«هیرمند به تو برمیگردد» و «نامت موج برمیدارد»
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، دوم فوریه روز جهانی تالابهاست. دریاچه و تالاب بینالمللی هامون سومین دریاچه بزرگ ایران پس از دریاچه مازندران و دریاچه ارومیه، هفتمین تالاب بینالمللی جهان و یکی از ذخیرهگاههای زیستکره در ایران است. دریاچه و تالاب هامون در منطقه سیستان و در استان سیستانوبلوچستان واقع شدهاند. هامون که در شاهنامه با نام «زره» از آن یاد شده، سالهاست خشک شده است.
این تالاب، حوضه آبریزی است که آب خود را از همسایه میگیرد و زیست حیاتبخشی به همه همسایگان خود میدهد، اما امروز در سایه نبود زبان دیپلماسی مشترک، به مرگ خاموش دچار شده است و پژوهشگرها وقتی زبان به واگویههای آن وا میکنند، امیدی به احیای دوبارهاش ندارند.
در این نوشتار، بهمناسبت روز تالابها، زنده نگاهداشتن یادش و امید به آبادانیاش، شعرهایی از موسی عصمتی، نیلوفر بختیاری و مهدیه رشیدی آمده است:
موسی عصمتی
برایِ نگین ِآبی سیستانوبلوچستان؛ «هامون»
هوا هوای غزل نیست بیگمان هامون
هوا هوای غبار است همچنان هامون
هوا بهحال خودش بیهوا رها شده است
در آسمان هیاهوی اینوآن هامون
هوا بدون تو آبستن نفس تنگیست
شبیه خسخس برگیست در خزان هامون
هوا بدون تو اینجا غبار آلوده است
و خُلق پنجره تنگ است همزمان هامون
تو را چگونه بخوانم؟ چگونه بنویسم؟
که زخم میخوری از دست و از زبان هامون
چگونه از تو نگویم که سخت دلتنگم؟
چگونه اشک نریزم در این میان هامون
چگونه اشک نریزم غروبهایت را
که کارد میرسد آخر به استخوان هامون
بیا به لهجه شیرین زابلی امشب
بگو برای من از عصر باستان هامون
از آن زمان که تو آیینهای روان بودی
از آن زمانه سرسبز ِ بیکران هامون
از آن زمانه که رخش از تو آب مینوشید
از آن زمان که تو بودی و هفتخان هامون
از آن زمان که تو بودی به چشم آهوها
نگین آبی انگشتر جهان هامون
بگو برای من از روزگار خوبی که
بلند میشوی از جای، ناگهان هامون
بلند میشوی و در تو بال میشویند
پرندههای سبکبال و نغمهخوان هامون
بلند میشوی و در تو ماه میرقصد
میان رقص گروهیِ ماهیان هامون
بلند میشوی و خنده میکنی یک روز
عروس مشرقیِ دشتِ سیستان هامون
نیلوفر بختیاری
«هامون»
شنریزهها خواب دیدهاند
نامت موج برمیدارد
و تشنگی
لاجرعه به تالاب میریزد
هزاران ماهی
به آخرین حرف نامت قلاب شده
مهتاب که جان میگیرد
ماهی سپیدی در گلویت تهنشین میشود
ابرویت چین میافتد
و هوای نمکسود
در سینهات رسوب میکند
نامت را که نفس میکشیم
صدای سرفههامان میرسد به شهر سوخته
کوه خواجه
بیپژواک
به گذشتن آب از سرش فکر میکند
مبادا پارو از دست مردان بیفتد
و سرود از لبِ قایقرانان
مبادا زندگی از چشمِ زنان...
حالا که اخم کردهای
پیشانیات لبخند میزند
بیبی میگوید:
«خدا دوشو سیه روورو نمپرنه»
گریه کن!
تا نیزارها قد بکشند
به تماشایت
و از استخوان ماهیها
گوشتِ تازه بروید
گریه کن تا نمکزار گونههایت آب شود!
و بریزد به شیارِ لبهایِ ماه!
به لبهای ما...
مهدیه رشیدی
برای سکوت «هامون»
آرامتر از اقیانوس
کویرتر از دشت
وقتی دلت برای نَمی گریه
میگیرد
به کدام رود رو میاندازی؟
نگاه میکنی به رستم*
با هزاردست
دور از دامنت
گناه تو نیست عزیز آبیِ من
گناه تو نیست؛
پارویی که کلنگ شده
و رازهای مگویت اگر
با یار بالابلند
در خشکی دهانت
سرگردان مانده
نمکگیر است
برای پایداری تو
خاطرهها
ای از دریا شیرین
تر؛
آرامآرام
بالارفتی
گام
به
گام
در گوش آتشفشان
پیچیدی
تو آنقدر آبی
که تفتان به احترام نشانی از تو
خاموش میشود
هامون!
جدامانده از پی و خون
چونان موسی
از دامن یوکابت دور
و مثل شامه یعقوب
تشنه پیراهن یوسف
آه، شاید تا به خانه برسی
حلیمه از دنیا رفته باشد
پیغامبرها
اما
غار را
کوه
بیابان را
زمزم
و دریا را
دشت میکنند
و تو شاید
عصا را
پارو کنی
روزگار از ما میگذرد
و هیرمند به تو برمیگردد
تا زندگی را
در رگبرگهای آبیات
بزرگ کنی
و رستم*
سرت بر دامن
خودش را
در چشمانت
تماشا کند
*رستم همچنین نام کوهی در جوار هامون است (همان کوه خواجه یا اوشیدا).
