کد خبر:۵۲۵۱
به‌بهانهٔ زادروز ونسان ون‌گوک؛

ون‌گوگ؛ نقاشی با قلب مهربان و همدل با رنج‌دیدگان

ون‌گوگ را معمولاً با شاهکارهایی چون «شب پرستاره» و «گل‌های آفتاب‌گردان» می‌‌شناسیم، اما زندگی او فقط داستان یک نابغه‌ٔ هنرمند نیست. در خاطرات نزدیکانش، چهرهٔ مردی را می‌بینیم که خود را «پزشک روح» می‌دانست و اندک‌دارایی خود را میان فقرا، بیماران و فرودستان تقسیم می‌کرد. 
ون‌گوگ؛ نقاشی با قلب مهربان و همدل با رنج‌دیدگان

 به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، ونسان ون‌‌گوگ؛ نقاش نامدار هلندی در چنین روزی؛ یعنی ۳۰ مارس ۱۸۵۳ به دنیا آمد. او در آستانه‌ٔ سی‌سالگی به نقاشی روی آورد و در کمتر از ده سال بیش از هشت‌صد اثر هنری خلق کرد؛ آثاری که امروز از شاخص‌ترین نمونه‌های هنر پست‌امپرسیونیستی به‌شمار می‌روند. 

 نگاه همدلانه‌ٔ او به انسان‌های عادی و فرودست در زندگی و آثارش به‌زیبایی بازتاب یافته است. به بهانهٔ زادروز ونسان ون‌گوگ، شواهد این ویژگی کمیاب را از زبان معاصران او مرور خواهیم کرد.

 

ون‌گوگ؛ نقاش فرودستان یا پرستار جان‌های رنجور؟

 در میان آثار ون‌گوگ، نقاشی‌هایی چون «شب پرستاره»، «گل‌های آفتاب‌گردان»، «اتاق خواب»، «سیب‌زمینی‌خورها» و «بر دروازهٔ ابدیت» شهرت بیشتری دارند. این آثار به‌سبب انتخاب دقیق رنگ‌ها و ضربه‌های پرشور قلم‌مو، عمق عاطفی و انسانی‌ شخصیت او را به‌خوبی نمایان می‌کنند. در حقیقت، آثار این نقاش هلندی بی‌ارتباط با زندگی‌ ساده و رفتار بی‌پیرایه‌اش نیست.

 ون‌گوگ در زمان حیات خود زندگی دشوار و پررنجی داشت. او با فقر، تنهایی و اختلال روانی دست‌وپنجه نرم می‌کرد و برای تأمین هزینه‌های زندگی و نقاشی به کمک برادرش؛ تئو، وابسته بود، اما با وجود این تنگ‌دستی، توجه به انسان‌های آسیب‌دیده و رنج‌کشیده را فراموش نکرد. ون‌گوگ بارها اندک‌دارایی خود را به دیگران بخشید و در کنار محرومان و رنج‌دیدگان ایستاد. این وجه از شخصیت او برخلاف نبوغ و خلاقیت هنری‌اش کمتر دیده شده است. 

 

پزشک بانگ برآورد: «بیهوده تلاش می‌کنی! این شخص هلاک می‌شود، مگر آن‌که چهل روز پیوسته و دقیقه‌به‌دقیقه از او پرستاری شود. [...]  من یک ماه تمام کنار بالینش گذراندم. زخم‌هایش را شست‌وشو دادم و برای شفایش دعا کردم. او تندرستی خود را بازیافت. پیش از آن‌که بلژیک را ترک کنم، شخصی را با پیشانی بریده و چاک‌خورده _گویی اثر تاج خاردار بود_ در خواب دیدم؛ من زنده‌شدن مسیح را دیدم.»

ریاضت‌های ون‌گوگ در کنار معدنچیان بوریناژ

(به روایت همسر تئو؛ برادر ون‌گوگ) 

 یکی از دوره‌های مهم زندگی ون‌گوگ زمانی رقم خورد که برای خدمت مذهبی به منطقه‌ٔ معدن‌خیز بوریناژ در بلژیک رفت و در میان کارگران و معدنچیان زندگی کرد. او در این منطقه از طرف کلیسا به‌عنوان مبلغ مذهبی موعظه می‌کرد، اما با فروتنی سبک زندگی خود را نیز به زندگی کارگران نزدیک کرده بود.

 خواهر او در کتاب «خاطراتی دربارهٔ ونسان ون‌گوگ»، روحیه‌ٔ حساس و فداکارانه‌ٔ برادرش را چنین توصیف می‌کند:

 «آن زمان که ونسان در بوریناژ بود، اهالی آنجا چندان گرفتار بدبختی نبودند، اما اغلب پیشامدهای ناگوار رخ می‌داد. ضمناً رسم این بود که مبلغان روحانی زخمی‌ها را پانسمان می‌کردند و به آنان کمک‌های لازم می‌رساندند. زمستان آن سال، اهالی معدن زغال به بیماری واگیر حصبه دچار شدند و بسیاری از آنان نابود شدند. بیماری حصبه به پیر و جوان رحم نمی‌کرد.»

 در این دوران، ون‌گوگ _برخلاف دیگران_ تمام پول‌هایش را به مردم بلادیده و دردمند بخشید و خود به کلبه‌ای خالی _که مبل و هیچ‌گونه وسیله‌ٔ زندگی نداشت_ نقلِ‌مکان کرد و از بالین بیماران دور نمی‌شد.

 

ون‌گوگ؛ نقاش فرودستان یا پرستار جان‌های رنجور؟

 

 همسر تئو؛ برادر ون‌گوگ نیز در دیباچه‌ٔ کتاب «نامه‌های هنرمند» تصویری روشن‌تر از این دوره ارائه کرده و دربارهٔ پشتیبانی ونسان از معدنچیان چنین نوشته است:

 «ونسان با هزینه‌ٔ خود به بوریناژ رفت [...] کارش وعظ‌کردن و خواندن کتاب مقدس و بحث پیرامون مسائل دینی بود و ضمناً از بیماران عیادت می‌کرد و این کار موافق میلش بود. [...] تمام پول‌ها و جامه و تختِ‌خواب خود را به دیگران بخشید و از محل زندگی خود دست کشید. در این هنگام، سانحه‌ٔ بزرگی در معدن‌های زغال‌سنگ پیش آمد و ون‌گوگ همه‌ٔ نیروی خویش را برای کمک و رهایی بلادیدگان و دردمندان این فاجعه صرف کرد.»

 این دوره از زندگی ون‌گوگ، یکی از نخستین جلوه‌های آشکار روح نوع‌دوستانه‌ٔ اوست؛ تجربه‌ای که بعدها در آثارش نیز بازتاب یافت؛ جایی که زندگی کارگران به یکی از مضامین انسانی نقاشی‌هایش تبدیل شد.

 

ون‌گوگ؛ نقاش فرودستان یا پرستار جان‌های رنجور؟

 

چهل شبانه‌روز پرستاری از یک معدنچی زخمی  

(به روایت پل گوگن نقاش)

 پل گوگن، نقاش معاصر و دوست ون‌گوگ، در خاطره‌ای دربارهٔ همکاری هنری خود با و‌ن‌گوگ چنین نوشته است:

 «در کارگاه، یک جفت کفش خشن و میخ‌کوبیده _که در اثر استعمال زیاد کثیف و بی‌ریخت شده بود_ قرار داشت. ون‌گوگ از این کفش، طبیعت بی‌جان ساخت و اثری جالب و پسندیده به وجود آورد. نمی‌دانم چگونه شد که احساس کردم این کفش کهنه باید از خاطره و داستانی به‌یادگار مانده باشد. یک روز جرأت کردم بپرسم: «این کفش‌ها کهنه است و معمولاً باید در جعبه‌ٔ آشغال ریخت؛ برای چه آن را حفظ می‌کنی و گرامی می‌داری؟» 

 ون‌گوگ گفت: «پدرم کشیش بود. من به اصرار پدرم _برای آن‌که ذوق و استعداد او را در خود پرورش دهم و پیشه‌ٔ او را دنبال کنم_ به تحصیل علوم روحانی پرداختم. سحرگاه یک روز _هنگامی که کشیش جوانی بودم_ بدون اطلاع خانواده‌ام به بلژیک سفر کردم تا در کارخانه‌های آنجا به پند و وعظ بپردازم؛ اما نه آن‌گونه که به من یاد داده بودند، بلکه آن‌گونه که خود می‌فهمیدم و درک می‌کردم [...]. 

 این کفش‌ها با سرسختی، دشواری و سنگینی راه را تحمل کرده‌اند. من به مردم حکمت، پیروی از آیین راستی و خرد، وجدان و انجام وظایف انسان واقعی را می‌آموختم. سخنانم را بر ضد کلیسا تلقی کردند و به من نسبت ناروا دادند [...]. پس از این پیشامد، ناچار شدم از کلیسای پروتستان کناره بگیرم. 

 

ون‌گوگ؛ نقاش فرودستان یا پرستار جان‌های رنجور؟

 

«در کارگاه، یک جفت کفش خشن و میخ‌کوبیده _که در اثر استعمال زیاد کثیف و بی‌ریخت شده بود_ قرار داشت. ون‌گوگ از این کفش، طبیعت بی‌جان ساخت و اثری جالب و پسندیده به وجود آورد. نمی‌دانم چگونه شد که احساس کردم این کفش کهنه باید از خاطره و داستانی به‌یادگار مانده باشد. یک روز جرأت کردم بپرسم: «این کفش‌ها کهنه است و معمولاً باید در جعبه‌ٔ آشغال ریخت؛ برای چه آن را حفظ می‌کنی و گرامی می‌داری؟» 

این هنگام، بر اثر انفجار گاز فاجعه‌ای دهشتناک در یکی از معادن زغال پیش آمد. پزشکان زخمی‌هایی را که به نجاتشان امیدوار بودند، یاری می‌کردند و به‌علت گرفتاری بسیار، زخمی‌های مشرف به مرگ را در حال درد و رنج _بی‌کمک و پرستار_ برجای می‌گذاشتند.  

 یکی از زخمی‌ها در گوشه‌ای می‌نالید. چهره‌اش خونین بود و سرش از برخورد با پاره‌های زغال شکافته شده بود. من پزشک روح بودم و می‌خواستم این بلادیده و دردمند را نجات بخشم. پزشک بانگ برآورد: «بیهوده تلاش می‌کنی! این شخص هلاک می‌شود، مگر آن‌که چهل روز پیوسته و دقیقه‌به‌دقیقه از او پرستاری شود. شرکت هم آن‌قدر سرمایه ندارد که چنین پرستاری مجللی را فراهم سازد.» 

 من یک ماه تمام را کنار بالینش گذراندم. زخم‌هایش را شست‌وشو دادم و برای شفایش دعا کردم. او تندرستی خود را بازیافت. پیش از آن‌که بلژیک را ترک کنم، شخصی را با پیشانی‌بریده و چاک‌خورده _گویی اثر تاج خاردار بود_ در خواب دیدم؛ من زنده‌شدن مسیح را دیدم.»

 این روایت، از چهره‌ای متفاوت از ون‌گوگ پرده برمی‌دارد؛ چهرهٔ انسانی که خود را «پزشک روح» می‌دانست و در سخت‌ترین شرایط نیز در کنار رنج‌دیدگان ایستاد.

.

ون‌گوگ؛ نقاش فرودستان یا پرستار جان‌های رنجور؟

 

بخشیدن بهای تابلوی نقاشی به زنِ مستمندِ روسپی 

(به روایت پل گوگنِ نقاش) 

 گوگن همچنین در خاطرات خود از دوران اقامت ون‌گوگ در پاریس، در زمستان سال ۱۸۸۶ چنین نوشته است:

 «زمستان ۸۶ برف می‌بارید؛ زمستان سررسیده بود. نمی‌خواهم وادارتان کنم این برف را با کفن سفید مقایسه کنید؛ ساده می‌گویم برف بود. بینوایان در رنج و محنت بودند و توانگران در بی‌خبری. در این روز برفی _در خیابان لپیک شهر پاریس_ مردم پیاده بیش‌ از حدِ معمول شتاب می‌کردند [...] در آن میان، موجود عجیبی _با جامه و سر و روی خنده‌آور_ می‌کوشید به بیرون بلوار راه یابد. این موجود عجیب اندامش را در پوست بز پیچیده و کلاهی از همان پوست بر سر داشت. پالتو و کلاه و ریش او با هم درآمیخته و درست مانند چوپانان شده بود.  

ون‌گوگ تنها نقاش رنگ‌ها نبود؛ او نقاش رنج، همدلی و کرامت انسان نیز بود. به‌گفتهٔ خودش، گرچه اغلب حالت عصیان و اعتراض به خود می‌گرفت، اما قلبش چون آهنگ دل‌نواز موسیقی، ساکت و آرام بود.

 خوب توجه کنید و ضمن راه‌رفتن دست‌های سفید و ظریف و همچنین چشم‌های زنده و آبی روشنش را در این سرما با دقت بنگرید. البته مردک بیچاره‌ای است، اما چوپان نیست؛ بلکه هنرمندی است که خود را ون‌گوگ می‌نامد. این شخص با شتاب به مغازه‌ای وارد شد که در آن اشیای قدیمی فلزی، تابلوهای روغنی ارزان و تیروکمان قبیله‌های وحشی را می‌فروختند. ای نقاش بدبخت، تابلویی را که اکنون می‌فروشی، مگر با خون دل نساختی؟!

 تابلوی کوچکی از خرچنگی به رنگ گلی در دست داشت و به صاحب مغازه گفت: «آیا می‌توانید در ازای این تابلو به من کمی پول بدهید؟» مغازه‌دار دست در جیب کرد و گفت: «آه، لعنت بر شیطان، دوست عزیز! خریداران تابلو بهانه‌جویی می‌کنند و یکی از تابلوهای ارزان میله را از من می‌خواهند.» سپس افزود: «می‌دانید چیست؟ تابلوی شما چندان نشاط‌آور نیست، گرچه می‌گویند شما بااستعداد هستید. خوب، چاره چیست؛ باید به شما کمک کرد.»  

 ون‌گوگ بدون آن‌که اعتراضی کند، با تشکر پول را گرفت و از مغازه بیرون آمد، اما پیش از آن‌که به خانه برسد، زن بیچاره‌ای در نزدیکی سن‌لازار برای جلب نظر نقاش به او لبخند زد [...] دست زیبا و پریده‌رنگ ون‌گوگ برای لحظه‌ای از پوستین نمایان شد. ون‌گوگ از دوستداران کتاب بود و به اندیشه‌ٔ «الیزهٔ روسپی» فرو رفت. پولش از آنِ زن روسپی شد. ون‌گوگ بی‌درنگ پنهان شد؛ گویی از نیکوکاری خویش احساس شرمساری می‌کرد، زیرا خود همچنان گرسنه مانده بود.»  

ون‌گوگ؛ نقاش فرودستان یا پرستار جان‌های رنجور؟

 سرانجام تابلویی که در زمان حیات ون‌گوگ به مبلغی ناچیز خریده شد، به‌گفتهٔ گوگن، پس از مرگش سرنوشت دیگری پیدا کرد که تکان‌دهنده و غم‌انگیز است: 

 «زمستان ۹۴ در سالن شماره‌ٔ ۹ هتلی که مرکز حراج بود، مجموعه‌ای از تابلوها را به فروش می‌رساندند. من به درون سالن رفتم. «تابلوی خرچنگ گلی!» ۴۰۰ فرانک... ۱۴۵۰... ۱۵۰۰... زود، آقایان! این تابلو بیش از این‌ها می‌ارزد. کسی چیزی نمی‌گوید؟ فروخته شد.» من از آنجا دور شدم و به اندیشه فرورفتم؛ درباره‌ٔ «الیزهٔ روسپی» و ون‌گوگ می‌اندیشیدم.» گوگن در ادامه می‌گوید: «این تنهاباری نبود که این هنرمند هلندی _که تجربه‌ٔ زندگی چندانی نداشت، اما قلبی بزرگ داشت_ چنین سخاوتی از خود نشان می‌داد.» 

پناه‌دادن به کریستین بینوا و فرزندانش  

(به روایت خواهر ون‌گوگ)

 ون‌گوگ در یکی از دشوارترین دوره‌های زندگی‌اش، با زنی به نام کریستین آشنا شد که زندگی بسیار سختی داشت. خواهر او در خاطراتش دربارهٔ این دوران نوشته است:

 «این زن مظهر بدبختی بود؛ مادر پنج بچه‌ٔ بی‌پدر که از شوهرش جدا شده بود و برای گذران زندگی گاه به‌عنوان مدل نقاشان کار می‌کرد. برادرم که از محنت دیگران در غم و رنج بود، باآن‌که خود آهی در بساط نداشت _ زیرا هرچه داشت از آن دیگران بود _ به این زن و کودکانش پناه داد. پول‌هایی که برای تهیه‌ٔ لوازم نقاشی اختصاص داشت، فقط نیمی از هزینه‌ٔ این خانواده‌ٔ بینوا را تأمین می‌کرد.»

 او ادامه می‌دهد: «خویشان و آشنایان از این ارتباط سخت نگران بودند و بسیاری از آنان از ونسان دوری می‌جستند. تنها تئو (برادر ون‌گوگ) بود که نیت پاک او را می‌فهمید.»

 ون‌گوگ در کریستین، درد انسانی گرسنه و بی‌پناه را می‌دید؛ نگاهی که در چهره‌های تیره و صادق تابلوی «سیب‌زمینی‌خورها» بازتاب یافته است. 

صداقت، ایمان و روح فداکار هنرمند

 در گفت‌وگویی که گوگن از زبان او نقل کرده، ون‌گوگ درباره‌ٔ انگیزه‌ کمک به دیگران چنین گفته است: «من پزشک روح بودم […] به مردم، حکمت، پیروی از آیین راستی و وجدان و انجام وظایف انسان واقعی را می‌آموختم.»

 شاید همین باور به «انسان واقعی» _انسانی بی‌نام و بی‌موقعیت، اما شریف و پرتلاش_ روح مشترک بسیاری از آثار او را شکل داده است؛ از نورهای لرزان و درعین‌حال امیدوار «شب پرستاره» تا اندوه عمیقِ «بر دروازهٔ ابدیت.»

 چراکه ون‌گوگ نقاش رنگ‌ها نبود؛ او در سکوت نقاشی‌هایش، صدای رنج‌های انسان‌های ناچار، عصیانگر و شریف بود. به‌گفتهٔ خودش گرچه اغلب حالت عصیان و اعتراض به خود می‌گرفت، اما قلبش چون آهنگ دل‌نواز موسیقی، ساکت و آرام بود.

 

ون‌گوگ؛ نقاش فرودستان یا پرستار جان‌های رنجور؟

 

 در نگاه او، زیبایی و انسانیت جدایی‌ناپذیر بودند؛ همان‌گونه که در یک تابلو، رنگ زرد گرم با آبی تیره درهم می‌آمیزد، در زندگی او نیز رنج ناامیدکننده در عین عشق به زندگی درهم‌تنیده بود. او با همه‌ٔ تنگ‌دستی و رنج بیماری روانی، از کمک به فقرا، بیماران و کسانی که جامعه طردشان کرده بود، دست نکشید و ثابت کرد که در پشت هر حرکت قلم‌مویش، قلبی تپنده برای انسان پنهان است.

 

منابع:

نامه‌های ون‌گوگ، ترجمه رضا فروزی

تاریخ هنر، ارنست گامبریچ 

 

یادداشت از نیلوفر بختیاری

 


ارسال دیدگاه
captcha