بلوطها، نماد صلح و نجاتبخش سردشت هستند
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی خیر ایران، هشتم تیرماه روز ملی مبارزه با سلاحهای شیمیایی است. در چنین روزی، در سال ۱۳۶۶ نفسهای سردشت به شماره افتاد؛ اما در همین جغرافیای داغدیده، قهرمانانی قد کشیدند که روایتِ تلخ سردشت را از نو نوشتند. رئوف آذری؛ سفیر صلح و مهربانی از فعالان داوطلب محیط زیست است که در زمین زخمی سردشت، نهالهای بلوط نشاند تا اکسیژن تازه به ریههای شهر بازگردد. آذری که خود و خانوادهاش از آسیبدیدگان این واقعه بودند، به یاری اهالی سردشت با تمام توان به مصدومان این فاجعه دست یاری رساند. سرانجام فعالیتهای او در زمینهٔ آموزش صلح سبب شد جایزهٔ اول بخش جوانان انرژی گلوب ایران را دریافت کند. این موفقیت بعدها راه را برای حضور او در عرصهٔ بینالمللی گشود و منجر به دریافت تندیس انرژی گلوب جهانی شد. در این گفتوگو، از رئوف آذری میشنویم که در قامت سفیر مهربانی بر زمین سوختهٔ یک شهر، سبزترین بلوطها را نشانده است.

- شما جزو آسیبدیدگان بمباران شیمیایی سردشت هستید. لطفا بفرمایید این تجربهٔ تلخ را چگونه از سر گذراندید؟
من در زمان بمباران شیمیایی سردشت ساکن این شهر بودم. سردشت در میان جنگلهای بلوط تنفس میکند و طبیعتاً زندگی ما با طبیعت، جنگل و بلوط درآمیخته است. در جریان بمباران شیمیایی، گاز خردل بر ریههای مردم نشست و نفس شهر را گرفت. در همان شرایط سخت بود که تازه متوجه الطاف بلوطها شدیم. آن روز که نفس کم آوردیم، ریههایمان آسیب دید و خسخس سینه آغاز شد، فهمیدیم بلوطها چه خدمتی به ما کرده بودند.
- در آن زمان مستقیماً در معرض گازهای شیمیایی قرار گرفتید؟
در لحظهٔ بمباران _به دلیل حضور در خارج از شهر و شنا در رودخانه_ مستقیماً در معرض گاز خردل قرار نگرفتم، اما چون خانوادهام در شهر بودند، من نیز به سرعت به آنها پیوستم و پس از آن زندگی ما با محیطی آلوده به گاز خردل عجین شد. آب، دیوارها، کوچهها و درختان شهر حامل این آلودگی بودند و ما هم از پیامدهای آن بینصیب نماندیم. اگرچه رسماً جانباز نشدیم، اما رنج جانبازی را با تمام وجود حس کردیم؛ بهگونهای که امروز حتی حضور یک فرد سیگاری در فاصله ده متری، باعث قطع تنفسم میشود.
پیش از بمباران شیمیایی سردشت نیز تجربهٔ جنگ و آوارگی در نقطهٔ صفر مرزی را داشتیم و با بمبارانهای متعارف آشنا بودیم، اما بمباران شیمیایی تجربهای کاملاً متفاوت بود. بعدها فهمیدیم سردشت نخستین شهر غیرنظامی در جهان است که قربانی سلاحهای شیمیایی شده است.
خانوادهٔ همسرم، پدرزنم، عموها و برادرم، پدر خودم و بسیاری دیگر درگیر این فاجعه شدند و عزیزانی را از دست دادیم. در حقیقت، ما این مصیبت را خانوادگی تجربه کردیم. بااینحال من هرگز به دنبال تشکیل پرونده یا دریافت درصد جانبازی نرفتم. فقط همیشه احساس میکردم به شهری که چنین رنجی را تحمل کرده و به مردمی که آسیب دیدهاند، بدهکارم و باید مسئولیت اجتماعی خود را ادا کنم.
-کمی درباره بلوطها و اهمیتشان در کمک به آسیبدیدگان بمباران سردشت بفرمایید.
پیش از ما، نیاکانمان بلوط را بهتر میشناختند و حتی برای آن جنبهای از تقدس قائل بودند. بسیاری از بلوطهای کهنسال اطراف شهر و روستاها یادگار نیاکان ما هستند که بر مزار عزیزانشان کاشته شدهاند و امروز از تنومندترین درختان منطقه بهشمار میروند. نسل ما اما تا پیش از آن روزهای تلخ، قدر واقعی این موهبت طبیعی را نمیدانست. نیاکان ما ارزش بلوطها را دقیقتر درک کرده بودند؛ چراکه بلوطها هم بهعنوان سپری در برابر بادهای غالب، مانع پراکندگی گاز در سراسر شهر شدند و هم _به گمان من_ با تولید اکسیژن بیشتر به یاری ریههای آسیبدیده شتافتند. بلوطها ما را به این مسیر کشاندند و ناگزیرمان کردند که به عنوان کنشگران محیطزیست وارد این عرصه شویم. از آن پس، پیوند ما با بلوطها و جنگلها عمیقتر شد و آموختیم قدردان این نعمت باشیم.

-بمباران سردشت چه تأثیری بر مسیر کنشهای محیطزیستی شما بهجا گذاشت؟
پیش از بمباران شیمیایی سردشت نیز تجربهٔ جنگ و آوارگی در نقطهٔ صفر مرزی را داشتیم و با بمبارانهای متعارف آشنا بودیم، اما بمباران شیمیایی تجربهای کاملاً متفاوت بود. بعدها فهمیدیم سردشت نخستین شهر غیرنظامی در جهان است که قربانی سلاحهای شیمیایی شده است. ناآشنایی با نحوهٔ مقابله با گازهای شیمیایی ما را برای مدتی در شوک فرو برد. متأسفانه رسانهها نیز در آن مقطع مسئولیت اجتماعی خود را بهدرستی ایفا نکردند و موضوع سردشت آنگونه که باید بازتاب نیافت. بمباران حلبچه پس از سردشت اتفاق افتاد و اگر به رخداد سردشت توجه بیشتری میشد، شاید شاهد تکرار چنین فجایعی نبودیم.
ما خودمان را مدیون بلوطها، چشمهها و رودخانهٔ زاب میدانستیم. بنابراین، وقتی قرار شد بر روی رودخانهٔ زاب، سدِ ملیِ سردشت زده شود و آب رودخانه از جریان بیفتد، دور هم جمع شدیم و معترضانه فریاد زدیم: «ما مخالف دستدرازی به نقل و انتقال جریان آب رودخانه هستیم.»
-چه زمانی فعالیتهای محیطزیستی شما به شکل جدیتری سازمان یافت؟
آن روزها ما (گروهی از داوطلبان مردمی سردشت) مدام با خود میگفتیم باید چه کرد. گویا در حالت کما قرار گرفته بودیم. مدام به خودمان تلنگر میزدیم، اما این تلنگرها جایی به بار نشست که در کمیسیون فرهنگی شورای شهر، همراه با دوستان دورهٔ اول شورا عضو شدیم. نخستین یادوارهای که در سطحی وسیع و ملی برای گرامیداشت یاد شهدا برگزار شد، عصر تیر ۱۳۷۷ در سالنی دوهزار نفری شکل گرفت. مباحثی که در آن سالن مطرح میشد، سبب شد با خود بیندیشیم آیا باید منتظر بمانیم کسی بیاید و ما را نجات دهد، یا خودمان دستبهکار شویم و زندگیمان را از نو بسازیم. همین تلنگر ما را به مسیری رساند که به صلح ختم میشد. میخواستیم کاری کنیم که هیچ جای دیگری از جهان، مردمی چنین رنجی را تجربه نکنند. شعار ما این بود: «صلح برای همه، سلامتی برای همه و اکسیژن برای همه».

از سوی دیگر، توجه ما بیش از پیش به عناصر طبیعی جلب شد. رودخانه زاب و چشمههای شهر در روزهای بمباران سردشت نقش مهمی داشتند. همین رودخانه و چشمهها به بسیاری از کسانی که هشدارها را شنیده بودند کمک کرد تا سالمتر بمانند. متأسفانه برخی مردم به دلیل ناآگاهی در زیرزمینها پناه گرفتند؛ جایی که گازها تجمع میکردند، اما کسانی که توصیهها را شنیدند و از آب استفاده کردند، وضعیت بهتری داشتند. همیشه گفتهام چشمهها، رودخانهٔ زاب و آبتنیکردن، بیش از بسیاری از متخصصان داخلی و حتی بیمارستانها در بازگرداندن بخشی از سلامت آسیبدیدگان مؤثر بودند. پدرم در ساعات اول حملهٔ شیمیایی با خیسکردن دستمال و قراردادن آن روی دهانش بود که از مرگ حتمی نجات یافت.
ما خودمان را مدیون بلوطها، چشمهها و رودخانهٔ زاب میدانستیم. بنابراین، وقتی قرار شد بر روی رودخانهٔ زاب، سدِ ملیِ سردشت زده شود و آب رودخانه از جریان بیفتد، حدود ۱۱٠ الی ۱۱۵ نفر دور هم جمع شدیم و معترضانه فریاد زدیم: «ما مخالف دستدرازی به نقل و انتقال جریان آب هستیم.»
-کمی از «پویش کاشت بلوط» و آغاز فعالیتهای محیطزیستیتان در منطقهٔ سردشت و دیگر مناطق مرزی بفرمایید.
ما برای نخستینبار در ایران، «پویش بلوط» را با الهام از چالش فیسبوکیِ آبیخ در کشورهای اروپایی راه انداختیم. در این چالش، به مخاطبانمان آموختیم که بذر بلوط را _پیش از آنکه قوهٔ نامیهاش را از دست بدهد_ در دل جنگل بکارند. بیش از صدوبیستهزار بذر بلوط را در دل جنگلها کاشتیم و بیش از دههزار نفر –از کودکان خردسال یکساله و دوساله تا نوجوانان و جوانان– ویدیوهایشان را برایمان فرستادند و ما آنها را در فضای مجازی بارگذاری کردیم. این کار از ابتدای دههٔ نود آغاز شد و همچنان ادامه دارد.
زمانی عدهای برای افزودن به حریم جغرافیایی شهر و فرورفتن در دل جنگلها، شبانه ۸٠ هکتار از جنگلهای اطراف را بریدند. ما در واکنش به این اتفاق تنهٔ درختان را روی شانههایمان گذاشتیم و تا جلوی ادارهٔ منابع طبیعی راهپیمایی و اعتراض کردیم. وقتی هم بلوطهایمان دچار حریق شدند، بارها و بارها در عملیات اطفای حریق شرکت کردیم؛ حتی یک تنهٔ سوختهٔ درخت بلوط را از سردشت تا استودیوی شبکهٔ یک صداوسیما بردیم که در تریبون برنامهٔ «سرزمین ما» دیده شد.

-با توجه به سخنان شما، به نظر میرسد امروز بلوطها برای ایران ارزشی نمادین پیدا کردهاند.
بله. در دنیا معمولاً شاخهٔ درخت زیتون را به عنوان نماد صلح پیشنهاد میکنند؛ اما ما نهالهای بلوط را بهعنوان «نهال بلوط صلح» معرفی کردیم. در این طرح، بچههایی که در اولین «کلاس سبز ایران» –اولین زنگ مهربانی و آشتی با طبیعت– شرکت کردند، بلوط کاشتند. بچهها را ترغیب کردیم که تا تبدیل بذر بلوط به نهال، آنها را روی پشتبام خانهها، بالکنها و مزرعهٔ کنار خانههایشان، در روستاهای نقطهٔ صفر مرزی بپرورانند. در این چالش، بیش از بیستهزار نهال بلوط پرورش داده شد. سپس این بیستهزار نهال را در سفرهایی به اقصی نقاط ایران –از شمال و جنوب تا شرق و غرب و مرکز کشور– بهعنوان هدیه بردیم. گاهی در جاهایی که اقلیم سازگار بود، بلوطها را در دل جنگلها؛ به عنوان نماد مهربانی و صلح میکاشتیم و اگر اقلیم اجازه نمیداد، در باغچهٔ پارکها مینشاندیم تا مردم این نماد را بیشتر بشناسند و با ارزش اکولوژیکی درخت بلوط آشنا شوند.
به بچهها یاد دادیم که چگونه نهال بکارند که رشد کند و ما بتوانیم از طریق خیرینِ سبز، آنها را بخریم و در عید، به سفرهٔ خانوادهها کمک کنیم. در واقع همزمان چند زخم را پانسمان کردیم؛ یکی زخم سفرهٔ مردم سهچهار روستا، دیگری تبدیل پدیدهٔ کولبری به نوعی کارآفرینی اجتماعی. همچنین، زخمی را که بر اثر تخریب به جنگلها وارد میشد، درمان کردیم.
-شنیدهایم هر سال _همزمان با روز بمباران شیمیایی سردشت_ نشستی در این منطقه برگزار میشود. کمی دربارهٔ اهداف این برنامه بفرمایید.
ما در این برنامه مهمانان عزیزی از اقصی نقاط کشور از جمله شهر حلبچه داریم و در سطح شهر راهپیمایی میکنیم. اکنون در شهرمان خیابانهایی به نام هیروشیما و حلبچه وجود دارد و تابلوهایی بر پیشانی شهر نصب شده که بر آن نوشت شده: «به یادگاه صلح جهانی خوش آمدید»؛ یا «به دشتِ شهر صلح و مهربانی خوش آمدید». بهاینترتیب، ما توانستیم عنوان ناخوشایند «اولین قربانی جنگافزارهای شیمیایی جهان» را که بر سردشت تحمیل شده بود، رفتهرفته بزداییم و در مسیر صلحسازی حرکت کنیم. اکنون شهر ما، شهر صلح است.
-خاطرهای از حرکتهای مردمی در این سالها دارید که برایتان اهمیت ویژهای داشته باشد؟
بعد از بمباران شیمیایی، پدیدهای به نام کولبری داشتیم. کولبری یک آسیب اجتماعی است که بزرگسالان و حتی جوانان و نوجوانان ما را درگیر کرده است. بهعنوان راهکار، موضوع محیطزیست را به سفرهٔ مردم و معیشتشان پیوند زدیم و با برگزاری کلاسهای «مهربانی با طبیعت» به بچهها یاد دادیم که نهال بکارند تا ما بتوانیم از طریق خیرینِ سبز، آنها را بخریم و در عید، به سفرهٔ خانوادهها کمک کنیم. در واقع همزمان چند زخم را پانسمان کردیم؛ یکی زخم سفرهٔ مردم سهچهار روستا، دیگری تبدیل پدیدهٔ کولبری به نوعی کارآفرینی اجتماعی. درنهایت، زخمی را که بر اثر تخریب به جنگلها وارد میشد، درمان کردیم. بچههای روستا نیز کاملاً یاد گرفتند که چگونه از نهالکاری کسب درآمد کنند.

بعد از جنگ دوازدهروزه و جنگ رمضان نیز _چون قبلاً در بمباران سردشت تجربهٔ برخاستن داشتیم_ دست روی دست نگذاشتیم و پویشی تحتعنوان «کاشت نهال بلوط در آرامستانهای شهر» یا «ههلمهتی چاندنی ژیان، لهمهزاگهکانی شار» راه انداختیم. شعارمان این بود: «وقتی از آسمان بر سر مردمان، مرگ میبارد، ما در زمین نهال صلح میکاریم تا بذر زندگی بکاریم.» طی این چالش _فقط از دیماه تا اردیبهشتماه ۱۴۰۵_ بیش از ۶۰۰۰ نهال کاشتیم و اکنون شش جنگلِ دستساز تقدیم ایران عزیز شده است.
-این جنگلهای دستساز در کدام مناطق کاشته شد؟
از سردشت شروع کردیم و اکنون در پیرانشهر، دو روستا هستند که به کمک محلیهایشان، در آن منطقه دو جنگل دستکاشت ایجاد کردیم. این کار را در سنندج هم ادامه دادیم.
-کمی هم از تأسیس انجمن حقوق مصدومین شیمیایی و فعالیتهای محیطزیستی سالهای اخیرتان بفرمایید.
انجمن دفاع از حقوق مصدومین شیمیایی در ابتدای دههٔ هشتاد شکل گرفت. جالب است بدانید این انجمن در سازمان منع سلاحهای شیمیایی عضو است. در ابتدای دههٔ نود، نمایندگانمان یک دستنوشته از همهٔ ۱۹۵ کشور حاضر در آن سازمان گرفتند تا سردشت را بهعنوان شهر صلح بشناسند. سپس، با همراهی بسیاری از اساتید تهران و سایر دانشگاههای کشور، مجموعهای به نام «انجمن ملی ترویج فرهنگ مسئولیت اجتماعی» تشکیل دادیم و همکاریهایمان با انجمن مطالعات صلح شکل گرفت. براساس تلاشهایی که داشتیم، بچههای ما دوبار جایزهٔ صلح را دریافت کردند. همچنین بعد از کرونا، اولین گردهمایی محیطزیستی کشور در سردشت، با حضور مهندس محمد درویش، رئیس کمیتهٔ محیطزیست سلامت اجتماعی یونسکو و با حضور جمعی از حامیان دههزار نفری برگزار شد.
در سالهای اخیر نیز برای نخستینبار، یک تیم محیطزیستی تشکیل دادیم که به کمک دوچرخههای برقی، به فعالیتهای محیطزیستی و پایش و ژینایی بلوطها میپردازند. در خرداد ۱۳۹۹ این طرح را ثبت کردیم و امروز یک تیم ۶۰ نفره با ۶۰ دوچرخهٔ برقی داریم. یکی از پروژههای ناب این تیم، بازسازی خانهٔ بلوطها بود؛ هفتهٔ پیش، سه مجموعه بلوط کنار جاده را _که ریشههایشان بیرون زده بود_ با سدِّ سنگی و مصالح بومی و خاکریزی روی ریشههایشان، به زندگی دوباره بازگرداندیم. با این کار دوست داشتیم _بهعنوان آسیبدیدگانی که با اکسیژن بلوطها بهزندگیبرگشته_ به این درختان ادای دین کنیم.
-و سخن پایانی شما...
هیچوقت برای برخاستن و ادای مسئولیت اجتماعی دیر نیست. همین امروز، چه در مقام یک مسئول، چه بهعنوان یک شهروند و چه در جایگاه رسانهای، برای ترویج فرهنگ صلح در هر جغرافیایی که هستید، تلاش کنید.
گفتوگو از نیلوفر بختیاری