؟! پرنده رو تا دو میلیارد تومن هم می‌فروشن، بیش‌تر از سود یک سال من.» 

پانزده مهر، روز ملّی روستا و عشایر است. امنیّت حیات‌وحش هم در کنار امنیّت غذایی، امنیّت مراتع و امنیّت مرز‌ها جزو کارکرد عشایر است.

اینجا پسماند صفر است

 «علی‌شیراز» فقط سیگار شیراز می‌کشید. راننده مینی‌بوس خط گرگان-گنبد بود. بازنشست که شد، رفت دهات و شد شهردار مغز. یک پرایدوانت تحویلش داده‌اند تا زباله‌های روستا را از سطل‌آشغال‌های فلزّی مشبّک جمع‌آوری کند. نیم‌ساعتی هم‌کار و شوفرش شدم. در هیچ زباله‌دانی، پسماند میوه ندیدم. نمی‌دانم در کدام درس بود که دکتر بارانی از «پس‌ماند صفر» صحبت می‌کرد. این‌که اکثر روستائیان و عشایر، هیچ دورریزی ندارند. عشایر ایل سنگ‌سر از شیر دامشان تا سی‌ودو مشتق، محصول می‌گیرند. سی‌وهفت نوع نان هم طبخ می‌کنند. هم‌ولایتی‌های من هم هم‌استانی همین سنگ‌سری‌ها و مهدی‌شهری‌ها هستند.

 «ننه‌شهربانو»‌ی من «پسماند صفر» را زندگی می‌کرد. خاطرم هست خدابیامرز، به‌محض این‌که وارد باغ دهات‌مان می‌شد، دم‌پایی‌ش را درمی‌آورد و گاماس‌گاماس روی پشته‌ها -به‌قول مولانا- «می‌غیژید». تا توت‌های رسیده را لگدمال نکند؛ که خشک‌شان کند. زردآلو‌های پادرخت را «کِشته» کند؛ همان برگه و قیصی. لهیده‌ها را لواشک درست می‌کرد. برای این‌که لواشک را تمییز دهم از ترشک، نون لواش را تداعی می‌کردم در ذهن خردسالم و مواظب بودم که پاهایم را دقیقاً روی کلوخ‌ها بگذارم تا ننه‌شهربانو دشنام «خدا خصمت بِبو» ندهد بهم.

 دلم برای سیچو (قره‌قوروت) ننه‌شهربانو تنگ شده؛ و برای آن شیره‌ای که از تنۀ درخت زردآلو جمع می‌کرد و مو‌های بافته‌ش را باهاش تافت می‌زد تا رشته‌رشته نشود. «النگور» بود اسمش.

مردمانی با اقتصاد و اجتماع سالم

 گفتم «این مرتع چوپانجق که مال عشایر کرمانجه و الآن فصل استراحتشه، شما چرا دام آوردین این‌جا؟» گفت «توافق کردیم باهاشون؛ مرتع‌شون رو می‌چریم، عوضش نمی‌ذاریم بنه‌هاشون رو آتیش بزنن و چن ماه دیگه هم مانع شخم‌وشیار می‌شیم.» دکتر نیک‌نهاد در یکی از سؤالات آزمون‌جامع، سه تا دایرۀ هم‌پوشان کشیده‌بود و خواسته‌ بود تفسیرش کنیم؛ مدلی از توسعۀ پایدار بود با سه مؤلّفۀ اقتصادی، اجتماعی و زیست‌محیطی. آخر پاسخم نوشتم که «این اقتصاد و اجتماع سالم است که محیط‌زیست را پایدار می‌کند.»

عشایر؛ پناه‌گاه‌های پناهنده‌به‌طبیعت

وقتی عشایر عمر رانندگان را دراز کردند

 یکی از لطف‌های مکرّرم شده حق مسلّم و تقریباً همۀبه‌لطف نوروزگاه‌ها که چادر‌ها و آلاچیق‌های عشایر هستند در کیلومتر‌های سی و شصت منتهی به شهرها، راننده‌های خواب‌آلود و گوشی‌آلود، کناری می‌ایستند و ضمن تماشای سبک زندگی عشایر، نفسی چاق می‌کنند و پتکی (!) هم بر سیگار می‌زنند تا نیکوتین، نیکو کند حال‌شان را. به گواه وزارت میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، این نوروزگاه‌ها که در بازۀ پرحادثۀ جادّه‌ها برپا می‌شوند، نقش‌آفرینی مؤثری داشته‌اند در کاهش تصادفاتبه‌لطف نوروزگاه‌ها که چادر‌ها و آلاچیق‌های عشایر هستند در کیلومتر‌های سی و شصت منتهی به شهرها، راننده‌های خواب‌آلود و گوشی‌آلود، کناری می‌ایستند و ضمن تماشای سبک زندگی عشایر، نفسی چاق می‌کنند و پتکی (!) هم بر سیگار می‌زنند تا نیکوتین، نیکو کند حال‌شان را. به گواه وزارت میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردش‌گری، این نوروزگاه‌ها که در بازۀ پرحادثۀ جادّه‌ها برپا می‌شوند، نقش‌آفرینی مؤثری داشته‌اند در کاهش تصادفات

به‌لطف نوروزگاه‌ها که چادر‌ها و آلاچیق‌های عشایر هستند در کیلومتر‌های سی و شصت منتهی به شهرها، راننده‌های خواب‌آلود و گوشی‌آلود، کناری می‌ایستند و ضمن تماشای سبک زندگی عشایر، نفسی چاق می‌کنند. به گواه وزارت میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، این نوروزگاه‌ها که در بازۀ پرحادثۀ جادّه‌ها برپا می‌شوند، نقش‌آفرینی مؤثری داشته‌اند در کاهش تصادفات.

پاورپوینت‌های اداره‌کل را من تهیّه می‌کنم. اسلاید آخرش را هم همیشه عکسی را از سیل سال ۹۸ در مرتع عشایری گینگ‌جای مراوه‌تپّه می‌گذارم و بالایش هم می‌نویسم «هر سیاه‌چادر عشایر، یک کارگاه کوچک تولید محصولات پروتئینی و صنایع دستی، نمایش‌گاه فرهنگی و پاسگاه امنیّتی است.» وجه «پدافند غیر عاملی» عشایر، مغفول مانده؛ آنها که در شصت درصد گسترۀ وطن گسترده‌اند، هم مرزبان افتخاری هستند هم محیط‌بان بی‌مزد و منّت. دیده‌بان غارت‌گران هم هستند؛ هم ملخ هم قاچاق‌چیان. چند سال اخیر، به‌لطف نوروزگاه‌ها که چادر‌ها و آلاچیق‌های عشایر هستند در کیلومتر‌های سی و شصت منتهی به شهرها، راننده‌های خواب‌آلود و گوشی‌آلود، کناری می‌ایستند و ضمن تماشای سبک زندگی عشایر، نفسی چاق می‌کنند و پتکی (!) هم بر سیگار می‌زنند تا نیکوتین، نیکو کند حالشان را. به گواه وزارت میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، این نوروزگاه‌ها که در بازۀ پرحادثۀ جادّه‌ها برپا می‌شوند، نقش‌آفرینی مؤثری داشته‌اند در کاهش تصادفات تا مسافران، جان به جان‌آفرین تسلیم نکنند. عشایر در کنار امنیّت غذایی و زیست‌محیطی، پدافند غیر عامل هستند و به‌ وقتش هم عامل.

دانش بومی عشایر؛ هم‌گام با تکنولوژی

 ‌در دوردست عقابی را دیدم که کمین کرده‌بود برای «سار»‌های گلوسرخ که خوراک‌شان، نیم‌پرس ملخ است و عشایر ما وقتی ملخ‌های مراکشی در اواسط بهار هجوم می‌آورند، چاله‌هایی حفر و پرآبش می‌کنند تا سارها، حلقوم‌شان را از چربی و پروتئین فراوان ملخ‌ها بشورند و تازه شوند. به‌نظرم بین زنجیرۀ سار تا عقاب، حلقه‌های مفقوده‌ای داریم که می‌شود یک پروپوزال در حدّ کارشناسی ارشد برایش نوشت.

به جای گرفتن مراسم ختم، دام مولد خریدند

 پیج دهات‌مان بارعام داده‌بود که «زین‌پس به‌جای اطعام در ختم رفتگان، چی پیش‌نهاد می‌دهید؟» ریپلای‌ها را که می‌خواندم، دوپامین هی بیش‌تر ترشّح می‌شد در من. با کارشناس سازمان امور عشایر کشور در حال پایش وضعیّت صنایع‌دستی زنان عشایر بودیم. لابه‌لای بحث‌های فنّی، با دیدن شتر و بچّه‌شتر که فرزند و مادرشان را سرِ زا از دست داده‌بودند و آقای عشایر تلاش می‌کرد تا خو دهدشان به هم و بچّه‌شتر بتواند شیر بخورد، گفت «دوستی دارم که بانی یه خیریّه‌س و حیطۀ کاریش هم روستائیا و عشایرن و فقط هم دام مولّد بهشون کمک می‌کنه؛ گاو مولّد، گوسفند مولّد، بز مولّد. اخیراً هم که پدرش فوت شده، خودش و خیّرین به‌جای غذا و بنر و پذیرایی، هزینه‌ش رو صرف خرید همین دام‌های مولّد کردن.» آن نقل‌قول معروف که می‌گوید «حرف مردم دغدغه‌تون نباشه، اینا تو مراسم ختم‌تون به این فکر می‌کنن که نوشابه زرد بخورن یا سیاه؟!» یادم آمد.

هر جا که یک سایه‌بونه واسه‌مون

 توی سکانس پایانی سریال شب دهم و پس از کشته‌شدن حیدر و یاور، وقتی علی‌رضا قربانی می‌خواند «ای عندلیبان گل‌شن خراب است / آهسته نالید اصغر به خواب است / لای‌لایی از سفر برگشته رودم ....» ملّت تماشاگر تعزیۀ ظهر عاشورا و نظمیّه‌چی‌ها که مشغول مرافعه و زد و خورد هستند، ثابت و بی‌حرکت می‌شوند. انگاری تاریخ فریز می‌شود. محمّد بهمن‌بیگی که پدر و مادر نهضت سوادآموزی عشایر است، در قصۀ بوی جوی مولیان کتاب «بخارای من، ایل من» ش که از زغوریّت‌های سال‌های تبعیدشان می‌نویسد، می‌گوید: «برای کسانی که در کنار گواراترین چشمه‌ها چادر می‌افراشتند، آب‌انبار آن‌روزی تهران مصیبت بود.... برای مادرم که سراسر عمرش را در چادر باز و پرهوای عشایری به سر برده‌بود، تنفّس در اتاقکی محصور، دشوار و جان‌فرسا بود. برایش در حیاط چادر زدیم و فقط سرمای کشنده و برف زمستان بود که توانست او را به چهاردیواری اتاق بکشاند.»

 خاطرم هست سال‌ها پیش که مأموریّت رفته‌بودم مرتع قره‌قواق که وجه‌تسمیه‌ش، وجود یک غار سیاه کوچولو است، به «ججوخان» گفتم «خب ول کنین این زندگی سخت رو. بفروشین گوسفندا رو و برید شهر و روستا کاسبی کنین.» در جوابم گفت «مهندس! جوونامون که دارن همین می‌کنن، ما پیرجان‌ها اما اگه صبح علی‌الطّلوع چشم‌مون به گوسفند و مرتع نیفته، دق‌مرگ می‌شیم.» یاد سهراب افتادم که گفته «کارمند به چای زنده‌ است و هنرمند به تنهایی.» تهش هم من اضافه می‌کنم عشایر هم به رمه.

عشایر؛ پناه‌گاه‌های پناهنده‌به‌طبیعت

 من با عشایر کار نمی‌کنم. زندگی می‌کنم. قلمرو آنها، قلم‌رو من است. وقتی به قشلاق می‌آیند، صدای پای‌شان از همۀ ایل‌راه‌ها می‌آید. عشایر، مشاعر طبیعت‌ند. گاهی شاعر آن و گه‌گاهی مشعر طبیعت. این پناهندگان به طبیعت، پناه‌گاه تولید، فرهنگ و مرز هستند. همیشه سعی‌م این بوده که سیاه‌چادرشان، سفید باشد. مرتع‌شان، سبز. برّه‌شان، مستِ شیر. سماورشان، جوش و آفتاب، سرِ کوه‌ِ آبی‌شان، نورافشان. استراتژی اصلی در خدمات‌رسانی به عشایر، پایدارسازی است. توسعه‌ای که به‌قول دانش‌مندان «از نظر اقتصادی، مقرون‌به‌صرفه، از منظر اجتماعی، قابل قبول و از منظرۀ زیست‌محیطی، محفاظت‌کننده باشد.» تا عشایر ایران به رکوردی بیش‌تر از تولید ۲۵ درصد گوشت قرمز و ۳۵ درصد صنایع‌دستی کشور دست یابند. شرکت نیسان ژاپن چند سالی هست که یک ماشین‌ش را به پاس زیبایی، استحکام و توانایی عشایر استان فارس، «قشقایی» نام نهاده. «ترکمن» و «کُرمانج» هم باید برند یک محصول معتبر شود نه صرفاً نامی برای تابلوی سوپرمارکت و مکانیکی.


ارسال دیدگاه
captcha