شعر سایه؛ از زمزمهٔ تغزل تا فریاد تعهد
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، در ششم اسفند ۱۳۰۶، در دامان سبز گیلان، هوشنگ ابتهاج زاده شد؛ شاعری که بعدها تخلص «سایه» را از روی فروتنی برگزید و نامش با نغمههای لطیف عاشقانه و فریادهای بلند آزادیخواهی گره خورد. او از «نخستین نغمهها» تا «سیاهمشق» را عاشقانه سرود، اما در برههای از زمان، این عاطفهٔ شخصی در خدمت دلبستگی به وطن قرار گرفت؛ آنگاه که شاعر «گالیا» ناگزیر شد بسراید: «دیر است گالیا!/ هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست». اینگونه بود که رمانتیسم فردی شعر او به عرصهای گستردهتر پای نهاد تا زبان گویای خواست جمعی باشد.
ابتهاج از چهرههایی است که شعرش در مرز میان تغزل عاطفی و تعهد اجتماعی شکل میگیرد. به بیان دیگر، طبیعت زادگاهش، تجربهٔ زیست تاریخی پرتنش و پیوند عمیق او با سنت غزل فارسی، سبب شده نوعی «رمانتیسم اجتماعی» در شعرش ظهور یابد. این رویکرد زبان عاطفی و تصویرپردازیهای او را در خدمت بازنمایی بحرانهای انسانی و اجتماعی قرار داده است.
بهبهانهٔ زادروز شاعر، در این نوشتار با بررسی سه شعر، سه مؤلفهٔ اصلی را در شعر هوشنگ ابتهاج جستوجو میکنیم: نخست، شکلگیری رمانتیسم اجتماعی؛ دوم، بازتعریف نسبت انسان با طبیعت؛ و سوم، نسبت انسان با آرمان. سه قطعهٔ مورد بررسی را میتوان سه چهره از یک دغدغهٔ واحد دانست؛ گسست انسان از پیوندهای اصیل و جستوجوی راهی برای بازگشت به معنا در هر شعر در سطحی متفاوت بروز میکند.

۱. جامعهٔ گسسته و امکان پیوند دوباره
تأملی بر شعر «بنشینیم و بیندیشیم»، از مجموعهٔ «سیاهمشق»
در این شعر، ابتهاج تصویری از انسان مدرنِ بیریشه و جامعهای گسسته بهدست میدهد. او با بهرهگیری از استعارهٔ جنگل، جامعهٔ بههمپیوستهٔ پیشین را دربرابر وضعیت کنونی قرار میدهد که در آن انبوه درختان، هریک بهتنهایی فروافتادهاند:
«بنشینیم و بیندیشیم
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
جنگلی بودیم:
شاخهدرشاخه همه آغوش
ریشهدرریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی به دلِ بستهٔ ما مرغی ست
کز قفس در نگشادیمش.»
این تصویر به فروپاشی پیوندهای جمعی و تجربهٔ تنهایی در دل انبوه جمع اشاره دارد. شاعر با زبانی عاطفی، این گسست را از درون بازمینماید. مهربانی در این فضا پدیدهای غایب نیست؛ درقفسمانده و غریب است. بحران نیز از بیرونشاعر از خوانشهای احساسی صرف فراتر میرود و به نوعی خردورزی جمعی نظر دارد که میتواند بنیاد پیوندهای ازهمگسیخته را بازسازی کند.
شاعر از خوانشهای احساسی صرف فراتر میرود و به نوعی خردورزی جمعی نظر دارد که میتواند بنیاد پیوندهای ازهمگسیخته را بازسازی کند.
سرچشمه نمیگیرد و در شیوهٔ بودن انسان ریشه دارد. تصویر پایانی این بخش، بیانگر تعمیق این گسست است. در این ساحت، سخن از دشمنی بیرونی نیست، حرف از زمانهای است که شوربختانه دوست از سینهٔ دوست خون فرومیریزد. شاعر راه برونرفت از این وضعیت را در بازاندیشی جمعی میبیند: «بِنِشینیم و بیندیشیم.»
این فراخوان، دعوتی است به بازسازی پیوندهای جمعی از مسیر آگاهی. آنچه در این شعر برجستهسازی میشود، اشاره به امکان ترمیم گسستها از طریق درنگ و تأمل جمعی است. شاعر از خوانشهای احساسی صرف فراتر میرود و به نوعی خردورزی جمعی نظر دارد که میتواند بنیاد پیوندهای ازهمگسیخته را بازسازی کند.

۲. زمین؛ مادر هستی و پیوند با طبیعت
تأملی بر شعر «زمین»، از مجموعهٔ «زمین»
در شعر دوم، دایرهٔ نگاه شاعر از مناسبات انسانی فراتر میرود و به رابطهٔ انسان با هستی میپردازد. اگر شعر نخست بر پیوندهای اجتماعی متمرکز بود، این شعر به پیوند انسان با جهان طبیعت نظر دارد. ابتهاج زمین را از حاشیهٔ ستایشهای سنتی بیرون میآورد و در مرکز هستیشناسی خود مینشاند:
«از توست ریشه و رگ و خون و خروش من
فرزند حقگزار تو و شاکر توام
بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت
تو ماندی و گشادگی بیکرانهات
طوفان نوح هم نتوانست شعله کشت
از آتش گداختهٔ جاودانهات»
در این نگاه، زمین مادری مهربان است که با وجود ناسپاسی فرزندان خود، از بخشندگی دست نمیکشد.
«فرزند بدسگالی اگر چون حرامیان
بی حرمت تو تاخت
هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری
با جمله ناسپاسی فرزند بیشناخت»
این رویکرد به نوعی تقدیس سرچشمهٔ حیات و قدردانی از آن میپردازد. او میداند زمین بارها در زیر بلاها فرورفته و دوباره سر برآورده است:
«بیرون کشیده تن
از زیر هر بلا،
و آغوش بازکرده به لبخندِ آفتاب»
سپس از ظرفیت بیکران هستی برای ادامهٔ چرخهٔ حیات سخن میگوید. آنچه در این میان برجسته است، مشاهدهٔ قانونمندی و نظم طبیعت است. در این نگاه، زمین هم بستر زندگی انسان است؛ هم خود کنشگری است که میبخشد و بازمیزاید. این چشمانداز شاعرانه، شکلی از پیوند با طبیعت را بازگو میکند که در آن انسان به پیوستن به این چرخهٔ بخشنده و زاینده دعوت میشود.

۳. مرگِ آرمانی و آرمانیزیستن
تأملی بر شعر «مرگ دیگر»، از مجموعهٔ «شبگیر»
در شعر سوم، پرسش از نسبت انسان با آرمان به میان میآید. شاعر میان دو نوع مرگ تمایز مینهد: مرگ در سکون و پایانپذیری خاموش و مرگی که در نسبت با معنا شکل میگیرد. در نهایت، او مرگ دوم را برمیگزیند:
«مرگِ مردان، مرگِ در میدان
با تپیدنهای طبل و شیونِ شیپور
با صفیرِ تیر و برقِ تشنهٔ شمشیر...
وه چه شیرین است
رنجبردن
پافشردن
در ره یک آرزو، مردانه مردن!»
در این نگاه، مرگ پایان نیست، امتداد زندگی در مسیر معنایی فراتر از بقای فردی است. انسان میتواند با کنش خود به مرگ رنگ آرزو دهد:
«آه، اگر باید
زندگانی را به خون خویش رنگِ آرزو بخشید
و به خونِ خویش نقشِ صورتِ دلخواه زد بر پردهٔ امید
من به جان و دل پذیرا میشوم این مرگِ خونین را»
در این نگرش آنچه اهمیت دارد، بزرگداشت مرگی است که هدفش زیستن عزتمندانه است. در این شعر ارزش زندگی با پایبندی به آرمان سنجیده میشود و انسان میتواند حتی بهوقت پایان، معنا بیافریند.
چنانکه ذکر شد، در شعر «بنشینیم و بیندیشیم»، نسبت گسستهٔ انسان با جامعه و امکان بازسازی آن از طریق تأمل جمعی مطرح میشود. در شعر «زمین» پیوند با طبیعت بهعنوان سرچشمهٔ حیات و باززایی مورد توجه است و در شعر «مرگ دیگر» مرگ را بهعنوان کنشی آرمانی و معنادار بهچشم میبینیم. شعر سایه، در این مسیر، فرصت تأملی است در باب آنچه انسان را به خود، دیگری و به جهان پیوند میزند.
هوشنگ ابتهاج در ۱۹ مرداد ۱۴۰۱ در کلن آلمان درگذشت، اما بنابه وصیتش، پیکر او به ایران بازگشت و در باغ محتشم رشت آرام گرفت تا سایهاش بر سر دوستدارانش باقی بماند.
