کد خبر:۶۴۷۰
روایت علیرضا رستمی از مددجویی در چترا تا مدیریت یک اردوگاه

اگر شغل نداشتم، فکر می‌کنی پاک می‌ماندم؟

علیرضا رستمی می‌گوید در سال پنجم پاکی از اعتیاد است؛ روزی مددجوی خیریهٔ چترا بود و اکنون مدیریت یک اردوگاه را بر عهده دارد. او در گفت‌و‌گو با خیر ایران، از نقشی می‌گوید که حمایت، احترام و فرصت کار در بازسازی زندگی‌اش داشته‌اند؛ مسیری که امروز می‌کوشد دیگر افراد درگیر اعتیاد را نیز در آن همراهی کند.
رستمی

  به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، امید علیرضا رستمی که روزگاری درگیر اعتیاد بود، امروز پس از پنج سال بهبودی، مدیریت یکی از مراکز تحت پوشش خیریه چترا را بر عهده دارد و به افراد درگیر اعتیاد برای بازگشت به زندگی کمک می‌کند. او در گفت‌وگو با پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، از تجربه تلخ اعتیاد، روزهای دشوار ترک، حمایت‌هایی که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد و اهمیت اشتغال و پذیرش اجتماعی افراد بهبودیافته سخن گفته است.

- آقای رستمی، از خودتان و ابتدای داستان بگویید؛ چه شد که به اینجا رسیدید؟

 من چندین سال پیش، به‌طور ناخواسته، درگیر بیماری اعتیاد شدم. نمی‌گویم خانواده‌ام مرفه بود، اما خانواده‌ای متوسط و فرهنگی داشتم. در خانوادهٔ ما، اعتیاد موضوع وحشتناکی بود. من حتی سیگار هم نمی‌کشیدم. از روی نادانی یا به‌اصطلاح خودم، محبت، می‌خواستم یکی از دوستانم را که درگیر شده بود، نجات بدهم. چون آدم ضعیفی بود و دوستش داشتم، ناخواسته خودم هم درگیر شدم. هرقدر تلاش کردم او را از این داستان بیرون بیاورم، برعکس، خودم گرفتار شدم. اعتیاد مثل باتلاق است؛ هرقدر دست‌وپا بزنی، بیشتر فرو می‌روی. خیلی تلاش کردم خودم را نجات بدهم، ولی زندگی این را به من ثابت کرده است که تا خداوند نخواهد، هیچ اتفاقی نمی‌افتد.

 ما بندگان مریض خدا هستیم؛ کسانی که دچار بیماری اعتیاد می‌شوند، بندگان مریض خدا هستند! وقتی خدا به ما نظر می‌کند، با حکمت خودش ما را پاک می‌کند. نیم‌نگاهی به ما می‌کند و می‌گوید: «این بندهٔ من هنوز حیف است؛ هنوز جا دارد برگردد. جایگاهش تیمارستان و بیمارستان و قبرستان نیست. هنوز جا دارد؛ بگذار برگردد». اگر شاکر خداوند باشی، اگر تفکر داشته باشی، اگر بنشینی و فکر کنی و ببینی این پازل چگونه است، با همین نگاهی که خدا به تو کرده، برمی‌گردی؛ مثل من که برگشتم.

 اجبار به مصرف با من کاری کرد که خسته شدم. به هر طرف نگاه می‌کردم، می‌دیدم مواد با من جور درنمی‌آید. آمده بودم کمک کنم، اما خودم گرفتار شدم. مواد در روز‌های اول خاصیتی دارد که ما به آن می‌گوییم «صورتی»! خیلی قشنگ است، خیلی خوب است؛ انرژی خاصی به تو دست می‌دهد. فکر می‌کنی فکرت را باز کرده است؛ فکر می‌کنی دیگر عقل کل هستی.

 بعد، چند روز، چند هفته و چند ماه که می‌گذرد و مصرف دائمی می‌شود، دیگر جایی برای هیچ فکری نمی‌گذارد. صفر تا صد فکرت مواد است: «صبح بلند شوم، موادم را تهیه کنم.» نشئه‌ای، ولی در فکر خماری هستی. این چه لذتی است؟ این چه لذتی است؟ آدم ناهارش را می‌خورد و می‌گوید: «خدایا، شکرت.» می‌دانی سیری؛ راحت چند ساعت می‌خوابی. شام که بشود، یک تکه نان هم بخوری، سیری؛ صبحانه هم همین‌طور. ولی اعتیاد این‌گونه نیست؛ با تو شوخی ندارد.

 گردنت را می‌گیرد و می‌گوید: «بلند شو! بلند شو! می‌خواهی بروی دزدی، برو دزدی. می‌خواهی زدوبند کنی، برو زدوبند کن. می‌خواهی بروی آشغال جمع کنی، برو آشغال جمع کن.» شخصیتت، اعتماد مردم، نگاه مردم، نگاه خانواده و نگاه دوستان را یکی‌یکی از تو می‌گیرد. جایی برای بحث نمی‌گذارد.

 هرقدر بگویی پدرم دانشگاهی بوده، مادرم فلان‌جا کار می‌کرده، خواهرم سواد دارد، دایی‌ام دکتر است و عمه‌ام مدرس است، می‌گوید: «جمعش کن، بابا! تو چه هستی؟» می‌گویی: «بابا، من هم برای خودم کسی بودم.» می‌گوید: «الان چه هستی؟ الان اسیری. هرچه من می‌گویم، باید همان کار را انجام بدهی. غیر از این نباید باشد. می‌گویم برو فلان‌جا، فلان کار را بکن؛ چون من نیاز دارم».

چه در حال مصرف باشی و چه نباشی، همیشه خدا را داری. خدا همیشه با توست. اگر همهٔ دنیا رهایت کنند، خدا رهایت نمی‌کند

 ولی یک چیز به تو بگویم: چه در حال مصرف باشی و چه نباشی، همیشه خدا را داری. خدا همیشه با توست. اگر همهٔ دنیا رهایت کنند، خدا رهایت نمی‌کند. من این را لمس کرده‌ام. از حضرت عباس خواستم. روز سوم یا چهارم خماری‌ام بود و درد خیلی بدی داشتم؛ درد بد. به‌قول ما، به جایی رسیده بودم که «هفت عمل اصلی» داشتم، اما ارضا نمی‌شدم. دیگر دنبال نشئگی نبودم؛ فقط اجبار، اجبار، اجبار.

 خودم سه‌چهار روز برای ترک خوابیدم. فردایش بالا آوردم؛ دست‌وپایم درد می‌کرد و تب شدیدی داشتم. بعد به کمپ رفتم و ۲۱ روز ماندم. هفتهٔ دوم دچار بی‌قراری شدم. می‌خواستم بیرون بیایم، ولی تلنگری به من خورد. آنجا تازه روشن شدم.

- چه شد؟

 آنجا با من برخوردی شد که به خودم آمدم. منی که به‌ قول معروف در منطقهٔ خودم برای خودم کسی بودم، با بی‌احترامی مواجه شدم و متوجه شدم جایگاهم اینجا نیست. با خودم گفتم: «علی، تو اینجا چه کار می‌کنی؟ اینها کجا هستند؟ اینها قوم یأجوج و مأجوج هستند. تو کجایی و اینجا کجا؟ ا» این چیزی بود که من دیدم. آنجا در ذهنم جرقه‌ای زده شد.

 اول خدا و بعد خانم دکتر بهرام‌آبادیان و دکتر قاسمی، مؤسسان خیریهٔ چترا، به من کمک کردند. در ابتدا دکتر قاسمی در این برنامه بود. دوران مصرف مرا هم دیده بودند و در خیلی از زمینه‌ها به من کمک کردند. دوست داشتم پاک شوم، ولی می‌ترسیدم. ببین مواد با من چه کرد! یک روز پیش از اینکه خودم برای ترک بستری شوم، در کار زد و بند کتانی بودم؛ اواخر دوران مصرفم بود. کتانی می‌خریدم، می‌شستم، درستش می‌کردم و بعد می‌فروختم. اما کتانی‌ای را که در آن شرایط سخت برایش وقت گذاشته بودم، از من دزدیدند. این اتفاق برایم خیلی گران تمام شد. خیلی گریه کردم؛ امید من برای رفع خماری، همان کتانی بود.

  اولین جرقهٔ تصمیم من همان‌جا زده شد. خیلی برایم مهم بود که به خانواده‌ام آسیب نزنم و مادرم غصه نخورد. مادرم به من گفت: «شنیده‌ام خلاف می‌کنی. در جیبت سیگار دیده‌ام.» درحالی‌که من سیگار نمی‌کشیدم؛ آن، «سیگاری» حشیش بود. خیلی درد داشت. من یک بار از مسیر ترک خارج شدم. این درد‌ها آن‌قدر سخت بود که نشئه می‌کردم تا فراموششان کنم.

 ماشین صفر زیر پایم بود، موتور داشتم، خانه، مغازه، بهترین دوست‌ها، بهترین خانواده و فامیلی به آن خوبی. کجا هستند؟ من تنها مانده‌ام. همه رفته‌اند؛ دیگر کسی نیست. ولی مواد خیلی قدرت داشت. به من می‌گفت: «علی، من هستم. علی، من هستم. غصه نخور، من پابه‌پایت می‌آیم.»‌ای بابا، تو کجا پابه‌پای من آمدی؟ مجبورم می‌کرد بروم تهیه‌اش کنم، بروم به‌قول معروف سگ‌دو بزنم؛ که چه؟ بریزم روی زرورق، دود کنم و برود روی هوا؟ اسنیف کنم؟

 گاهی هم لاتی به سرم می‌زد و می‌گفتم: «خدایا، دیگر مصرف نکنم؛ کنارش بگذارم.» می‌خواستم قدمی بردارم، ولی تا خدا نخواهد، نمی‌شود. دو روز، سه روز؛ بعد می‌گفتم: «حالا یک قرص بخورم، با قرص کنارش بگذارم. حالا فلان کار را بکنم.» از این توجیه‌ها؛ مثلاً «از شنبه». بابا، آن شنبه کِی می‌آید؟ می‌دانی چقدر پول رفت؟ می‌دانی آبرویم رفت؟ زندگی‌ام رفت، جوانی‌ام رفت. خیلی چیز‌ها رفت؛ خیلی چیز‌ها.

- این دوره چقدر طول کشید؟

چهار سال و خرده‌ای، ولی این چهار سال برای من جهشی بود. یک چیز به تو بگویم: به ذات و رفتارت بستگی دارد. من پیش از اعتیاد هم آدم بازیگوشی بودم؛ خیلی بازیگوش و کنجکاو. به‌قول خودم، هیچ‌وقت از دست کسی ناراحت نمی‌شوم، ولی الان راهکارش را می‌دانم. همین دلسوزی را که الان دارم، آن موقع هم داشتم، ولی الان می‌دانم چه نباید بگویم؛ آن موقع نمی‌دانستم. آن موقع خیلی تحت فشار بودم. فرد معتاد که می‌دیدم، دلم می‌سوخت؛ کمک می‌کردم و برایش دعا می‌کردم. فکر نمی‌کردم خودم این‌گونه شوم. از بوی سیگار حالم بد می‌شد. باشگاه می‌رفتم، ورزش می‌کردم و خانوادهٔ خوبی داشتم، ولی به جایی رسید که همه‌چیز صفر شد.

- آیا مغازه، خانه و دیگر دارایی‌هایتان را در دوران اعتیاد از دست دادید؟

 آن اتفاق‌ها پیش از اعتیاد بود؛ از ۲۴ یا ۲۵ سالگی. خدا پدرم را بیامرزد؛ آدم خیلی خوبی بود. چون تک‌پسر بودم، نمی‌گذاشت پیش این و آن کم بیاورم. من هم جوان و خام بودم و خیلی اشتباه کردم. مغازه را از دست دادم، ماشینم را فروختم و یک خانه هم فروختم. پدرم فقط نمی‌خواست پای من به زندان باز شود. چک‌های مرا جمع کرد و چک‌های خودش را داد. مادرم هم همین‌طور. خیلی دوستم داشتند؛ تک‌پسر بودم. بعد از آن ماجرا، کم‌کم کمی سرخورده شده بودم، اما باز هم سراغ مواد نرفتم؛ تا اینکه با آن دوست آشنا شدم و این داستان‌ها پیش آمد. گاهی دوست‌داشتن باعث ضرر آدم می‌شود. دوست ناباب که می‌گویند، همین‌جاست.

 آمدم او را از چاه بیرون بکشم، خودم داخلش افتادم. با هم دست‌وپا می‌زدیم. حتی در مقطعی از دوستم جدا شدم تا به‌تنهایی خودم را درمان کنم، ولی پس از آن جدایی هم یک سال طول کشید تا بفهمم به کجا رسیده‌ام. وقتی به این درک رسیدم، یک بار برای همیشه بود.

 از اینکه آدم‌ها لغزش می‌کنند، خیلی تعجب می‌کنم. می‌گویم: «چرا نمی‌فهمند که بابا، این مواد هیچ‌چیز ندارد؟ به خدا آدم را ارضا نمی‌کند. به خدا درد آدم را کم نمی‌کند؛ به والله دردش را بیشتر می‌کند.» اگر مواد چیز خوبی بود، من مصرف می‌کردم؛ خیلی‌های دیگر هم مصرف می‌کردند و کنارش نمی‌گذاشتیم. ولی به این نتیجه رسیدیم که به درد نمی‌خورد. من آدم ترسویی بودم. دل‌وجرئت خرید مواد را نداشتم. پول می‌دادم دیگران برایم تهیه کنند و آنها هم سرم کلاه می‌گذاشتند. در راه مواد خیلی چک‌ و لگد خوردم.

- زمانی که تصمیم به ترک گرفتید، چگونه با چترا آشنا شدید؟

 از طریق یکی از دوستانم به یکی از گرم‌خانه‌های چترا رفتم. در منطقهٔ ۱۳ بود؛ آنجا جمع شد و به منطقهٔ ۱۱ آمد. من خدمتگزار بودم؛ یعنی مددجو بودم، اما هم‌زمان سرپرستی خدمات را هم بر عهده داشتم و به‌ اصطلاح یک گروه دستم بود؛ در همان دوران اعتیاد.

 مددکار‌های آنجا مرا دیده بودند و خیلی از من خوششان آمده بود. آنها هم دنبال کسی می‌گشتند که کارهایشان را از صفر تا صد جمع کند. معمولاً این‌گونه مراکز با خدمتگزار یا همیار اداره می‌شوند. در مدتی که آنجا بودم و آنها را می‌دیدم، خیلی دلم می‌خواست برگردم و پاک شوم. آن‌قدر به من فشار آمد، فشار آمد، فشار آمد که یک جا ترکیدم. آنجا بود که تصمیم گرفتم.

 یکی از مددکار‌های آنجا آقای راد بود. کمپی هم به نام «دلشدگان» دارند. او با آنجا صحبت کرد و مرا بردند. تا خرخره نشئه بودم، اما آن روز هرچه مصرف می‌کردم، به امام حسین قسم، به همان ابوالفضلی که از او شفا گرفتم، نشئه نمی‌شدم. وارد کمپ شدم.

 گفتم: «بسم‌الله الرحمن الرحیم.» البته سه روز پیش از آن هم برای ترک خوابیده بودم. چهار روز هم آنجا دست‌وپا زدم. شب سوم یا چهارم بود که گفتم: «یا ابوالفضل، فقط تو به دادم برس.» بین زمین و هوا بودم. می‌گفتم: «کدام پدرسوخته‌ای می‌گفت هروئین خماری ندارد؟ کدام پدرسوخته‌ای می‌گفت شیشه همه‌اش خواب است؟ چه کسی این حرف‌ها را در گوش من گفت و من گوش دادم؟» نمی‌دانی؛ تک‌تک اجزای بدنم داشت از هم جدا می‌شد.

 روز پنجم خیال می‌کردم بدنم کرم افتاده است؛ فکر می‌کردم کرم در بدنم راه می‌رود. نگو رگ‌هایم داشت باز می‌شد. احساسی بود که اصلاً نمی‌توانم برایت توصیف کنم؛ خیلی بد بود. مدام دوش آب سرد می‌گرفتم و بیرون می‌آمدم، بدنم خشک می‌شد و از درون گر می‌گرفتم. اینها باعث شد امروز اینجا بنشینم. همهٔ اینها را در دفترچهٔ خاطراتم نوشته‌ام. تک‌تک این روز‌ها را ثبت کرده‌ام: چه بلا‌هایی سرم آمد، از کجا به کجا رسیدم، چه مدتی مصرف کردم و با چه کسانی گشتم.

 من بچهٔ خانه بودم. وقتی به کف خیابان آمدم، از کسی که می‌گفت پنج سال حبس داشته وحشت می‌کردم. با خودم می‌گفتم: «خدایا، اینها مرا می‌خورند.» کم‌کم با دو سه نفر از این خلافکار‌ها و گنده‌ها رفت‌وآمد کردم تا کمی از این چیز‌ها یاد بگیرم و به من نگویند: «ببو! بابا، طرف چقدر پلشت است. هیچ‌چیز بارش نیست؛ بچهٔ خانه است.» این حرف‌ها میان همین بچه‌های معتاد، کاسب‌ها، فروشنده‌ها و مصرف‌کننده‌ها زده می‌شد: «هیچ‌چیز بارش نمی‌شود.»

 این‌گونه کم‌کم به عمق ماجرا رفتم. فهمیدم من مال این حرف‌ها نیستم. نمی‌توانم! نمی‌توانم! نه پدرم اهل این کار‌ها بود و نه فک‌وفامیلم. دوستانم هم تا یک مقطع، همگی آدم‌های درست‌وحسابی بودند. الان چرا باید با اینها بگردم؟ اصلاً جنسشان با من جور درنمی‌آید. من که خلاف نکرده بودم. وقتی خلاف نکرده باشی، به جایی می‌رسی که می‌روی آشغال جمع می‌کنی.

 معتاد‌ها با هم فرق دارند؛ این را یادت باشد. آن‌کسی که کف خیابان آشغال جمع می‌کند، نمی‌تواند دزدی کند؛ نمی‌تواند مال تو را ببرد. او به نقطهٔ آخر رسیده است. می‌گوید: «دیگر کاری به من نداشته باشید. من زندگی خودم را بکنم و شما زندگی خودتان را. این آشغال‌ها را جمع و تفکیک می‌کنم، به ضایعاتی می‌برم، پولش می‌کنم و نشئه می‌شوم. اگر چیزی هم ماند، بیسکویتی، شیرکاکائویی می‌خرم و می‌خورم.»

 در آن مقطع دیگر دنبال شام نیستی، ولی حسرتی در دلت هست. از مقابل هر خانه‌ای که می‌گذری و بوی غذا به مشامت می‌رسد، آه می‌کشی؛ به یاد روز‌هایی که سر سفرهٔ خانه‌ات و پیش خانواده‌ات بودی. همین آدم، لباسی تن کسی می‌بیند و آه می‌کشد. کسی در آرایشگاه نشسته است، ولی تو با این سر و وضع نمی‌توانی وارد آرایشگاه شوی؛ آه می‌کشی. خیلی چیز‌ها برایت حسرت می‌شود. به جایی می‌رسی که اگر غیرت داشته باشی، کنار می‌گذاری؛ اگر نداشته باشی، تا آخر خط می‌روی.

 من آخر خط را دیده‌ام؛ قشنگ لمسش کرده‌ام و می‌دانم کجاست! راهی را که خیلی‌ها نرفته‌اند، من رفته‌ام. تک‌تک اینها را در تک‌تک آن روز‌ها لمس کرده‌ام. می‌دانم عاشورا مواد پیدا نمی‌شود، تاسوعا مواد پیدا نمی‌شود؛ فلان شب‌ها این‌گونه است، فلان روز آن‌گونه است، در فلان ایام این‌طور می‌شود و ۲۲ بهمن گیر بازارش بیشتر است. همه را در این دفتر نوشته‌ام؛ بنشینی و بخوانی، می‌مانی.

- همان موقع می‌نوشتید؟

 نه، بعد از آن نشستم و کم‌کم نوشتم. دوست خیلی خوبی داشتم که می‌گفت: «علی، همیشه گذشته را در ذهنت داشته باش. مرور گذشته خیلی خوب است و باعث می‌شود خاطرات روز‌های تلخت را فراموش نکنی.» می‌بینید که ما آدم‌ها زود فراموش می‌کنیم، اما من وقتی می‌خواهم بخوابم، حتی در اوج خستگی، به آن روز‌ها فکر می‌کنم. از جا‌هایی که برای مصرف رفته بودم می‌گذرم و می‌گویم: «فلان موقع اینجا آمدم و فلان کار را کردم. اینجا نشستم و فلان خلاف را کردم.» همه‌اش مرور خاطرات گذشته است. اگر یادت بماند، حداقل، حداقل ۵۰ درصد به نفعت است.

وقتی جنبهٔ جسمی اعتیاد از بین می‌رود، پاک می‌شوی و حالت به‌سامان می‌شود، تازه باید خودت را درست کنی و پله‌های رشدت را بسازی

 بقیه‌اش هم این است که وقتی جنبهٔ جسمی اعتیاد از بین می‌رود، پاک می‌شوی و حالت به‌سامان می‌شود، تازه باید خودت را درست کنی و پله‌های رشدت را بسازی. من زندگی‌ام را مدیون دکتر بهرام‌آبادیان و دکتر قاسمی هستم؛ زندگی‌ام را! تنها کسانی که از زمان پاکی به بعد دستم را گرفتند، اینها بودند. من هم تابع حرفشان بودم و گوش کردم.

 از اینکه عنوان «مددجو» روی من بود، از اینکه در گرم‌خانه برای ثبت ورود و خروج جلو دستگاه می‌رفتم و به‌قول خودمان عنبیهٔ چشمم ثبت می‌شد، متنفر بودم. چه کسی دوباره به من شخصیت داد؟ چه کسی مرا برگرداند؟ چه کسی باعث شد الان مدیر شوم، ۴۰۰ مددجو داشته باشم و چندین کار را اداره کنم؟

- بعد از ترک چه اتفاقی افتاد؟

 بعد از ترک به گرم‌خانه رفتم. دکتر سفارش کرده بود کار سبکی به من بدهند. کمک‌آشپز شدم؛ البته اسمش کمک‌آشپز بود! یک روز برای کمک رفتم برنج آبکش کنم، اما بدنم جان نداشت. بعد از ترک، بدن آدم جان ندارد. زیر کولر خوابیدم. آشپز به مدیر اجرایی گفت: «فلانی، این را آورده‌ای اینجا به ما کمک کند؟» گفت: «رهایش کن! آورده‌ام اینجا سرش گرم باشد.»

 تا شش ماه، پول برایم سم بود. فقط خرج روزمره‌ام را داشتم، ولی بچه‌ها حمایتم کردند. دکتر هم پشت پرده حمایتم کرد. هیچ‌وقت هم به رویم نیاورد. گفت: «رانندگی بلدی؟ پشت ماشین بنشین! برو گشت، فلان‌جا را جمع کن.» یک روز گفت مددیاری کن. یک روز گفت: «می‌توانی بروی فلان‌جا بار بخری؟»

 زمین و توپ را به من داد و گفت: «بازی کن! بازی کن!» من هم شروع کردم به بازی. جایی هم مثل داور، اگر کارم خلاف بود، سوت می‌زد و من می‌ایستادم. کارت قرمز داد، کارت زرد داد و جایی هم تشویقم کرد. قشنگ مرا تحلیل کرد و از من آدمی ساخت که بتوانم روی پای خودم بایستم. الان چند کارمند دارم، همیار دارم و مرکزی به آن بزرگی دست من است.

 با فرمانداری، شهرداری، بهزیستی و دادگستری ارتباط دارم. دوستان خوبی دارم که بیشترشان پزشک، روان‌شناس، مددکار یا از نیرو‌های انتظامی هستند. کسانی که از آنها فرار می‌کردم، الان با من هم‌سفره‌اند. رفیق‌های بسیار خوبی دارم و لذت می‌برم.

 به بچه‌هایی که برای درمان مراجعه می‌کنند، هیچ‌وقت به اجبار حرفی نمی‌زنم؛ چون دکتر هیچ‌وقت به اجبار به من حرفی نزد. همیشه مرا «شما» خطاب کرد و به من احترام گذاشت. قدیمی‌ها حرف خوبی می‌زدند: «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو.» من شش ماه با تو بگردم، مثل تو می‌شوم. در محیط آرام، آرام و باادب صحبت می‌کنم و شخصیت خودم را حفظ می‌کنم. اما کف خیابان شخصیتی وجود ندارد؛ کاسب شخصیتی ندارد. کسی که درگیر بیماری اعتیاد است، فقط ذکر و فکرش مواد است و به چیز دیگری فکر نمی‌کند.

 از یک چیز خیلی ناراحتم. الان مدیر یک اردوگاه هستم، اما مثل یک بیمار سرطانی می‌مانم. دیده‌ای کسانی که سرطان می‌گیرند و شیمی‌درمانی می‌کنند، از ۱۰۰ نفرشان، ۸۰ نفر می‌میرند و فقط ۲۰ نفر می‌مانند؟ من جزو آن ۲۰ نفری هستم که مانده‌اند. هر روز صبح که از خواب بلند می‌شوم، می‌گویم: «نکند دوباره برگردد؟» برای کنترل این بیماری برنامه‌هایی برای خودم چیده‌ام و طبق آنها بیماری‌ام را کنترل می‌کنم. هیچ‌وقت نمی‌گویم خوب شده‌ام؛ می‌گویم: «علیرضا هستم، یک معتاد؛ فقط برای امروز.»

 به لطف خدا و خیریهٔ چترا مدیر اردوگاه هستم و چندین کار را هم‌زمان اداره می‌کنم، ولی خیلی جا‌ها می‌شنوم که می‌گویند: «علی رستمی؟ همان بهبودیافته؟ مدیر آنجا؟ چقدر آدم خوبی است!» مستقیم نمی‌گویند: «چقدر آدم خوبی است! مدیر آنجاست!» می‌گویند: «همان بهبودیافته!» اعتیاد همیشه با ماست.

- پس مردم همیشه نگاه دیگری به اعتیاد دارند.

 نگاه آدم عادی به یک معتاد این است که او دزد است، مال تو را می‌برد، آدم کثیفی است، هزار بیماری دارد و خیلی چیز‌های دیگر. مردم نگاه خوبی به معتاد ندارند.

 به ذات فرد معتاد بستگی دارد. خیلی‌ها ناخواسته درگیر می‌شوند. اصلاً به شخصیت خودشان و خانواده‌شان نمی‌خورد. شاید بتوانم بگویم ۷۰ درصد ناخواسته وارد بیماری اعتیاد می‌شوند و ۳۰ درصد دانسته می‌آیند. آن هم به خانواده‌شان بستگی دارد؛ پدر یا مادر مصرف‌کننده بوده‌اند، یا در محله و میان اطرافیانشان مصرف‌کننده بوده است. اینها دیگر واقعاً درگیر می‌شوند.

 آن ۷۰ درصد را که می‌گویم، به این دلیل است که الان در اردوگاه کار می‌کنم و می‌بینم. از ۳۰۰ مددجو، ۲۰۰ نفر خانواده دارند و خانواده حمایتشان می‌کند. خیلی‌هایشان با گل (ماری‌جوانا) شروع کرده‌اند و اسیر شده‌اند.

- آقای رستمی، از دوران «ابر‌های صورتی» یا به تعبیری دیگر، «دوران طلایی» گفتید. این دوران طلایی چقدر طول می‌کشد؟ آیا می‌ارزد؟

 دوران طلایی زمانی است که تازه شروع به مصرف می‌کنی. مخدر با محرک فرق دارد. با محرک انرژی می‌گیری و تحرکت دوبرابر می‌شود. هر حال‌ و هوایی پیدا کنی و هر فکری داشته باشی، همان کار را انجام می‌دهی. مثلاً می‌گویی: «من تأسیساتی هستم.» دست‌به‌آچار می‌شوی و همهٔ لوله‌ها را باز و بسته می‌کنی. خودت متوجه نمی‌شوی؛ یک‌وقت می‌بینی ۱۰ ساعت است روی یک لوله کار می‌کنی. اینها تصوراتی است که در ذهن ایجاد می‌شود. مخدر برعکس است؛ مدام در خوابی و حس خیلی خوبی به تو دست می‌دهد؛ بی‌خیال فکر می‌شوی.

 اما این تا زمانی است که اجبار وجود ندارد؛ هفتهٔ اول، هفتهٔ دوم، هفتهٔ سوم، هفتهٔ چهارم، ماه اول، ماه دوم... وقتی اجبار به گردنت بیفتد، دیگر چنین چیزی نیست. تا پول داری، غصه نداری؛ تهیه می‌کنی. هرطور شده، از این‌طرف و آن‌طرف، به این می‌گویی و به آن می‌گویی. ظاهرت را هم هنوز حفظ می‌کنی، چون باور نداری معتاد شده‌ای. می‌گویی: «من معتاد نیستم؛ برای تفریح مصرف می‌کنم.»

 جایی که اجبار به میان می‌آید، دیگر عشق‌وحالی وجود ندارد. می‌گوید: «بلند شو! بلند شو! جمعش کن، برو مواد تهیه کن. نداری که نداری؛ نمی‌توانی که نمی‌توانی؛ مریضی که مریضی. هر کاری می‌توانی بکن.» دستت را تا آرنج در آشغال می‌کنی. گاهی از بوی خودت حالت به هم می‌خورد؛ از بوی عرق خماری، از بوی عرق عصبی. گاهی دیگر پاهایت یارای رفتن ندارد، ولی مجبوری. من آن اجبار را لمس کرده‌ام.

 الان به من بگو: «علی، بلند شو، برو دو نان بگیر.» حال داشته باشم، می‌گویم: «الان می‌روم می‌گیرم.» حال نداشته باشم، نمی‌روم. آدم‌ها در زندگی عادی این‌گونه زندگی می‌کنند، اما در اجبار به مصرف، مثل این است که به تو بگویند باید بروی از کرج نان بیاوری؛ بلند می‌شوی و می‌آوری. مواد با تو این کار را می‌کند. به تو رحم نمی‌کند؛ دوست و رفیقت نیست. می‌گوید: «فقط مرا دود کن؛ دود.» ساعت ندارد. الان مصرف می‌کنی و باز خماری؛ دوباره باید مصرف کنی. هیچ رحمی ندارد؛ به تو رحم نمی‌کند. مثل مادرت نیست؛ مثل پدرت نیست.

 هرچه می‌گویی: «تو رفیق خوب منی»، می‌گوید: «من با تو رفاقتی ندارم.» بابا، روز‌های اول خودم را می‌خاراندم، چرت می‌زدم، کار می‌کردم و شب‌ و روز ماشین می‌شستم. الان حوصله ندارم بلند شوم و جوراب‌هایم را تمیز کنم. با شلوار پاره سر کوچه می‌ایستم تا کاسب بیاید. غذا نمی‌خوری؛ نوشابه و کیک می‌گیری و می‌گویی: «بگذار بقیهٔ پولم برای مواد بماند.»

- آدمی که تا دیروز کاری به این چیز‌ها نداشته، یک‌باره به جایی می‌رسد که همه‌چیزش مواد می‌شود؟

 یک‌باره و در یک جا نیست. یک جا کلیدش می‌خورد و جلو می‌آیی. در کمال ناباوری، درحالی‌که فکرش را نمی‌کنی، در دام می‌افتی. همان حکایت است که «من معتاد نمی‌شوم. من معتاد نیستم؛ فقط دو دود است.» ولی این تمایل از چهار روز بعد شروع می‌شود.

 یک بار داشتم «پشت و خنجر» را می‌دیدم. آن موقع اعتیاد نداشتم. می‌گفتم: «بابا، این مواد چقدر چیز بدی است! طرف را از عرش به اینجا رسانده است. چه بلایی سرش آمده!» من لمس کردم؛ واقعاً لمس کردم. کف خیابان بودن را دیدم، دربه‌دری کشیدم، سختی و گرسنگی را تحمل کردم و بی‌کسی را لمس کردم.

 یک جا بریده‌ای و می‌خواهی برگردی. همه هم منتظرت هستند که برگردی، ولی دیگر رویت نمی‌شود. می‌گویی: «رو می‌کنم به آینه، این آینه است یا که منم؟» در همین هم تردید داری؛ آیا آن‌کسی که در آینه می‌بینی، تو هستی؟ خودت هم باور نداری.

- علیرضا رستمی اگر الان بخواهد به علیرضای ۱۰ سال پیش چیزی بگوید، چه می‌گوید؟ ممکن است کسی که این مصاحبه را می‌خواند یا می‌شنود، در همان دوران ابر‌های صورتی یا در وسوسهٔ مصرف باشد. برای این افراد چه حرفی دارید؟

 من به کسی شعار نمی‌دهم و نصیحت هم نمی‌کنم. در جایگاهی نیستم که کسی را نصیحت کنم؛ من یک بیمارم. ولی این را می‌توانم بگویم که بیشتر فکر کنند. چون وقتی مغز آدم خراب می‌شود، خدا هم پایین بیاید، دیگر به راه راست نمی‌رود. بعضی‌ها از تجربهٔ دیگران استفاده می‌کنند و سمت این کار‌ها نمی‌آیند، اما بعضی‌ها تا عمقش می‌روند.

 بعضی‌ها برای حمایت عاطفی و بعضی‌ها برای اینکه اسم‌ و رسمی برای خودشان پیدا کنند، فکر می‌کنند با مصرف، رفتن سراغ این کارها، مشروب‌خوردن، چاقو بستن به کمر، قمه‌ داشتن و درگیر شدن به خواسته‌شان می‌رسند. اینها شاخه‌های مواد و اعتیاد هستند. بیشتر این افراد با یک سیگار ساده شروع کرده‌اند، اما به‌مرور، چون ارضا نمی‌شوند، درگیر مواد بدتر می‌شوند. بیشتر دزد‌ها سابقهٔ مصرف شیشه دارند.

 در گرم‌خانه‌ها آدم‌هایی دیده‌ام که کیف‌قاپ بودند. آدمی دیده‌ام که موبایل می‌آورد؛ آدمی دیده‌ام که ضبط می‌آورد. آدم جیب‌بر، کلاهبردار، آشغال‌جمع‌کن و کسی را دیده‌ام که فقط نان خشک جمع می‌کرد. اعتیاد چیزی است که پدرومادر ندارد.

 امروز خیلی شاد و خوشحالم که بعد از این مقطع، با حمایت‌های دکتر و دوستان خوبم، خداوند معجزهٔ دیگری به من نشان داد. کسی که همه‌چیزش را باخته، زمان می‌برد تا دوباره زندگی‌اش را جمع کند.من در سال اول پاکی‌ام مدیر نبودم؛ تلاش کردم تا به اینجا رسیدم. معتمد دکتر شدم. الان سر بخواهد، برایش می‌دهم. چرا آدم باید یک غریبه را این‌قدر دوست داشته باشد؟ چون حمایتم کرد، چون به من شخصیت داد، چون هیچ‌وقت نگفت: «دوست دارم شما این‌گونه شوید.» گفت: «شما می‌توانید این‌گونه باشید؛ توانایی‌اش را دارید.»

همان‌طور که به من کمک کردند و حمایتم کردند، می‌خواهم به کسانی کمک کنم که می‌بینم درخور حمایت هستند

 خیلی جا‌ها گفتم: «بریده‌ام.» می‌گفت: «نه، تو می‌توانی. تو همان رستمی هستی که رفتی فلان‌جا و فلان کار را جمع کردی.» این‌گونه جلو آمدم و دوست دارم مثل خودم را تکثیر کنم. همان‌طور که به من کمک کردند و حمایتم کردند، می‌خواهم به کسانی کمک کنم که می‌بینم درخور حمایت هستند.

 چندین نفر را وارد این چرخه کرده‌ام. الان یکی از آنها مدیر یکی از مراکز ماست و دو نفرشان در جای دیگری راننده‌اند. وقتی می‌بینم، ذوق می‌کنم؛ ذوق می‌کنم‌ها! اینکه بتوانیم در این عرصه خدمتی بکنیم.

 هیچ‌وقت غرور نداشتم. دکتر همیشه به من می‌گوید: «یادت بیاور چه کسی بودی. آیا الان همان آدم قبلی هستی؟ چه رفتار‌هایی داشتی؟» تغییر خیلی مهم است؛ برای رشدکردن خوب است. رشد از تغییر می‌آید.

 ترک‌کردن مدت کوتاهی دارد؛ مدتی ترک می‌کنی و بخش جسمی آن تمام می‌شود. اما یک‌شبه معتاد نشده‌ای که یک‌شبه خوب شوی. چیز‌هایی یاد گرفته‌ای که حالا باید فراموششان کنی و چیز‌های خوب را جایگزینشان کنی. صداقت! مهم‌ترین چیز در پاکی است. یک بار خانم دکتر به من گفت: «رستمی، بزرگ‌ترین چیزی که می‌توانی داشته باشی، صداقت است. صادق باش.» من هم چه حرفم خوب باشد و چه بد، حتی اگر به ضررم باشد، صادقانه حرف می‌زنم. شاید خیلی‌ها ناراحت شوند، اما صداقت در فرایند بهبودی باعث رشد آدم می‌شود.

- الان چند سال است که پاک هستید؟

 در سال پنجم پاکی هستم.

- آقای رستمی، الان نگاه مردم چگونه است؟ چه اتفاق‌ها، مسائل یا حرف‌هایی برای یک فرد بهبودیافته یا کسی که اکنون درگیر بیماری اعتیاد است، آزاردهنده است؟ موردی هست؟

 الان عرض کردم؛ من، علی رستمی، که بهبود پیدا کرده‌ام، مثل یک بیمار سرطانی هستم که بیماری همیشه همراهش است. همیشه طوقی به نام اعتیاد دور گردنم است. به خودم قبولانده‌ام که غرور نداشته باشم و گذشته‌ام را فراموش نکنم.

 خیلی‌ها می‌گویند: «نیازی نیست دربارهٔ گذشته‌ات صحبت کنی، چون نگاه دیگران به تو عوض می‌شود.» مردم ما به معتاد جماعت نگاه خوبی ندارند؛ ما می‌گوییم «بیمار»، آنها می‌گویند «معتاد». این فرهنگ برای مردم ما جا نیفتاده است که یک نفر می‌تواند مسیر اشتباهی برود و دوباره برگردد. حمایتی وجود ندارد. در این مملکت، افرادی مثل دکتر بهرام‌آبادیان و دکتر قاسمی که بیایند دست روی شانه‌ات بگذارند و حمایتت کنند، خیلی کم هستند.

 خیلی‌ها از تو سوءاستفاده می‌کنند. دیده‌ام کسانی از یک مددجو یا یک معتاد سوءاستفاده می‌کنند. خیلی‌ها اصلاً اعتنا نمی‌کنند و خیلی‌ها بی‌تفاوت‌اند. به‌ندرت کسی مثل دکتر پیدا می‌شود که حمایت کند و حامی باشد.

 وقتی می‌خواستم عقد کنم، خیلی نگران بودم. دکتر برایم هدیه‌ای واریز کرده بود و من متوجه نشده بودم. زنگ زد و گفت: «برای تو هدیه‌ای در نظر گرفته‌ایم.» باورت نمی‌شود چقدر خوشحال شدم. گفتم: «خدایا، دارم معجزه‌های تو را احساس می‌کنم.» خانم دکتر هم پیش از آن و هم پس از آن حمایتم کرده است. خیلی وقت‌ها گفته است فلان کار را می‌کنم؛ شعار نداده است. تعامل دوطرفه بوده است.

 اگر امروز علی رستمی اینجا می‌نشیند و می‌گوید برای دکتر قاسمی یا دکتر بهرام‌آبادیان جانم را می‌دهم، شعار نیست. ببین این آدم‌ها چقدر برایم قدم برداشته‌اند و چقدر حمایتم کرده‌اند که این‌گونه برایشان نفس می‌زنم.

 وقتی می‌خواستم ازدواج کنم، به همسرم گفتم: «من به‌هیچ‌عنوان از این مؤسسه بیرون نمی‌آیم. این کار برایم ۵۰ درصد مالی و ۵۰ درصد دلی است.» این زنجیری برای فرایند بهبودی است. با بهبودی دیگران حالم بهتر می‌شود. می‌بینم کسی با عذاب وارد کمپ می‌شود، اما موقع بیرون‌رفتن، با دست و پا و سر ابراز محبت می‌کند و می‌گوید: «آقا، نوکرتم! آقا، چاکرتم!» از ۱۰۰ نفرشان، ۲۰ نفر هم که پاک بمانند، وقتی در منطقهٔ خودمان راه می‌روم و آنها را می‌بینم، لذت می‌برم. من کمکی نکرده‌ام؛ خدا کمک کرده و من واسطه بوده‌ام. آنجا نمایندهٔ یک شرکت بودم، ولی، چون خودم بهبود یافته‌ام، از پاکی دیگران لذت می‌برم.

دیدگاه مردم به معتاد خیلی بد است. باید در مملکت ما این فرهنگ جا بیفتد که معتاد‌ها آدم‌های بدی نیستند؛ بیمارند

 دیدگاه مردم به معتاد خیلی بد است. باید در مملکت ما این فرهنگ جا بیفتد که معتاد‌ها آدم‌های بدی نیستند؛ بیمارند. در هر شهری که می‌روی، از تو می‌پرسند اهل کجایی. می‌گویی مثلاً تبریز. می‌گویند: «بابا، تبریزی‌ها فلان‌اند.» هر شهری خوب و بد دارد؛ اعتیاد هم همین‌طور است. از این ۱۰۰ درصد، ۲۰ یا ۳۰ درصد، همان‌طور که گفتم، ذات خوبی ندارند؛ از ابتدا خراب‌اند و هر کاری کنی، باز هم خراب‌اند. ولی ۷۰ درصد قابل‌اصلاح‌اند.

 مردم باید بفهمند، خانواده‌ها باید حمایت کنند و درک کنند. نمی‌شود دربارهٔ کسی که اسیر بیماری اعتیاد شده است، بگوییم: «دیگر اسیر شده، در این دام افتاده است، دیگر نمی‌تواند برگردد و کاری بکند؛ کنارش بگذاریم.» نه، این‌گونه نیست. به والله، باید حمایت کرد، کارآفرینی کرد و شغل ایجاد کرد. شغل، شغل مهم‌ترین چیزی است که معتاد نیاز دارد تا پس از ترک موفق شود. مثل خود من؛ اگر شغل نداشتم، فکر می‌کنی پاک می‌ماندم؟ مگر مردم این شهر حمایتم می‌کردند؟ نه، به والله! اما آن شغل و آن اعتبار اجتماعی باعث شد بشوم این علی رستمی که الان اینجا نشسته است!

- آقای رستمی، خیلی ممنونم از شما. اگر حرف یا نکته‌ای باقی مانده است، بفرمایید.

 خیلی خوشحال شدم که اینجا آمدم. هیچ ابایی هم از این مصاحبه نداشتم؛ با تمام وجود و کمال میل آمدم. چرا؟ چون دوست دارم اگر این گفت‌و‌گو نوشته یا جایی پخش می‌شود، چهار نفر آن را ببینند. من علی رستمی هستم، یک معتاد. مواد و سختی مصرفش را لمس کرده‌ام؛ به‌قول خود بچه‌های معتاد، چک‌ و لگد مواد را خورده‌ام. ناکامی، سردی، گرمی، بی‌کسی و کمبود محبت را تجربه کرده‌ام. نمی‌توانم پشت این تصویر همه‌چیز را کاملاً توضیح بدهم، ولی من تا ته داستان رفته‌ام و آن را دیده‌ام.

 از شما جوان‌ها، از شمایی که درگیر مواد هستید و از شمایی که تازه دارید شروع می‌کنید، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم: الان دنیا پیشرفته است؛ با همین تلفن همراهتان جست‌و‌جو کنید و ببینید عوارض شیشه چیست، عوارض گل چیست و عوارض دوا چیست. همهٔ اینها را بررسی کنید و بالا و پایین کنید.

 فکر نکنید جنس مخالف همیشه دوست شماست! اگر آدم احساسی‌ای هستید، با تصمیم‌گیری و مشورت خانواده‌تان قدم بردارید. در روابط عاطفی که یک طرف مبتلا به اعتیاد است، برای رفع وابستگی‌اش شما را هم به دام می‌کشد. من هزاران نفر را این‌گونه دیده‌ام.

 از زمانی که اردوگاه در اختیار من است، بیش از ۲۴۰۰ نفر آمده‌اند و رفته‌اند. خانواده‌های زیادی دیده‌ام که به فساد کشیده شده‌اند و زندگی‌شان فروپاشیده است. خانواده‌ای دیده‌ام که دختر ۹ساله را می‌فرستادند مواد بگیرد؛ و خیلی چیز‌های دیگر. اینها همه از اعتیاد است. اعتیاد چیز خوبی نیست. نمی‌خواهم به شما بگویم این کار را نکنید؛ می‌گویم بروید تحقیق کنید. مثل من واردش نشوید که بعد سرخورده و پشیمان شوید و بروید ترک کنید، اما همیشه این طوق به گردنتان باشد.

 از تجربهٔ من، علی رستمی، استفاده کنید. بیایید مرا ببینید. من آن روی داستان را هم داشته‌ام و این روی داستان را هم دارم. امروز خدا را شکر می‌کنم؛ به‌خاطر پاکی‌ام و اینکه یک روز دیگر از خواب بلند شده‌ام و بدون وابستگی و اجبار به مصرف زندگی می‌کنم. مثل آدم‌های عادی ازدواج کرده‌ام و خانواده تشکیل داده‌ام. کار خوب، دوستان خوب، راهنمای خوب و مدیران بسیار خوبی دارم.

 از مؤسسهٔ چترا، خانم دکتر بهرام‌آبادیان، آقای دکتر قاسمی، دیگر عوامل و مددکاران محترم مجموعه و واحد مددکاری کسرا ممنونم؛ به‌خاطر محبت‌هایی که در حق من کرده‌اند. به‌خصوص خانم دکتر بهرام‌آبادیان که من برایش مثل بچه‌ای تازه‌متولدشده بودم که هیچ‌چیز بلد نیست و همه‌چیز را به من یاد داد. باز هم باید شاگردی ایشان را بکنم؛ هنوز خیلی چیز‌ها هست که باید یاد بگیرم.

ایشان در این سال‌ها در زمینهٔ اعتیاد تجربه داشته‌اند و مثل من و امثال مرا زیاد دیده و پرورش داده‌اند. خداوند را شاکرم که امروز خدمت شما رسیدم تا بتوانم کاری انجام بدهم.

ارسال دیدگاه
captcha