«ابراهیم سلیمانی» چگونه با ۷۵ درصد معلولیت، کارآفرین شده است؟
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، داستانهای کارآفرینی و موفقیت همواره شنیدنی هستند، اما زمانی که این مسیر از میان محدودیتهای شدید جسمی، محرومیتهای منطقهای و مواجهه با دیوارهای سخت ناامیدی بگذرد، ابعادی فراتر از یک کسبوکار ساده پیدا میکند و به الگویی الهامبخش برای زیست انسانی تبدیل میشود. روایتی از تبدیل شکستها به فرصت و استخراج طلا از دل سختترین اتفاقات زندگی.
ابراهیم سلیمانی، متولد شهر خشت از توابع شهرستان کازرون، نمونهای درخشان از اراده، پشتکار بیحد و حصر و ایمان به توانمندیهای درونی است. او که روزگاری به دلیل عوارض نادر واکسن و مشکلات استخوانی حتی قادر به راه رفتن و تکلم آسان نبود و از نگاه بسیاری آیندهای روشن در انتظارش قرار نداشت، با تکیه بر خودباوری و پذیرش ناملایمات، مسیر زندگیاش را از همان دوران کودکی دگرگون کرد. او از دستفروشی، تعمیر وسایل کهنه و کارگری، به استقلال مالی در دوران نوجوانی رسید و در ادامه با راهاندازی کسبوکارهای متنوع، تدریس در دهها دانشگاه و نگارش آثار ارزشمند، مفهوم موفقیت را معنایی تازه بخشید.
خیر ایران، فرصت را مغتنم دانست؛ ابراهیم سلیمانی را به تهران دعوت کرد و در گفتوگویی صمیمی، به فراز و فرودهای مسیر حرفهای و شخصی او، تجربههای ارزشمندش در حوزه کارآفرینی، نگاهش به خیرخواهی و توانمندسازی نیازمندان و راز آرامش در زیست فردی و خانوادگی پرداخت. آنچه در ادامه میآید، حاصل این گفتوگوی آموزنده است:
- شما به عنوان فردی دارای معلولیت، با وجود محدودیتهای خاصی که داشتید، توانستهاید وارد مسیر تلاش و کارآفرینی شوید و امروز دستاوردهایی کسب کنید. کمی از خودتان و محیطی که در آن بزرگ شدید و رشد کردید، بگویید.
بنده ابراهیم سلیمانی هستم؛ اهل «خشت» از توابع شهرستان کازرون در استان فارس. در حال حاضر بنده نویسنده، شاعر، کارآفرین برتر کشوری، سازنده ماشینهای دستساز، دستگاه جوجهکشی، تولیدکننده جوجه بومی، تولیدکننده دستگاه مهرسازی، و سخنران و برگزارکننده سمینارهای علمی در سراسر کشور خوب و عزیزمان ایران هستم. در یک خانواده ۱۰ نفره به دنیا آمدم. خشت آن زمان امکانات چندانی نداشت، بهجز مدرسه. من تا سن ۶ سالگی راه نمیرفتم و لکنت زبان فوقالعاده شدیدی داشتم، طوری که ادا کردن برخی از حروف برایم غیرممکن بود.
از لحاظ سطح هوشی هم در سطح پایینی بودم، بهطوری که در حدود ۱۲ سال مدرسه هیچوقت نمره ممتازی نگرفتم؛ حتی در سال اول دبیرستان، در ۱۱ درس تجدید آوردم! چیزی که باعث تمایز «منِ امروز» با گذشته شده، پشتکار بیحد و حصر من است؛ یعنی اصلاً هیچ دلیلی برای جا زدن نمیبینم. هدفی را که تعیین کنم، دیگر جا نمیزنم؛ هر روشی را به کار میگیرم و هر مسیری را پیش میروم تا بتوانم به آنچه دوست دارم دست پیدا کنم. بنده متولد ۲۵ اسفند ۱۳۵۵ هستم. متاهلم، سه فرزند و یک نوه دارم؛ چون از نظر من، انسان موفق هم از لحاظ خانوادگی و شخصی و هم از لحاظ کار و فعالیت باید پیشرفت کند.
چیزی که باعث تمایز «منِ امروز» با گذشته شده، پشتکار بیحد و حصر من است؛ یعنی اصلاً هیچ دلیلی برای جا زدن نمیبینم. هدفی را که تعیین کنم، دیگر جا نمیزنم؛ هر روشی را به کار میگیرم و هر مسیری را پیش میروم تا بتوانم به آنچه دوست دارم دست پیدا کنم.
- میتوانید درباره بیماریتان هم کمی توضیح دهید.
من مبتلا به فلج اطفال و چند بیماری دیگر و مشکل دیگر استخوانی هستم. چند بار هم همراه دچار سانحه و تصادف شدم که درتغییر شکل استخوانهایم مزید بر علت شدند. از هر ۱۰ میلیون نفری که واکسن فلج اطفال دریافت میکند، یک نفر با همان واکسن دچار معلولیت میشود. البته ۱۰ سال هم نیست که متوجه این موضوع شدهام و قبلاً نمیدانستم. تا سه سالگی هیچ مشکلی نداشتم. لکنت زبان و مشکلات دیگر بعد از آن پیش آمد.
- روشهای درمانی نتوانستند کمکی کنند؟
نه اصلاً. یادم نمیآید تأثیر خاصی گذاشته باشد. ما مسیر درمان را طی میکردیم؛ پدرم خیلی تلاش کرد اما هیچ نتیجهای حاصل نشد و رهایش کرد. پدرم غیر از من ۹ فرزند دیگر هم داشت. ما در یک خانواده بسیار بزرگ زندگی میکردیم؛ عموهایم، خالههایم و عموی پدرم که پزشک روستا بود، در حیاط ما زندگی میکردند. وسع مالی پدرم در این حد بود که همیشه میگفت: «همین که میتوانم شکم شما را سیر کنم، خودش یک معجزه است»!
- برخورد خانواده، دوستان و همکلاسیهایتان در دوران مدرسه چگونه بود؟ آیا برخوردهایی، چه مثبت و چه منفی که باعث ایجاد فکر خاصی در شما شود، به طوری که مسیر زندگی شما را شکل دهد، وجود داشت؟
هر فردی که با من روبهرو میشد، میدانست که مخاطبش یک آدم خاص است و رفتار خاصی پیش میگرفت؛ مثل یک آدم عادی برخورد نمیکردند. برای یک فرد دارای معلولیت، یکی از گزندهترین اتفاقات این است که به او ترحم شود. ترحم بیش از حد، حتی از حس تمسخر هم آزاردهندهتر است. ولی هیچکس نمیتواند همیشه با تو باشد و به تو کمک برساند. در نهایت فقط خودت هستی؛ تنهایِ تنها در بیابانی که شاید حتی یک درختچه هم نتواند در آن رشد کند. زندگی هر انسانی به همین شکل است. افراد ممکن است تا سن مشخصی، یا در یک سال و یک ماه خاص در زندگی شما تأثیر مثبت یا منفی بگذارند، اما بعد از آن دیگر خودت هستی. من به اتفاقات از زاویهای نگاه میکنم که شاید ۹۰ درصد مردم درکی از آن زاویه نداشته باشند. همیشه دنبال این هستم که وضعیت را بهتر کنم.
در یکی از سخنرانیهایم به مزاح گفتم: «من از کسانی که در زندگیم سنگاندازی کردند، اذیتم کردند، هلم دادند و خواستند من را زمین بزنند تشکر میکنم؛ چون همانها بودند که مرا مصممتر کردند». واکنش آدمها نسبت به اتفاقات بسیار متفاوت است؛ همان ضربالمثلی که میگوید اگر در یک کاسه آب جوش، سیبزمینی و تخممرغ بیندازید، واکنش یکی سفت شدن است و دیگری له شدن و فروپاشیدن! من سعی میکنم همه اتفاقات را به نحوی مدیریت کنم که به نفع من تمام شود.
اسم کتاب من چیست؟ «اتفاقات بد، معدن طلاست». امروز این کتاب بهعنوان یکی از کتابهای نمونه سال ایران شناخته شده است و در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران از آن رونمایی شد و بابت آن به من جایزه دادند و تقدیر کردند. این نوع دیدگاه باعث شد که من زمین بخورم، اما شکست نخورم؛ ضربه بخورم، اما کم نیاورم.
من پوستم کنده شد تا توانستم اولینها را تجربه کنم. سالها دست به کارهای مختلف میزدم که مشکلات جسمی، عدم اعتماد مردم به یک فرد دارای معلولیت، و جامعهای که نمیخواست تو را بپذیرد، مانع آن میشدند. اینها دست به دست هم میدادند تا ۱۰ برابر یک انسان سالم تلاش کنم، تاوان بدهم و بتوانم اولین روزنهها را باز کنم.
- اولین باری که وارد فضای کار شدید چه شغلی داشتید و آن کار چه درسهایی برای شما داشت؟
من یک آدم زیادهخواه هستم؛ زیادهخواه از این منظر که به چیزهای کوچک قانع نیستم. همیشه یک بیت شعر را مثال میزنم که میگوید: «چو به دریا میتوانی راه یافت / سوی یک قطره نباید شتافت». به نظر من، آدم برود دریا را به دست بیاورد، حتی اگر هم به دست نیاورد، باز بهتر است. من کلاس چهارم دبستان بودم که به فکر افتادم: «آقا! من که نقاشیم خوب نیست، صدایم که بد است، جسم و بدنم هم که مشکل دارد؛ پس باید دست از کارهایی بردارم که در دنیا برای همه خیلی راحت است ولی برای من اصلاً وجود ندارد. تو باید یک فن یاد بگیری»!
مادرم با این قضیه موافق بود. دو تا از داییهای من فنی بودند؛ چه کسی بهتر از آنها که هوای کودکی را که میخواهد تازه از خانه بیرون بیاید، داشته باشد؟ من در ۹ سالگی و زمانی که یک کودک بودم وارد حرفه شدم. اگر یک کودک سالم باشد، باز وضعش فرق میکند و راحتتر بیرون میآید، چون قبلاً هم آمده است، اما کودکی که مشکلات جسمی داشته، نه؛ من هرگز بیرون نیامده بودم.
کار من چند تا حُسن داشت؛ اول از همه اینکه در کار مداومت داشتم، یعنی امروز خسته نمیشدم و فردا انگیزه را نمیباختم؛ قدمهای کوتاه، اما پیوسته. داییام با روی باز من را پذیرفت و از صبح تا شب تعمیرات پنکه را به من آموزش میداد. من هم خیلی دوست داشتم. کلاً با کارهای فنی انس میگیرم.
روز اول که رفتم پیش داییام، گفتم: «چقدر به من میدهی تا بیایم پیشت کار کنم؟» دایی نگاهی کرد، خندید و گفت: «چقدر میخواهی به تو بدهم»؟ گفتم: «من آدم طمعکاری نیستم، همان ضایعات تعمیراتت را به من بده؛ مثلاً قطعات کهنه پنکه. همین برای من کافی است. در ضمن کار، آموزش هم میبینم». دایی قبول کرد.
این را هم خدمتتان عرض کنم که من کلاس چهارم دبستان آخرین پول توجیبی را از پدرم گرفتم! آخرین پولی که برای خرج مدرسه، پول توجیبی و تفریحات از پدرم گرفتم، کلاس چهارم دبستان بود. یعنی در سن ۹ سالگی، وقتی تابستان تمام شد، به واسطه فروش همان ضایعات پنکه، رفتم و سه تا مرغ، سه تا اردک و یک بوقلمون خریدم. یادم هست ۲۰۰ یا ۲۱۰ تکتومانی شد. اینها تخم میگذاشتند. تخممرغها را میفروختم، اما، چون تخماردک را کسی نمیخورد، آنها را میگذاشتم زیر پای مرغها و جوجهشان را میفروختم. اینگونه یک کسبوکار برای خودم راه انداختم و همینطور جلو رفتم.
تا تابستان بعدی، دایی آمد و گفت: «بیا کلید مغازه را بگیر و در را باز کن». گفتم: «نه، دیگر پیش تو نمیآیم»! گفت: «چرا؟ مگر پارسال بد بود؟» گفتم: «نه، بد نبود؛ اما من دیگر پنکه و همه چیزش را بلدم. میخواهم بروم پیش آن یکی داییام.» به دو دلیل: اول اینکه ضایعات سیمپیچی، مس است و مثل پلاستیک نیست؛ قیمت مس ۱۰ برابر پلاستیک است! دوم اینکه میخواهم بروم پیش او، چون هنوز سیمپیچی را بلد نیستم.
آن دایی هم عنایت و محبت خیلی خوبی نسبت به من داشت. من میرفتم مغازه را میشستم، جارو و آبپاشی میکردم، کار را از مشتری تحویل میگرفتم و کار آمادهشده را تحویل مشتری میدادم. یک حسن بزرگی که داشتم این بود که دستم پاک بود و هیچ زمانی دستم به دخل کسی دراز نشد. این شد که فنیکارهای منطقه روی من حساب خیلی ویژهای باز میکردند و خیلیهایشان وقتی میدیدند من پیش فلانی کار میکنم و تعریفم را میشنوند، طالب بودند که بروم پیش آنها کار کنم.
این روند طی شد و وضع مالیم خیلی خوب شد. منی که سال قبل ۲۰۰ تکتومان درآمد داشتم، سال بعد توانستم بیش از ۱۵۰۰ تومان درآمد داشته باشم! یک دوچرخه دستدوم خریدم، کلی وسایل مدرسه خریدم، دوباره کلی اردک و غاز و بوقلمون خریدم و به سرمایهام اضافه کردم. همینجوری پیش رفتم و سه چهار تابستان دیگر که گذشت، دیگر برای ۶ تا خواهرم حقوق تعیین کرده بودم! شما تصور کنید! وقتی سوم راهنمایی بودم ۲۰ کیلو وزن داشتم؛ اینکه یک برادر ۲۰ کیلویی داشته باشید که هفتگی به شما پول بدهد، چقدر لذتبخش است! اینکه بتوانید از پس مشکلات و کارهای خودتان برآیید و دیگران را هم حمایت کنید.
همین وضعیت پیش رفت تا تابستانهای بعدی و اتفاقات بعدی. کلاس چهارم دبیرستان، بعد از چند امتحان دیدم اصلاً به دردم نمیخورد، رهایش کردم. من در ۴۸ دانشگاه تدریس و سخنرانی کردهام و همه مرا «دکتر» خطاب میکنند، اما هنوز مدرکم همان مدرک قبلی است!
من یک مشکل بزرگ هم داشتم؛ دست راست من کامل تحت اختیاراتم نبود، انگشتانم جمع میشد و باز نمیشد. دایی دومم چند سال این دست مرا ماساژ داد، خودم هم این کار را میکردم. اگر هم کوتاهی میکردم و ماساژ نمیدادم، با پسگردنی از من پذیرایی میکرد! یعنی ملزم بودم و حق انتخابی نداشتم؛ و واقعاً با ماساژ درست شد.
الان دست راستم کاملا بهبود یافته. یکی از پزشکان جملهای به من گفت که برایم جالب بود؛ البته جمله قشنگ نبود، اما از زاویهای که من میدیدم زیبا بود. گفت: «تو بزرگترین توهین به علم پزشکی هستی!» گفتم: «چرا؟» گفت: «چون با این مشکل، این عضله اصلاً نباید حرکت کند!» چند بار در چند برهه زمانی مرا با هزینه خودش به آزمایشگاهها برد، زیر دستگاههای مختلف گذاشت و آزمایش کرد. حتی قرار بود من را به یکی از دانشگاههای آلمان ببرد تا روی دستم آزمایش کنند که دلیلش چیست که به این راحتی حرکت میکند و هیچ محدودیتی در زاویه ندارد!
درخت موفقیت، شاخههای سبزش یکدهم شاخههای شکستهاش است.
- شما پیش از ۱۸ سالگی به درآمدزایی رسیده بودید و کاملاً مستقل و توانمند شده بودید. نکته آموزنده این اتفاق این است که خانواده شما را حمایت کردند. این باید درسی برای بقیه خانوادهها باشد که اگر فردی دارای معلولیت یا محدودیت در خانواده دارند، از او حمایت کنند، چون این حمایت نتیجهبخش است. مسیری که شما طی کردید میتواند الگوی خوبی برای خانوادهها باشد تا به فرزندان و بستگانشان کمک کنند. اما از ۱۸ سالگی تا امروز چطور؟ چه کارهایی انجام دادید و چه موفقیتهایی کسب کردید؟
از نظر من «درخت موفقیت، شاخههای سبزش یکدهم شاخههای شکستهاش است.» یعنی اگر کسی یا کسبوکاری امروز دارد حرف اول را میزند، خیلی پوستش کنده شده، جا نزده، ادامه داده، شکست خورده و جای دیگری سبز شده است.
من پوستم کنده شد تا توانستم اولینها را تجربه کنم. سالها دست به کارهای مختلف میزدم که مشکلات جسمی، عدم اعتماد مردم به یک فرد دارای معلولیت، و جامعهای که نمیخواست تو را بپذیرد، مانع آن میشدند. اینها دست به دست هم میدادند تا ۱۰ برابر یک انسان سالم تلاش کنم، تاوان بدهم و بتوانم اولین روزنهها را باز کنم.
به پدرم گفتم: «بابا! من میخواهم مدرسه را کنار بگذارم و یک حرفه راه بیندازم.» گفت: «بابا جان!» گفتم: «چیست؟» گفت: «من قول شرف به تو میدهم تا آخر عمرت شکمت را سیر کنم»! ولی آن چیزی که من میخواستم، خوراک و لباس نبود؛ من دنبال چیزی فراتر از این اتفاقات بودم. آنجا فهمیدم در این مسیر تنها هستم.
یک بزغاله داشتم که شده بود بز و آن روزها دو تا هم بزغاله داشت. با آنها آمدم توی خیابان تا بچرند. من از چهارم دبستان تا آن روز درآمد داشتم، اما همه را هزینه این و آن کرده بودم و اصلاً به فکر پسانداز نبودم، چون آینده را تضمینشده میدیدم. میگفتم اگر بگویم مدرسه نمیروم، قطعاً پولی دستم میدهند تا مغازهای یا کاری راه بیندازم. چه خوب که این اتفاق نیفتاد! اگر این اتفاق افتاده بود، من امروز نهایتاً یک مغازهدار خرد بودم؛ چون چیزی که مفت به دست میآید قدرش دانسته نمیشود.
آن روز من مانده بودم و یک بز و دو بزغاله. وارد خیابان که شدم، فردی من را دید و پرسید: «این فروشی است؟» گفتم: «آره!» گفت: «۱۸ هزار تومان میخرم.» چانه نزدم و گفتم باشد. یک شلوار کردیِ جیببزرگ پایم بود؛ ۱۸ هزار تومان پول را درآورد و داد. من اصلاً نمیتوانستم آن همه پول را حمل کنم! آن شد سرمایه زندگی من.
رفتم خانه و گفتم بز را فروختم. گفتند: «پدرت بیاید کلهات را میکَنَد! برو پول را پس بده و بز را بیاور.» رفتم تو کوچه. فاصلهمان با آن خریدار زیاد بود. در مسیر، فردی را دیدم که با موتور میرفت. گفت: «کجا میروی؟ بیا سوار شو برساندمت.» رسیدیم خانه بنده خدا؛ دیدم گوشه حیاطشان یک دستگاه پشمکسازی گذاشتهاند! من اصلاً تا آن زمان پشمک ندیده بودم و داستانش را نمیدانستم. گفتم: «این چیست؟» گفت: «پشمک است، بیا برایت درست کنم بخوری.» پسر خیلی خوبی بود. پشمک را خوردم، تجربه بسیار شیرین و درجهیکی بود! گفتم: «قیمتش چند است؟» گفت: «۳۰ هزار تومان.» گفتم: «میفروشی؟» گفت: «آره.» گفتم: «پولش را به من مهلت میدهی؟»
شما تصور کنید؛ کل سرمایهتان ۱۸ هزار تومان است و میخواهید دو برابر آن هم بدهکار شوید! نیشکر میخواست، برق، کابل و مکان میخواست. آوردَمَش خانه. همه شاکی شدند که آن از فروش بز، این هم از این کار ابلهانهتر! پول بز هم رفته بود، چون شرط کرده بود که وقتی از حیاط بیرون رفت دیگر مال خودت است.
رفتم با مغازهدار سر کوچهمان صحبت کردم. گفتم: «من مغازهتان را میشورم، جارو میزنم، قلیان چاق میکنم، در مغازه را باز و بست میکنم؛ فقط اجازه دهید این دوشاخه را بزنم به برق مغازه شما.» گفت: «برق زیادی مصرف میکند!» گفتم: «کل پول برقتان با من.» پیرمرد قبول کرد.
نشستیم، اما هیچکس نمیآمد پشمک بخرد! مردم نمیدانستند پشمک چیست؛ شور است، شیرین است، تلخ است؟ همان روز در محل عروسی بود و شلوغ؛ گروه ارکستر میزد و مردم میآمدند و میرفتند. یک دختربچه سه چهار ساله آمد بیرون. یک پشمک زدم و گفتم: «این را بگیر برو تو عروسی بخور.» گفت: «پول ندارم.» گفتم: «شیرینی است، برو بخور؛ هر کس هم گفت از کجا آوردی، بگو از اینجا»!
رفتن دختربچه همان و بیرون آمدن نصف اهل عروسی و هجوم آوردن دور من همان! من ۴ تا چوب بیشتر نداشتم. نفر اول گفت: «پشمک چند؟» خواستم بگویم ۵ تومان، گفتم سگلرزش به کنار، ۱۰ تومان! سه روزه بدهی دستگاه پشمک را تسویه کردم.
اما من یک عیب بزرگ دارم؛ یکجا بند نمیشوم! این پشمک تا ۱۰ روز به من حال میداد، بعدش باید یک چیز جدید اضافه میشد. باران زیادی آمده بود و رودخانه کوچک کنار شهر ما طغیان کرده بود. یک جعبه چوبی شکسته آورده بود کنار ساحل انداخته بود؛ چیزی شبیه ویترین بدون شیشه و چرخ، با ارتفاع ۸۰ سانتیمتر. با بچهها آن را آوردیم سر کوچه. با پفک و بیسکویت و خوراکی پُرش کردم. دو تا سنگ هم زیرش گذاشتم تا تراز شود.
سه ماه بعد مجبور شدم مغازه اجاره کنم! آنقدر کاسبی رونق گرفته بود که ۷ ماه بعد از آن سینما راه انداختم! کل موجودی حسابم را دادم و یک دستگاه آپارات ۸ میلیمتری خریدم و ۵۰ هزار تومان هم بدهکار شدم! توجه کنید سال ۱۳۷۳ طلا گرمی ۳۰۰ تکتومان بود و من ۵۰ هزار تومان بدهکار شده بودم!
سینما را در همان مغازه راه انداختم. دو تا باند خراب آوردم تعمیر کردم. پردهای از خانهمان آوردم آویزان کردم و همه چیز را ردیف کردم. فقط پول نداشتم بروم شیراز فیلم اجاره کنم؛ هزار تومان لازم داشتم. ۷ روز تجهیزات منتظر هزار تومان بود تا یک نفر اعتماد کرد و پول را داد.
رفتم شیراز، چهارراه خیرات. پول تاکسی نداشتم، از ساعت ۷ تا ۱۰ صبح پیاده رفتم تا فیلم اجاره کردم. نه شام خورده بودم نه صبحانه. ۲۵ تومان ته جیبم مانده بود. ساندویچ ۲۵ تومان بود، بیسکویت ۱۰ تومان. دیدم پیرمردی تخممرغ میفروشد؛ یک ساندویچ تخممرغ ۵ تومانی خریدم. به قدری گرسنه بودم که با کاغذ دورش خوردمش! پیرمرد گفت: «کاغذش را بنداز سطل آشغال». گفتم: «کدام کاغذ؟» تازه فهمیدم کاغذ را هم خوردهام!
شب اولی که سینما را راه انداختم، ۵۰۰۰ تومان درآمد داشت؛ ۳ سانس ۵۰ نفره! تا سه ماه وضع همین بود. صندلی و موکت خریده بودم و مغازه شده بود سینمای بچههای روستا. بعد از سه ماه، یک روز دیدم یک پیکان آمد با سه نفر کتوشلواری؛ آمدند و درِ سینما را برچسب پلمب زدند! از اداره ارشاد آمده بودند. به جرم کار بدون مجوز! من اصلاً نمیدانستم مجوز چیست! تمام اموالم مصادره شد. ۱۰۰ هزار تومان هم بدهی بالا آورده بودم! یک هفته روی پشتبام همسایه میخوابیدم؛ هم از خانواده فراری بودم و هم از طلبکاران.
دو ماه گذشت. دوستی یک موتور قراضه داشت. گفتم: «من موتور قراضهات را میخرم، چقدر میخواهی؟» گفت: «۶۰ هزار تومان.» گفتم: «سه ماه دیگر پولت را میدهم.» رفتم کازرون قطعه بخرم. به مغازهداری گفتم: «حاجی! ۱۲ هزار تومان قطعه به من نسیه بده برای ۱۰ روز دیگر». نگاهی کرد و داد! موتور را چنان بازسازی کردم که صاحبش آن را نشناخت! موتور را فروختم ۱۵۰ هزار تومان! شروع کردم در روستاهای نورآباد، کازرون و قائمیه چرخیدن و موتورهای اسقاطی را میخریدم، میآوردم حیاط، یکی را درست میکردم و میفروختم و خرج بقیه میکردم. کل بدهیهایم صاف شد و صاحب ۵ تا موتور شدم.
میخواستم مغازه بزنم که باز اتفاق بدی افتاد؛ با موتور تصادف شدیدی کردم. کل موتورها را فروختم تا خرج درمانم کنم. ۱۶۰ روز روی سینه خوابیدم! وقتی بلند شدم، یک ریال هم نداشتم. فهمیدم این شغل خطرناک است و به درد من نمیخورد.
چند ماه بیکار بودم. برگشتم به شغل اولم؛ دامداری و نگهداری بز و گوسفند. ۱۰ تا کبوتر داشتم فروختم ۴۵۰ تکتومان. یک بزغاله ۲۰ روزه مریض و گَری خریدم که در حال مرگ بود. وقتی آوردمش خانه، همه شاکی شدند و مرا با بزغاله از حیاط بیرون کردند!
شب، پنهانی در کاهدان قایمش کردم. از شیر گاو دوشیدم و با بدبختی به حلقش ریختم، چون توان قورت دادن هم نداشت. پدرم راننده کامیون بود و روغن سیاه ماشین در حیاط بود. بزغاله را کاملاً آغشته به روغن سیاه کردم! ۵ روز بعد توانست شیر بنوشد، ۱۸ روز بعد روی پا ایستاد و یک سال و نیم بعد صاحب دو بزغاله شدم و این شروع کسبوکار جدید من بود.
- در حال حاضر چه کسبوکارهایی دارید و چه فرصتهایی را توانستهاید برای خودتان و دیگران ایجاد کنید؟
بنده همزمان ۱۶ رشته کاری را مدیریت میکنم؛ چه بهصورت مستقیم و چه غیرمستقیم. واردکننده کامپیوتر و قطعات آن هستم، تعمیرکار تخصصی لپتاپ، کامپیوتر، دستگاه چاپگر و کپی هستم، تولیدی دستگاه جوجهکشی دارم، ماشینهای دستساز آفرود (باگی) میسازم، هفتهای ۱۴ هزار جوجه محلی و ۳ هزار اردک تولید میکنم، تلویزیون شهری و انواع تابلو میسازم و قطعات خودرو وارد میکنم.
-آیا شرکتی هم ثبت کردهاید؟
بله؛ شرکت «شهدا رایانه» یکی از آنهاست که مربوط به بخش کامپیوتر است. «جوجهکشی سلیمانی» را هم میتوانید در اینترنت جستوجو کنید.
- آیا همچنان در همان شهر خشت ساکن هستید و در آنجا فعالیت میکنید؟
بله، خودم در خشت ساکن هستم ولی در سطح استان فعالیت میکنم. در خشت هم چندین مغازه و دفتر دارم.
- سبک زندگی روزانهتان چوگنه است؟ از صبح که بیدار میشوید تا پایان شب چه فعالیتهایی دارید؟
ساعت ۳:۳۰ تا ۴ صبح بیدار میشوم. اصلاً خوابم نمیآید، حتی روزهای جمعه و تعطیل. بیدار که میشوم شروع به نوشتن میکنم؛ بین ۴۰ دقیقه تا یک ساعت مینویسم. بعد از آن هم یک ساعت کتاب میخوانم. بعد صبحانه میخورم. من دوبار در روز صبحانه میخورم؛ یک بار ساعت ۳ یا ۴ صبح و بار دیگر ساعت ۸. بعد سراغ کار جوجه و جوجهکشی میروم. سپس سراغ کامپیوتر و واردات قطعات میروم و ترخیص کالاها از بنادر را مدیریت میکنم. شبها هم دوباره سراغ کار جوجهکشی و بعد شام و خواب. ساعت ۱۰ شب میخوابم.
- در چه زمینهای مینویسید؟
هر آنچه که از دنیا درک میکنم را مینویسم. حیف است انسان این همه سال روی کره زمین زندگی کند و از تمام مزایایش استفاده کند، اما اثری از خود باقی نگذارد. عمر انسان محدود است، اما عناصری که بدن ما را ساختهاند میلیاردها سال عمر دارند. دنیا برای به وجود آمدن یک انسان میلیاردها سال برنامهریزی کرده است؛ بعد انسان بیاید دو روز زندگی کند و اثر مثبتی از خود باقی نگذارد؟ هر موجود زندهای، بهویژه انسان، اگر روی زمین بیاید و موقع رفتن، اثرش هم با خودش برود، اصلاً نیامده و نرفته است! زیستش اشتباه بوده. حداقل خودم را موظف میدانم این اصل را رعایت کنم.
روزانه حدود یک تا دو ساعت مینویسم و بعد مطالعه میکنم. یکی از دوستان میگفت ابراهیم خودش یکتنه سرانه مطالعه کتاب در ایران را بالا میبرد! من در درجه اول به کتابهای خودشناسی علاقه دارم؛ چون هر کاری بخواهم بکنم، باید ابتدا خودم را بشناسم، نقاط ضعف و قوتم را بدانم و آگاه باشم که تواناییهایم چیست.
بعد از خودشناسی، وارد کتابهای حوزه ارتباطات شدم. شما هر کسبوکاری داشته باشید، باید قدرت ارتباط داشته باشید. انسان موجودی اجتماعی است. امروزه توانایی ارتباط برقرار کردن از هوش و ثروت هم ارزشمندتر است. من در یکی از نوشتههایم آوردهام که در ریاضیات یک به اضافه یک میشود ۲، اما در همکاری و ارتباط، ۱ کنار ۱ میشود ۱۱! دو نفر کنار هم توانشان ۱۰ برابر میشود.
انسان موجودی اجتماعی است. امروزه توانایی ارتباط برقرار کردن از هوش و ثروت هم ارزشمندتر است. من در یکی از نوشتههایم آوردهام که در ریاضیات یک به اضافه یک میشود ۲، اما در همکاری و ارتباط، ۱ کنار ۱ میشود ۱۱! دو نفر کنار هم توانشان ۱۰ برابر میشود.
- آیا در فضای مجازی هم فعال هستید و برای گسترش ارتباطاتتان از آن استفاده میکنید؟
بله، ۹۰ درصد آموزشهایی که میبینم از همین فضا است. در اینستاگرام صفحه دارم، در یوتیوب هم فعال هستم؛ چون اعتقاد دارم ارزش علم به آموزش دادن آن است.
- برای ما از تجربهتان در ازدواج و تشکیل خانواده بگویید. با وجود شرایط جسمی که داشتید، این کار سخت نبود؟ چطور اقدام کردید و چه توصیهای برای سایر افراد دارای معلولیت و محدودیت دارید؟
سخت بود، ولی من هم سخت بودم! مشکل بود، اما من قویتر بودم. من اول از فامیل شروع کردم. نتیجه نداد، اهرم دوستی را وسط آوردم، کار نکرد. رفتم سراغ همسایهها و همشهریها. من ۵۵ بار خواستگاری رفتم! هر دفعه به یک شکلی بود؛ با دوست، فامیل یا تنها. گلفروش محلهمان به مزاح میگفت: «اگر ابراهیم زن بگیرد من ورشکسته میشوم، چون فقط او از من گل میخرد!»
آن زمان متوجه شدم که باید مزیت داشته باشم. وقت تلف کردن پشت درِ بسته اشتباه است، برو برای خودت در بساز! شروع کردم به کار شبانهروزی. در کمتر از سه سال خانه، ماشین و تلفن همراه خریدم. آن زمان موبایل داشتن مزیت بزرگی بود. این شد یک اهرم مؤثر.
سپس رفتم خواستگاری همسرم و در کمال ناباوری قبول کرد! همه چیز خیلی عالی و سریع تمام شد. الان ۲۴ سال است که ازدواج کردهایم. سه فرزند و یک نوه داریم و یک زندگی ایدهآل و پر از آرامش داریم. در موبایلم اسمش را «دارچین» ذخیره کردهام؛ یعنی گرم و جذاب! حدود یک ماه پیش به او گفتم: «اگر تمام این سختیها را میدانستی، آیا باز هم حاضر بودی با من ازدواج کنی؟» گفت: «حتی یک لحظه هم شک نمیکردم. من با هیچکس به اندازه تو نمیتوانستم حال خوب و آرامش داشته باشم».
- از تجربه فعالیتهای خیر بگویید. نظرتان درباره خیریهها چیست؟ نقد یا نکتهای دارید؟ چند نفر به صورت مستقیم یا غیرمستقیم از فعالیتهای شما بهرهمند میشوند؟
یک روز به همسرم گفتم: «بیا به ۲۰ خانواده کمک مالی کنیم تا درآمدشان به یک میلیون تومان برسد». بعد از شش ماه دیدیم درآمد فردی که ۶۰۰ هزار تومان بوده و ما ۴۰۰ هزار تومان کمک میکردیم، شده ۲۰۰ هزار تومان! متوجه شدیم کمک مالی مستقیم اشتباه است و ذهن آنها را تنبل میکند. سپس تصمیم گرفتیم کارآفرینی کنیم و برای ۱۷۳ نفر شغل خانگی (خیاطی، نان محلی، پرورش مرغ) ایجاد کردیم. بعد از دو سال، از آن ۱۷۳ نفر فقط سه نفر ماندند و ۱۶۰ خانواده بدهکار شده بودند! شروع کردم به مطالعه عمیق کتابهای کارآفرینی. بعد از سه سال متوجه شدم به جای دستِ مردم، باید به «فکر» آنها دست بزنیم! نیازی نیست پول بدهیم؛ وقتی «فعل خواستن» در درون فرد صرف شود، خودش راه را پیدا میکند. اما در مراکز نگهداری از کودکان بیسرپرست هم حضور پیدا میکردم و راهکارهای عملی به آنها میدادم.
به جای دستِ مردم، باید به «فکر» آنها دست بزنیم! نیازی نیست پول بدهیم؛ وقتی «فعل خواستن» در درون فرد صرف شود، خودش راه را پیدا میکند. خیریهها باید از قالب کلاسیک بیرون بیایند. ۹۰ درصد نیازمندان را میتوان توانمند کرد؛ فقط باید از روانشناسان و جامعهشناسان کمک گرفت و باورهایشان را بازسازی نمود.
کار خیریهها لازم است، چون یادآوری میکنند که افرادی نیازمند توجه هستند. اما نقد من این است که سالهای سال با روشی سنتی کار میکنند. خیریهها باید از قالب کلاسیک بیرون بیایند. ۹۰ درصد نیازمندان را میتوان توانمند کرد؛ فقط باید از روانشناسان و جامعهشناسان کمک گرفت و باورهایشان را بازسازی نمود.
خودم، لکنت زبان شدیدی داشتم. اما تمرین کردم و سخنران شدم. روش خلاصه و صریح سخن گفتن را پیش گرفتم. از آموزش و پرورش شروع کردم و به دانشگاهها رسیدم. در دانشگاهها جویندگان کار پیش من میآمدند. من به کسی شغل ندادم، بلکه باورهایشان را تغییر میدادم. وقتی باورشان تغییر میکرد، خودشان ایدههایی میآوردند که فوقالعاده بود؛ مثلاً دختری که میگفت هیچ تمکنی ندارد، الان شرکتی با ۳۸ کارمند را اداره میکند! علاوه بر افرادی که مستقیماً از مجموعههای من کسب درآمد میکنند، بیش از ۵۰۰۰ نفر در ۳۵ شغل مختلف نیز به واسطه مشاوره وارد بازار کار شدهاند.
- برای آینده چه برنامهای دارید و دوست دارید به کجا برسید؟
به شخصه، ثروت، دیگر ملاکم نیست. من در سالن اجلاس سخنرانی کردهام، رئیسجمهور و وزیر از من تعریف کردهاند و از نظر اعتباری و مالی به ثبات رسیدهام. به ۲۷ کشور خارجی سفر کردهام که اکثر آنها کشورهای عربی بودهاند. اما در مورد آینده؛ دوست دارم بستر موفقیت برای جامعه فراهم شود. بنده بیش از ۴۰ بار در شبکههای مختلف صداوسیما سخنرانی داشتهام. اگر مسئولان همکاری کنند، دوست دارم در راه آگاهی و رفاه مردم گام بردارم، برنامه تلویزیونی داشته باشم یا در دانشگاهها حضور مداوم پیدا کنم. من از امروز تا هر زمانی که خدا عمر دهد، یک ریال هم پول نمیخواهم! درآمد اجاره مغازههایم برای زندگیام کافی است. نه نیاز به تعریف دارم و نه پول؛ فقط میخواهم بستری ایجاد شود که بتوانم اثرگذاری کنم.
اگر چیزی را در دنیا ناقص دیدی، ذهن تو ناقص است. خدای ما آنقدر آگاهی و قدرت دارد که چیزی را کم نگذارد. ما فقط متفاوتیم.
- دیدگاه شما نسبت به خدا و معنویت چگونه است؟ آیا هیچوقت شده از خدا شاکی باشید؟
من اطمینان کامل به خدا دارم. هر آنچه او خلق کرده، کامل و سالم است؛ حتی اگر از نظر ما ناقص به نظر برسد! اگر چیزی را در دنیا ناقص دیدی، ذهن تو ناقص است. خدای ما آنقدر آگاهی و قدرت دارد که چیزی را کم نگذارد. ما فقط متفاوتیم.
خدا میگوید: «به خودت بیا و خودت را بشناس.» نیازی نیست بیرون از خودت دنبال خدا بگردی. به جای سفر به کشورهای خارجی، سفری به درون خودت کن. وقتی من نقاط ضعف و قوتم را بشناسم، تعریف یا تکذیب دیگران روی من اثری ندارد.
اگر توانستی خودت و رفتارت را کنترل کنی، موفقی. وقتی بتوانی ورودیهای ذهن و گوشت را کنترل کنی، هیچ حرف منفی و یا آسیبی نمیتواند تو را متزلزل کند.
من دو جمله عرض دارم: یا به اندازه آرزوهایت تلاش کن، یا به اندازه تلاشت آرزو کن! اگر نمیتوانی تلاشت را بیشتر کنی، آرزوهایت را کوچک کن.
من باور دارم که میتوان به آرزوها رسید، به شرطی که تلاش فرد به اندازه آرزویش باشد! آرزوی حقیقی آن است که شب خواب را از چشمت بگیرد و تو را قبل از سپیدهدم بیدار کند. ما به «آرزو» نمیرسیم، اما به «هدف» میرسیم؛ اگر آرزویت تبدیل به هدف شد، رسیدن به آن تضمینی است!
گفتوگو از سردبیر
-------------------------------
مشاهده فیلم کامل گفتوگو در آپارات