«سَتّاره فرمانفرماییان» و مروری بر تاریخ مددکاری اجتماعی در ایران
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، ستاره فرمانفرماییان، فرزند پانزدهم عبدالحسینمیرزا فرمانفرما، شاهزاده و سیاستمدار برجسته دوره قاجار بود. او که «مادر مددکاری اجتماعی ایران» لقب گرفته است، بیش از هر چیز بهدلیل نقش مؤثرش در ایجاد و تثبیت آموزش آکادمیک مددکاری اجتماعی در ایران شناخته میشود. مهمترین کار او مشارکت در تأسیس و توسعه «مدرسه عالی مددکاری اجتماعی تهران» در دهه ۱۳۳۰ بود؛ مرکزی که برای نخستینبار آموزش منظم، علمی و روشمند مددکاری اجتماعی را در ایران ارائه داد و نیروی متخصص برای حوزههای رفاه اجتماعی تربیت کرد.
ستاره در کتاب خاطراتش «دختری از ایران»، در کنار مرور زندگی پر فراز و نشیبش در خان گسترده پدری، که کمکم و با عمیق شدن دشمنی رضاشاه با او، کوچک و کوچکتر میشد، سیر توجه و علاقمندیاش به مددکاری و حل مشکلات مردم زیردست جامعه بازگو و پررنگ میکند. در این گزارش، سیر ایجاد رشته مددکاری اجتماعی در ایران را با توجه به خاطرات ستاره فرمانفرماییان مرور کردهایم.
ستاره فرمانفرماییان در کتاب دختری از ایران، اولین خاطرات کودکیاش را با حفظ کردن یک شعر به یاد میآورد؛ زمانی که پدرش که او را «شازده» (شاهزاده) خطاب میکنند از او و دیگر فرزندان میخواهد در طول هفته شعرهایی حفظ کنند. شعر آن هفته ستاره این است: «بنیآدم اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند/ چو عضوی به درد آورد به روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار/ تو کز محنت دیگران بیغمی/ نشاید که نامت نهند آدمی» او مینویسد: «من عاشق اشعار سعدی به ویژه این شعر او بودم و تفکر درباره آن موجب توجه و همدلی بیشتر من به افراد ضعیف و فقیر جامعه میشد. افراد مظلوم و بیماری که همیشه عدهای از آنها در باغ بزرگ مجموعه ما زیر سایه درختان و درون چادرهایشان، زندگی میکردند و منتظر رسیدگی شازده به مشکلاتشان بودند. مردمان پیر، ناتوان، بیمار و سربازان علیلی که با همه بیچیزی و ناداری، هنگامی که ما بچهها از کنارشان میگذشتیم با مهربانی به ما نقل و آب نبات میدادند.»
وقتی ستاره شعر را به خوبی میخواند، عبدالحسینمیرزا فرمانفرما از او میپرسد که معنی شعر را فهمیده یا نه؟ و بعد توضیح میدهد: «هر اجتماعی از فرد فرد انسانها تشکیل شده است و تمام آدمها به یکدیگر وابستهاند. نمیتوان بدون احساس همدردی نسبت به همنوع خویش، ادعای انسان بودن کرد. هر یک از آحاد انسان واجد ارزش است؛ بدون رفاه و سعادت همه مردم، هیچ ملتی نمیتواند ادعای بزرگی کند. وظیفه شما این است که برای پیشرفت و رفاه دیگران تلاش کنید. اگر این احساس در بین توانمندان و بزرگان جامعه ما همهگیر شود، ملت ما دوباره به سربلندی و افتخار و رفاه و پیشرفت خواهد رسید. شما برای نیل به این منظور باید مطالعه و تحصیل کنید.» این صحبتها و تشویقهای پدر بود که ستاره کوچک را به کمک به همنوع و به ادامه تحصیل راغب کرد و سبب شد او دوران مدرسه را با موفقیت بگذراند.
اولین تجربه کار داوطلبانه
ستاره در دوران دبیرستان به مدرسه آمریکاییها در تهران، که «نوربخش» نام داشت فرستاده شد. این مدرسه زیر نظر دکتر جردن آمریکایی بود که کالج البرز را هم برای پسران تاسیس کرده بود. آن زمان دکتر جردن و چند آمریکایی دیگر که در ایران زندگی میکردند، اقدامات بشردوستانهای در کشور انجام میدادند. آنها در جنوب تهران داروخانه، بیمارستان و ... ساخته بودند و ستاره نوجوان که سال آخر مدرسه را میگذراند از طرف مدرسه هفتهای یک روز به داروخانه میرفت تا داوطلبانه به کمک محرومان بشتابد. او از این دوران چنین میگوید: «این داروخانه خیریه توسط مدیریت بیمارستان آمریکایی در یک انبار قدیمی تأسیس شده بود. بچهها و زنان بی بضاعت برای دریافت آسپرین، قطره تراخم و مرهم کچلی مراجعه میکردند. داروخانه پزشک نداشت و اصولاً تعداد پزشکان تحصیل کرده بسیار کم بود. تنها هفتهای یک بار پزشکی به آنجا سرکشی میکرد... من و دیگر داوطلبان هفتهای یک بار... به این داروخانه میرفتیم که از مدرسه نوربخش هشت کیلومتر فاصله داشت...
در جنوب تهران از برق و آب بهداشتی و فضای سبز خبری نبود. در آب جوی خیابانها کثافت و آشغال روان بود و بوی این آب آلوده و متعفن عابران را آزار میداد خیابانها پر بود از بچههای بیمار و لاغری که جای بازی نداشتند. همه جا در اشغال کامل گداها بود دیدن این مناظر هولناک مرا تکان میداد و بیدار میکرد. قبلاً در مجموعه خدمت کاران بازنشسته و کشاورزان پیر و بیمار و گرسنه و بستگان خدمهها را دیده بودم که تقاضای دریافت غذا و لباس داشتند و یا زمانی که همراه مادرم به امام زاده صالح تجریش میرفتیم گدایان و محتاجان را میدیدم، اما تعداد آنها نسبتاً اندک بود، حال آن که در جنوب شهر جز مردم ژنده و فقیر و بیمار چیز دیگری دیده نمیشد که گویی فقر و نداری را به عنوان یک واقعیت عادی پذیرفته بودند. آنها آدمهای بی پناهی بودند که هیچ نور امیدی در زندگی آنها نمیدرخشید هر روز ساعتها پیش از بازشدن داروخانه صدها زن و مرد بیرون صف میکشیدند به تدریج داخل داروخانه میشدند و آن جا هم ساعتها کف اتاق انتظار با حوصله تمام مینشستند از دیدن این همه انسان درمانده و فقیر و نیازمند و بیمار وحشت زده میشدم.» ستاره در این دوره در کنار کار در داروخانه، همزمان با اینکه زنان محروم در صف دارو بودند، به فرزندانشان الفبای فارسی میآموخت. کار در داروخانه با وجود سختی بسیار برای ستاره آرامشبخش بود؛ چون میتوانست به ندای درونیاش که حل مشکلات محرومان بود پاسخ دهد.
مهاجرت و تحصیل در رشته علوم اجتماعی
ستاره بعد از مرگ پدرش، وقتی به ۲۰ سالگی رسید و امکان ازدواج برایش فراهم نشد، تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به آمریکا برود. آن زمان اروپاییها مشغول جنگ جهانی دوم بودند و رسیدن به آمریکا با سختی فراوان همراه بود. اغلب اطرافیانش هم با این سفر دور و دراز به جایی که نمیشناختند مخالف بودند. اما با این حال ستاره تصمیم خودش را گرفته بود. او به هند و سپس با کشتی به آمریکا رفت و وقتی به این کشور پا گذاشت توانست با دکتر جردن که مدتی قبل توسط رضاشاه بیکار شده و به کشورش بازگشته بود دیدار کند. دکتر جردن او را در دانشگاه ثبتنام کرد و آخر هفتهها در خانهاش که با فرش و وسایل ایرانی، تزئین شده بود، پذیرای او بود.
وقتی ستاره فرمانفرماییان برای ثبتنام به دانشگاه رفت، هنوز تصمیم نگرفته بود که میخواهد چه رشتهای بخواند. فقط میدانست که به دنبال رشتهای است که با آن بتواند به مردم کشورش خدمت کند. مسئولین دانشگاه کالیفرنیای جنوبی به او رشته «جامعهشناسی» را پیشنهاد دادند و چند سال بعد او به عنوان اولین دانشجوی ایرانی دانشگاه کالیفرنیای جنوبی از این رشته و دانشگاه فارغالتحصیل شد. او در دوران دانشجویی اولین کار داوطلبانه مستقل خود را انجام داد. با پایان جنگ جهانی دوم و سرازیر شدن دانشجویانی از خاورمیانه، خاور دور و هند و ایران به آمریکا، ستاره تصمیم گرفت با ایجاد تشکلی به این تازهواردان در حل مشکلاتشان کمک کند تا راحتتر از خود او این دوران را بگذرانند. او در خانهاش که با چند دانشجوی دیگر باهم در آن زندگی میکردند یک کلوپ تشکیل داد و برای چند ماه تمام وقتش را وقف کار در این کلوپ و کمک به اقامت و حل مشکلات آغازین این تازهواردان کرد.
وقتی پای مددکاری اجتماعی به میان آمد
چند سال بعد، وقتی ستاره فرمانفرماییان از دانشگاه فارغ التحصیل میشد یک موضوعی آزارش میداد. اینکه علم جامعهشناسی نظریههایی درباره علل مشکلات اجتماعی ارائه میداد، اما از نشان دادن راه حل آنها ناتوان بود. به او پیشنهاد داده بودند که برای ادامه تحصیل رشته علوم سیاسی را انتخاب کند، اما او به دنبال راهی برای اثربخشی روی زندگی مردم ایران و مبارزه با فقر، بیماری و ... بود و میدانست که از علوم سیاسی کاری برنمیآید. به زودی او متوجه شد که رشتهای به «نام مددکاری اجتماعی» وجود دارد که خلاف جامعهشناسی، میکوشد راهحلهای عملی برای برطرف کردن مشکلات پیدا کند: «دریافتم که سرانجام آن سلاحی را که برای مبارزه با فقر و بدبختی مردم محروم کشورم لازم بود یافتهام. در کشورم کمک به نیازمندان و محرومان جامعه تنها از طریق «صدقه» صورت میگرفت و اینک فهمیدم که میتوان با ایجاد مراکزی مجهز با کارکنانی ورزیده و تحصیلکرده به یاری نیازمندان و محرومان اجتماع رفت: خانههایی برای نگهداری از سالمندان، مراکزی برای کودکان بیسرپرست، مکانی برای نگهداری از عقبماندگان ذهنی و معلولان و ناتوانان جسمی و مراکزی برای نگهداری از بیماران روانی و همین طور مراکزی جهت خدمات مشاورهای در زمینه راهنمایی و حل مشکلات خانوادگی و زناشویی و همچنین ستادی برای تجمع مددکاران جهت کمک و یاری رسانی به این نیازمندان. در این ستاد مددکاران میکوشیدند تا به بیماران ذهنی و ناتوانان جسمی، افراد پیر و سالخورده، بیکاران و معتادان به الکل، کمک کنند و از مشکلات شان بکاهند. البته کمک به این افراد همیشه با این هدف بود که آنها سرانجام روی پای خود بایستند و به کمکهای موقت خیرین متکی نباشند.» ستاره در این رشته فوق لیسانس گرفت و مدتی بعد کار به عنوان مددکار اجتماعی را در آمریکا آغاز کرد. او در این سالها با یک مرد هندی ازدواج کرد و فرزندی به نام میترا داشت.
کار در سازمان ملل
ستاره فرمانفرماییان در سال ۱۳۳۷، بعد از ۱۴ سال دوری، در حالی که همسرش او را رها کرده بود، به ایران بازگشت. او پیش از اینکه به ایران بیاید به درخواست کار برای سازمان ملل پاسخ مثبت داده بود و برای مدت ۴ سال در خاورمیانه (برای مثال در عراق) به عنوان مددکار فعالیت کرده بود. این تجربه سبب شد تمام آمادگیای که لازم بود کسب کند تا بتواند سازمانی مستقل را در ایران تاسیس کند داشته باشد. او در ایران و با کمک بستگان پدریاش، از جمله حسین علا، که حالا در سمتهای بالای سیاسی مشغول کار بودند «مدرسه عالی مددکاری احتماعی تهران» را در همان سال ۱۳۳۷ تاسیس کرد. میخواست در این مدرسه «مددکار» تربیت کند. لغتی معادل Social worker که به نوشته خودش، تا پیش از آن در دایره لغات فارسی وجود نداشت و او این کلمه را ابداع کرد. این مدرسه دورهای دو ساله برای متقاضیان ترتیب داده بود و با اینکه دانشگاه نبود، اما توسط وزارت علوم به رسمیت شناخته میشد و کمک دولتی میگرفت. ستاره درباره شروع به کار این مدرسه نوشته است: «وظایف مددکار اجتماعی نامحدود بود. مددکاران آینده ایران بایستی از عهده هر نوع مشکل قریب الوقوع و اضطراری بر میآمدند. باید راهی برای آموزش مهارتهای شغلی به جویندگان کار، سواد آموزی به مردان و زنان بیسواد و همینطور کمک و یاری به بیماران و ناتوانان جسمی مییافتند. آموزش نحوه مراقبت از نوازدان برای مادران و حتی تقسیم بودجه خانواده اقشار کمدرآمد جامعه و چگونگی کنترل جمعیت خانواده نیز از جمله وظایف مددکاران بود. ما حتی باید کارشناسانی تربیت میکردیم تا به نقاط دورافتاده کشور سفر کنند و به روستاییان روشهای نوین کشت و آبیاری و نگهداری از محصولات کشاورزی را بیاموزند. اینها و صدها وظایف دیگر بر عهده مددکاران اجتماعی بود که دولت در آن باره کاری انجام نمیداد.»
دروس و موضوعاتی که در این مدرسه تدریس میشد متفاوت و متنوع بود. از تغذیه خانواده، بهداشت، کمکهای اولیه و تنظیم بودجه خانواده تا روانشناسی، جامعهشناسی، منطق، آمار، زبان انگلیسی و. این مدرسه علیرغم بودجه کمی که داشت، اما از بهترین اساتید بهره میگرفت. ستاره برای شروع کار از همه کمک گرفت. از هر کسی که میشناخت و نمیشناخت. خانواده بزرگ شازده که شامل ۳۲ فرزند بود و ۱۲ نفرشان در اروپا و آمریکا دکترا گرفته بودند در تدریس دروس مختلف، ترجمه مقالات و... به صورت رایگان به او کمک میکردند. «آرلین جانسون»، رئیس بازنشسته دانشگاه کالیفرنیای جنوبی، کتابخانه شخصی و تخصصیاش را کامل برای او فرستاد و از دانشگاههای مددکاری اجتماعی کشورهای خاورمیانه نیز کتابهایی به دستش رسید.
مدرسه مددکاری شروع به کار کرد
در شروع ۳۰ دانشجو از میان متقاضیان انتخاب شدند. دختران و پسران جوان و گاه شیکپوشی که بیست و چند سال داشتند. آنها از اقشار مختلف جامعه بودند و هر کدام به نوعی به دنبال خدمت به جامعه بودند. این دانشجویان شهریه نمیپرداختند و غذایشان هم رایگان بود. در طول دوره آموزش، ستاره به آنها میآموخت که «صداقت» اصل اول کار است و باید میان مددجو و مددکار صداقت برقرار باشد. او میگفت: «اگر مددکاری صداقتاش را زیر پا بگذارد باید دست از حرفهاش بکشد و آموزشگاه را ترک کند.» دانشجویان در زمان کار لباسهای متحدالشکل میپوشیدند و اجازه داشتند در خانه مددجویان فقط یک استکان چای بنوشند. با پایان دوره آموزش، کارآموزی آغاز شد و دانشجویان به مراکز مختلف، مثل بیمارستانهای دولتی، پرورشگاهها، روستاها و ... رفتند تا از نزدک کار را لمس کنند.
یکی از اقدامات مدرسه در این دوره کمک به تغییر شرایط بیماران تیمارستان و پرورشگاه امینآباد بود که مدیر نالایقی داشت و در وضعیت بسیار بدی به سر میبرد. ستاره و دانشجویانش همراه با چند نیروی متخصص ساختمان قدیمی را که از نظر بهداشتی تعفنآور بود بازسازی و همچنین ساختماهای خالی را تجهیز کردند و ساکنان را در فضایی تمیز و زیبا جا دادند. همزمان برای کودکانی که نام و مشخصاتشان معلوم نبود شناسنامه صادر شد و نامی فرضی جلوی نام پدر و مادرشان در شناسنامه نشست. پزشکانی که با کمک ستاره و تیم پشتیبانش به مرکز آمده بودند از روی معاینه دندان بچهها سنشان را تشخیص میدادند. بعضی از این بچهها پیشتر «سگ» و «خرگوش» صدا زده میشدند. این بخش از خاطرات ستاره فرمانفرماییان بسیار متاثرکننده و حیرتآور است.
کارشناسی و ارشد رشته مددکاری
در دهه چهل، موسسه بزرگ و بزرگتر شد. با اقدامات و مددکاری تیم فرمانفرماییان در سیل سال ۴۰ در تهران، که مناطق جنوب شهر را دچار آسیب کرده بود و با زلزله سال ۱۳۴۱ قزوین، موسسه شهرت، اعتبار و ثروت زیادی جذب کرد. حالا مفهوم مددکاری میان عدهای از مردم شناخته شده بود و از طرف حکومت بودجههای بیشتری به موسسه ستاره فرمانفرماییان تعلق میگرفت. طوری که او یک مرکز دائمی مشاوره نیز در زمینی که از شهرداری گرفته بود تاسیس کرد و در سال ۱۳۴۱ کارشناسی مددکاری را دایر کرد که مدرک فارغالتحصیلی آن اعتبار بینالمللی داشت.
یکی دیگر از اقدامات ستاره در این سالها، آموزش روشهای تنظیم خانواده به مادران جوان بود. او کلینیکی در زایشگاه تهران دایر کرد که به زنانی که به تازگی زایمان کرده بودند نحوه جلوگیری از بارداری را بیاموزد. این اقدام برای جلوگیری از بارداریهای ناخواسته و ازدیاد کودکان رهاشده و نیازمند بود. برای تقویت این کلینیک، از کمکهای سازمانی بینالمللی به نام صندوق تنظیم خانواده نیز استفاده میشد.
سال ۱۳۴۳ مدرسه مددکاری، به محلی بزرگتر منتقل شد و حالا میتوانست بیش از صد نفر را برای دانشجویی بپذیرد. این ساختمان جدید، علاوه بر کلاسهای درس، کتابخانه، کافهتریا، دفتر ویژه اعضای هیئت علمی، اتاق انتشارات و ... داشت و حالا امکان چاپ تحقیق و پژوهشهای دانشجویان و اساتید فراهم بود. سال ۱۳۴۵ مرکز رفاه اجتماعی جوادیه افتتاح شد. چند سالی بود که ستاره در مناطق مختلف تهران با کمک شهرداری وقت مراکز رفاه میساخت. در این مراکز دانشجویان و فارغالتحصیلان مدرسه مددکاری علاوه به آموزش تغذیه صحیح و چگونگی حفظ بهداشت به مردم کمبرخوردار، به زنان نیازمند کارهای مختلفی را آموزش میدادند تا بتوانند به اقتصاد خانواده کمک کنند. تا سال ۱۳۴۸، ۲۴ مرکز رفاه اجتماعی و تنظیم خانواده در مناطق مختلف تهران افتتاح شده بود. در سال ۱۳۴۹ دوره فوقلیسانس مددکاری در آموزشگاه ستاره افتتاح شد؛ که مدرک آن هم بینالمللی بود. در این دوران و پیش از آن، مدرسه برخی دانشجویان را با بورس تحصیلی به خارج از کشور میفرستاده تا ادامه تحصیل بدهند و به کشور برگردند.
پایان راه
در آغاز سال ۵۱، ستاره عضو هیئت مدیران انجمن بینالمللی مدارس مددکاری اجتماعی بود. او در این سال با کمک وزارت آموزش و پرورش، مددکارانش را به مدارس کشور فرستاد تا به دانشآموزان مسئولیتهای زندگی اجتماعی را بیاموزند.
در سالهای بعدی تعداد متقاضیان شرکت در مدرسه بیشتر شده بود و بعضی سالها از میان ۵۰۰۰ نفر، حدود ۲۰۰ نفر برای تحصیل گزینش میشدند. ستاره در کتابش از گزینش شدههای این سالها ابراز نارضایتی میکند و ضمن خاطراتی توضیح میدهد که برخی از این افراد برای خوردن نهار مجانی و یا برای استفاده از قدرت و نفوذ او به مدرسه میآمدند. همین افراد بودند که با هزینه مدرسه به خارج از کشور میرفتند که تجصیل کنند، اما یا به کشور باز نمیگشتند و یا بازمیگشتند ولی حاضر به انجام تعهداتشان در مقابل مدرسه نمیشدند و مثلا از تدریس در مدرسهای که حالا شبیه یک دانشکده شده بود، سر باز میزدند. «صداقت» که از نظر ستاره فرمانفرماییان نقطه آغاز و تعیینکننده مددکاری اجتماعی بود رفتهرفته در میان برخی دانشجویان کمرنگ و کمرنگتر شد و ماجرا به جایی رسید که با پیروزی انقلاب اسلامی برخی دانشجویان، که به دلایل شخصی از او دلگیر بودند او را تهدید به مرگ کرده و موجبات دستگیری او را فراهم آوردند. گرچه ستاره به توصیه آیتالله طالقانی آزاد شد ولی دیگر نتوانست خود را راضی به ماندن کند و در همان روزها کشور را برای همیشه ترک کرد تا نزد دختر و نوههایش زندگی کند. ستاره فرمانفرماییان در سال ۱۳۹۱ در آمریکا درگذشت.
یادداشت از زهرا صالحیزاده