کد خبر:۶۱۹۶
به بهانهٔ سالروز درگذشت حسین پناهی؛

حسین پناهی؛ بازیگری که بی‌نقاب زندگی کرد

در دنیای سینما و تئاتر، بسیاری از نقش‌ها فقط روی صحنه اتفاق می‌افتند، اما حسین پناهی بیرون از صحنهٔ نمایش نیز نقش خود را در کنار مردم زندگی کرد. او بازیگرِ لحظه‌های بخشندگی و عشق‌ورزیدن به دیگری بود.
حسین پناهی

 به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، حسین پناهی، ۶ شهریور ۱۳۳۶ در روستای دژکوه، در استان کهگیلویه‌وبویراحمد به دنیا آمد. مادرش ماه‌کنیز نام داشت و پدرش علی‌پناه، اما هنوز دوساله بود که پناهگاه عاطفی پدر را از دست داد. بالأخره بعد از تحصیلات ابتدایی برای ادامه‌ٔ تحصیل به بهبهان رفت، بعد راهی قم شد و تصمیم گرفت در حوزهٔ علمیه درس بخواند. 

 او بعد از طلبگی مدتی به زادگاهش برگشت تا به مردم روستا خدمت کند؛ تااین‌که سؤال فقهی یکی از اهالی روستا مسیر زندگی‌اش را کاملاً تغییر داد. یک‌ روز زنی روستایی به حسین مراجعه کرد و مسئله‌ای شرعی پرسید. موضوع از این قرار بود که زن نمی‌دانست روغنی که بخشی از آن به فضلهٔ موش آلوده شده، نجس است یا نه. حسین پناهی می‌دانست خانوادهٔ زن فقیراند و این روغن مایحتاج چندین ماهشان است، پس برخلاف حکم شرعی، به زن اطمینان خاطر داد که خوردن روغن اشکالی ندارد.

 عذاب این دروغ و شاید سنگینی تضادی که به‌خاطر این موضوع در ذهنش شکل گرفت، باعث شد برای همیشه از درس و بحث حوزه فاصله بگیرد و از مسیر طلبگی به آموزگاری و شغل‌های مختلف دیگر روی بیاورد. این انتخابِ پرمعنا، اولین نشانه‌ٔ نگاه متفاوتی بود که به‌مرور به همه‌ٔ هنر و زندگی پناهی سرایت کرد و سبب شد خیلی‌ها از او با عنوان بهلول سینمای ایران یاد کنند. 

حسین پناهی؛ بازیگری که بخشش را زندگی کرد

تنفس در هوای تازهٔ هنر

 سال ۱۳۶۰ بود که پناهی به تهران آمد و با بعضی از گروه‌های تئاتر همراه شد. بعد از مدتی هم به استخدام صداوسیما درآمد و  به نمایشنامه‌نویسی سرگرم شد. پس از این روزها بود که پیشنهاد‌های مهمی در سینما و تلویزیون دریافت کرد و در آثاری مثل «روز واقعه»، «دزدان مادربزرگ»، «هنرپیشه»، «همسایه‌ها» و... درخشید.

 بازی او در همهٔ این آثار امضای شخصیت خود پناهی را داشت؛ به بیان دیگر، نقش‌های او حالتی جنون‌آمیز و فلسفی دارند که پیش از او در سینما و تلویزیون سابقه نداشت؛ خصوصاً در آثاری که فیلم‌نامه یا نمایش‌نامه‌اش را خود او نوشته بود. پناهی علاوه‌بر بازیگری، کارگردانی نمایشنامه‌های خودش را هم به‌عهده داشت و شعر هم می‌سرود. بعدها مجموعهٔ کامل اشعار او با نام «چشم چپ سگ» از سوی نشر دارینوش منتشر شد.

اکبر عبدی: یک روز سر سریال بودیم. هوا خیلی سرد بود. حسین بدون کاپشن از ماشین پیاده شد. گفتم: «حسین این‌جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟!» گفت: «کاپشن قشنگی بود نه؟» گفتم: «آره.» گفت: «من هم خیلی دوستش داشتم، ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت، هم بهش احتیاج داشت.» 

شاعر کوچه‌های فقر

 حسین پناهی در فقر و تنگ‌دستی روستایی بزرگ شد. شاید همین موضوع سبب شد حتی بعد از شهرت با رنج‌های مردم کوچه‌وخیابان بیگانه نباشد. شکنندگی، حساسیت ویژه و نگاه انسانی‌ او به‌وضوح در اشعارش به چشم می‌خورد:

«به یاد می‌آورم در شبی از شب‌های سرد مُراویا

در کلبهٔ وحشی خود

کنار اجاق سگ آبستنی را پناه دادم

که پشمش کفافِ پوشش همهٔ زمستان مرا می‌داد!

تا سپیده دمید مسحور چشمانش بودم

-آن‌سان که پیامبران بی‌کتاب.

مسحور ملکوت می‌شوند!-

در چشم چپش مردی سوار بر اسب مرده بود

و در چشم راستش

زنی چشم بر کلون در.

به خواب رفته بود!

آن روز‌ها من -در حسرتی مجهول-

سهم گندم خود را به بلدرچین‌های گرسنه می‌بخشیدم!‌

می‌خواندم، وقتی جغد‌ها می‌خواندند

و به یاد دارم که به جای کشتن مار‌ها

از پاهایم مراقبت می‌کردم!» 

 این سطر‌ها خواننده را با شاعری نازک‌دل آشنا می‌کند که قلبش با ضربان طبیعت هماهنگ است و تاب منفعت‌طلبی و آسیب به هیچ موجودی را ندارد؛ در حقیقت، تصاویر شعر او بیانگر احساس دِین نسبت به رنجِ انسان و هر جان‌دار دیگری است. 

حسین پناهی؛ بازیگری که بخشش را زندگی کرد

حسین پناهی از زبان اکبر عبدی

 زنده‌یاد اکبر عبدی؛ بازیگر هم‌دوره‌ٔ حسین پناهی، خاطره‌ای را از او نقل می‌کند که در رسانه‌ها انعکاس گسترده‌ای داشته و خواندنش خالی از لطف نیست:

 «یک روز سر سریال بودیم. هوا خیلی سرد بود. حسین بدون کاپشن از ماشین پیاده شد. گفتم:«حسین این‌جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟!» گفت: «کاپشن قشنگی بود نه؟» گفتم: «آره.» گفت: «من هم خیلی دوستش داشتم، ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت، هم بهش احتیاج داشت. من فقط دوستش داشتم.»

 در زندگی پناهی این نوع فداکاری‌های صادقانه کم نیست و همین روحیهٔ بی‌تکلف و کودکانه به نقش‌هایش نیز سرایت کرده است. پناهی در بازیگری اغراق نمی‌کند؛ انگار فقط نقشش را بهانه‌ای برای بیان درونیات خود می‌داند. او تا آخرین روز‌های حیاتش با کلمات نفس کشید؛ حتی چند روز پیش از مرگش، آخرین دکلمه‌ٔ اشعارش را ضبط کرد و در فکر جمع‌آوری مجموعه‌ٔ کامل شعرهایش بود. سرانجام، ۱۴ مرداد به جهان کلمات پیوست و در زادگاهش؛ دژکوه آرام گرفت.

«ما بدهکاریم

به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند

معذرت می‌خواهم چندم مرداد است، و نگفتیم.

چون که مرداد

گور عشق گل خون‌رنگ دل ما بوده است»

 


ارسال دیدگاه
captcha