آتش در مسیر توانمندسازی
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، بیش از بیست سال بود که «آیلین آگاهی» بهعنوان معلم موسیقی در کنار بچههای توانیاب مبتلا به بیماری اتیسم و سندروم داون روزگار میگذراند. در مسیر حرفهایِ او، مدیریت کافه بهچشم نمیخورد؛ احتمالا برایش برنامهای هم نداشت اما بودن در کنار بچهها و نیازهایشان، مسیر تازهای برای او باز کرد که به افتتاح اولین و تنها کافه نوجوانان و جوانان مبتلا به اتیسم و سندروم داون انجامید. همهچیز داشت با شوق و انگیزه زیاد پیش میرفت که شعلههای آتش از میانه بازار جنت، به کافه داونتیسم هم رسید و کنار ۲۹۹ مغازه دیگر این بازارچه، این رستوران هم خاکستر شد.
صبحی که بوی قهوه نرسید...
با اینکه روز آتشسوزی، روز موظفی او برای حضور در کافه نیست، اما شهودش که از جنس مراقبت است، او را به سمتِ کافه میکشاند. به رسم همیشگی کلید میاندازد، در را باز میکند، میخواهد چای دم کند تا عطر هل و دارچین، اول صبحِ خودش و بچهها را که از راه میرسند، سرحالتر کند. صدای همهمه که میآید، خودش را به بیرون کافه میرساند. در یک چشمبرهمزدن، شعلهها به کافه میرسند.
وقتی از او جویا میشویم که به محض دیدن شعلهها، اولین چیزی که مایه نگرانیاش شد، چه بوده؛ در پاسخ میگوید:
«فقط داشتم به نقاشیهایی فکر میکردم که بچهای چند ماه و حتی چند سال برای اون زحمت کشیده بود؛ و خانوادهش چقدر خوشحال بودند که با فروش این اثر هنری میتونن هزینه کلاسهاش رو حداقل تا چند ماه پرداخت کنند. به صنایعِ دستیای که آیلار برای شب عید آماده کرده بود، فکر میکردم. شبانهروز برای این محصولات تلاش کرده بود تا نزدیک عید بتونه همه رو بفروشه. توی ذهنم دونهبهدونه محصولات بچهها رو که برای فروش توی کافه داشتیم، مرور میکردم. نمایشگاهی از دسترنج و امید همهشون. داشتم شعلهها رو نگاه میکردم و با خودم میگفتم یعنی شمعها هم دارن آب میشن؟ وقتی دیدم شعلهها رسید به تابلوی کافه و تابلو کنده شد و افتاد، انگار قلبِ من هم کنده شد از جاش.»
از یک ایده تا یک ضرورت اجتماعی
تأسیس کافه برای او و همه بچههای شاغل تصمیم یکشبه یا صرفا از روی تفنن و تفریح نبوده است. از صفر شروع کرده بودند و همچون کودکی نوپا، او را پروده بودند تا بالیده شود و سری توی سرها دربیاورد. وقتی دیده بود هزینههای اجاره سالن برای برگزاری کنسرت زیاد است و با محدودیتهای متعددی مواجه میشوند، ایده کافه به ذهنش رسید. چون همیشه بهخاطر محدودیت مالی مجبور بودند با تعداد کمی از بچهها به اجرا بروند، دیده بود که چطور آنهایی که شانس حضور نداشتند، پرغصه شده بودند و اعتمادبهنفسشان خدشه برداشته بود. وقتی ایده کافه به ذهنش رسید، دنبال پیادهکردن یک مدل بیزینسی نبود، میخواست که فضایی برای دیدهشدن بچهها و اتصالشان به جامعه فراهم شود. در تلاش بود تا آنها را از حاشیه به بطن بیاورد؛ به بطنِ زندگی و روزمره. در نهایت ایدهاش را به سازمان بهزیستی ارائه میکند و با آن موافقت میشود اما همهچیز به آن راحتی که فکرش را میکرد، نیست.
«سال ۹۷ که رفتم سازمان بهزیستی، گفتن صفر تا صد کار شما رو حمایت میکنیم. فقط برو یه مکان برای راهاندازی کافه پیدا کن. من هم با کلی شوق و انگیزه رفتم یه کافه اجاره کردم. با هزینههای سرسامآور. روز افتتاحیه سازمان بهزیستی اومد، فیلمبرداری و رپورتاژ هم ضبط کرد. فردای اون روز پیام داد و گفت چندتا انجمن اعتراض کردن و ما دیگه امکان حمایت مالی نداریم. بعد از اون تماس، من موندم و بارِ زیادی از قرضها که روی شونههام بود.»
کافهای فراتر از محل کار
بعد از پشتِ سر گذاشتنِ تمام این فرازونشیبها، ناملایمتها و کارشکنیها کار کافه تازه به ثبات رسیده بود و قصد داشتند یک فِر برای پخت کیک بخرند که حادثه آتشسوزی رخ داد. کافه داونتیسم فقط یک کافه نبود که هدفش سرگرمکردن بچههای دارای نیاز ویژه برای چند ساعت باشد. جایی برای یادگیری و توانمندسازی بود.
اوایل کار، خیلی از افراد میاومدن و چون نمیدونستن این کافه توسط چه افرادی اداره میشه، میگفتن شما فقط چای دارید و دمنوش و شیک؟ پس ما میریم کافه روبهرویی. اما ما نباید متوقف میشدیم. برای همین به باریستای کافه گفتیم که کار حرفهای رو به بچهها یاد بده.
بسیاری از خانوادهها و تراپیستها از تاثیر حضور بچهها در کافه گفته بودند. از کاهش مصرف دارو و افزایش انگیزه و امید به زندگی در بچهها. کافه تبدیل به جایی شده بود که تمام نوجوانان و جوانان توانیاب شاغل در آنجا، تجربههای واقعی کسب میکردند. یادگیری برای آنها در گزارههای امرونهی خلاصه نمیشد. آنها داشتند بهمعنای واقعی کلمه در جهانِ واقعی و در ارتباط با جامعه زندگی میکردند: «بعد از اینکه بچهها فقط سالی یک بار بهبهانه برگزاری کنسرت، شانس حضور در اجتماع رو پیدا میکردن، حالا به واسطه کافه مثل همه افراد، حضور همیشگی در جامعه داشتن. ولی مسائل به همین راحتیها نبود. مثلا اوایل کار، خیلی از افراد میاومدن و چون نمیدونستن این کافه توسط چه افرادی اداره میشه، میگفتن شما فقط چای دارید و دمنوش و شیک؟ پس ما میریم کافه روبهرویی. اما ما نباید متوقف میشدیم. برای همین به باریستای کافه گفتیم که کار حرفهای رو به بچهها یاد بده. کمکم ابزارهای حرفهای هم خریدیم. حتی یکی از خانوادهها ماشینش رو فروخته بود تا بتونیم یه دستگاه اسپرسوساز خوب بخریم. حتی بچهها رو کلاس کیکپزی هم بردم و از اداره فنی و حرفهای مدرک رسمی گرفتن.»
تمرین حضور در جامعه
خودش هم دست از تلاش برنمیدارد. هرجا که کارگاهی برای مهارتآموزی در اداره کافه برگزار میشود، بچهها را ثبتنام میکند و به آنجا میبرد. هر نفر را مسئول یک کار خاص در کافه میکند تا آن را به بهترین شکلِ ممکن انجام بدهد. بعد از تمام این تلاشها برای بهبود و ارتقاء کیفیت کافه و آموزش بچهها، قدم روی پله جدیدی گذاشته است: دیگر فقط بهدنبال این نیست که بچهها در اجتماع حضور داشته باشند و به همین بسنده کند؛ حالا دلش میخواهد که همه آنها دارای یک شغلِ حرفهای باشند.
کافه، علاوهبر اینکه فرصتی برای ارتقاء مهارتهای افراد شاغل در آنجاست، کارکرد دیگری هم دارد: کمکم به یک نمایشگاه دائمی از آثار هنری نوجوانان و جوانان توانیاب تبدیل میشود: «کارمون رو گسترش دادیم. درسته که نزدیک به ۲۰-۳۰ نفر در اونجا به شکل مستقیم حضور داشتن، اما نزدیک به ۱۵-۲۰ نفر دیگه با سطوح مختلف اختلالات هم بهطور مستقیم با عرضه آثارشون در اونجا حضورِ غیرمستقیم داشتن. افرادی که بنا به هر دلیلی در منزل بودن و امکان حضور در بیرون رو نداشتن، محصولات هنریشون رو برای فروش به کافه میآوردن. مثلا فردی که امکان نشستن روی صندلی رو نداشت، توی خونه به مدت دو ماه مشغول کشیدن نقاشی میشد و اون رو برای فروش پیش ما میآورد.»
خبر آتش و اولین نگرانیها
شاید اگر خودش روز حادثه آنجا نبود و سوختن همه آن تلاشها را به چشم نمیدید، حالا اینهمه پربغض نبود. صدایش از ریتم نمیافتد اما وقتی از آن روز حرف میزند انگار کلمههایش را روی غمانگیزترین دستگاههای موسیقی دنیا تنظیم کرده است. میگوید به محض انتشار خبر در رسانهها و فضای مجازی، برخی از خانوادهها شرایط را طوری مدیریت کرده بودند تا بچهها از این موضوع باخبر نشوند. حتی چندتایی از آنها هم رفته بودند شهرستان تا مبادا از جایی خبر به گوشِ فرزندشان برسد.
آیلین آگاهی میزان خسارت کافه را حدود ۳ میلیارد تومان برآورد میکند و برای چندمین بار از دستگاهی یاد میکند که خانواده یکی از بچهها با فروش ماشین شخصیاش زیر قیمت بازار آن را برای کافه خریده بودند گرچه خسارت در ذهن و قلبِ او، بیشتر از عددهای ریاضی است. در نظرِ او، مکانی که برای توانمندسازی مهیا شده بود از دست رفته است. خودش میگوید افراد زیادی از سرِ همدلی و کمک پیام داده بودند که ما وسایلتان را تعمیر میکنیم اما هیچ اثری از هیچچیز وجود نداشت که آنها بتوانند این کار را انجام دهند: «بهنظرم مهمترین خسارت میتونه ناامیدی و بحران روحیای باشه که دامن بچهها و خانوادههاشون رو میگیره. الان تمام خواسته بچهها اینه که برگردن سر کار. بچهها اونجا رو ندیدن و تصور دقیقی از اون چیزی که واقعا اتفاق افتاده ندارن. فقط میخوان که برگردن سر کارشون. این خواسته بود که باعث شد من با تمام شوک و غمی که توی دلم داشتم، سه روز بعد از حادثه از جا بلند شدم و همراه چندتا از خانوادهها دنبال یک مکان برای راهاندازی دوباره کافه گشتم و برای نهادهای دستاندرکار نامه فرستادم. توی جلسات مختلف شرکت کردم و براشون توضیح دادم ضربهای که این بچهها متحمل میشن، هزار برابر بیشتر از آدمهای معمولیه. در جواب به من گفتند اصلا از کلمه خسارت استفاده نکن. ما نقشی نداشتیم. ولی اون آتشسوزی ضعف مدیریتی بوده که اصلا اون رو نمیپذیرن. اونجا فقط یه مکان فیزیکی نبود. یه مسیر تازهتاسیس برای توانمندسازی افراد زیادی بود.»
آیلین آگاهی میزان خسارت کافه را حدود ۳ میلیارد تومان برآورد میکند گرچه خسارت در ذهن و قلبِ او، بیشتر از عددهای ریاضی است. در نظرِ او، مکانی که برای توانمندسازی مهیا شده بود از دست رفته است.
یک تجربه اشتغال حمایتی چه معنایی داشت؟
جز اهالی شهر تهران که راهشان به کافه میافتد یا با خودشان قرار میگذاشتند که حتما سری به کافه داونتیسم بزنند، وقتهای زیادی، کافه میزبان افرادی بود که از شهرهای مختلف خودشان را به آنجا رسانده بودند. برخی از آنها خانوادههای دارای فرزند اتیسم و سندروم داون بودند که ناباوارانه میپرسیدند، یعنی همه کارهای اینجا را خودِ بچهها انجام میدهند؟
«خانوادهای اومده بودن کافه، با تعجب میپرسیدن یعنی الان این بچه خودش برای ما قهوه درست میکنه؟ وقتی میدیدن که خود بچهها از عهده این کارها برمیان، میگفتن ما خودمون فرزند اتیستیک داریم و سالهاست که توی خونه مخفیش کردیم. فکر نمیکردیم اگه بهش کمک کنیم، میتونه توانمند بشه. الان داریم حسرت میخوریم چرا کمکاری کردیم. بعضیها هم بعد از دیدنِ بچهها میگفتن، خداروشکر. اونجا میفهمیدم که بچه سندروم داون یا اتیسم دارن و خوشحال بودن که با فراهم کردن برخی از شرایط، بچههای اونها هم میتونن توی جامعه حضور پیدا کنن. اون کافه، نهتنها به توانمندسازی بچههای خودمون و خوشحالی خانوادههاشون کمک کرده بود، حتی تونسته بود نور امیدی هم در دل خیلی از خانوادههای دیگه روشن کنه.»
خبری خوش در راه است
با همه ناملایمتها و نداشتن یک افقِ روشن در پیشِ روی خودش برای راهاندازی دوباره کافه، در یکی از روزها، چیزی از دلِ آن خاکسترِ غمانگیز کافه، سر برمیآورد که جنسش از روشنایی و امید است. در روزهایی که حتی حوصله و رغبتی برای چک کردن موبایل، شبکههای اجتماعی و حتی حجم پیامها و تماسها نداشته، ناگهان با جملهای پرتکرار بین همه آن پیامها مواجه میشود: «خوشحالیم براتون». اولش درک نمیکند که بعد از آن اتفاق چرا آدمها باید برایشان خوشحال باشند، اما همین که به خواندن نوتیفها بسنده نمیکند و سراغ فضای مجازی میرود، میفهمد که نیایش مال -مرکز خریدی در کنار بازارچه جنت- به آنها قولِ مساعدت و در اختیار گذاشتن یک کافه برای شروعِ دوباره داده است: «راستش هنوز هم باورم نمیشه. اما اگه خدا بخواد، قراره تا هفته آینده قرارداد محل کافه رو هم ببندیم. با وجود برخی از مسئولانی که هیچ مسئولیتی رو گردنِ خودشون نمیبینن، ما بیشمار مردم مسئولیتپذیر داریم که حتی کمکاریهای دیگران را هم جبران میکنند. بعد از سوختن کافه، یه خانوادهای که قرار بود برای دخترشون کافه بزنن، ابزارهایی که خریده بودن رو برای ما آوردن. گفتن حالا ما میتونیم از کافه خودمون چشمپوشی کنیم، ولی لازمه که این بچهها دوباره صاحبِ یه کافه بشن. خیلی از افراد مبالغ نقدی کمک کردن. از شهرهای دور و کوچیک برای ما یه تعدادی لوازم فرستادن. یه خانوادهای برای خونهشون یه قهوهساز کوچیک خریده بودن... حتی اونها هم وسیله تازه خونهشون رو برای راهاندازی کافه آوردن.»
آنچه نباید از دست برود
آخرِ همه قصهها قرار نیست تلخ باشد. آخرِ این قصه، به خاطر تمام آن قدمها، بغضها و اشکهایی که آیلین آگاهی برای کافه ریخته و آدمهای همدلی از تهران و شهرهای دیگر که اهمیت راهاندازی دوباره کافه را بیشتر از هر مسئولی میدانستند، خوش است و با خودش لبخند دارد. در پایان این قصه خوش، نباید از نقش نسرین خادمی هم غافل شد. او بود که بخشی از فروشگاه محصولات زنان کارآفرین و سرپرست خانوار را در اختیار اهالی کافه داونتیسم قرار داد تا بتوانند ایدهشان را عملی کنند. او بود که بسیاری از کارشکنیها را حلوفصل کرد تا فضایِ کافه پایدار و امن بماند.
در پایان این قصه خوش، از آیلین آگاهی پرسیدیم «اگر بخواهید در یک جمله بگویید داونتیسم بعد از این آتشسوزی، چه چیزی را نباید از دست بدهد، چه میگویید؟» در جواب گفت:
«هدف داونتیسم بیزینس نبود. داونتیسم یک فعالیت اجتماعی بود برای اونهایی که تا پیش از این، در هیچ جای جامعه براشون فضایی وجود نداشت که بتونن حضور داشته باشن یا صاحب شغل بشن. ما نباید هدفمون رو رها بکنیم. بچهها حالا خودشون رو پیدا کردن. صاحب استقلال و اعتمادبهنفس شدن و طوری بار اومدن که دیگه هیچچیز نمیتونه مانعِ پیشرفت اونها باشه. ما نباید هیچوقت از این مسیر دست بکشیم.»
گزارش از: فاطمه بهروزفخر