به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، دکتر صلاحالدین دلشاد، پزشک خیّر و مدیرعامل مؤسسه خیریه محکم از پنجاه سال پیش تاکنون به انواع فعالیتهای داوطلبانه فرهنگی، اجتماعی و درمانی رایگان برای نیازمندان اهتمام داشته است. ایشان در دهه ۶۰ خورشیدی مسئولیتهایی همچون ریاست بهداری استان تهران و ریاست دانشگاه علومپزشکی ایران را عهدهدار بوده و در تأسیس بیش از ۷۰۰ بیمارستان و درمانگاه خیریه در کشور اثرگذار بوده است.
دکتر دلشاد در سالهای اخیر با تأسیس مؤسسه خیریه محکم به جراحی رایگان کودکان با ناهنجاریهای مادرزادی در سراسر ایران اقدام کرده است.
گفتوگوی اختصاصی خیر ایران با دکتر دلشاد، از جمعه اول فروردین ماه تا دوشنبه چهارم فروردین ماه ۱۴۰۴، در قالب چهاربخش، هرشب از کانال یوتیوب خیر ایران پخش میشود. آنچه در ادامه میآید، حاصل بخش اول این گفتوگوست:
- از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید سپاسگزارم و فرارسیدن بهار 1404 را نیز خدمت شما و مخاطبان تبریک عرض میکنم. هدف از این مصاحبه این است که نسل جوانتر برای ورود به کارهای داوطلبانه و خیرخواهانه به نفع جامعه الگو بگیرد. پیش از ورود به بحث اصلی، خیلی دوست داریم یک روایتی از زبان خودتان از تولد، دوران کودکی و نوجوانی تا دوران دانشگاه و جبهه و بعد تأسیس بیمارستان و خیریه داشته باشید. بنابراین یک سیر مختصری از این دوران بفرمایید تا وارد پرسشهای بعدی بشویم.
من هم خدمت شما و دوستان عزیز سلام عرض میکنم و آرزوی قبولی طاعات و عبادات را دارم و سال نو را نیز تبریک میگویم. خدا شاکرم که در یک خانواده مذهبی در تاریخ 4 مرداد سال 1325 به دنیا آمدم و همین موجب شد تا مسیر زندگی ما طور دیگری رقم بخورد. پدر و جدم جزء علمای حوزه علمیه نجف بودند. علیرغم اینکه پدرم اصالتا تهرانی و مادرم شیرازی است اما حوزه در آن زمان فقط آنجا بود و ما نیز به ناچار در آنجا به دنیا آمدیم. در نجف مدرسهای به نام مدرسه علوی ایرانیان بود که بهترین مدرسه آموزش و پرورش ایران در آن زمان محسوب میشد و به همین دلیل، خوشبختانه بهترین معلمان و دبیران را داشتیم که هم جنبه تعلیم و هم جنبه تربیتیشان خوب بود. تقریبا میشود گفت همه مذهبی و مقید به اصول بودند. ما نیز، هم خوب پرورش یافتیم و هم خوب یاد گرفتیم.
در آنجا به اجبار باید دروس مدارس عربی را نیز میخواندیم که این کار را هم میکردیم. صبحها دروس مدارس خودمان و بعد از ظهرها نیز دروس مدارس عربی را میخواندیم که معلمین عربزبان تدریس میکردند. یعنی ما دو مدرک در آنجا گرفتیم. زمانی که در مدرسه بودیم، براساس تربیت پدر و به خصوص مادر، خودم خیلی به فکر بچههای فقیر بودم و همان پسانداز کمی که در جیب داشتم نیز برای بچههای فقرا خرج میکردم؛ یعنی آنهایی که دفتر، کتاب، کیف یا لباس نداشتند، برایشان اینها را تهیه میکردیم.
همکاری با همنوعان و کمکهای انسانی را از همان وقت آغاز کردیم تا اینکه زمان دانشگاه رسید. در نجف امام خمینی حضور داشتند و خدمت ایشان بودیم. من نماز ظهرم را به جماعت خدمت امام بودم و خیلی تحت تأثیر امام قرار گرفته بودم و یک گروهی هم داشتیم که پیرو امام خمینی بودیم و جلسات خاص خودمان را داشتیم. تعدادی از اعضای این گروه که به تهران برای دانشگاه رفته بودند، اغلب در آنجا گرفتار شدند و به زندان محکوم شدند.
به همین دلیل، پدرم به من گفت توصیه نمیکنم در تهران درست را ادامه بدهی و دنبال این بودیم که یک کشور مناسب انتخاب کنیم. پدرم اصرار داشت به لندن یا آلمان بروم اما من چون به برخی مسائل مذهبی مقید بودم، سختم بود که آنجا زندگی کنم. تا اینکه دیدم در استانبول یک دانشگاه جدیدالتأسیس به نام «جراحپاشا» وجود دارد که اساتیدش فارغالتحصیل آمریکا، انگلیس یا فرانسه بودند. بر همین اساس تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل به استانبول بروم.
_ گویا در مدرسه علوی ایرانیان در نجف، با تعدادی از مشاهیر همدوره بودهاید، درست است؟
در مدرسه علوی ایرانیان با فرزندان علما بودیم یعنی فرزندان آیتالله حکیم همدوره بودیم. همچنین با بسیاری از دوستانی که بعدا در ایران دارای مقاماتی شدند مانند آیتالله مرحوم شاهرودی (رئیس اسبق قوه قضاییه) نیز همکلاس بودیم. آیتالله شاهرودی دوست دیگری غیر از من نداشت و با هم درس میخواندیم. همچنین با سیدجعفر علمالهدی نیز که اکنون از مراجع قم هستند همکلاس بودیم. من با سیدمحمدحسین حکیم و آیتالله شاهرودی همنیمکت بودیم که مرحوم حکیم به دست صدام شهید شد.
بنابراین پرورش ما یک پرورش دینی خیلی خوبی شد که هم معلمین خوبی داشتیم و هم دوستان خوب. این باعث شد که در نجف پیرو امام شویم و اینها یک معجونی شد از مذهبی بودن و انقلابی بودن و پدرم به همین دلیل نگران بود که اگر به تهران بروم چه اتفاقی میافتد. ما معمولا هرسال سهماه تهران بودیم. اما پدرم برای ادامه تحصیل در تهران نگران بودم و مجبور شدم به استانبول بروم. در آنجا به همه دانشگاهها رفتم و امتحان دادم و بعد از هشت ماه مطالعه، درس خواندن و ... زبان یاد گرفتم. آن وقت کنکور مرکزی نبود و حتی هر دانشکدهای کنکور داشت اما دانشگاه جراحپاشا را به دلیل علاقه به پزشکی انتخاب کردم و مشغول این رشته شدم.
_ دوران تحصیل شما در استانبول چگونه گذشت؟
از همان ابتدا علاقهام به رشته جراحی بود. در دوران پزشکی اولین انجمن اسلامی دانشجویان ایران را در استانبول راهاندازی کردیم و همیشه هم وابسته به امام بودیم؛ یعنی به هیچ فدراسیونی وصل نشدیم. علیرغم اینکه فدراسیون اروپا، آمریکا و ... آمدند نیز قبول نکردیم. ما تقریبا یگانه انجمن اسلامی انقلابی پیرو امام بودیم. سالی یکبار میرفتم نجف خدمت امام و گزارشی از فعالیتها میدادم و رهنمودی میگرفتم و برمیگشتم.
پزشکی را با یک فعالیت توأم با درس خواندن و فعالیتهای اجتماعی، مذهبی و سیاسی پیش بردم. یک مسجدی در استانبول داشتیم به نام مسجد ایرانیان که از ابتدا من در آنجا کارهای فرهنگی میکردم که چندین کتاب در آنجا چاپ کردیم و بعد هم شیعیان غیرایرانی را تشویق کردم که در آنجا مسجد بسازند. میگفتند سخت است، نمیتوانیم و ... اما گفتم شما یک زمین پیدا کنید، ما برای ساختنش پول جمع میکنیم. همین هم شد. یک روز آمدند و گفتند یک زمین برای مسجد آماده است، ما نیز قبوضی تهیه کردیم و از مردم پول جمع کردیم و یک مهندسی هم داشتیم که دوستمان بود و از ایشان خواستیم طراحی مسجد را رایگان برای ما انجام بدهد. طرح آن را خودم دادم و گفتم زیرش 14 مغازه دربیاید و یک خانه برای روحانی. همچنین یک مسجدی باشد که جمعیت زیادی را در بر بگیرد و این مسجد، تبدیل به یک مسجد نمونه هم شد. همه میآمدند و از آنجا عکس میگرفتند.
به محض اینکه طبقه زیرزمین مسجد آماده شد، دورانی بود که تازه ازدواج کرده بودم و رزیدنت جراحی بودم. همسرم هم انترن شده بود و ما آخر هفتهها آنجا میرفتیم و بیماران را رایگان معاینه میکردیم و هرکدام از ما 100 بیمار میدیدیم و مردم که میخواستند پول بدهند میگفتیم برای صندوق مسجد واریز کنید. مسجد الحمدلله به سرعت تکمیل شد و به دوران انقلاب رسیدیم. در آن زمان برای مسجد، روحانی نداشتند و در ایام محرم و ماه مبارک رمضان، از ایران و نجف روحانی میآمد. یکی از کارهایی که آنجا کردیم این بود که خانوادههای شیعه را تشویق میکردیم که جوانانشان را به قم و نجف بفرستند تا درس حوزه بخوانند و این کار خوب جواب داد. البته اینهایی که به نجف میرفتند راضیتر بودند؛ زیرا حوزه قم تازه تشکیل شده بود. یکی از کسانی که به نجف رفته و تربیت شده بود، به استانبول برگشت که نامش نیز صلاحالدین بود. تا رسید، مسجد و خانه روحانی آماده بود و در آنجا مستقر شد. مسجد نیز فعال شد و ایشان در نجف شاگرد امام هم بود. البته این داستان برای حدود یکسالونیم قبل از انقلاب است. انقلاب که به پیروزی رسید، نام آن منطقه را زینبیه گذاشتند. این منطقه شبیه ایران شد و عکسهای امام، شهید بهشتی و آیتالله منتظری روی در و دیوار شهر نقش بست. دولت ترکیه نیز عکسالعملی نشان نمیداد و بعدا حساس شد.
وقتی که به آن محله میرفتید گویی به قم رفتهاید؛ انقدر شبیه قم شده بود. این از برکات آن مسجد و این روحانی بود. همانجا حوزه علمیه نیز درست شد. یعنی همین آقا فعالیت کرد و یک روحانی دیگر نیز کنارش آمد که تربیتشده قم بود و با یک نفر دیگر که در نجف درس خوانده بود، سه نفری حوزه را تشکیل دادند. این حوزه که تشکیل شد به تریبت روحانی آغاز کرد. به برکت همین مسجد، الان 68 مسجد در استانبول وجود دارد که برای شیعیان است و همه عالمان، تربیتشده آن حوزه هستند. خدا را شاکریم که یک حرکت پربرکت انجام شد. بیماران آن منطقه را هر هفته رایگان معاینه میکردیم و دارو هم میدادیم و کسانی که نیاز به بستری داشتند را در بیمارستان بستری میکردیم و خلاصه آن منطقه کاملا از لحاظ پزشکی خودکفا شده بود.
اما در مسجد والدهخان یا مسجد ایرانیان، چند کتاب برای اولینبار منتشر کردیم که نویسنده آنها عالم همان مسجد بود؛ یعنی مرحوم آقای صابری همدانی. نام کتابها این بود «راه روشن در اسلام، راه اهل بیت (ع)» که ایشان به فارسی نوشت و دکتر حاتمی ترجمه کرد و ما این را وارد بازار کردیم و چندینبار هم تجدیدچاپ شد. فعالیتهای انجمن اسلامی خیلی وسیع بود. ما سعی میکردیم هر جوانی که از ایران میآمد، بتوانیم بین خودمان قرار بدهیم تا از آن فسادی که در ترکیه بود فاصله بگیرد. آنجا وضعیت از نظر آزادی و ... خیلی بد بود و اغلب جوانان نیز منحرف میشدند.
در آن زمان اتوبوسهای تیبیتی و ایرانپیما، هفتهای دو سه روز مسافر میآوردند و کاری که میکردیم این بود که ما بچههای انجمن میرفتیم و نوبتی آنجا میایستادیم و اگر میدیدم افرادی که از اتوبوس پیاده میشوند جوان هستند، با آنها ارتباط میگرفتیم و میپرسیدیم آیا برای تحصیل به اینجا آمدهاید؟ اگر پاسخش مثبت بود به آنها میگفتیم حاضریم به شما درسهای کنکور را به صورت رایگان یاد بدهیم. آنوقت اینها را به خودمان وصل میکردیم و خودمان هم جزء مدرسین بودیم و جالب اینکه همه هم در دانشگاه قبول میشدند. چون اینها بین ما آمدند کمکم با ما آمیخته و از فساد دور میشدند و آنهایی که نمازخوان نبودند نیز نمازخوان میشدند و در انجمن ما قرار میگرفتند.
یکی از فعالیتها این بود که علمای بزرگی که در ایران بودند را دعوت میکردیم و به آنجا میآمدند و چند روزی هم میماندند و ما از محضرشان استفاده میکردیم. زمانی که بهائیت در ایران رایج بود و فعالان ضدبهائیت حضور داشتند، اینها را دعوت میکردیم تا برایمان کلاس بگذارند. در آنجا با بهائیت مبارزات زیادی کردیم و بسیاری از کسانی که در دامن بهائیها افتاده بودند را نجات دادیم. در کنار این قضیه دیدیم که حتما باید یک مرکز نشری برای نشر کتب شیعه داشته باشیم. بر این اساس، دارالنشر زمان را تأسیس کردیم. در آنجا هم علوی داشتیم و هم شیعه. علویان، شیعیانی هستند که یک مقدار انحراف دارند اما محب اهل بیتاند. یک آقایی داشتیم که علوی بود و به واسطه یکی از دوستان، مغازهاش که در مرکز استانبول بود را در اختیار ما قرار داد. بنابراین در آن محل که انتشاراتیهای معروف حضور داشتند، ما نیز انتشاراتی خودمان را راهاندازی کردیم و در آن، کتب مهم را ترجمه و چاپ میکردیم. مثلاً کتب شهید مطهری را من با دکتر صمدی، دوستمان در انجمن، به ترکی ترجمه کردیم. اولین کتاب نیز داستان راستان بود. سپس به سراغ خیلی از کتب دیگر نیز رفتیم که به نام مستعار چاپ میشد.
یکی از محاسنی که برای نشر کتاب وجود داشت این بود که جلد کتاب را به صورت آگهی در روزنامه چاپ میکردیم و کسانی که این کتاب را میخواستند بخرند، نامه مینوشتند؛ زیرا کتابها جالب بود و سریعاً برای آنها درخواست میدادند. اداره پست نیز به عهده میگرفت تا کتاب را برساند و سپس پول ما را برایمان واریز میکرد. این موضوع، کار ما را آسان کرده بود؛ یعنی هم از طریق دارالنشر کتب را میفروختیم و هم از طریق روزنامهها. از سراسر ترکیه نامه داشتیم و این کتب را میفروختیم و خیلی هم مرتب تجدید چاپ میشد. کتب زیادی چاپ کردیم که از جمله آنها کتاب «اصلالشیعه و اصولها» بود که یکی از کتب مهم شیعه است و در نجف چاپ شده بود و توسط یکی از اساتید دانشگاه ترجمه شد. همچنین نهجالبلاغه را منتشر کردیم. کتبی منتشر شد که بعداً بنیاد بعثت یعنی یکی از دارالنشرهای تهران، اینها را اُفسِت و چاپ میکرد و به آلمان میفرستاد. چندین بار این کتب تجدید چاپ و برای آلمان فرستاده شد.
یکی از کارهای خوبی که فکر میکنم در مسیر مذهب انجام دادیم این بود که در یک دوران خاصی که آقای سلیمان دمیرل، رئیس جمهور شد، آزادی دادند که کتابهای عربی و کلمات عربی در کتب چاپ شود که قبلا ممنوع بود. یعنی قرآن و کتاب احکامشان به ترکی بود. این آقا به دلیل جلب آرای مسلمین آنجا این آزادی را ایجاد کرد و یک حرکت و نهضتی در این زمینه آغاز شد و از این فرصت استفاده کردیم. کتب دینی خودمان را از لبنان میخریدم و به دارالنشرهای مذهبی ترکیه میدادم و بیشتر هم روی نهجالبلاغه کار میکردم. به فروشندهها میگفتم این را در ویترین بگذارید تا هر وقت فروش رفت پولش را از شما میگیرم و درصدی هم شما بردارید. از این طریق نهجالبلاغه را میان عالمان آنجا منتشر کردیم. چندبار با آنها که برخورد کردم، میگفتند ما تاکنون این کتاب را ندیده بودیم. این کتاب از لحاظ فصاحت پس از قرآن است و شیفته نهجالبلاغه شدند. بلافاصه ترجمهاش را هم منتشر کردیم و این کتاب در خانهها رفت و مورد استفاده مردم قرار گرفت.
از آن طرف هم درسمان را میخواندیم و البته خیلی هم از لحاظ سازمان امنیت ایران و ترکیه تحت فشار بودیم. یکی از کارهایی که میکردم، آموزش دادن به بچههای علوی و شیعیان خودمان و همچنین اهل سنت بود. منزل من بعد از ظهرها مانند مدرسه میشد. هر روز را به یکی از گروهها اختصاص داده بودم. علویهای ترکیه مانند علویهای سوریهاند و تعدادشان نیز زیاد است. آن زمان که ما بودیم، در جمعیت 70 میلیون نفری ترکیه، حدود 20 میلیون نفر علوی بودند. اینها عاشق اهل بیت اما منحرف بودند که دلیلش فشارهای زمان عثمانیها بود که علما را کشته بودند و اینها به صورت درویشمانند میچرخیدند و نماز را نیز فراموش کرده بودند و نماز نمیخواندند. روزه هم نمیگرفتند، بلکه فقط در ماه محرم، 12 روز روزه میگرفتند. همچنین حتی به عشق علی (ع) شراب میخوردند و لازم بود با آنها کار کنیم. با جوانانشان ارتباط میگرفتیم و به منزل ما میآمدند و با آموزش کمک میکردیم تا عوض میشدند.
یکی از اینها به نام عباس، بچه باهوش و با استعدادی بود که خوب یاد میگرفت و میرفت و در میان گروه خودشان تبلیغ هم میکرد و هر هفته هم که میآمد، اخباری میآورد که چند نفر را مانند خودش کرده است. تا اینکه این فرد به سربازی رفت و مدتی او را ندیدم. شاعر بود و در مورد اهل بیت اشعار زیبایی هم مینوشت. بعد از مدتی پیدا شد و دو هفته پشت سر هم به منزل ما آمد و باز هم ناپدید شد. بعد از مدتها دیدمش و پاسخ داد که وارد سازمان امنیت ترکیه شده است. گفتم چرا آنجا؟ گفت دیدم ما شیعیان اگر بخواهیم قدرت بگیریم باید وارد حکومت شویم.
به خاطر همین ما هم خیلی ترسیدیم. گفت زمانی که دو هفته پشت سر هم آمدم، مأموریت بودم و آن اینکه پرونده قطوری داشتی و خواستند تو را تحویل ساواک ایران بدهند و وقتی گفتم شما را میشناسم، پرونده را به من دادند. برای همین، دو هفته پیش تو آمدم و بعد گزارش دادم این آدم کاری نمیکند، بلکه فقط درسش را میخواند و یک باغچهای دارد و با چند مرغ مشغول است و پرونده را مختومه کردم. این هم یکی از برکات آن درسهایی بود که ارائه میدادیم. وگرنه اگر ما را تحویل ساواک میدادند، معلوم نبود چه بلایی سرمان میآمد.
- شما در مجموع چند سال ترکیه بودید؟
من پزشکی را در آنجا تمام کردم که هفت سال بود و یکسال هم درس زبان خواندم. بعد هم پنجسال دوره تخصص طول کشید. وقتی که درسم تمام شد دیدم نمیتوانم به ایران برگردم. چون یکبار آمدم و چهار ماه ممنوعالخروج بودم. خیلی هم اذیت شدم و چند بار هم من را ساواک دستگیر کرد و بعد آیت الله خوانساری به داد ما رسید و آقازاده علامه امینی که دوست خانوادگی ما هستند، واسطه شدند و خلاصه ما نجات یافتیم. بنابراین دیدم که به ایران رفتن سخت است. بر این اساس در آنجا ماندم و دوره تخصص را گذراندم تا جراح شوم. همه اساتید هم من را میشناختند و به همین دلیل من را سریعاً برای رشته جراحی پذیرفتند. در دوران رشته رزیدنتی، من حداقل سالی چهار مقاله علمی داشتم و در کنگرهها شرکت میکردم و در پزشکی خیلی فعال بودم تا اینکه انقلاب پیروز شد.
قبل از پیروزی انقلاب، زمانی که مردم در ایران قیام کرده بودند و کشتار هم شروع شده بود، ما یک پوستری تهیه کردیم به اینصورت که گوشه بالای آن عکس امام بود، سپس در دست یک ایرانی تفنگ و در دست دیگرش قرآن بود که با تفنگ به سر شاه زده بود. این را پوستر کرده بودیم. در ترکیه به دلیل اغتشاشاتی که میشد، مرتب حکومت نظامی ایجاد میشد و چنین شرایطی محدودیت به وجود میآمد. در شرایطی که محدودیت حکومت نظامی وجود داشت و کسی نمیتوانست شب بیرون برود و دستور داده بودند هرکسی اگر چیزی را روی دیوار بچسباند ارتش میتواند شلیک کند، در این شرایط 14 نفر را برای چسباندن این پوسترها فرستادیم. من هم در منزل این حرکت را فرماندهی میکردم. به آنها گفتیم که اگر شما را دستگیر کردند چه باید بکنید و گفتیم لازم است سه روز اعتصاب غذا راه بیندازید و ... . این بچهها رفتند و چند ساعت بعد یکی آمد و گفت همه را دستگیر کردند. از 14 نفر، 13 نفر دستگیر شدند. ما کار را بعد از آن آغاز کردیم که در ایام انقلاب بود و خیلی از اهل سنت با ما بودند که خیلی به ما نزدیک شده بودند و اصلا میخواستند از ما برای این تحول در ترکیه الگوبرداری کنند.
خلاصه از آن طریق اقدام کردیم و چند وکیل گرفتیم و این بچهها نیز تا به زندان رفتند، اعتصاب غذا کردند و سه روز بعد اینها را آزاد کردند. آن وقت در اعتصاب غذا خواستههایی برای آنها نوشتیم که بگویند؛ اول خروج شاه از ایران، دوم بازگشت امام خمینی به ایران، سوم آزادسازی زندانیان سیاسی و ... . اینها را خواسته بودیم و اینها نیز مطرح کرده بودند که اگر میخواهید اعتصاب غذا را پایان بدهیم باید این کارها را انجام بدهید. اینها نیز گرفتار شده بودند و آنها را آزاد کردند. وکلا نیز خیلی کمک کردند و درست شب عاشورا اینها آزاد شدند و به مسجد ایرانیان آمدند که در آنجا مراسم داشتیم و آنجا مرگ بر شاه راه افتاد.
چند نفر میخواستند شلوغبازی کنند و آنها را بیرون بردیم و بعد هم مسئولان مسجد که وابسته به شاه بودند، پلیس را خبر کردند. مسجد را محاصره کردند و ما هم ترس داشتیم که بچههای تازهبازداشتشده دوباره بازداشت شوند. من گفتم به اینها بگویید بیرون بروند. گفتند نه، شما که میگویید مرگ بر شاه، ما میگوییم اینها را بیاورند. یعنی میخواستند ما را دستگیر کنند. خلاصه ما تهدید کردیم و گفتیم اگر مانع شوید، از مغازههای شما چیزی نمیماند و همه را آتش میزنیم. اینها هم مجبور شدند تلفن بزنند تا این بچهها بیرون بروند. سپس بچههایی که تازه آزاد شدند را با خودمان بردیم و این حادثه نیز تمام شد.
انقلاب که به پیروزی رسید، ما کنسولگری را اشغال کردیم. همه گروههای سیاسی آمده بودند ولی ما مدیریت میکردیم. من چون رزیدنت بودم نمیتوانستم زیاد آنجا بایستم و باید به بیمارستان میرفتم و به همین دلیل، مدیریت را به دست روحانی نزدیک ما به نام علیاکبر مهدیپور دادیم که فعال مذهبی هم بود و تا نزدیک سه ماه کنسولگری دست ما بود تا اینکه سرکنسول فرستادند و ما تحویلشان دادیم و از آنجا بیرون آمدیم.
اما در فعالیت پزشکی، مقالات زیادی میدادم و در بیمارستان نیز خیلی محبوبیت داشتم و خیلی کار میکردم. یکی از اساتید من به نام علی حیدر تاشپنار، من را با خودش به بیمارستان خصوصی میبرد و دستیارش بودم. از آن طریق به من کمک مالی میشد؛ زیرا ما چون خارجی بودیم در زمان رزیدنتی حقوق نداشتیم. شبها در بیمارستانها کشیک میدادیم. ایشان یک مؤسسه خیریه داشت که درباره پیشگیری از سرطان پستان بود و همچنین یک درمانگاه خیریه هم داشت. از من خواست تا در آنجا مشغول به کار شوم. حدود سه سال در آن درمانگاه کار میکردم و برای اینکه در دانش پستان بتوانم خوب عمل بکنم، کتاب هایگنسن را خوب مطالعه کردم و خانمهایی که معاینه میشدند، اگر نیاز به عمل داشتند جدایشان میکردیم و در بیمارستان جراحپاشا عملشان میکردیم. این جریان پیش رفت؛ یعنی هم فعالیت مذهبی و هم کار علمی خیلی خوبی داشتیم و جراحی را نیز خیلی خوب یاد گرفتم. یعنی یادم هست که در سه ماه اول رزیدنتی، تیروئید عمل میکردم و مورد اعتماد بودم تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید و بعد هم در سال 1359 جنگ شروع شد.
ادامه دارد ...
دیدگاه خود را بنویسید