23 اسفند 1403
زنی چنان نیک‌رای و نکوسُرای که «پروین» است
«خرم آنکس که در این محنت‌گاه، خاطری را سبب تسکین است»، این بن‌مایۀ اندیشۀ پروین اعتصامی، شاعر نامدار کشورمان است که در جای جای  اشعارش تجلی یافته. به مناسبت ۲۵ اسفند، روز بزرگداشت و تولد این شاعر، به  جنبه‌هایی از نیکوکاری و انسان‌دوستی در اشعار او نگاهی داشته‌ایم.

 به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، ۲۵ اسفند، روز بزرگداشت اختر چرخ ادب، «پروین اعتصامی» است؛ شاعری جوان و درددیده، که در زندگی کوتاهِ سی‌وپنج‌ ساله‌اش، یک دم از نیک‌گویی زبان‌ درنکشید. پروینِ آسمان ادبیات فارسی، در دوره‌ای دشوار پا به جهان گذاشت و در دوره‌ای سخت‌تر زیست. او در خانواده‌ای ادیب و مبادیِ آداب، زاده شد و اندیشۀ نیکش را از پدر به ارث برد. از وقتی که با قوۀ شاعری‌اش آشنا شد، لحظه‌ای از تلاش برای بهتر ساختنِ جهان دست برنداشت. شعر از نگاه این شاعر جوان، اهرمی برای بالابردن اندیشه مردم و آشناکردن آن‌ها با مولفه‌هایی بود که کمتر کسی به آن توجه می‌کرد.

 پروین در اشعارش به مضامین اجتماعی توجه ویژه‌ای داشت و در زندگی‌اش مدافع آسیب‌پذیران جامعه بود. او در روزگاری می‌زیست که سایۀ قحطی بر سر بسیاری از مردم سنگینی می‌کرد؛ خانواده‌هایی که محتاج نانی گرم و حتی یک کوزه آب سرد بودند. این‌ها از پروین شاعری دغدغه‌مند ساخت. تبلور اندیشه و افکار این شاعر اجتماعی را در سروده‌های اندرزگویش بسیار می‌بینیم. اهمیت خدمت به خلق و آزرده‌نکردن دیگری، بارها وی را وادار کرده تا به این نکته اشاره کند: 

 «دانی که را سزد صفت پاکی؟

آن‌کو وجود پاک نیالاید

در تنگنای پست تن مسکین

جان بلند خویش نفرساید

دزدند خودپرستی و خودکامی

با این دو فرقه راه نپیماید

تا خلق ازو رسند به آسایش

هرگز به عمر خویش نیاساید

آن روز کآسمانش برافرازد

از تُوسَن غرور به‌زیر آید

تا دیگران گرسنه و مسکین‌اند

بر مال و جاه خویش نیفزاید

در محضری که مُفتی و حاکم شد

زر بیند و خلاف نفرماید

تا بر برهنه جامه نپوشاند

از بهر خویش بام نیفراید

تا کودکی یتیم همی‌بیند

اندام طفل خویش نیاراید

مردم بدین صفات اگر یابی

گر نام او فرشته نِهی، شاید!»

 به‌خاطر پدرش که ادیبی فرزانه بود، به مجلس بزرگان راه یافت و از حضور شاعرانی چون ملک‌الشعرای بهار و استادانی چون علی‌اکبر دهخدا بهره‌‌مند شد. رفت‌وآمدهای سیاسی و نگاهی که به دربار داشت؛ اندیشه‌ای را در ذهن وی شکل داد که شاکله آن «خدمت به خلق» بود. مشاهدات تلخ و رفتارهای اسفناکی که درباریان و حکام زمانه‌اش با مردم رنج‌دیده و نیازمند داشتند، پروین را مصمم کرد تا این‌گونه شعر بگوید:

 «شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست؟

برای خاطر بیچارگان نیاسودن

به کاخ دهر که آلایش است بنیادش

مقیم گشتن و دامان خود نیالودن

همی ز عادت و کردار زشت کم‌کردن

هماره بر صفت و خوی نیک افزودن»

پروین در دهه سی زندگی‌ به بیماریِ حصبه دچار شد؛ مرضی که یادگار آن روزهای تلخ تاریخی ایران است. با همین بیماری دنیا را ترک گفت و شعر فارسی را از وجود مغتنمش بی‌بهره ساخت. شاید کمترکسی فکر می‌کرد که این شاعر جوان از زندگی بار سفر ببنند، اما پروین باور داشت که فرصت اندکی پیش ِرو دارد، این باور در شعر زیر ملموس است:

«به آب روان گفت گل کز تو خواهم

که رازی که گویم به بلبل بگوئی

پیام ار فرستد، پیامش بیاری

به‌خاک ار درافتد، غبارش بشوئی

بگوئی که ما را بود دیده بر ره

که فردا بیائی و ما را ببوئی

بگفتا به‌جوی آب رفته نیاید

نیابی مرا، گر چه عمری بجوئی

پیامی که داری به پیکِ دگر ده

به‌امیدِ من هرگز این ره نپوئی

من از جوی چون بگذرم، برنگردم

چو پژمرده گشتی تو، دیگر نروئی

بفردا چه می‌افکنی کار امروز

بخوان آن‌کسی را که مشتاق اوئی

بد اندیشه گیتی بناگه بدزدد

ز بلبل خوشی و ز گل خوبروئی

چو فردا شود، دیگرت کس نبوید

که بی‌رنگ و بی‌بوی، چون خاک کوئی

دل از آرزو یک‌نفس بود خرم

تو اندر دل باغ، چون آرزوئی

چو آب روان خوش کن این مرز و بگذر

تو مانند آبی که اکنون به جوئی

نکوکار شو تا توانی، که دائم

نمانده‌است در روی نیکو، نکوئی

تو پاکیزه‌خو را شکیبی نباشد

چو گردون گردان کند تندخوئی

نبیند گه سختی و تنگ‌دستی

ز یاران یکدل، کسی جز دوروئی»

در باغ زندگی، گل اگر پژمرده شود، دیگر امیدی به شکفتنش نیست، و آب اگر از جوی بگذرد، هرگز راه بازگشت ندارد. این حقیقت تلخ اما گریزناپذیر را پروین اعتصامی در مکالمه‌ای شاعرانه میان گل و آب روان به تصویر می‌کشد؛ گویی گل، دل در گرو امید بسته و در انتظار است، اما آب با خونسردی، واقعیت بی‌رحم زمان را یادآور می‌شود.

گل که نماد عشق، جوانی و لطافت است، از آب می‌خواهد که پیامش را به بلبل برساند تا اگر فردا بازگشتی باشد، در آغوش او شکوفا شود، اما آب که چون زمان در حرکت است، حقیقتی را آشکار می‌کند که غافلان همیشه آن را فراموش می‌کنند: «آب رفته به جوی بازنمی‌گردد.»

 پاسخش نه از سر بی‌مهری، که از سر واقع‌بینی است، او حقیقت زندگی را می‌گوید؛ حقیقتی که بسیاری دیر فهمیده می‌شود: «فرصت‌ها، مانند آب، از کف می‌روند و هرگز بازنمی‌گردند.» گل در رؤیای دیداری دوباره، فردا را به امید بوییده‌شدن چشم‌انتظار می‌ماند، اما آب هشدار می‌دهد که تأخیر همواره همراه با حسرت است. روزی خواهد آمد که دیگر کسی تو را نخواهد بویید؛ چراکه بی‌رنگ و بی‌بو، همچون غباری در باد خواهی شد.

 پروین در این شعر، از گذر بی‌امان زمان می‌گوید و از تلخی پشیمانی‌هایی که سودی ندارند. او ما را به تأمل در این حقیقت دعوت می‌کند که اگر عشق و محبتی در دل داریم، اگر سخنی نگفته و عهدی ناتمام داریم، باید آن را امروز ادا کنیم؛ چراکه فردا شاید هرگز نرسد. زیبایی، جوانی، محبت و فرصت‌ها، همه همچون آب روان در گذرند. آن‌که امروز دست‌به‌کار نشود، فردا در حسرت دیروز خواهد ماند.

 تا چشم برهم بزنیم، جوانی‌ جایش را به میان‌سالی و چه‌بسا کهن‌سالی می‌دهد و ما می‌مانیم و حسرت یک مشت گندم، که برای کبوترها نریخته‌ایم. ما می‌مانیم و حسرت یک نان گرم، که به نیازمندی نداده‌ایم. ما می‌مانیم و لبخندهای خشک‌شده روی چهره‌هایِ بی‌حالمان که به دردمندی نشانش نداده‌ایم. ما می‌مانیم و لرزش دستمانمان که با آن قرارِ بی‌قراری نبوده‌ایم. پس زندگی را دریاب، عشق را دریاب و نیکی کن تا در بی‌رحمیِ زمان چیزی از تو باقی بماند.

یادداشت از دکتر عاطفه جعفریان


لطفا به این مطلب امتیاز دهید
Copied!

دیدگاه خود را بنویسید

  • {{value}}
این دیدگاه به عنوان پاسخ شما به دیدگاهی دیگر ارسال خواهد شد. برای صرف نظر از ارسال این پاسخ، بر روی گزینه‌ی انصراف کلیک کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...