کد خبر:۶۲۸۶

«خانهٔ قصه»، خانهٔ امید محلهٔ اودلاجان است

مهرانه دانشوران؛ مدیر «خانهٔ قصهٔ هوشنگ مرادی کرمانی» از فعالیت‌های خودجوش اهالی این خانه در سال گذشته گفته است. او و همکارانش با سامان‌دهی فعالیت‌های داوطلبانه توانسته‌اند این فضای فرهنگی نوپا را به محل شکوفایی استعداد‌های کودکان تبدیل کنند. دانشوران معتقد است جلب رضایت و همراهی اهالی محله، برگزاری کارگاه‌های رایگان متنوع و کمک به سوادآموزی زنان افغان از مهم‌ترین دستاورد‌های خانهٔ قصه بوده است.
خانهٔ قصه به فعالیت‌های داوطلبانه نیاز دارد

 به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، خانهٔ قصهٔ هوشنگ مرادی کرمانی در دل محلهٔ اودلاجان، خانه‌ای فرهنگی و ادبی برای کودکان و نوجوانان است؛ خانه‌ای که قصه‌های مجید در آن زاده شد و پس از مرمت به‌همت مهندس بهروز مرباغی، در ۲۰ تیر ۱۴۰۴ بازگشایی شده است. امروز درِ این خانه به روی بچه‌ها، مردم محله و سایر علاقه‌مندان باز است و برگزاری کارگاه‌های رایگان قصه‌گویی، شاهنامه‌خوانی و برنامه‌های هنری متنوع، آن را به فضایی زنده برای یادگیری و تمرین نگرش خلاق تبدیل کرده‌اند.  

 مهرانه دانشوران، مدیر خانهٔ قصه، سال‌ها در حوزهٔ آموزش کودکان کار و گروه‌های نیازمند سوادآموزی فعالیت داوطلبانه داشته است. او در خانهٔ قصه نیز این مسیر را ادامه داده و آموزش خواندن و نوشتن به مادران افغان را پی گرفته است.  دانشوران با تکیه بر همراهی اهالی محله و نیروهای داوطلب، کوشیده است خانهٔ قصه جایی باشد که کودکان در آن دیده شوند، مسئولیت بپذیرند و استعدادهای خود را آشکار کنند. در این گفت‌وگو، از خاطرات شیرین و فرازو‌نشیب‌های نخستین سال فعالیت خانهٔ قصه با چاشنی تجربه‌های مهرانه دانشوران می‌خوانید.

خانهٔ قصه، خانهٔ امید محلهٔ اودلاجان است

-خانم دانشوران گرامی، شما پیش از مدیریت خانهٔ قصه در چه زمینه‌هایی فعالیت داشتید؟

 من حدود سال ۱۳۹۳ بازنشسته شدم. رشته‌ام حسابداری بود و کارشناس امور مالی بودم. پس از بازنشستگی، به این فکر افتادم که کار‌های عام‌المنفعه انجام دهم و از زمان آزادم بیشتر استفاده کنم. از همان آن روز‌ها دوست داشتم به بچه‌هایی که به هر دلیل درس نخوانده بودند، آموزش بدهم. درواقع، این کار یکی از علایق دیرین من بود، سپس توانستم در انجمن‌های مردم‌نهادی که برای کودکان شهر فعالیت می‌کردند، چند سال با بچه‌ها کار کنم. نخستین دانش‌آموزانم نیز کودکان کار و اتباع بودند. خوش‌بختانه در مسیر سوادآموزی به بچه‌ها، روشی را یاد گرفتم که به کمک آن، این کودکان در زمان کوتاه‌تر و بدون احتمال بازگشت به بی‌سوادی آموزش ببینند. همچنین در انجمنی برای کودکان بزهکار ایرانی فعالیت داشتم. آنجا نیز با همراهی تعدادی از دوستانم، آموزش بچه‌ها را برعهده گرفتم. تااین‌که به‌مرور، کارم را به شکل انفرادی ادامه دادم؛ با بچه‌های نیازمند سوادآموزی ارتباط می‌گرفتم و به آن‌ها آموزش می‌دادم.

خانهٔ قصه، خانهٔ امید محلهٔ اودلاجان است

بچه‌ها در نوشته‌هایشان برای خانهٔ قصه عنوان کرده‌اند: «خانهٔ قصه جایی است که به ما اهمیت داده می‌شود.» این احساسشان انرژی و انگیزهٔ بسیاری به من می‌دهد و قلب مرا می‌لرزاند. این بچه‌ها بسیار دانا هستند و متوجه شده‌اند که خانهٔ قصه جایی است که در آن دیده می‌شوند.

-امروز بیشتر از یک سال از آغاز فعالیت خانهٔ قصه می‌گذرد. بیایید به روز‌های اول بازگشایی این خانه برگردیم. چه شد که تصمیم گرفتید خانهٔ قصه را اداره کنید و چه چیزی در این فضا برای شما جذاب بود؟

 من پیش از آن، افتخار همکاری با خانهٔ اردیبهشت اودلاجان را داشتم و حدود یک سال در آنجا به‌صورت داوطلبانه کار می‌کردم. پیش از آن، فعالیتی شبیه این ندیده و نشنیده بودم؛ جایی که تقریباً همهٔ کارهایی که در آن انجام می‌شود، به‌نوعی داوطلبانه باشد. این موضوع برای من بسیار جذاب بود و با روحیه‌ام سازگاری زیادی داشت. در اواخر سال ۱۴۰۳، زمانی که بحث بازسازی خانهٔ قصه شروع شد، من کم‌وبیش در جریان امور بودم، تااین‌که زمان بازگشایی آن فرارسید. بالأخره خانهٔ قصه در ۲۰ تیر ۱۴۰۴، با حضور آقای هوشنگ مرادی کرمانی، بازگشایی شد. روز بسیار زیبایی بود. آن روزها، چون بیشتر وقتم را در خانهٔ اردیبهشت اودلاجان می‌گذراندم، یک روز در میان به خانهٔ قصه می‌آمدم و در روز‌های دیگر، اعضای شورای کتاب کودک می‌آمدند و خانهٔ قصه را اداره می‌کردند. بعدتر قرار شد یک نفر به‌طور مستمر در اینجا حضور داشته باشد و آن را مدیریت کند.

-چه شد که پیشنهاد ادارهٔ خانهٔ قصه به شما داده شد؟

 من ابتدا، چون در جای دیگری نیز مشغول به کار بودم، امکان پذیرش این مسئولیت را نداشتم. بااین‌حال، مدیر خانهٔ اردیبهشت اودلاجان و خانهٔ قصه یعنی آقای مهندس مرباغی، می‌خواستند خانهٔ قصه به‌صورت مداوم اداره شود. تقریباً از اواخر پاییز سال گذشته بود که علاقه‌مند شدم در ادارهٔ خانهٔ قصه مشارکت داشته باشم. البته پیش از آن چنین کاری را تجربه نکرده بودم و این مسئولیت برایم تازگی داشت. یادم است در آن زمان، خانم پریناز کوهستانی بسیار راهنمایی‌ام کردند و همراهم بودند تا با مخاطبان و اهالی محله ارتباط بیشتری برقرار کنم. البته خانهٔ اردیبهشت اودلاجان هم از من حمایت و پشتیبانی کرد.

-از چالش‌های روز‌های اول بازگشایی خانهٔ قصه برایمان بگویید.

 یکی از دشواری‌هایی که در آغاز با آن روبه‌رو بودیم، ایجاد اعتماد میان اهالی محل بود؛ چون ما مجموعه‌ای نوپا بودیم و هیچ‌کس ما را نمی‌شناخت؛ بنابراین، باید خانهٔ قصه را به اهالی محله معرفی می‌کردیم؛ یادم است وقتی بچه‌ها را در کوچه می‌دیدیم، به آن‌ها می‌گفتیم: «ما اینجا در خانهٔ قصه منتظرتان هستیم.» یک روز تصمیم گرفتم به مدرسه‌ای بروم که درست نبش کوچهٔ خانهٔ قصه قرار دارد و با مدیر یا معاون پرورشی آن مدرسه صحبت کردم. خوش‌بختانه آن‌ها بسیار همکاری کردند و پیشنهاد من برای بازدید بچه‌ها از خانهٔ قصه را پذیرفتند. خاطرم هست که حدود شصت کودک، برای نخستین‌بار، یک‌باره وارد خانهٔ قصه شدند. آن روز برای خانهٔ قصه روز بسیار سرنوشت‌سازی بود. این اتفاق باعث شد تعداد زیادی از بچه‌ها با خانهٔ قصه آشنا شوند و به‌تدریج، به‌اصطلاح، به «بچه‌های خانهٔ قصه» تبدیل شوند. امروز حدود بیست‌وپنج یا بیست‌وشش نفر از آن‌ها به‌طور مستمر به اینجا می‌آیند و از کلاس‌ها استفاده می‌کنند.

خاطرم هست که حدود شصت کودک، برای نخستین‌بار، یک‌باره وارد خانهٔ قصه شدند. آن روز برای خانهٔ قصه روز بسیار سرنوشت‌سازی بود. این اتفاق باعث شد تعداد زیادی از بچه‌ها با خانهٔ قصه آشنا شوند و به‌تدریج، به‌اصطلاح، به «بچه‌های خانهٔ قصه» تبدیل شوند. 

-حتی شنیده‌ایم در دوران جنگ هم خانهٔ قصه به فعالیتش ادامه داد؛ درست است؟

 همان‌طور که می‌دانید، در روز‌های دی‌ماه و دوران جنگ خانهٔ قصه برای مدت کوتاهی تعطیل شد. دوران بسیار سختی بود، اما اجازه ندادیم فعالیت خانهٔ قصه مدت زیادی متوقف شود. می‌توانم بگویم این تعطیلی فقط حدود دو هفته طول کشید. وقتی در روز‌های جنگ در خانهٔ قصه حاضر می‌شدم، اهالی محله با دیدن من بسیار خوشحال می‌شدند و می‌گفتند: «اگر شما هستید، ما هم می‌آییم.»

-یادم است سفرهٔ هفت‌سینی هم در خانهٔ قصه چیده بودید و این کار باعث شد بچه‌ها بسیار امیدوار شوند. در صفحهٔ اینستاگرام خانهٔ قصه می‌دیدم که تعدادی از بچه‌های محله در همان ایام نیز به خانهٔ قصه سر می‌زدند.

 بله، می‌آمدند و با سفرهٔ هفت‌سین عکس می‌گرفتند. در آن ایام خانهٔ قصه برای محله قوت قلبی بود.

«خانهٔ قصه»، خانهٔ امید محلهٔ اودلاجان است

-کمی دربارهٔ موضوعات کارگاه‌های خانهٔ قصه و شیوهٔ برگزاری آن‌ها بفرمایید. آیا این کارگاه‌ها ثبت‌نامی هستند یا خدمات به‌صورت رایگان به بچه‌ها ارائه می‌شود؟

 حضور در کلاس‌ها رایگان است و نخستین کلاس‌هایی که داشتیم، برای کودکان بود. دو مربی داوطلب نازنین، یک هفته در میان، می‌آمدند و با بچه‌ها قصه می‌خواندند. این کودکان، با معرفی و هماهنگی خانم کوهستانی آمدند و بچه‌های عضو یک مؤسسهٔ مردم‌نهاد بودند؛ زیرا در آن زمان هنوز مخاطب زیادی در خانهٔ قصه نداشتیم. شروع فعالیت کارگاه‌ها با این کودکان بود و بعد، به‌تدریج، تعداد کارگاه‌ها بیشتر شد. 

 از کارگاه‌های بعدی می‌توانم به کارگاه‌های قصه‌گویی «ساعت آبی قصه و نمایش» و «دوشنبه‌های قصه» برای نوجوانان و کودکان اشاره کنم. جالب است بدانید حتی در دوره‌ای که مدارس باز بودند و بچه‌ها فرصت زیادی برای آمدن به خانهٔ قصه نداشتند، باز هم به این کارگاه‌ها می‌آمدند. امروز در خانهٔ قصه کارگاه‌های شاهنامه‌خوانی، قصه‌خوانی برای کودکان و نوجوانان، اریگامی و کلاس زبان برای گروه‌های سنی مختلف برگزار می‌شود. کلاس زبان به‌صورت خودجوش _با ادارهٔ نوجوانان بزرگ‌تر_ برای بچه‌ها برقرار است و برای کودکان بسیار جذابیت دارد. همچنین کلاس آموزش چرتکه را داریم که آن را نیز خود بچه‌ها برگزار می‌کنند.

-شنیده‌ام که در برنامه‌های خانهٔ قصه، سوادآموزی به مادران افغان را نیز گنجانده‌اید. کمی دربارهٔ این موضوع بفرمایید.

 من از گذشته دوست داشتم این فعالیت را در خانهٔ قصه نیز ادامه بدهم. در آن زمان، مادران چندان جذب خانهٔ قصه نشده بودند. به همین دلیل، به یکی از مؤسسات خیریه مراجعه کردم و با زنانی که سواد نداشتند، آشنا شدم، اما به دلایلی، آن مؤسسه برای مدتی تعطیل شد و من این خانم‌ها را به خانهٔ قصه دعوت کردم. آن‌ها آمدند و ما کار را با حدود سه خانم شروع کردیم. همین موضوع باعث شد اکنون حدود هفت یا هشت سوادآموز داشته باشیم. تعداد آن‌ها می‌تواند بیشتر هم بشود، اما، چون ظرفیت زمانی من محدود است، فعلاً نتوانسته‌ام افراد بیشتری را جذب کنم. خوشبختانه در همین مدت کوتاه، خانم‌هایی که کاملاً بی‌سواد بودند، توانایی خواندن و نوشتن پیدا کرده‌اند؛ بنابراین، از نیرو‌های داوطلب استقبال می‌کنیم.

خانهٔ قصه، خانهٔ امید محلهٔ اودلاجان است

-به نظر شما، در مجموع، حضور خانهٔ قصه در محلهٔ اودلاجان، از نظر فرهنگی چه تغییری در حال‌وهوای محلهٔ اودلاجان ایجاد کرده است؟

 برای این‌که یک مکان فرهنگی بتواند جایگاه خود را در یک محله تثبیت کند و اثرگذار باشد، یکی از مهم‌ترین مسائل این است که اعتماد اهالی را جلب کند؛ یعنی باید بتوانیم محله را به این باور برسانیم که خانهٔ قصه دوست آن‌هاست و برای تحقق این اتفاق، تعامل خود محله با ما نیز اهمیت دارد. من همیشه می‌گویم کار خیر با کار داوطلبانه دو امر متمایز هستند. کار خیر، کاری یک‌طرفه است؛ یعنی فعالیتی را برای عده‌ای خاص انجام می‌دهیم، اما کار داوطلبانه را یک نوع مشارکت اجتماعی می‌بینم. ما وقت، تجربه و توانمان را در اختیار یک مجموعه و جامعه قرار می‌دهیم و در مقابل، خودمان هم با ارتباط با آدم‌ها و درک تجربیاتشان رشد می‌کنیم. به همین دلیل، برای من کار داوطلبانه یک رابطهٔ یک‌طرفه نیست، بلکه یک نوع تعامل است.

موضوع جالب برای من، احساس مادرانی است که به اینجا می‌آیند و بچه‌هایشان در کلاس‌ها شرکت می‌کنند. آن‌ها به‌تدریج احساس تعلقی نسبت به خانهٔ قصه پیدا کرده‌اند و این احساس، روزبه‌روز بیشتر می‌شود. حتی گاهی خود اهالی آمده‌اند و با شوق و اشتیاق برای انجام کاری کمک کرده‌اند. خوش‌بختانه، در خانهٔ قصه بسیاری از کار‌های کوچک به‌صورت داوطلبانه انجام می‌شود.

 ما هنوز بسیار نوپا هستیم و به‌تازگی نخستین سالگرد خانهٔ قصه را جشن گرفته‌ایم؛ بااین‌حال، خانهٔ قصه در همین یک سال شناخته شده است. حتی یک‌بار، خانم‌هایی که گردشگر بودند و دنبال خانهٔ قصه می‌گشتند، از فردی در خیابان دربارهٔ آن پرسیده بودند و رهگذری خانهٔ قصه را می‌شناخت و نشانی‌اش را به آن‌ها داده بود. این موضوع نشان می‌دهد که مردم محله با خانهٔ قصه آشنایند.

-آیا در این یک سال با واکنش خاصی از سوی اهالی محله مواجه شده‌اید که برایتان جالب یا حتی غافلگیرکننده باشد؟

 موضوع جالب برای من، احساس مادرانی است که به اینجا می‌آیند و بچه‌هایشان در کلاس‌ها شرکت می‌کنند. آن‌ها به‌تدریج احساس تعلقی نسبت به خانهٔ قصه پیدا کرده‌اند و این احساس، روزبه‌روز بیشتر می‌شود. حتی گاهی خود اهالی آمده‌اند و با شوق و اشتیاق برای انجام کاری کمک کرده‌اند. همان‌طور که گفتم، خوش‌بختانه، اینجا بسیاری از کار‌های کوچک به‌صورت داوطلبانه انجام می‌شود.

-گویا در جشن یک‌سالگی خانهٔ قصه، بچه‌ها هرکدام با مهارتی که داشتند، آقای هوشنگ مرادی کرمانی و مهمانان حاضر را غافلگیر کردند. البته مدیریت این اجرا‌ها حاصل زحمات شما و هماهنگی‌هایی است که با بچه‌ها داشتید. اندکی دربارهٔ فعالیت‌های هنری و ادبی این بچه‌ها برایمان بگویید.

 زنده باشید. بچه‌ها واقعاً سرشار از استعداد، شوق و ذوق هستند. فکر می‌کنم امکانی که خانهٔ قصه در اختیار آن‌ها گذاشته است، باعث شده استعدادهایشان شکوفا شود. ما در خانهٔ قصه سخت‌گیری نداریم، اما بچه‌ها را به نظم دعوت می‌کنیم. برای مثال، اکنون در خانهٔ قصه همیار نظم، همیار روزنامهٔ دیواری و همیار کتابخانه داریم و همهٔ این امور را خود بچه‌ها اداره می‌کنند.

-به نظر شما، امروز بزرگ‌ترین چالشی که برای ادامهٔ فعالیت خانهٔ قصه می‌بینید، چیست و چگونه می‌توان این مسیر را به همین پویایی ادامه داد؟

 چالش اصلی ما تداوم برنامه‌های باکیفیت و حفظ آن به‌عنوان یک مکان امن و قابلِ‌اعتماد برای اهالی محله است. دوست دارم خانهٔ قصه در ذهن مخاطبان به جایی تبدیل شود که وقتی می‌خواهند حال خوبی پیدا کنند، چیزی یاد بگیرند، ارتباطی انسانی داشته باشند یا زمانی را در یک محیط امن و محترمانه بگذرانند، با علاقه به یادش بیفتند و به آنجا بیایند. برای رسیدن به این هدف، فکر می‌کنم یکی از مهم‌ترین کارها کمک‌گرفتن از خود اهالی محله است. یعنی فقط برای آن‌ها برنامه‌ریزی نکنیم، بلکه از آن‌ها درباره نیازها، علاقه‌ها و ایده‌هایشان بپرسیم و بخشی از برنامه‌ها را با مشارکت خودشان پیش ببریم. وقتی مردم در ساختن یک مجموعه سهم داشته باشند، احساس تعلقشان هم بیشتر می‌شود.

-در خانهٔ قصه کلاس‌ یا کارگاهی غیر از آنچه پیش‌تر به آن اشاره کرده‌اید، برای بزرگ‌سالان برگزار می‌شود؟

 بله. برای مثال، جلسات روان‌شناسی برای مادران داریم تا مسائل و مشکلات خود را با مشاور متخصص مطرح کنند. همچنین تلاش می‌کنیم همهٔ طیف‌های اهالی محل را در نظر بگیریم. 

- آیا برای یک یا چند سال آیندهٔ این خانه برنامه‌ یا آرزویی در ذهنتان دارید؟ 

 امیدواریم بتوانیم شرایط فعلی را به بهترین شکل حفظ کنیم. در حال حاضر، تعداد زیاد بچه‌ها و تعاملشان با هم برای ما یک چالش است. ما از ابتدا نمی‌خواستیم این‌جا محدودیت جنسیت داشته باشیم و مایل بودیم بچه‌ها با هر جنسیتی بیایند، از هم یاد بگیرند و به یکدیگر کمک کنند؛ بااین‌حال، مدیریت این تعداد کودک یکی از چالش‌های فعلی ماست. دربارهٔ آینده، یک‌بار از زبان آقای مهندس مرباغی شنیدم که گفتند دوست دارند خانهٔ قصه روزی جایی شبیه کانون پرورش فکری شود.

از قصه‌گویی با کودکان تا سوادآموزی به زنان افغان

-دفتر یادداشتی در خانهٔ قصه هست که بچه‌ها در آن یادگاری می‌نویسند و حسشان را به خانهٔ قصه را توصیف می‌کنند. اگر بخواهید خودتان این خانه را در یک جمله وصف کنید، چه خواهید گفت؟ 

 می‌خواهم اصلی‌ترین پیام نوشته‌های بچه‌ها در این دفترچه را بیان کنم. بیشتر بچه‌ها در نوشته‌هایشان عنوان کرده‌اند: «خانهٔ قصه جایی است که در آن به ما اهمیت داده می‌شود.» این احساسشان انرژی و انگیزهٔ بسیاری به من می‌دهد و قلب مرا می‌لرزاند. این بچه‌ها بسیار دانا هستند و متوجه شده‌اند که خانهٔ قصه جایی است که در آن دیده می‌شوند.

-در پایان، اگر سخن ناگفته‌ای دارید، با مخاطبان خیر ایران در میان بگذارید. 

 همواره قدردان و سپاس‌گزار مهندس بهروز مرباغی هستم که با وجود همهٔ سختی‌ها، این خانه را به زیبایی مرمت و بازگشایی کردند و به ما اجازه دادند خواسته‌ها و آرزو‌هایی را که داشتیم، به‌نوعی در اینجا عملی کنیم. ایشان علائقی را که در وجود ما به‌نوعی زنده بود، زنده‌تر کردند تا مسیرمان هموارتر شود. همچنین می‌خواهم از خانم پریناز کوهستانی تشکر کنم که در این مدت یار و یاور من بودند؛ از تجارب ایشان بسیار آموختم تا بتوانم در خانه قصه اثرگذار باشم. از تمام مربیانی که به اینجا می‌آیند و در کنار من هستند، نیز سپاس‌گزارم. در نهایت معتقدم که ادارهٔ خانه قصه یک کار فردی نیست و همه با هم توانسته‌ایم باعث رشد و ارتقای این خانه شویم. 

گفت‌وگو از نیلوفر بختیاری

 


ارسال دیدگاه
captcha