تیستو؛ پیامآور رویش با سرانگشتانی از جنسِ بهار
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، داستان «تیستوی سبز انگشتی» اثر موریس دروئون در نگاه نخست همچون برادرخوانده یا همزاد «شازده کوچولو»ی آنتوان دوسنت اگزوپری به نظر میرسد. چراکه در این داستان نیز با همان لطافت و موشکافی، شاهد تپشهای معصوم کودکی، فکرهای سبز و پرسشهای فلسفی از زندگی هستیم. این کتاب روایتگر زندگی پسرکی به نام تیستوست که با موهبت خدادادی سرانگشتانش، جهان آکنده از جنگ و بیمهری را سبز و آرمانی میکند.
میرپوال و شکوهِ ازیادرفتهاش
تیستو در شهر میرپوال، در خانوادهای ثروتمند زاده میشود؛ پدرش کارخانه اسلحهسازی دارد و مادرش زنی آراسته و زیباست. او تا هشتسالگی در خانه آموزش میبیند، اما به محض ورود به مدرسه، تعالیم خشک و قالبی معلمان او را خسته و خوابآلوده میکند. سرانجام پدر و مادر تیستو تصمیم میگیرند آموزش او را بر پایۀ تجربه و مشاهده ادامه دهند و تیستو را به همراه برخی کارگزاران خانواده، به باغ خانوادگی، کارخانهٔ پدری و گشتوگذار در شهر ببرند. در این میان، آشنایی با آقای سیبلو؛ باغبان پیر و کمحرف خانواده نقطهٔ عطف زندگی تیستو میشود. اصلاً همین آقای سیبلوست که کشف میکند انگشتان تیستو سبزاند و هرکجا که دست بگذارد، گل میروید.

وقتی تیستو زیباترین گلها را بر دیوار زندان میرویاند، وقتی بیمارستان را با شکوفهها رنگین میکند، یا ابزارهای جنگی پوشیده از گل میشوند، درواقع نوعی مقاومت خاموش و صلحآمیز در برابر خشونت شکل میگیرد.
به شهر گلها خوش آمدید
تیستو با این موهبت، آرامآرام دست به کارهایی میزند که شهر را دگرگون میکند. او شبانه به زندان میرود و دیوارهای خاکستری را پر از گل میکند؛ زندانیان چنان شیفتهٔ گلها میشوند که دیگر نمیخواهند بگریزند. همچنین محلهٔ فقیرنشین را با گلهای ارغوانی آباد میکند. بعد از این اتفاق، اهالی محله که بیکار و رنگپریده بودند، با فروش بلیت و راهنمایی گردشگران، امیدی دوباره مییابند. تیستو در بیمارستان برای دخترکی که فلج شده و به شکافهای سقف خیره مانده است، باغی از نرگس و بنفشه میرویاند و همان شب، دخترک بهبود مییابد. او حتی باغوحش غمزدهٔ شهر را به جنگلی سرسبز با درختان بائوباب و نیلوفر تبدیل میکند؛ تااینکه شهر میرپوال به «شهر گلها» شهرت مییابد.
سلاحِ گل در برابرِ باروت
در پس این شکوفایی، تیستو بهتدریج با لایههای تاریک فقر، بیماری و جنگ _که سراسر شهر را دربرگرفته_ آشنا میشود و میفهمد کارخانهٔ پدرش برای کشورهای متخاصم اسلحه میسازد. قابلِحدس است که منطق جنگ از نظر تیستو بیمعنا و احمقانه به نظر برسد. او کمکم درمییابد که در برابر این هیولای بزرگ، گلهایش تنها سلاح ممکناند؛ اما آیا زیبایی و مهربانی میتواند در برابر خشونتی که سالها سازمانیافته، تاب آورد؟ آیا میتوان با انگشتانی سبز، منطق توپ و تفنگ را به چالش کشید؟ این پرسشها، تیستو را به بزرگترین آزمون زندگیاش فرا میخوانند. در نهایت، سرنوشت تیستو، تمام شهر میرپوال و حتی شاید جهان، در گروی پاسخِ همین پرسشهاست.
مقاومتِ سرانگشتانِ سبز تیستو
در داستان «تیستوی سبزانگشتی»، سرانگشتان تیستو نماد نیروی آفرینش و مسئولیت انسانیاند. تیستو با دستهایش جهان را تغییر میدهد و درمییابد که تنها از راه مهر، تخیل و خوشقلبی است که جهان ناخشنود بزرگسالان میتواند رنگ مهربانی و آرامش را به خود ببیند.
گلهای رنگارنگ؛ زبانِ نرم و خاموش اعتراض
گلها در این داستان، عناصری طبیعی هستند که عشق، آرامش، لطافت و زیباییهای پنهان زندگی را به یاد میآورند. وقتی تیستو زیباترین گلها را بر دیوار زندان میرویاند، وقتی بیمارستان را با شکوفهها رنگین میکند یا ابزارهای جنگی پوشیده از گل میشوند، درواقع نوعی مقاومت خاموش و صلحآمیز در برابر خشونت شکل میگیرد؛ به بیان دیگر، در جهان تیستو، گلها زبان اعتراض به جهانیاند که انسان را از طبیعت و از خویشتن حقیقیاش دور کرده است.
مرشدِ باغ و دنیایِ عادت
در داستان «تیستوی سبزانگشتی»، آقای سیبلو در مقام باغبان، در حکم یک راهنمای معنوی است؛ کسی همچون مرشد، پیرِ دانا یا انسانی که حقیقت را ورای ظاهر امور میبیند. اوست که استعداد تیستو را آشکار میکند، برایش رازداری میکند و به او بالوپر میدهد. در برابر او، پدر و مادر تیستو نمایندهٔ بزرگسالانی هستند که در نظمی ساختگی، ثروتی ناعادلانه و ظواهر زندگی غرق شدهاند. اگرچه آنها آدمهای مطلقاً بدی نیستند، اما کاملاً از نگاه زنده و شهودی کودکانه فاصله گرفتهاند.

نه به ساختارهایِ خشکِ مدرسه
مدرسه نیز در این اثر، تصویری از نظام آموزشی خشک و قالبی است که بهجای شکوفاکردن خلاقیت، کودکان را به سازگاری با ساختارهای ازپیشتعیینشده تشویق میکند. تنها تماس مستقیم با طبیعت و جامعه است که تیستو را به شناختی واقعی از جهان میرساند. از همین منظر، کارخانهٔ توپسازی پدر تیستو نماد تمدنی است که بهجای رشد و تعالی روحی انسان، ابزار مرگ تولید میکند.
در نهایت نویسنده پیش از هرچیز یادآوری میکند که کودکان میتوانند جهان را به شکلی ببینند که بزرگسالان دیگر قادر به دیدنش نیستند. چراکه کودکان هنوز قدرت شگفتزدهشدن، همدلیکردن و خیالپردازی را دارند و در دنیای ذهن غرق نشدهاند. تیستو بهمدد همین خلاقیت و آفرینش زیبایی است که دست به تغییر میزند. در جهان او تأثیرگذارترین شکل مقابله با زشتی، خلقکردن زیبایی است.
در کنار اینها، کتاب مخاطب را با واقعیتی مهم روبهرو میکند؛ اینکه مرگ، فقدان و محدودیت، بخشی از زندگیاند و بلوغ واقعی زمانی شکل میگیرد که آرمانخواهی با پذیرش این حقیقتها همراه شود. دانستن این حقیقت به معنای توقف نیست، فقط کمک میکند در رویارویی با تلخیهای زندگی انعطافپذیرتر باشیم.
شکوفاییِ حقیقتِ انسان
در نهایت، «تیستوی سبز انگشتی» داستان کودکی است که بهجای تسلیم، جهان را با دستهای خود زیباتر میکند. دروئون در جهان ساده و استعاری داستانش، از صلح، طبیعت و قدرت تغییر سخن میگوید و نشان میدهد که کودکان حقیقت انسانبودن را بیپردهتر از بزرگسالان درمییابند. این کتاب هم روایتی دلنشین برای نوجوانان است و هم هشداری لطیف برای بزرگترها تا پیوندشان را با زیبایی، تخیل و شفقت از دست ندهند.
کتاب «تیستوی سبز انگشتی» نوشتهٔ موریس دروئون، با ترجمهٔ لیلی گلستان از سوی انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شده است. این کتاب مناسب نوجوانان بالای ۱۱ سال و همهٔ بزرگسالانی است که هنوز هم به انگشتهای سبز کودکیشان نیاز دارند.

یادداشت از نیلوفر بختیاری