کد خبر:۶۱۵۱
برای وطن؛

بوی بوشهر در اشعار «منوچهر آتشی»

جنوب ایران، با همهٔ رنج‌ها، ایستادگی‌ها و شکوهش، یکی از مهم‌ترین سرچشمه‌های شعر منوچهر آتشی است. هم‌زمان با روزهایی که نام جنوب بیش از گذشته در اخبار شنیده می‌شود، بازخوانی شعرهای این شاعر، تصویری ماندگار از اقلیم، مردم و روح مقاومت این سرزمین پیش چشم می‌گذارد.
جنوب ایران در اشعارش منوچهر آتشی

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، منوچهر آتشی؛ شاعر، روزنامه‌نگار و مترجم معاصر ایرانی بود که در کنار سرودن اشعار عاشقانه، ردپای دریا، بوشهر و جنوب ایران در اشعارش دیده می‌شد.

آتشی در سال ۱۳۱۲ خورشیدی در روستای دهرود، بخش بوشکان، در ناحیهٔ جنوب کشور، استان بوشهر، چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و دورهٔ متوسطه را در بوشهر گذراند و برای گذراندن دورهٔ دانشسرای مقدماتی به شیراز رفت. در سال ۱۳۳۳ آموزگار شد و در شهر بوشهر و پیرامون آن معلمی کرد.

 در سال ۱۳۳۶ به دانشسرای عالی تهران وارد شد و در رشتهٔ زبان انگلیسی لیسانس گرفت. وی چند روز پیش از مرگش، در مراسم چهره‌های ماندگار، به‌عنوان چهرهٔ ماندگار ادبیات معرفی شده بود.

در ادامه، دو شعر از او با حال‌وهوای بوشهر را می‌خوانیم:

۱

آه ای همیشه بندر،

یابوی خسته‌‌ای که گاری بزرگ قصیل خلیج را  

به سوی شوره‌زاران  

بر شانه می‌کشانی و هرگز نمی‌رسانی  

چه راه بی‌نهایتی  

چه مژه‌های تلخ بلندی دارد این آفتاب  

که غوا از سراب می‌رویاند  

و زهر از بیابان می‌جوشاند  

چه ظهر پرمخافتی  

بندر  

صیاد پیر خستهٔ یک‌دنده  

که تور سبز دریا را  

غران رقص مدهش شوریده‌ها و شیر  

بر کتف‌ها گره زده  

با قصد روستاهای مطرود  

می‌کشانی  

هرگز نمی‌رسانی  

چه اشتهای شومی دارد این آسمان  

که می‌مکد پرنده و ماهی را  

به آرواره‌های حریصش  

و قحط می‌تراود  

از بزاق پلیدش  

بوشهر خون و قاچاق  

بوشهر طاق جنی و خونی  

جن قدیم خونی استعمار  

بوشهرِ قهوه‌خانه و پرحرفی  

بوشهرِ میرمهنا  

دریانورد عاصی بی‌پروا  

عیار کوچه‌ها و کوشک‌های پرخطر دریا  

که ریسمان گیسوی وحشی را  

بر کتف ناوهای انیران می‌تابانی  

مغرور می‌کشانی  

تا پیش پای بیرمی سرفراز  

چون کهره‌های قربانی  

بر خاک‌افکنی‌شان  

همواره می‌کشانی و هرگز نمی‌رسانی  

چه قوم بی‌شکوه فراموش‌کاری  

دایدم آنچه مرد تواند داد  

اما باور نمی‌کنند  

تاریخ چه کاسب وقیح طلبکاری  

بوشهر کار و بازار  

بازار بوی ماهی  

بوشهر شعر و شروه  

بوشهر زارزار  

در نوحه‌های بخشوی پیرار  

بوشهر شوره و شکوه  

در چله‌های شبنم و شرجی  

بوشهر بوی ماهی  

و باز چه رازنک  

می خواند آن غریبه شبگرد  

در کنج قهوه‌خانهٔ ککی  

پسین گینی ز بندر بار کردم  

غلط کردم که پشت از یار کردم  

رسیدم بر سر بست چغادک  

نشستم گریه بسیار کردم  

بوشهر !‌ آشیانه شوریدگان دریا دل  

نادم به شوره و شکوه و فایز به ناله است  

بکی به دام غربت و مفتون اسیر هجر  

و ‌آتشی به وادی حیرت  

سوداییان بی سر و سامان خویش را  

تا چند می دوانی و ... هرگزنمی رسانی؟  

  

۲  

ترانه‌هایی در مایه دشتی 

 

به پرنده‌های جنگل گیلان  

پیغام دادم  

که در نماز سحرگاهی  

و در ملال تنبلی آب‌سالی جاوید  

گنجشک‌های تشنه دشتستان را  

در یاد داشته باشند  

***

باور کنید! دنیا، اسب رهوار خسته‌ای نیست  

که بی‌سوار سوی آخورش روانه کنند  

دنیا پرنده‌ای نیست  

_از قله‌های برهنه وحشی جنوب  

که جفت مهربانش را  

از آشیانش،  

_از روی گنج پرتپش بیضه‌ها_

بر سفره شغالان بگذارند.

***

در گرگ‌ومیش مبهم پاییز

از آب‌های پرگرهِ صبحدم بپرس  

که صخره‌های درهٔ «دیزاشِکن»  

یادآوران لالِ چه خشم‌وخروش‌های عبوسی از کلانمدی‌هایی بودند  

که نان ارزان را  

تنها برای خویش نمی‌خواستند.  

***

دهقان دشت‌های تشنه!  

دهقان تشنگی‌ها!

دهقان خشک‌سالی‌های جاویدان  

و آب‌سالی‌های ده سالی یک‌بار!

در نیم‌روز دیروز  

بیل بلند تو  

خورشید را به قافیه پیروزی  

در شعر من نشاند  

و دست پینه‌بسته تو  

امروز  

با بافه‌های فربه گندم  

منظومه بلند برکت خواند  

  بوی بوشهر در اشعار «منوچهر آتشی»

  

ارسال دیدگاه
captcha