از خوابیدن در قبرستان تا دستفروشی در مترو: تولدی دوباره برای «لاله»
در دومین گفتوگوی «خیر ایران» با عنوان داستان های توانمندی روایت زنی ۳۸ ساله به نام «لاله» را میخوانیم که در میانه چرخهای از فقر، اعتیاد و ابتلا به اچ ای وی مثبت، تصمیم گرفت تسلیم نشود. با کمک نهادهای خیریه و تکیه بر تلاش خود، آرامآرام روی پاهایش ایستاد؛ مهارتی آموخت، درآمدی هرچند اندک اما مستقل ساخت و برای خودش گوشهای از آرامش فراهم کرد. انجمن پزشکان بدون مرز کمک کرد تا مواد را کنار بگذارد و انجمن احیا به او کمک کرد تا با اچ آی وی مثبت زندگی کند و درآمد کسب کند. او هنوز با گذشتهاش زندگی میکند، اما اسیر این گذشته نیست و از زندگی راضی است. داستان زندگی او جالب است؛ در ادامه با هم میخوانیم:
-روایت و داستان زندگیتان را برای ما تعریف کنید؛ اینکه از کجا شروع کردید و مسیر زندگیتان چگونه بوده است؟
من پدر و مادرم را در یک تصادف وقتی پنج ساله بودم بود، از دست دادم. بعد از آن با مادربزرگ و داییام زندگی میکردم. داییام معتاد بود و به من که بچه پنج-ششسالهای بودم پول میداد تا بروم برایش مواد بگیرم. از روی کنجکاوی میخواستم ببینم این چیزی که داییام مصرف میکند چیست. یک مقدار خیلی کمی از مواد را یواشکی برداشتم و خودم مصرف کردم. مادربزرگم خبر داشت که داییام من را برای خرید مواد میفرستد، اما، چون از داییام میترسید، جرأت نداشت کاری بکند. مدرسه میرفتم و میآمدم، اما همیشه چُرت میزدم و خوابآلود بودم. تا این که معلم و مدیر مدرسه متوجه شدند و به مادربزرگم اطلاع دادند. همانجا با خودم فکر کردم که باید ترک کنم و در نهسالگی ترک کردم.
-در چند سالگی ازدواج کردید؟ ازدواج اجباری بود یا با تصمیم شخصی؟
در سیزده سالگی با یک فرد معتاد ازدواج کردم. داییام باعث این ازدواج شد، دوستش بود.چون آن فرد ساقی مواد بود. بعد دوباره معتاد شدم و مصرف مواد را شروع کردم. خودِ همان آقا به من مواد میداد. چون خودش موادفروش بود، برایم مواد تهیه میکرد. در چهاردهسالگی صاحب یک دختر شدم. اما در چهاردهسالگی هم مواد را کنار نگذاشتم. اصلاً حس مادرانهای نسبت به بچه نداشتم. بچه را میگذاشتم داخل اتاق و خودم میرفتم دنبال مواد. تمام زندگیام شده بود دنبال مواد رفتن.
در پانزدهسالگی خدا یک پسر هم به من داد. آنجا بود که به خودم آمدم و دیدم آن کسی که قبلاً بودم، دیگر نیستم و درخواست طلاق دادم. خدا اینجا کمکم کرد؛ من یک مادرشوهر خیلی خوب داشتم. رفتم با او مشورت کردم و گفتم میخواهم طلاق بگیرم. گفت: «با بچهها میخواهی چهکار کنی؟» گفتم اگر ممکن است، سرپرستی بچهها را به شما بدهم. بعد رفتم درخواست طلاق دادم. پیش قاضی رفتم. قاضی گفت: دخترم چرا میخواهی طلاق بگیری؟ من تمام زندگیام را برایش تعریف کردم. گفت: یعنی اگر طلاق بگیری، میخواهی ترک کنی؟ گفتم بله، میخواهم ترک کنم. گفت: یعنی دیگر نمیخواهی سمت مواد بروی؟ گفتم نه. گفت: پس برو بیرون، آقایت باید بیاید. منظورش شوهرم بود.
شوهرم رفت و با قاضی صحبت کرد. حالا نمیدانم چطور راضیاش کرد، اما طلاقم داد. بعد قاضی گفت: دخترم، میخواهی با بچههایت چهکار کنی؟ تو دو تا بچه داری. گفتم: میخواهم بچههایم را به مادرشوهرم بسپارم. سرپرستی هر دو بچه را به مادرشوهرم دادم.
-نگران این نبودید که، چون همسرتان معتاد بود، بچهها هم اگر آنجا بمانند درگیر شوند؟
نه، چون بچهها اصلاً با پدرشان زندگی نمیکردند. با پدربزرگشان هم زندگی نمیکردند و قرار بود جای دیگری زندگی کنند. بعد از طلاق، همهچیز تمام شد.
-پس از طلاق اعتیادت را چطور ترک کردی؟
طلاقم را گرفتم و رفتم به بهشت زهرا. من سه ماه و ده روز در بهشت زهرا در اتاقهای مخصوص قبرهای خانوادگی ماندم و ترک کردم. یک چیزی من را به سمت بهشت زهرا کشاند. انگار یک تکهای درونم میگفت برو سمت بهشت زهرا. آن موقع از هیچچیز نمیترسیدم. اصلاً حال و هوای آدم طوری است که ترس ندارد. بعد از آن، حدود پانزده-شانزده سالم بود. جسارت عجیبی داشتم.
وقتی رفتم آنجا، یک پیرمرد بود؛ آن زمان حدود شصتوچهار، شصتوپنج ساله بود، شاید هم بیشتر. دو تا از جوانهایش فوت کرده بودند. برای من غذا میآورد، لباس میآورد و فقط به من میگفت: دخترم ترک کن. اینکه چطور آدمها سر راه هم قرار میگیرند، خواست خداست. خدا آن پیرمرد را سر راه من قرار داد. هیچوقت به من پول نمیداد، اما همیشه غذا و لباس برایم میآورد. بعد از سه ماه و ده روز، یک مقدار قیافهام بهتر شد، اما دندانهایم کاملاً خراب شده بود. بعد از آن دنبال کار گشتم.
-پس از این سه ماه کاملاً ترک کرده بودید؟
بله، مواد از بدنم رفته بود. شبهایی بود که اصلاً نمیخوابیدم؛ تب و لرز داشتم.
-از خانواده خودتان، غیر از مادربزرگ و داییتان، کسی نبود که بعد از این اتفاقها به او پناه ببرید؟
نه، کسی را در این دنیا نداشتم. پدر و مادرم را در تصادف از دست داده بودم. آدم وقتی پدر و مادرش را از دست میدهد، بیپناه میشود، طرد میشود از زندگی. من دقیقاً همینطور بودم؛ یک بچهی پرتشده از زندگی.
ترک کرده بودم و رفتم دنبال کار، چون جایی برای پناه نداشتم و شبها جایی برای خواب نداشتم. یکجا دیدم نوشتهاند «به یک ظرفشور نیازمندیم». رفتم پایین، زیرزمین بود و آشپزخانه. چند نفر آنجا کار میکردند؛ یک جوان بود، یک پیرمرد هم بود. گفتم شما نوشتهاید ظرفشور نیاز دارید، من میتوانم این کار را انجام بدهم. چون دندان نداشتم، فکر کردند هنوز معتادم، در حالی که حتی سیگار هم نمیکشیدم. گفتند به شما کار نمیدهیم.
داشتم از پلهها میآمدم بالا که پیرمرد صدایم کرد. گفت: دخترم برگرد. برگشتم. گفت: بهت کار میدهم. حاضری همین الان کار کنی؟ گفتم بله. گفت: میتونی ظرف و دیگ بشوری؟ گفتم بله. همان روز شروع به کار کردم.
بعد به پیرمرد گفتم: باباجان، من شب جایی برای خواب ندارم. گفت: شبها همینجا میخوابی. من در را قفل میکنم و میروم، صبح میآیم در را باز میکنم و کارت را شروع میکنی. شش ماه در همان اتاق زندگی کردم.
تا اینکه با شوهر دومم آشنا شدم. پیک موتوری بود و همانجا کار میکرد؛ آنجا با هم آشنا شدیم. اولش میترسیدم با او آشنا شوم. اما همان پیرمردی که به من کار داد گفت که میخواهد این آقا را به من معرفی کند.
-خودتان عاشقش شدید؟ عشق برایتان اتفاق افتاد یا از سر مصلحت بود؟
من آنجا دنبال محبت میگشتم و آن آقا به من ابراز محبت کرد. او بیستودو سال از من بزرگتر بود. بعد با آن پیرمرد صحبت کردم. گفت مرد خوبی است، اگر میتوانی با او زندگی کنی و دوستش داری، زندگی کن. من به او گفتم صیغه او میشوم. چون که ترس داشتم ریسک کنم و نتوانم با او زندگی کنم. میترسیدم دوباره نتوانم دوام بیاورم. برای همین شش ماه صیغه شدم. بعد از شش ماه، دیدم همان کسی که من میخواهم، همین آقاست. آمدم عقد کردم.
-آن زمان چند سالتان بود؟
هجده سالم بود. با او آشنا شدم و زندگیام را شروع کردم. او در چهارراه سیروس با پدرش زندگی میکرد. مادر نداشت و یک برادر معتاد هم داشت. اینکه خودش توانسته بود زندگیاش را نگه دارد، خودش یک هنر بود.
-در این مدتی که ازدواج کرده بودید و آنجا کار میکردید، بچههایتان را میدیدید؟همسر سابقتان اجازه میداد؟
بله، بچهها را میدیدم. بهتر است بگوییم مادرشوهرم اجازه میداد. اما دیدارها محدود بود، حدود یک ساعت.
-حس مادرانهتان نسبت به قبل چه تغییری کرده بود؟
کاملاً فرق کرده بود. آن حس مادرانه یکدفعه در من زنده شده بود.
همان آقایی که با او آشنا شدم باعث شد من به جلسات «انجمن پزشکان بدون مرز» بروم.هفتهای یک جلسه میرفتم. داوطلبانه بود. آنجا صحبت میکردند و کمک میکردند که سمت مواد نرویم. چون در آن فضا رفتوآمد داشتیم و صحبت تست بیماری برای افراد که قبلا معتاد بودند شده بود، دوست داشتم ببینم واقعاً وضعیتم چطور است.اصلاً شک و شبههای هم نداشتم.
بهطور اتفاقی تست HIV دادم. تنها اشتباهم این بود که قبل از عقد و ازدواج با همسرم تست ندادم. همان لحظه فهمیدم HIV دارم. اما نمیدانستم HIV یعنی چه. گفتم اشکال ندارد، خوب میشود. فکر میکردم چیزی نیست و خوب میشوم. بعد دیدم از یک چاله به چاه افتادم. من را بردند مشاوره. آنجا یک مشاور با من صحبت کرد و گفت: میدانی HIV یعنی چه؟
-حالتان در آن لحظه چطور بود؟ چه حسی داشتید وقتی فهمیدید؟
باورم نمیشد. چون احترام زیادی برای شوهرم قائل بودم. آنقدر گریه کرده بودم که انگار چشمهایم دیگر چیزی نمیدید. از شوش تا چهارراه سیروس را پیاده آمدم و مدام گریه میکردم. با همان حال رفتم خانه.
شوهرم پیک موتوری بود. صبح ساعت ۹ میرفت سر کار و تا شب، حدود ساعت ۱۰ برنمیگشت. وقتی آمد، شام کشیدم. شام خوردیم، اما چیزی نگفتم. بعد برایش چای گذاشتم، میوه هم آوردم و باز هم چیزی نگفتم. واقعاً نمیدانم چطور توانستم خودم کنترل کنم و چیزی نگویم. اما بعد از شام به او گفتم.
-واکنش همسرتان چه بود؟
واکنشش خیلی عادی بود. طوری برخورد کرد که انگار از قبل میدانست و دنبال چیزی هم نرفته بود.
به او گفتم اگر تو نداری، جدا شو. من فکر کردم اگر من داشته باشم و او نداشته باشد و رابطه ادامه پیدا کند، او هم مبتلا میشود. بردمش مشاوره. آنجا متوجه شدم او میدانسته. چون زمانی که وارد آنجا شدیم، مشاور به او گفت: چرا نیامدید دنبال بیمارتان؟ همانجا خشکم زد. نگاهش کردم و گفتم: تو میدانستی؟ چرا به من نگفتی؟ اصلاً چرا این رابطه را با من شروع کردی؟ میشد با رعایت نکات پیشگیرانه جلویش را گرفت، چرا نگفتی؟ هیچچیز نگفت. فقط گفت: از روی دوست داشتن زیاد. فکر کردم اگر بدانی، ولم میکنی و میروی. من هم پذیرفتمش.
-آن زمان وضعیت جسمیتان چطور بود؟
آن زمان وضعیت سیستم بدنی آدمها را با عدد مشخص میکردند. عدد من هزار و خوردهای بود، اما عدد همسرم ۴ بود. ۴ یعنی مرگ؛ یعنی شاید اگر دیرتر میرسیدیم، الان زنده نبود.من او را برای درمان بردم و نجاتش دادم. در واقع باعث نجات او شدم.
-این موضوع که به شما نگفته بود، باعث نشد دچار کینه یا ناراحتی شوید؟
نه. من آدم کینهای نیستم. ببینید، من با مواد کنار آمده بودم، با زندگی هم کنار آمدم. وضعیت جسمانی همسرم از ۴ آمد بالا. عددش کمکم بالا رفت و به من نزدیک شد؛ و به حدود ۹۰۰ رسید. با این حال، هنوز یک ناراحتی ته دلم بود. رفتم پزشکان بدون مرز. گفتم من را معرفی کنید تا همدردهای خودم را پیدا کنم، کنارشان بنشینم، درد دل کنیم و فقط کنار هم باشیم. میخواستم آن آرامش را بگیرم.
سال ۹۴ من را به انجمن احیا معرفی کردند. رفتم آنجا، پیش آقای منصوریان پرونده باز کردم و با خیلی از همدردهای خودم آشنا شدم. آقای منصوریان مثل خدای روی زمین من بودند. واقعاً خیلی کمک کردند. من خیلی دوستشان دارم. آنجا با همدردهای دیگری آشنا شدم. دیدم هرکدام از یک طریقی مریض شدهاند. من کمکم با این بیماری کنار آمدم.
-آیا سراغ کار هم رفتید؟
دنبال کار میگشتم. هرجا میرفتم شروع به کار میکردم. مثلاً در رستوران کار کردم، اما وقتی فهمیدند، بیرونم کردند. بعد به انجمن احیا گفتم به من یک وام بدهید. پرسیدند میخواهی چهکار کنی؟ گفتند بیا خیاطی. گفتم من اصلاً علاقهای به خیاطی ندارم. گفتم به من یک وام بدهید تا شروع کنم به کار در مترو. پانصد هزار تومان از انجمن گرفتم. با همان پانصد هزار تومان شروع کردم. چاقو میآوردم، چاقوی لیزری. سالهای ۹۴، ۹۵ شروع کردم به چاقوفروشی. همان پانصدهزار تومان کمکم شد پنج میلیون تومان.
تا اینکه شوهرم تصادف کرد؛ تصادف خیلی سختی بود. در بیمارستان بستری شد. اجاره خانه و خرج زندگی افتاد گردن من. پایش خیلی آسیب دیده بود. از آن طرف، پدرشوهرم هم مریض شد. پدرشوهرم بیمارستان سینا بود و شوهرم بیمارستان دارآباد. من صبحها غذا درست میکردم برای پدرشوهرم و میبردم بیمارستان، بعد میرفتم دارآباد پیش شوهرم، بعد میآمدم مترو کار میکردم. حساب کنید خرج دو نفر بیمار، اجاره خانه و کل زندگی با من بود. همه را با همین فروشندگیها دادم. تا جایی که همان پولی که انجمن به من داده بود، رسید به حدود چهارصد میلیون تومان. شکر خدا الان زندگی خوبی دارم.
-به جایی رسیدید که گفتید از این شرایط راضی هستید؟ از این بیماری ناراحت نیستید؟ کنار آمدهاید؟
بله، راضیام. مریضی هست، اما خدا همیشه بندههایش را امتحان میکند.
-تا حالا شده ذهنتان درگیر شود و بگویید چرا من؟ چرا اینهمه سختی و امتحان برای من بوده؟ چه چیزی باعث شده اینقدر راحت بپذیرید و کنار بیایید؟
خودِ همان خدا همیشه با من بود. همهجا حضورش را احساس میکردم. حتی وقتی مواد مصرف میکردم، باور میکنید فکر میکردم خدا کنارم است. وقتی پاک شدم، فکر میکردم خدا کنارم است. وقتی بچهدار شدم، فکر میکردم خدا کنارم است. همهجا فکر میکردم خدا با من است. برای همین هیچوقت زمین نمیخوردم. اگر هم زمین میخوردم، دوباره بلند میشدم.
-به بچههایتان درباره بیماریتان گفته بودید؟بچههایتان الان در چه وضعیتی هستند؟ هنوز آنها را میبینید؟
نه، بچههایم تا الان نمیدانند.ایران نیستند. هر دو برای زندگی به سوئد رفتهاند.
-در این مدت از نظر مالی به آنها کمک میکردید؟ هنوز هم حمایتی از طرف شما هست؟
بله، به هر حال تا جایی که میتوانستم کمک میکردم.
-الان همچنان با همسرتان زندگی میکنید؟
بله، هنوز با همسرم زندگی میکنم. زندگی شادی دارم، خدا را شکر.
-در واکنشهای روزمره مردم، چه چیزهایی بیشتر اذیتتان میکند؟ مثلاً در غذا خوردن، حرف زدن، دست دادن؛ چنین تجربههایی داشتهاید؟
بله، این چیزها بوده. واکنشهایی که آدم را اذیت میکند، بیشتر از ناآگاهی میآید. برای همین هم خوب است دربارهاش صحبت شود، تا بعضیها بدانند که وحشتناک نیست و راه انتقالش اینقدر ساده و با غذا خوردن، حرف زدن یا دست دادن نیست.
-خدمات ویژهای برای افراد مبتلا وجود دارد؟ مثلاً انجمنها یا مراکزی که خدمات خاص بدهند؟
بله، بعضی جاها خدمات ویژه هست، اما خیلی محدود است. همهجا نیست. مثلاً انجمن احیا، ما را برای دندانپزشکی به مرکز خاصی معرفی میکند.
-هزینههای درمانتان چطور تأمین میشود؟ این درمانها کلاً رایگان است یا نه؟
درمان اصلی رایگان است. داروها را میدهند و بابت درمان پولی نمیگیرند. بعضی جاها هم خیریه کمک میکند.
-در جامعه قضاوت درباره خانمهای دارای اچ ای وی زیاد است؛ برخی ممکن است رابطه شما را مورد سوال قرار دهند و نمیدانند که راه انتقال از سمت همسر فرد است. تا حالا با چنین واکنشهایی مواجه شدهاید که اذیتتان کند؟
آره، مثلاً تصورات اشتباه دیگران وجود دارد. چنین چیزی اتفاق افتاده و من هم سعی کردم محدود نگهش دارم، که آدمهای مختلف نفهمند.
-در حال حاضر درامدتان به چه شکل هست؟ همچنان دست فروشی میکنید؟
در حال حاضر دستفروشی میکنم و درآمدش انقدر هست که با همسرم بتوانیم به آن اتکا کنیم و هزینههای زندگی را تأمین کنیم اما راستش واقعاً خودتان میبینید، اجاره خانه و خیلی چیزهای دیگر هست. مثلاً توان خرید ماشین لباسشویی و این چیزها را ندارم. اما باز هم شکر میکنم.
گفتوگو از مهشید رضائی و فاطمه غریبی